در جمع یاران دروغین، مرد تنهایم

واگویه های قلب مرد تنها
بیایید میهمان صفحاتی از قلب من باشید.

جوراب هر ساله

بیست و نهم دی ۱۴۰۲

روز پدر جوراب می گیرم

هرسال و می دانم نمی پوشی

سخت است آیا باور دردم؟

یا اینکه دارم من فراموشی؟

جوراب و پاهایی که جا مانده؟

جوراب و بابایی که یادم نیست؟

روز پدر؟ من؟ باز هم جوراب؟

بابا! نمی دانی که دردم چیست؟

کی من تو را دیدم؟ مرا دیدی؟

رفتی و حتی پیکرت جا ماند

من فرق دارم با رفیقانم

از تو برایم عکس بابا ماند

یک کوچه در شهرم به نام توست

یک عکس هم از تو به دیوار است

اینها و قبری خالی یعنی تو؟

بایا! ببین چشمان من تار است

سی سال چشمانم به در مانده

سی سال ... گفتم باز می گردد

در خوابهایم دیده ام یک صبح

چشمم به رویت باز می گردد

سی سال، روز مرد، پردردم

سی سال می دانم نمی آیی

اما شبیه بچگی هایم

سرشارم از یک روح بابایی

بابا شدم بی درک بابایی

بابا شدن زیباست بابا جان

بابا ببین که جشن می گیرم

روز تورا هرساله با مامان

هرسال عکسی پیش عکس تو....

می گیرم، آن را قاب می گیرم

مثل تمام بچه های شهر

روز پدر جوراب می گیرم

ایرانی غیور

بیست و هشتم دی ۱۴۰۲

از من بترس، ای دشمن پست یهودی!

یا ای مسلمانی که اربابت یهودی ست!

فرفی ندارد، قبله ات در اورشلیم است

یا ریشه ی دین تو، در کاخی سعودی ست

من ارتشی، من یک سپاهی، یک پلیسم

یا یک معلم، کارگر، روحانی ام من

استاد دانشگاه، دکتر، یک کشاورز

مَردم، زنم، پیر و جوان، ایرانی ام من

با چادرم، یا اینکه گیسویم عیان است

با ریش یا بی ریش باشم، ریشه دارم

هرچند گاهی، معترض هستم به بعضی

اما برای دین و کشور، سر به دارم

ترسوی بزدل! بمبهایت را بترکان

در اجتماع مردم یک رنگ با هم

ما را بکُش، اما بدان، این خاک دارد

در طول تاریخش، هزاران مثل رستم

ما حاج همت، باکری، صیاد هستیم

ما آرشیم و ما سلیمانی تباریم

بر خاک می افتیم، مثل تاک سرکش

اما بدان ، تا هست دنیا، برقراریم

پشتت، به استکبار گرم است ای پلیدی!

امروز، با تهدید و بمب خویش، شادی

فردا، که رهبر اذن میدان داد ما را

برخیزم از جا، پشه ای در دست بادی

دوست جون

تقدیم به حاج علی دستپروری

دهم تیر ۱۴۰۲

همچون برادر، یاری و پاکاری، ای دوست!

نشنیده گوشم از شما، جز آری، ای دوست!

برداشتی صد بار، بار غم ز دوشم

هرگز نبودی روی دوشم، باری، ای دوست!

یادش به خیر! آن لحظه ی آغاز قصه

آن اشکهای تلخ و ناب جاری، ای دوست!

آن سفره ی بعد از دعای ندبه، کِی بود؟

که بود، آغازی برای یاری؟ ای دوست!

مثل خود من، چاقی و شیرین کلامی

پر از انرژی، شادی و پرکاری، ای دوست!

مثل خود من بی ریا و صاف و ساده

از رنگها، نیرنگها، بیزاری، ای دوست!

دارم میان سینه، از تو خاطراتی

از مشهد پاک رضا، تا ساری، ای دوست!

در گوشه، گوشه از دلم، در خاطراتم...

جایی ندارم از «علی جان»، عاری، ای دوست!

در نام، گرچه «دست پرور» هستی، اما...

جان پروری و جانی و دلداری، ای دوست!

همراه و هم دوشیم، ما یک جان، دو جسمیم

در شادی و درغصه، در بیماری، ای دوست!

این شعر جدی، مثل اینکه مال من نیست

پس تا بخندی، می نویسم: باری ای دوست! ....

من، از خدا متشکرم، اما تو باید...

ممنون حق باشی، که من را داری، ای دوست!

عمو جون

بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲

عموباشی، می فهمی من چی میگم

برادرزاده، قنده، آب نباته

بخنده، شاد میشی، مست میشی

نمی فهمی چقدر مشکل باهاته

پسر، یا دختر داداش، تو قلبش...

جایی دارن، که اونجا، جای عشقه

میگی از بچه هاش هم گاهی وقتا...

عزیزتر میشن، این معنای عشقه

ولی تو قصه ی عشق عموها...

برادرزاده، دخترباشه، غوغاست

یه دختر بچه، رو دوش عموجون

نمی دونی چقدر این صحنه زیباست

برادر زاده وقتی چیزی می خواد

عمو انگاری دستش زیر سنگه

باید پیدا کنه دلخواه اونو

اگه لازم باشه، باید بجنگه

حالا فرض کن ، برادرزاده تشنه ست

عموش سقای کل اهل دنیاست

ولی آبی نداره توی مشکش

تصور کن عمو رو، صحنه غوغاست

تو قلبش، موج غصه س، توی چشماش...

یه جور شرمندگی، ماتم، نشسته

کی می فهمه به قدر صد تا دریا

توی قلب عموجون، غم نشسته

نشست رو اسب و زد تو قلب دشمن

باید آبی بیاره، رسمش اینه

برادرزاده هاش تشنه بمونن؟

بمیره کاش و این روز و نبینه

رجز می خوند: دور شین از سر رام

برادرزاده م از من آب می خواد

عمو، سقای عطشان، وقتی که دید...

نشد آبی بیاره، جونش و داد

دختر

سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲

دختر که داری، دردسر داری ولیکن...

شیرین تر از این دردسر، دنیا ندارد

از خنده ی اول، دل از بابا برَد، تا....

این عشق، در قلب پدرها، تا ندارد

دختر، گل زیبای هستی، عشق بابا

دردانه ی خانه، تمام روح مامان

شیطان و پر ناز ادا، پر شور و پر شر

با خنده اش گیرد دوباره خواهرش، جان

همبازی پر دردسر، پیش برادر...

جز خواهرش، جز خواهر پر شور و شر کیست؟

باید برادر باشی، تا این را بفهمی...

حتی پدر، مادر، رقیب خواهرش نیست

از من، که دختر دارم، این را بشنو، ای دوست!

با خنده های دخترانه، خانه زیباست

دارد پسر، جای خودش را در دل، اما....

دختر، دل و روح و تمام هستِ باباست

اشتباه شیخ

شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

بیزارم از بیزاری ات، ای ظاهرا شیخ

از تو؟ نه! از کارت، که جز از روی لج نیست

لطفا بخوان تاریخ مولامان علی را

جان علی، راه علی این راه کج نیست

البته خود گفتی دلیل کار خود را

از حرف مردم ترس داری، ای برادر

از تو بعید است این سخن، لطفا خودت باش

حرف خدا را نصب کن در پیش منظر

در سوره ی یونس خدا این گونه فرمان ...

داده نبی را که بگو با زشت کاران

از کارهای زشت تان بیزار هستم

نه از شما کفار بدکار و پریشان

بیزاری از زشتی، بوَد روح تبری

نه از گنهکاران چنین اعراض کردن

وصل خطاکاران به حق کار شما بود

نه خلق را از حق چنین مقراض کردن

رهبر به تو داده ست فرمان: بهر مردم...

همچون پدر، پر مهر، اهل جذب باشی

کاری نکن، بدنام سازی شیخ ها را

یا رنگ بدنامی به روی دین بپاشی

داری لباس رحمة للعالمین را

ای مجتهد! خلق خدا را مهربان باش

مانند پیغمبر، رئوف و اهل نرمش...

با مردم و پر مهر و حتما خوش زبان باش

میزبان ماه خدا

شانزدهم فروردین ۱۴۰۲

آمد و کوثر و حیدر لبشان خندان شد

و خدا آمد و در خانه ی شان مهمان شد

آمد آن ماه که مهمانی ماهِ رمضان

سفره ی لطف و کرم، مجمعه ی احسان شد

به یاد محسن تاجیان

دهم فروردین ۱۴۰۲

همشهری حافظ! رفیق خوب! در خوابی؟

یا رفتی و من ماندم و یک عمر بی تابی؟

شاعر نبودی، شعر بودی، یک غزل بودی

کوتاه، اما عاشقانه بودی و نابی

یادش به خیر! آن لحظه های پیش هم بودن

هر لحظه ات در خاطرما مانده در قابی

قاب رفاقت، عشق، خاکی بودن محضت

قلبی سراسر عشق و مثل آسمان آبی

یک قاب زیبا هم برایم مانده محسن جان

از روضه ی لب تشنگی و قطره ی آبی

رفتی و داغت میهمان قلب من گشته

آمد غمت هم مثل تو، بی هیچ آدابی

همسایه ی سلطان شدی در عمر کوتاهت

تا روز محشر میهمان بزم اربابی

مهار تورم
سوم فروردین ۱۴۰۲

گفتم که: تورم شده وحشی، نخریدی
تولید: ز رشدش شده کم، گرچه ندیدی
گفتم: پروکانی، نکند چاره، وطن را
خندیدی و با اهل ریا، باز پریدی
گفتم که: برادر! ز قضا ، آمدی اجرا
دستور نده! کار کن! اما نشنیدی
گفتم: ز ریاضی و ز انشا، شده ای رد
پس حرف نزن! یا که نده، گاف اسیدی
گفتم که: شده کار تو، تولیدِ تورم
آمد سوی من، از سوی تو، باد شدیدی...
با یک لکوموتیر ، کمی اخم، سریعاً...
فوری، خطی بر مسئله ی فقر، کشیدی
گفتم من و گفتی: ز قطاری که ندیدیم
رهبر، به تو گفت، آنچه که گفتم، شب عیدی
حرف من عاصی به جهنم، شنوی کاش...
فرمان ولی را، بروی راه جدیدی

سال مهار تورم
سوم فروردین ۱۴۰۲

آمد رمضان و عید در عید شده
در سال جدید، غصه تجدید شده
در بحث تورم، آنچه ما می گفتیم
با نام جدیدِ سال، تایید شده

نوروز متبرک
اول فروردین ۱۴۰۲

در شام سیه، شمع شب افروز، خوش است
چون عاشق و شاعر شده ام، سوز خوش است
هرچند، زمستانی و پر اندوهیم
جمع رمضان و عید نوروز خوش است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 12:6  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


حاج حسین
دوازدهم اسفند ۱۴۰۱

استاد رفت و مانده: نام و یاد استاد
از جور این چرخ ستمگر، می زنم داد
امروز، با کوچ جناب شیخ، دیدم
از شاخه های علم و دین، یک برگ افتاد

ام کلثوم (س)
بیست و هشتم دی ۱۴۰۱

کوچکترین فرزند زهرا: ام کلثوم
مانند زینب، فخر بابا: ام کلثوم
چون لب گشود و گفت مادر، گفت مادر : ...
شیرینِ مادر! مثل حلوا ! ام کلثوم!
از بس که نامش، بر لبان پنج تن بود
مشهور شد، در عرش اعلا، ام کلثوم
مظلوم، مثل مادر و بابا و زینب
مثل برادرها، به دنیا، ام کلثوم
در پشت در، با مادرش همراه بود و...
فهمید راز ضربه ها را، ام کلثوم
شد میزبانِ آخرین افطارِ بابا
شد میزبانِ داغ مولا، ام کلثوم
طشت جگر، از او حسن را دور کرد و...
کرده جفا طشت طلا، با ام کلثوم
همراه زینب بود هرجایی و کرده....
در کربلا و کوفه غوغا، ام کلثوم
نام حسن، نام حسین و نام زینب...
دارد جلا در سینه، اما ام کلثوم....
مخفی ست شأنش، مثل قبر مادر او
با آن مقام و شأن والا، ام کلثوم
داری اگر مشکل، اگر درمانده هستی
باید بگویی هرکجا: یا ام کلثوم!
این ته تغاری جایگاهی ویژه دارد
در قلب حیدر، قلب زهرا، ام کلثوم

حاج قاسمِ همه
نوزدهم دی ۱۴۰۱

تا از زن و از زندگی ، آزاده بودن
شعری بخواند زیر گوش خسته ی شهر
آن مرد میدان کاش حالا پیش ما بود

مظلوم ترین مرد جهان

سی ام آذر 1401

باید علی باشی بفهمی داغ من را

داغ شکستن زیر باری از محن را

با دست بسته دشمنت آرد به کوچه

تا بشنوی بانگ نزن نامرد زن را



من مست زهرا بودم و او مست من بود

دلبسته اش بودم وَ او پابست من بود

زهرا زمین خورد و علی جان داد آنجا

او قلب و روح من، تمام هست من بود



آنها که جای حق، عداوت را گزیدند

آتش به جان خانه و جانم کشیدند

با تازیانه، بعد از آن سیلی و آتش

از دامنم دستان زهرا را بریدند



از باغ من، گل، روح گلشن را گرفتند

کل جهانم را، نه یک تن را گرفتند

زهرا تمام هستی ام بود و حسودان

با کشتن او هستی من را گرفتند



با ضرب سیلی، شادی من را گرفتند

با آتشی، آبادی من را گرفتند

آنها که شمشیری به دست کفرشان بود

زن، زندگی، آزادی من را گرفتند

لعنت به کودک کش

بیست و هشتم آبان 1401

رنگین کمانی زشت

با هفت خطّ مشکی پر رنگ

رنگین کمانی، بعد باران های چشم مادری غمگین

لعنت به کینه!

تف، به روی زشت بدکاران!

نفرین، به آنکه می کِشد بیرون، تفنگش را !

لعنت، به آنکه کودکی را می کُشد، با خشم!

از کودک پاک فلسطین

دختر مظلوم افغانی

تا کودک معصوم ایرانی

لعنت به کودک کش!

یک استخوان

بیست و ششم آبان 1401

رفتی شبی، تنها رها کردی، زنت را

تا که برانی، از زمینت، دشمنت را

رفتی، شبیه هر پرستوی مهاجر

تا پاسبان باشی، حریم گلشنت را



دلشوره ات آن شب، فقط ایرانمان بود

ایران اسلامی، که روح و جانمان بود

دلهایمان، پر عشق بود و غرق ایمان

ایمان و ایران، آبمان و نانمان بود



مردانه، ماندی پای عشق و آرمانت

رفتی و راندی نام یزدان، بر زبانت

مادر، مرا، در وقت رفتن، داد دستت

تا که ببینی، مرد دارد، آشیانت



در گوش من خواندی، سرود عاشقی را

گفتی که: مرد خانه هستی، بعد بابا

مردی، که شاید پنج یا شش ماهه بود و...

دارد خودش، یک کودک ده ساله، حالا



رفتی و ماندی، از تو نامی نیک جا ماند

بابای خوبم! از تو، عکسی پیش ما ماند

آن قدر، غرق عشق ناب خویش بودی

حتی، تن بی جان تو، در جبهه ها ماند



سی سال تنهایی... نمی فهمی غمم را

اندوه ها، کابوس های مبهمم را

مامان و من، یک قبر خالی، خانه ای سرد

بابا! ندیدی چشمهای پر نمم را



آن شب سفر کردی، نبوسیدی زنت را

بوسیده عمری همسرت، پیراهنت را

وقتی که می رفتی، بغل کردی مرا و...

حالا که برگشتی، بغل کردم تنت را



گفتم تنت؟ از تو، فقط یک استخوان ماند

یک قبر و نامی برتر از هفت آسمان ماند

یک استخوان، از هیکل مردانه ی تو...

برگشت، اما شکر حق، ایرانمان ماند

خورشیدهای سیاهپوش

ششم آبان 1401

یه شب دریادلای این ور شط...

همون غواصای بی ادعامون

زدن تو قلب شط ، شطّ خروشان

تا آروم باشه، قلب بچه ها مون



یکی شون اهل بندر، اون یکی لر

یکی هم از کویر، اومد پای کار

پای ایران و دین، چون در میون بود

زدن تو آب و رفتن دیدن یار



نگو غواص، که دُرّ ناب بودن

جوونایی، سراپا شور و امید

نگاه می کردی شون، می دیدی انگار...

لباس مشکی، بر تن کرده خورشید



سکوت شب، سیاهی، رودِ وحشی

جوونایی که مثل ماه بودن

شبیه عکس ماه، رفتن توی آب

شدن راهی، که مرد راه بودن



یه چشم شور، شور غواصا رو...

دید و جریان تو گوش رود پیچید

یه کوسه، اون ور شط، منتظر بود

تموم ماهیا رو، کوسه بلعید



ماهی ها خسته و زخمی، رسیدن

تو دام کوسه ی وحشی و خونخوار

کی می فهمه چه حالی داره ماهی...

اگه با دست بسته، شد گرفتار



رو دستاشون طناب، یعنی علی وار...

شدن راهی به سوی عرش اعلا

بدنهاشون، کنار رود موند و....

شدن، تو قلب اهل درد، مانا

تسلیت شیراز من

پنجم آبان 1401

شیراز، شهر عشق و مذهب، لاله گون شد

باب الرضای شهچراغش غرق خون شد

تکفیریان، این را به گوش خود ببندند

با این حرم هرکس در افتد سرنگون شد

قایم باشک

یازدهم شهریور 1401

گفتی به من: بشمار تا پنجاه

من می روم، قایم شوم جایی

رفتی، شدی قایم، چهل منزل

در نیمه شب، برگشتی بابایی!



دنبال تو گشتم، چهل منزل

رفتی کجا قایم شدی، بابا؟

جای تو را، پرسیدم از خورشید

از ریسمان، از خار صحراها



جای تو را، پرسیدم از خولی

از شمر، حتی، ساربان بد

خندید، هرکس، گریه ام را دید

جای جوابم، توی گوشم زد



با صورتی خاکی ، ولی قرمز

دیدم تو را یک بار، در صحرا

خون بود؟ یا، یک بخش از این بازی؟

بازیِ بین دختر و بابا؟



بالا بلندی، بر سرِ نیزه...

کردی و گفتم از سر مرکب:

پایت، به روی خاک، جا مانده

می بازی بابا، شاهدم؟ زینب



از جا پریدم، تا بگیرم من

دست تو را، دستی نبود اما

شد زیر پایم خالی و افتاد...

هم بازی ات، بر خاک آن صحرا



بر خاک افتادم، از آن بالا

گفتم که «موچم»، گرگی چنگم زد

انگشتر تو، توی دستش بود

آن را، به چشمان قشنگم زد



در گوش پر خون، خنده اش پیچید

من را کتک زد، فحش هم می داد

گفتم که: بازی اشکنک دارد

این درد دندان، می رود از یاد



یک بار دیگر، دیدمت بابا !

در تشت و دستم، بسته بود این بار

یک خیزران، سوی لبت آمد

من سوختم، جای شما، انگار



می ترسم از این مردم وحشی

لطفاً، بیا با هم بریم بابا

اصلاً تو بردی، بسّه این بازی

من، باختم دار و ندارم را



نه! باز هم، بازی کنیم بابا !

با عمه جان، بازی کنیم این بار

طاقت ندارد، داغ مرگم را

عمه!

بیا !

تا سی،

نه!

سه

بشمار

پایان سفر

دهم شهریور 1401

چشمات چرا شده...

کبود، عزیز من!

ببین! بابات اومد

با بابا، حرف بزن



بگو، چرا صدات...

میلرزه دخترم

قدت، شده چرا

شبیه مادرم؟



پوشوندی زخمات و

با پاره پیرهن

لبات چرا شده

مثل لبای من؟



تو مجلس یزید

تو تشتی از طلا

دیدم، که اشک تو

اومد رو گونه ها



با چشمای خیست

نبین، لب من و

خودم دیدم، نگو

کارای دشمن و



بالای نیزه ها

دیدم، تو راه شام...

افتادی رو زمین

کردی یهو صدام



بابات، فدات بشه

چقد شکسته ای

نبینه چشم من

مریض و خسته ای



پاشو با هم بریم

از این خرابه ها

تو دختری، باید...

باشی، پیش بابا



فقط، بذار بگم

به عمه، با منی

که خسته از غم و

کارای دشمنی



می گم بهش: بذار...

بخوابه دخترم

که این خرابه ها

باید بشه حرم

اتل متل رقیه(س)

بیست و چهارم مرداد 1401

اتل متل، ستاره

خبر داره دوباره

میگه: یکی بابامو....

داره پیشم میاره



اتل متل، خرابه

دشمن مون، تو خوابه

بابا بیاد چی میشه؟

دلم براش کبابه



اتل متل، عمه جون!

داره میاد یه مهمون

بشور، یه جوری فوراً

از روی صورتم، خون



اتل متل، گوشواره...

این لباسای پاره...

شونه نخورده موهام

عمه! عیبی نداره؟



اتل متل، روسری

دختره و دلبری

مویی برام نمونده

شونه کنم، یک وری



اتل متل، خاک و خون

دو تایی مون: پریشون

کبودیه چشامو...

یه وقت، نبینه مهمون



اتل متل، زخمه پام

زخمیه، گوش و لبهام

یه کاری کن، عمه جون!

یه وقت نبینه بابام



اتل متل، چه خسته م

طنابه، روی دستم

سر قشنگ بابام

اومد، رو دست بسته م



اتل متل، رسیدی؟

خوب شد، من و ندیدی

بابا جونم! فدات شم

بگو، که چی کشیدی؟



اتل متل، تنت کو؟

چرا شکسته ابرو؟

خاکستره رو موهات؟

یا رفته از چشام سو؟



اتل متل، کو اکبر؟

کجاس داداشم؟ اصغر؟

تو این سفر نداشتم

یه دونه یار و یاور



اتل متل، بوسم کن

با بوسه هات، لوسم کن

بخر برام لباس و...

شبیه طاووسم کن



اتل متل، نازم کن

از طنابا بازم کن

بابا جونم! یه فکری.....

برای پروازم کن



اتل متل، بابایی!

بریم با هم یه جایی....

که واسه زخمای ما.....

پیدا بشه، دوایی



اتل متل، تموم شد

بسته، راه گلوم شد

بریم بابا ! از اینجا

دلم، تنگ عموم شد



اتل متل، شب شده

تموم، دیگه تب شده

رقیه، با باباش رفت

خون، دل زینب شده

تنها مثل مرد

بیست و دوم مرداد 1401

مَردم، ولی سرشارم از، اندوه لیلاها
زندانی ام، در چاه غمهای زلیخاها
این بچه ی آدم، که خورده، چوب سیبی را
دارد به قلبش، عشق نابِ نازِ حواها
زائیده ام، در زیر بار زندگی کردن
پر داغ تهمتهاست جانم، مثل عذراها
من، یک کویرم، خشک، رودی را نمی بینم....
جز سیل اشکم، این نمادِ پاک دریاها
دارای نادارم، که از من، سیب می خواهند
بر طبقّ رسم و قصه ی دیرینه، ساراها
من، مَردم و مُردم به زیر بار غصه ها، مردُم
کر گشته، روی قصه ی من، گوش دنیاها
ما مردها... پر دردها.... آتش به جان داریم
در ظاهر، اما شاد و سرخوش، مست و شیداها
از قصه ی مجنون، فقط لیلی، به چشم آمد
افتاده چون اشکیم، از چشم فریباها
از دردهای مردها، زنها، چه می دانند؟
زشتی، ندارد جا، میان چشم زیباها

با اجازه از استاد سرخوش پارسا که می فرمایند:
تا زن نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی
هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی
شاید بدانی حال عیسی و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی
آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی كه
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی
بی وقفه می كوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی
یک قطره اشکی در نگاهی خیس می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی
یا این غزل را در دلت تائید خواهی كرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی

حسینی باشیم

هفدهم مرداد ۱۴۰1

"وقتی، که چشم حادثه، بیدار می شود

هفت آسمان، به دوش تو، آوار می شود"*

با شعر محتشم، غم هرساله ی حسین

نقشی دوباره، بر در و دیوار می شود

فریاد می زنند همه: وا مصیبتا

مشکی، دوباره کوچه و بازار، می شوند

در لایه های مخفی شهر، از نگاه ما

جایی، که قرض و قوله، تلنبار می شوند....

جایی، که یک پدر، به غم داروی پسر...

خم می شود قدش، دلی بیمار می شود...

فریاد کلّ یَوم... همه جا محرم است...

در گوش های جامعه، تکرار می شود؟

اما، به خواب می رود این شهر پر بلا

وقتی که چشم حادثه بیدار می شود

*محمد علی بهمنی

آسید حسن

هفتم مرداد ۱۴۰1

آسد حسن! حالا که شیخی، شیخ مردم باش
از جنس مردم، مثل مردم، بین شان گم باش
خَم کن کمر را، چون علی، در پیش مظلومان
تا مست گردد خلق، مستِ باده ی خُم باش
انذارگر باش، ای پسر! اما در انذارت...
مانند جدت مصطفی، اهل تبسم باش
آخوند، در فرهنگ دینی، یاور خلق است
باور کن این را، شیخ جان! دور از توهم باش
روزی، اگر دیدی، که درد مردمی، برگرد
درمان درد و لنگری، در این تلاطم باش
سمت خدا، جز سمت مردم نیست، باباجان!
سمت کسی جز او نرو، در سمت مردم باش

مه ره هارش

سی و یکم تیر ۱۴۰1

شعر به گویش مازنی

بِمومِه تِه سِرِه! شونیشت نِمومِه

دِله خِش؟ نا! هارِش، مِن، دِل کَئومِه

مِه ره هارِش! ته دارنی، مِن نِدارمِه

بِمومِه از تِه، هر چی خوامبِه، خوامبِه

تِه دارنی، اختیارِ آسِمون ره

تِه فَرمون دِنی، کُلِّ این جِهون ره

تِه وِستِه "نَنِه بَتَن" دومبِه سَختِه

خِدا بَرکَت هادِه تِه تاج و تَختِه

مَه چَش بَیِّه سییو اَبر، دارنِه وارِش

ریکا دَرد دارنِه ، کیجا دارنِه خواهِش

مِه کار گیرِه، تِه توندی و تِه دوندی

جِوادِ جان قَسَم! دومبِه: تِه توندی

نَکِن رَد سِه سِرِه جا، رو سیا رِه

مِه کوهِ دَرد، تِه وِستِه مِثلِ کاهِه

زیراب و سِرخ کِلا جا، دِل بییِه مو

مِه رِه نارِش، نَئو غافِل بییِه مو

مَحَل جا، کلّی نَذر و نامِه دارمِه

نائِبِ هَم مَحَلّی هایِ خوارمِه

عَلی، مَش پَریه ریکا، سَرِ راه

بَتِه اِسا کِه شونی سِرِه یِه شاه....

بَئو دونِه اَگِه هادِه مِه شالی

یارِمبِه پَنج تا کیسِه بینج تِه پَهلی

مَلییِه، باز خَلِه خواستِه مِه آجی

بَوِه مَشتی ، بَوِه کَبلایی، حاجی

تِه بِشناسی زَری چی بَته مِه رِه؟

کِه مِن راه نَکِتِه بِمو مِه سِرِه؟...

بَتِه آقا هِدا مِه حاجَتا رِه

شونی، مِه نَذری رِه هادِه آقا رِه

بَتِه مَش گَت آقا: بَئو بِه مولا

کِه دوندی چی تِه جا خوانِه گَت آقا

بَتِه ماروزِه، مَشتی پَرویزِ زَن

پابوسِ تِه رِه رَخصَت بَئیرَم مَن

مِه رِه یاد بوردِه دَردایِ بَقیِه

فَقَط دومبِه تِه جا قَهر، مَش تَقیِه

وِنِه کیجا، نَتوندِه بَوِّه بابا!

گِتِه: بَوِّه شِه اِمبِه پیشِ آقا

نَدومبِه دَردِ دِلها رِه، تِه دوندی

هادِه حاجَت، وِشون رِه، دومبِه توندی

تِه سِرِه اَندِه خوارِه وُ قَشنگِه

کِه یاد ها کِردِمِه مِه دِل چِه تَنگِه

اَگِه هادی... نا !... دومبِه دِنی حاجَت

با وَچون سال بِه سال، اِمبِه زیارَت

ابوتراب

بیست و ششم تیر ۱۴۰1

یک برکه، با لطف «علی» وقتی جهانی شد

یعنی که: با «او» می شود که، آسمانی شد

غیر از خدا و چارده نورش، در این عالم...

با ذکر «مولا» هرچه می خواهی، توانی شد

الحمد لله الذی .... حیدر به ما بخشید

زینت، به نام شاه مردان، هر اذانی شد

امروز، عید است و جهان شاد از ولای اوست

هو ... هو ... به عشقش، ورد روی هر زبانی شد

از چشم زهرا، اشک شوق، امروز می بارد

دنیا: بهاری، آسمان: رنگین کمانی شد

خوشبخت، یعنی: هرکه عشق مرتضی دارد

بیچاره: هرکس که، اسیر دیگرانی شد

با «بو تراب» از خاک، تا افلاک، راهی نیست

با عشق «حیدر» می شود که، آسمانی شد

قربانی

نوزدهم تیر ۱۴۰1

رسیده عید قربان و گرفتم روی دستم، سر

منم: قربانی عشق و تو: از هر قاتلی، بهتر

دو ابرو: خنجر تیز و دو چشمت: کاسه های آب

لبم: سوی دو جامت می رود، قلبم: سوی خنجر

به رسم شهر اگر تقسیمِ قربانی کنی، لطفاً ...

ببخش، از من به من، لب را، که گشت، از جام چشمت تر

نپرس از من، چرا اینگونه جان را، می کنم قربان

اگر، قلبش هوایی شد، کبوتر، می زند پرپر

تو، می آیی به سویم در سکوت و می زند قلبم...

دوباره شور، می آید، شود بر پا، به عالم شر

دو چشمت، در سکوتش می زند فریاد، نامم را

دو چشم دشمنانت: کور و گوش هرچه شیطان: کر

تو، می بخشی به من جام غم و من، می دهم جان را

اگر چه من بدهکار تو ام، اینم، به آنت در

فدای خنده های صبح عیدت، جان شیدایم

رسیده عید قربان و گرفتم روی دستم، سر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:3  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

رود عاشق

بیست و هشتم خرداد  ۱۴۰1

یک عمر، در این دشتِ بی حاصل

گشتم پی دستان پر مهری

گشتم هزاران سال، دنبال‌...

دستی که باشد منشأ خیری

 

یک عصر، عصری گرم گرم گرم

-آتش گرفته سینه ی صحرا-

دستی، تن سرد مرا لرزاند

دستی که با خود داشت، صد دریا

 

لرزیدم و در سینه ام افتاد...

در قلب روزم، صورت ماهی

دیدم، که مردی آمد و خم شد

خم شد، کشید از سوز دل آهی

 

دست مرا، در دست پر مهرش

یک دم گرفت و برد تا بالا

در گوش من، راز بزرگی گفت

در آن زمان کم، لب آقا

 

در چشم او، دیدم خدایم را

مردانه، در من، صورتش را دید

خوشبخت، یعنی دست سرد من

که دستهای ماه را بوسید

 

ازقلب من، برداشت سهمش را

رفت و دلم را با نگاهش برد 

رفت و شنیدم قصه ی او را

مردی که دنیا غصه اش را خورد

 

رفت و صداهای بدی آمد

فریاد بود و غرش شمشیر

دیوی کنارم آمد و می گفت:

انداختم برخاک صحرا، شیر

 

می گفت: قدری دورتر از من....

تیری، دو چشم ماه را بوسید

دستان دریا، روی خاک افتاد

خون شد دل من، دیوِ بد، خندید

 

ماهی که دریا داشت در چشمش

در پشت ابر مردمی غافل...

گم شد، دلم بر روی خاک افتاد

من ماندم و یک دشتِ بی حاصل

مهمان سلطان

بیستم خرداد  ۱۴۰1

من، امشب در حرم، مهمان شاهنشاه ایرانم

از این رو، شاد و سرمستم، به این خاطر، غزلخوانم

جهان، امشب، دلش پر می کشد سوی خراسان و...

خراسان قلب دنیا گشته، در قلب خراسانم

شب میلاد سلطان و گدا، در خانه اش مهمان

به دست لطف او: چشم و دلم بر روی دستانم

ندارم غیر از این قلبِ پر از مهر رضا، چیزی

مرا، او دوست می دارد، من، این را خوب می دانم

صدا می آید از نقاره خانه: آی عاشقها !

هم آهنگش شده قلبم، خداوندا ! پریشانم

بر این خوان، عشق می نوشند، از جام طلای او

به سقا خانه اش وقتی، رسیدم، مست از این خوانم

دلم، پر می کشد تا اوج گنبد، با کبوترها

اگر چه روسیاهم، در حرم ، همراه ایشانم

در اوج سر خوشی، مرغ دعا پر می کشد، از دل

به یاد تک تک یاران، دعاگو، کنج ایوانم

رفیقان! جایتان سبز است، در قلب من عاشق

من، امشب در حرم،  مهمان شاهنشاه ایرانم

دلبرک مذهبی

پانزدهم خرداد  ۱۴۰1

"با من، امشب، زیر باران ،گریه کن

سر به زانوی خیابان، گریه کن"*

لایو؟ از صحن حرم؟ دل می بری؟

بی حیا، مانند انسان گریه کن

در دلم جنگ است، کو ایوان طلا؟

ای که هستی در خراسان، گریه کن

جنگ عقل و عشق، جنگی دائم است

در حرم، برحال حیران ، گریه کن

آی! دختر چادری! زائر نما!

آی شیطان! جان شیطان! گریه کن

نیست امید وصالت، در دلم

یا دعا کن، یا به قرآن! گریه کن

در حرم، جای من، اینها را بگو:

بعد هم، جایم پریشان، گریه کن..‌‌.

ای خدا! آرامشی نابم ببخش

یا تو هم، بر حال طوفان، گریه کن

مثل تو ، تنهای تنها، مانده ام

با من، امشب، زیر باران ، گریه کن

*اهورا ایمان

آشنای غریب

هشتم خرداد  ۱۴۰1

 

کرد آشنا با تو، دل بیگانه ام را
آنکس که داده جان، تنِ ویرانه ام را
خوشبخت، یعنی من، که مرغ عشق نابت....
کرد انتخاب، از روی لطفش، شانه ام را
من، کفتر جلد تو هستم، حق تعالی....
داده به دستت، آب من را، دانه ام را
گلهای قالی های صحن و بارگاهت
دیوانه کرده، جانِ چون پروانه ام را
زنجیر کرده، پنجره فولاد صحنت
قلب همیشه غافلِ دیوانه ام را
یک تکه، از آیینه های بارگاهت
روشن نموده، تا ابد، کاشانه ام را
بگذار، این بد، تا ابد، اینجا بماند
از من نگیر، آقای خوبم! خانه ام را
بگذار، تا خادم بمانم، در حریمت
لطفاً ! نگیر، این منصب شاهانه ام را

همسفر

سی ویکم اردیبهشت  ۱۴۰1

ای سر! به روی نیزه، چون مهتاب بودی

مهتاب؟ نه! مانند شعری ناب بودی

هر تار مویت: مصرع سرخی از این شعر

خود: شاه بیتی، در دل این قاب، بودی

ای آفتاب! ای روشنایی بخش عالم!

در باد، چون زلفت، به پیچ و تاب بودی

از مرکب من رد شدی، رفتی جلوتر

بی صبر، پر قدرت، چنان سیلاب بودی

رفتی و گم کردم تو را، در موج دشمن

همراه با موجِ سرِ اصحاب بودی

برگشته ای و من، نمی بینم سرت را

ای آن که عمری، عزت محراب بودی!

چشمم نمی بیند، ولی از بوی نانت

فهمیده ام، کنج تنوری خواب بودی

من را ببر با خود، از این تاریکی محض

ای آنکه عمری، در دلم مهتاب بودی!

فرزندآوری

بیست و هشتم اردیبهشت  ۱۴۰1

تا شود وا، قفل فرزندآوری
کرد وصلت با کلیدی، قفل ما
مشکل ما، اولش، این قدر بود
مشکل ما، گشته حالا، این هوا

اولش، مشکل، فقط فرزند بود
کاهش جمعیت و نسل رشید
حالیا، در آمده بابای ما
ساده؟ نه! جان شما، خیلی شدید

یک نفر فرمود: جنبش لازم است
تا شود افزوده، افراد وطن
ما، به جنبش آمدیم و شد کنون...
سبز ، دامنهایمان، همچون چمن

با بصیرت، ما به جنبش آمدیم
سبزی جنبش، بصیرت محور است
آفرین برما ! که بابا گشته ایم
گرچه سهم ما، از این کوشش، شر است

ما، که عمری، جور بابا دیده ایم
رفته بر سرهایمان، چیزی گشاد
می دهد دستور، حالا ، بهر ما
نسل نو، این گودزیلاهای شاد

این طرف، فرزند و ناز و عشوه اش
آن طرف بازار و انواع فشار
کرده قیچی، نسل ما را، این دوتا
نیست، راه چاره و راه فرار

آنکه فرمان داد: فرزند آورید
تا دهَم یارانه های بی شمار
حال که، زائیده ام در زیر قرض
نیست، یا کرده فراموش، آن قرار

داد بر باد فنا، مال مرا
وعده ی یارانه های سرسری
گشته بسته، بخت جیب خالی ام
تا شود وا، قفل فرزندآوری

قهرمان

بیست و پنجم اردیبهشت  ۱۴۰1

فرهاد خان! ای سرمربی! نازنینم!
پیروز گشتی در زمین، آقا ! مبارک!
اما ندارد ارزشی، این قهرمانی
اما ندارد ارزشی، این حرکت تک

تیم رقیبت، سرخها، بابا ندارند
مسعود رفته، شد یتیم آن ارتش سرخ
با رفتن تیم حسن، از دست رفته
سرمایه ی پنهانیِ با ارزش سرخ

بی ادعا، بی پشت، بی انواع بابا
شد قهرمان تیمت، مبارک، سرمربی!
کردی طلوع و شد تمام، آن شام قرمز
شد، آسمان لیگ مان آبیِ آبی

کندی، به روی کوه مشکل، نقش خود را
فرهاد جان! شیرین ترینها، سهم کامت
حک شد، کنار نام استقلال، امروز
بر روی قلب ما، دوباره نقش نامت

تبریک من، تقدیم آبی های ایران
به تیم پشتیبانیِ این تیم محکم
به سرمربی، به تدارکچی، هوادار
این قهرمانی بی کلک، مانند آدم

شد روی قرمزها، سیاه از خشم، امروز
شد تنگِ بابا، قلب قرمزها، بلا شک
این قهرمانی، در زمین سبز، باشد...
بر تک تکِ ما قلب آبیها ، مبارک

سیسمونی گیت

اول اردیبهشت  ۱۴۰1

زن ذلیلی را، زنش مجبور کرد
تا زند امضا، به ویزای خروج
تا که با داماد و دختر جان، کُند
سوی خوبان جهان، فوراً عروج

مرد، سردار بدون ساز و برگ....
مفلسِ جامانده در بیش از نود...
قرضها کرد و جدا شد، زن از او
رفت، سوی شهری، در آن سوی حد

رفت تا معراج، در آن ساحل و...
گشت زد، در بین خوبان جهان
تا خرد سوغات، بهر شوهرش
رفت بازار و خرید، از این و آن

زن: نماد خیر و خیًر، خیریه
در خرید خویش، صد اعجاز کرد
با کمک، از جیب شوی مفلسش
باب تازه، با خریدش باز کرد

کرد بنیان، دانشی نو: از فرنگ...
کرد وارد جنس ملی، در وطن
تا دهد رونق، به تولیدات ما
تا شود کارآفرین، دور از محن

جنس ایرانی، خرید از ترکها
بار کرد آن را، به روی دوش خویش
تا رسید، این سوی مرز، از دوستان
خورد صدها ناسزا، مانند نیش

کرد استکبار حیله، غافلیم
کرده وارون، داستان خدمتش
می کِشد این خاندان، رنج تو را
تو، نکردی شکر و دادی زحمتش

لطف کن، منبعد دقت کن، عزیز!
شک نکن، بر خادمان کشورت
یا نرو سوی مجازی، بعد از این
یا نخوان جز فارس، جان مادرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ساعت 8:35  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


نفرین به جنگ
بیست و ششم اسفند  ۱۴۰۰
لعنت به جنگ و جنگجو، هرکس که باشد
بر تندخو، بر زشت گو، هرکس که باشد
چینی و آمریکاییِ نامرد، روسی
یا هم وطن، حتی عمو، هرکس که باشد
هر کس که در ظاهر رفیق ست و به واقع ....
یک دشمن بی آبرو، هرکس که باشد
بر آنکه پشتِ سر، زند خنجر،  ولیکن....
لبخند دارد روبرو، هرکس که باشد
بر چشم آبی، مثل آهویی که دارد...
از گرگ، ذات و خلق و خو، هرکس که باشد
ما خسته ایم از جنگ و دلخونِ شهیدان
لعنت به جنگ و جنگجو، هرکس که باشد


جان باز
بیست و یکم اسفند  ۱۴۰۰
جان باز، یعنی: همسرِ یک مرد جانباز

یک زن، که عمری، پای مرد زخمی اش ماند

یک زن، که عمری، زیر موجِ مُشت مردش

مثل پرستو، نغمه ی آزادگی خواند

 

یک، گوشه ی خانه نشینِ صاف و ساده

که، رنگ جبهه را ندید و زخمی اش شد

یک عاشق صادق، که دور از خط اول

ترکش به قلبش خورد و شد، بیگانه با خود

 

شد، آشنای درد مردش، فارغ از خود

سرباز گمنام وطن شد، آخرِ جنگ

با حمله های مرد، غش می کرد و بعدش...

می شد ستون خانه، با یک سینه ی تنگ

 

از جنگ، زخمی قدّ مردش، بر دلش ماند

بی ادعا، با زخم قلبش، زندگی کرد

همراه شد، با دردهای جنگِ مردش

این زن، که بی شک، برتر ست از یک جهان مرد

 

پایان ندارد، دردهای قلب این زن

با ترکشی، شد قصه ای پر غصه، آغاز

هرچند، مردش زخمیِ صدامیان شد

جان باز، یعنی: همسرِ یک مرد جانباز

 


پاهای مردانه
بیست و پنجم بهمن  ۱۴۰۰
روز پدر، جوراب می گیرم
هرسال و بابا نیست در خانه
زیرا ، که از بابا، فقط دیدم
یک جفت پا، پاهای مردانه
 
رفت او، زمانی که نبودم من
رفت و مرا، هرگز ندیده او
گم شد پدر، در روز میلادم
یک عمر پرسیدم، خدایا ! کو؟
 
گفتند: فرزند شهیدی تو
گفتند: مفقود است بابایت
هر سال... در جشن تولد هام
عکسی ست، پیش چشم من، جایت
 
یک روز، مردی آمد و با خود...
از تو، خبر آورد و بر گشتی
بر دوش مردم، چرخ می خوردی
یک شهر، دریا بود و تو کشتی
 
تابوت چرخید و کنار من
بر ساحل خانه، فرود آمد
پوتین و مشتی استخوان، مانده
از هیکل مردانه ی یک مرد
 
در بین گریه، خنده می کردم
یک خنده ی پر درد و پر معنا
چشم انتظاری، شد تمام امروز؟
یک جفت پوتین، می شود بابا؟
 
روز پدر برگشت و معنا شد
روز پدر، بعدش در این خانه
هرچند، از بابا فقط مانده
یک جفت پا، پاهای مردانه


سرباز کوچک
بیستم بهمن  ۱۴۰۰
دستانش، توان کمان گرفتن نداشت
تیر سه شعبه را
با گلو گرفت


صفای تو
هجدهم بهمن  ۱۴۰۰
"تو آمدی که زمستان، ادامه دار نباشد" *
سر تمام غزلها، به روی دار نباشد
فدای بیت دو ابروی تو، کتاب دل من
دلم، بدون تو یک لحظه، پای کار نباشد
دو چشم آبی خود را، خمار کردی و دیدم
که چشم جلوه ندارد، اگر خمار نباشد
به راه عشق تو عمری، نشسته قلبم و سهمم....
از این مسیر پر از گل، جز انتظار نباشد
دلم به عشق تو آباد و اهل شعر و ترانه ست
خراب باشد و ویران، اگر دچار نباشد
و بی تو قصه ی شعرم، به غیر غصه و غم نیست
که باغ، میوه ندارد، اگر بهار نباشد
تو ابتدای بهاری و انتهای غزلها
تو آمدی که زمستان، ادامه دار نباشد
*بابک وهابی


بی فایده
هشتم بهمن  ۱۴۰۰
"شاخه را محکم گرفتن، این زمان، بی فایده ست
برگ می ریزد، ستیزش با خزان، بی فایده ست"*
هفت رنگ زندگیّ  ما ، سیاه است و سیاه
غم فقط می بارد و رنگین کمان، بی فایده ست
سفره دار این جهان، بر سفره اش دارد سراب
بردن صد لقمه اش، سوی دهان، بی فایده ست
در جهانی که خدا را، زیر پا، له کرده ایم
دعوت مردم به مسجد، با اذان، بی فایده ست
زیر پا، حق را نهادیم و اسیر مشکلیم
دست را بردن، به سوی آسمان، بی فایده ست
چشم، وقتی بسته شد بر واقعیت: مرده دل
زنده ماندن، در میان مردگان، بی فایده ست
دل که در راه خطا افتاد، حرفش بی خود است
گرچه دارد راه حل نو، همان، بی فایده ست
زندگی، یعنی: حقیقت، عشق نو، یعنی: خدا
غیر اینها، هرچه دارد این جهان، بی فایده ست
کفتر جلد دلِ پر غصه و دنیا، نباش
پر بکش از بام خود، اینجا نمان، بی فایده ست
شاخ و برگ این جهان، پوسیده، پابندش نشو
شاخه را محکم گرفتن، این زمان، بی فایده ست
*کاظم بهمنی


نرو مادر
سیزدهم دی  ۱۴۰۰
چن وقته، از هر کس که رد میشه
از سایه ، از دیوار می ترسم
وقتی صدای در میاد، وقتی...
جون خودم، هربار می ترسم
 
از وقتی، پشت در زمین خوردی
وقتی که، دود و نعره بود، کوچه
خونه، یه جورایی، پر از درده
دنیای خونه، ساکته، پوچه
 
داداش حسن، از وقتی که با تو...
برگشته از کوچه، پر از درده
خوابش، پر از کابوسه، می فهمم
اما نمی گه چیزی، یک مَرده
 
آخه چرا بابا، رو سجاده....
با چادرت، همراز و همراهه؟
من بچه م، اما خوب می فهمم
گریه ش شده بیشتر، پر از آهه
 
داداش حسینم، بعضی از شبها
پشت در خونه، می ره تنها
هی می زنه، مشتا شو به دیوار
غمگینه، اما ساکته ، اما....
 
من که می دونم، غصه شون هستی
من که می فهمم، خونیه پهلوت
دیدم، ورمهای رو بازوت رو
دیدم، کبوده گوشه ی ابروت
 
دیروز ،که شونه کر‌دی موهامو
دستات می لرزید، قلبمو لرزوند
حرفات یه جوری بوی رفتن داشت
حرفات، من و، از رفتنت ترسوند 
 
بی تو، تموم دنیا زندونه
آخه چرا، بار سفر بستی؟
زوده برای رفتنت، زوده
میشه نری، ای مادر هستی؟


نیمای بزرگ
سیزدهم دی  ۱۴۰۰
هر چند، که بنده، با غزل همزادم
با قافیه و ردیف سختش، شادم
مدیون توام، بزرگ مردی که چنین.....
از بند عروض، کرده ای آزادم


حسادت
هشتم دی  ۱۴۰۰
"حسود آتش زند اعصاب خود را"؟
و ایضاً، لحظه – لحظه، خواب خود را
حسادت را کند، همچون تبر، تیز
و با آن، می زند زیراب خود را


شباهت
هشتم دی  ۱۴۰۰
ندارم وان، ولیکن وام دارم
به جای نان، غرور و نام دارم
اگرچه رندم و اهل فجورم
شبیه شیخ شهر، اسلام دارم


شکسته
اول دی  ۱۴۰۰
من را، شکسته خواسته ای؟من، شکسته ام
از هرچه، هر که غیر شما هست، خسته ام
همچون کبوتری، که دلش را، به باد داد
بر پشت بام خانه ی سبزت، نشسته ام
دل خسته، از تمامی اولاد آدمم
از این جهان و هرچه در آن هست، رسته ام
تا حل شود، تمامی غمهای سینه ام
دل را، دخیل پنجره فولاد، بسته ام 
آیینه های خانه ی تو، شد گواه من
من را، شکسته خواسته ای؟من، شکسته ام


زبان زنها
هشتم آذر  ۱۴۰۰
زنها، زبان خاص خود را، خلق کردند
با آن، جهان خاص خود را، خلق کردند
با چشمهای خیس اشک خود، به دنیا...
رنگین کمان خاص خود را، خلق کردند
گفتند: آری، معنی اش: نه بود اما !
حدس و گمان خاص خود را، خلق کردند
ما مردها: گیجیم و آنها: اهل معنا
کون و مکان خاص خود را، خلق کردند
با ضربه های تابه، فهمیدیم آخر
آنها، زبان  خاص خود را، خلق کردند


تفاوت
اول آذر  ۱۴۰۰
من، فرق دارم با پدر، مردی به روزم
او، می برد هر دست و من باید بسوزم
او، حرف چشم مادرم را، درک می کرد
من، جیغ همسر را، نمی فهمم هنوزم


ترسو
بیست و نهم آبان  ۱۴۰۰
از آب گفتم، آب و نانم را گرفتی
از نان نوشتم شعری و جانم گرفتی
من رای دادم، حاکمی حالا و از من...
دستم، وجودم، استخوانم را گرفتی
لعنت به من! لعنت به استبداد آزاد!
با انتخاب من، جهانم را گرفتی
من شاعرم، از شعر می ترسی گمانم
از من قلم، دفتر، زبانم را گرفتی
ما اختلاف ایده داریم و تو زوری
با دستهای خود، دهانم را گرفتی
 
اختلاف
بیست و ششم آبان  ۱۴۰۰
نوشتم از سر زلفت، از ابروان کمانی
نوشتی هیزی و دادی، هزار فحش زبانی
قلم گرفتی و خطی، به روی شعر کشیدی
"ندانمت که چه گویم، ز اختلاف معانی"*


*سعدی
بوسه ی آخر
بیست و سوم آبان  ۱۴۰۰
آنکه پشت سرمان بود و نمی دانستیم....
مادر همسرمان بود و نمی دانستیم
کنج کافه، من و دلدار قدیمی، لبها....
بوسه ی آخرمان بود و نمی دانستیم


سوال سخت
بیست و یکم آبان  ۱۴۰۰
جوابش واقعاً سخته
سوالایی که آسونه
خدا هم، بعضی از وقتا
جوابش رو نمی دونه
 
تو هم، وقتایی بد می شی
می پرسی از من، از این ها
بگم، چن تا از اونا رو؟
دوسم داری؟ بگو چن تا؟
 
بگم آره؟ بگم ده تا؟
بگم صد تا؟ هزار؟ میلیون؟
آره، معنی داره تو عشق؟
شمرده عشق شو مجنون؟
 
می خندی باز و می پرسی
قشنگه دامن تازه م ؟
می بینم تازه، دامن رو
با مِن مِن... باز می بازم
 
می خندی و نمی فهمی
نمی بینم اونو، اصلاً
کنارم وقتی که باشی
برام، بی معنیه دامن
 
تو که باشی، تو دوس داشتن...
فرو می رم ، فنا میشم
اگه پیش همه شاهم
پیشت، یک لا قبا میشم
 
تو که اهل دلی، عشقی
نگو، کی شاد و خوش بخته؟
نپرس، این جور سوالا رو
جوابش، واقعا سخته


راستِ دروغ
هجدهم آبان  ۱۴۰۰
از هرکسی که از مدیران است
هرچند، محبوب است و چون جان است
جز راست، هرگز نشنوی، اما....
سر راست، صدقش، عین چاخان است


بده - بستون
پانزدهم آبان  ۱۴۰۰
وقتی نبودم، دخلی و سودی
دیدم تو را، بی عینک دودی
گفتی که: تدبیر حسن داری
در سادگی، مانند محمودی
هم شیخی و هم، دکترا داری
در عمر خود، یک دم نیاسودی
گفتی که:  ارزان می شود کالا
باور نمودم، رای من بودی
دار و درختِ وعده هایت را
دادی، به رای مفت من، کودی
تا آمدی بالا، زمین خوردم
شد اشک چشمانم، چنان رودی
باور کن این، تک بیت آخر را: ...
محتاج من هستی، همین زودی


بی پناه
سیزدهم آبان  ۱۴۰۰
امشب، شبیه هر شب عمرم، دلم ابریست
دارم هزاران درد، درمان غم من چیست؟
من شاعرم، چیزی ندارم در همه دنیا
جز بیتهای شعرهایم، جای دنجی نیست


طعمه
سیزدهم آبان  ۱۴۰۰
باید، خدا بر نقشه ی نابش بنازد
سیبی نمایان کرد، تا آدم بگازد
بیرون نمود از جنت خود، نسل ما را
تا گوشه ی دنجی، برای خود بسازد


از چشم افتاده
دوازدهم آبان  ۱۴۰۰
بانو! نمی دانی که من، چونم ز چشمت
با سیل اشکت، کردی بیرونم ز چشمت
در دیده ی بیدار تو، جایی ندارم
آواره ای بیچاره، دلخونم زچشمت


خط خطی ممنوع
دوازدهم آبان  ۱۴۰۰
پیشانی و بوسه، بیاغازید لطفاً
بر شرع و حکم دین، نپردازید لطفاً
با اخم، در هنگام ناز و عشوه ی خود
بر جای بوسه، خط نیندازید لطفاً


پیشانی نوشت
یازدهم آبان  ۱۴۰۰
حق، جام زشتی را، به فرق ما شکسته ست
انگار، پشت پرده، با یک عده بسته است
پیشانی ما، دفتر مشق خدایی ست....
که عاشق زنها و زلفِ دسته دسته ست
تقسیم کرده، شانس را روی جبینها
از یک نفر: یک دشت و از ما: قدر هسته ست
پیشانی زنها، بلند و صاف و زیبا
پیشانی ما مردها، پر چین و خسته ست
بر روی پیشانی زنها: دسته ی زلف
بر چهره ی ما: سنگ بدنامی نشسته ست
خط، روی پیشانی زنها : راز ناز و....
روی جبین ما : نشانِ بخت بسته ست
بد خط نوشت و بد سرشت و وقت خِلقت...
حق، جام زشتی را، به فرق ما شکسته  ست


بدخط
یازدهم آبان  ۱۴۰۰
پیشانی ما: دفتر مشق فرشته ست
آینده ی ما را، خدا، آنجا نوشته ست
هرچند، زیبایی از آن کردگار است
بد خط نوشته، بد گِل ما را سرشته ست


حسرت
دهم آبان  ۱۴۰۰
بر روی لب هایم، نشسته ماسک و می نالم
از لذتی که، از کفم، بی گفت و گو رفته
بر ساعد دلبر، به جای نیش دندانم
نیش سرنگِ واکسن چینی، فرو رفته


ساقی
نهم آبان  ۱۴۰۰
نه ساعدی دارم، که محبوب شما باشد
نه ساق سمینی، که فاش و بر ملا باشد
سیمی ندارم، زر که طبعاً پیشکش، اما...
ساقی بنگ و شیشه ام، جنسم دوا باشد


هیستوری
نهم آبان  ۱۴۰۰
زن، خسته بود و گوشه ای غش کرد
واکرد، وب را، پنجه ی چاقش
پر بود وب،، از عکسهایی از...
مردان هیز و ساعد و ساقش
 
خندید و عکس تازه ای از خود
در هیستوریِ پیج خود، رو کرد
عکسی پر از عشوه، پر از روتوش
عکسی، که باید دید و هی بو کرد
 
یک عکس، با پایی تراشیده
با دامنی، با چاک، تا بالا
با خنده ای طناز و مستانه
با چشمکی، رندانه و زیبا
 
در آن سوی دنیا، هزاران چشم
دودو زد و دلهایی، عاشق شد
مانند لبهای قشنگ او
صد سینه، دشتی از شقایق شد
 
صدها نفر، حافظ شدند آن شب
صدها غزل، رویید در باغش
چشمان رند او و شعری ناب
مردان هیز و ساعد و ساقش


امیدِ سیبلو
هشتم آبان  ۱۴۰۰
من، بهتر و زیباتر از او را، ندیدم
دیدم چو او را، از سرِ عقلم پریدم
بر گونه اش، چالی ست، اما با سبیلش
تیغی، کنار چاله اش دارد، امیدم


چاله و چاه
هشتم آبان  ۱۴۰۰
ممنونِ خدای تو و این بخت سیاهم
پر چاله و پر چاه، شد از حادثه، راهم
در آمده، از چاه زنخدان تو، چشمم
"افتاده، به چال گونه ات، چرخ نگاهم"*
*حمید راد


آخر قصه
هشتم آبان  ۱۴۰۰
"افتاده، به چال گونه ات، چرخ نگاهم"*
پنچر شده، چون یوسفِ افتاده به چاهم
ای کاش، که در آخر این قصه، بگویی: ...
باید بزنی بوسه، به ابروی سیاهم
*حمید راد


ابروی تازه
هفتم آبان  ۱۴۰۰
ابروی خود را، از جبین خود، زدودی
خود، ابرویی نو، روی چشمانت گشودی
بعدش، کشیدی سایه ای، بر پشت پلکت
طرحی خلیجی، سایه ای، با رنگ دودی
 
کردی تتو، ابروی تازه، روی چشمت
این طرح نو، زیبا و ناز و ماندگار است
احسنت باید گفت، بر نقاشی تو
نقاشی ات، زیباتر از پروردگار است
 
با خط چشم و سایه و ابرو، خدا را
شرمنده ی زیباییِ چشمت نمودی
گفتی به او: آقا خدا ی خالق خلق!
نقاش برتر، بنده بودم یا تو بودی؟
 
مانند یک بومرنگ کردی، ابرویت را
بالا بیندازش، که برگشتش قشنگ است
این ابروی تازه، که مانند هلال است
ماه ست و قلبم در پی اش، همچون پلنگ است
 
نقاش من! شاعر شدی این بار و دیدم
یک بیت زیبا، روی چشمانت سرودی
ممنونم از تو، کار خوبی کردی، عشقم!
ابروی تازه، روی چشمانت، گشودی


اشک شوق
ششم آبان  ۱۴۰۰
وقتی، چراغان می کند، عمق شبم را
وقتی که، درمان می کند، با لب، تبم را
مانند عاشقهای قبل از خود، به مستی
می خندم و با اشک، می شویم لبم را


فیتیش
ششم آبان  ۱۴۰۰
قاضی، نوشته حکم: جا دارد، بگیریدش
شعرش، خطا در شرع ما دارد، بگیریدش!
از شعرهایش، کشف کرده، قاضی این شهر
حافظ، فیتیش ساق پا دارد، بگیریدش


مزایای ماسک
اول آبان  ۱۴۰۰
ممنونم از چین و کرونای عزیزش
با ماسک، فهمیدم که ابروها، قشنگ است
اکبر دماغ: آقای قصاب محله
زیباتر از مهناز و مهسای پلنگ است


ابرو
بیست و نهم مهر ۱۴۰۰
پهن است، بالای دو چشمت، ابروانت
از کاسه های ابروی ناز تو، مستم
ابروی قاجاریِ پهنت، کشته ما را
من پاچه خوارِ پاچه بزهای تو هستم


خنجر
بیست و نهم مهر  ۱۴۰۰
دو ابروی ضخیم تو، که برده هوش من از سر.....
نمی دانی که با قلبم، چه کرده، یار افسونگر!
بیا، بردار ابرو را و غم را، از دلم بردار
که خنجر، هرچه نازکتر، تحمل کردنش بهتر
 
شب رویایی
بیستم مهر  ۱۴۰۰
ای کاش می شد، باز قلیان، چاق کردن
با یک زغال سرخ، یاد باغ کردن
باید لب ساحل، لبو خورد و لبان را...
با بوسه، بر لبهای قلیان، داغ کردن
بعدش، کنار دلبرِ چادر سیاهی
در چادری رنگی، شبی اطراق کردن
در آن شب تنهایی و در قلب چادر
در بوسه، بر لبها، کمی اغراق کردن
از ما : زدودن رژ ز لبها، با لبی داغ
از دلبران: با رژ، لبان براق کردن
از چشمها، رفتن به سوی جام لبها
بعدش، هوای بوسه ای بر ساق کردن
صد نامه، با گل بوسه، بر چشمش نوشتن
صد تمبرِ بوسه، کنج آن، الصاق کردن
البته، می ترسم که گشتی هم بیاید
و انتهای قصه، چون سگ، واق کردن
این فکرها، دارد خطر باید که بی یار....
در خانه ماندن،  باز قلیان، چاق کردن


لب گزیدن
نوزدهم مهر  ۱۴۰۰
تو، دوری از من، قدر یک صد سال نوری
مانند من، دلخسته ای، از درد دوری
سهم من و تو، صبر تلخی گشته از عشق
لب از تو، دندان از من عشقِ صبوری


مقایسه
نوزدهم مهر  ۱۴۰۰
گویند، جنس مردان، پر خورده شیشه هستند
دنبال عشق تازه، همچون همیشه هستند
اما برای بنده، ثابت شده که زنها
بهر شکار مردان، چون شیرِ بیشه هستند


خواهش
چهاردهم مهر  ۱۴۰۰
نگذار، چشم شاعرِ این شعر، تر شود
یا شعرهاش، هجو شود، دردسر شود
یک گاز، از لواشک خود را، به من بده
نگذار "اشک در غم ما پرده در شود"*
*حافظ


مالیات
چهاردهم مهر  ۱۴۰۰
مامور مالیات، اگر باز، شر شود ....
با برگه ای جدید، غم و دردسر شود....
گویم به او، که نیست درآمد، به سالِ ما
بگذر، که با گذشت، شب من سحر شود
غیر از پدر، نیامده در هیچ، ای عزیز!
نگذار، غرق شرم، منِ بی پدر شود
اوضاع ماست، پر غم و پر غصه، آن چنان...
که هرچه ماده است، در این گوشه، نر شود
از لطف های دولت ما ، دوره رکود
تا حشر، در مغازه ی ما، مستمر شود
حافظ، شنید قصه ی بازارم و سرود: ....
"ترسم که اشک، در غم ما، پرده در شود"*
*حافظ


سرو
سیزدهم مهر  ۱۴۰۰
من، سرو تهی دستم و بی سایه و سارم
آزاده به نامم، ولی بی مایه و زارم
در اوج تهی دستی خود، شادم از اینکه....
جان مایه ی منبر، منم و چوبه ی دارم


سکوت شاعر
اول مهر  ۱۴۰۰
من شاعرم، صدها غزل، دارم به دیوان
بسیار باشد شاهدم، بینِ عزیزان
وقتی، زنم خواب است، باید لال باشم
من زن ذلیلم، می شوم یک گوشه پنهان


نجم دانش
اول مهر  ۱۴۰۰
شور و شری نو، دارد امشب، خانه ی ما

آتش، به جان دخترم، افتاده گویا

تبریک بر خانم معلمها، دبیران

چون: آسمان علم، دارد نجمه حالا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 8:18  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


ملت همیشه غمگین
پنجم شهریور  ۱۴۰۰
"هرگز، نبوده حال خوشی، در درونمان
لرزانده، بوم لرزه ی غمها، ستونمان"*
یک روز، سیل و زلزلزه، یک روز، نرخ نان
یا اشتباه موشک و  گاف قشونمان
ویروس و یک قطار، رئیس بدون درد
با هرچه بود، کرده خدا، آزمونمان
ما را ،چزاند و خنده ی ما کم نشد.... خدا...
خندیده است، از خودش و از جنونمان
آن قدر، امتحان شده ایم و نمرده ایم
باید که خواند، جامعه ی ذوالفنونمان
ایوب؟ بچه است، به طاقت، به راه صبر
جاری ست صبر ناب، به هر قطره خونمان
ما، کفتران جلد خداوند عالمیم
بوده ست غصه... از کرَمش، آب و دونمان
امیدمان، بهشت و شده دوزخ، این جهان
مخفی ست، پشت خنده ی ما، چند و چونمان
لبهای ماست، خنده زنان، دل، ولی غمین
هرگز، نبوده حال خوشی، در درونمان

 


قطار خاطرات
پنجم شهریور  ۱۴۰۰
"خوابش نبرد... خاطره ها را، قطار کرد
حالش، دوباره بد شد و از خود، فرار کرد"*
از خود گریخت، رفت، به دیروز روشنش
با تور شعر، خاطره ای را، شکار کرد
آن روز خوب، اول آن داستان ناب
روزی، که اسب سرکش دل را، مهار کرد
زین زد، به روی قلب پر از شور و آتشش
یک زن، به روی زین دل خود، سوار کرد
یک زن... شبیه دلبر هر شاعر بزرگ
عشقی، که  با تمام دلش، اختیار کرد
شعری، نوشت و خواند و زن قصه، شاد شد
دنیا، شنید و بغض، به رویش هوار کرد
دنیا، شنید و قصه ی پر غصه ای جدید....
فوراً، شروع کرد و به آنش، دچار کرد
برگشت، سوی بستر مرگش، خطی کشید....
بر مچ، تمام غصه ی خود، استتار کرد
لالایی ای، برای دلش خواند و خواند و خواند
خوابش نبرد... خاطره‌ها را، قطار کرد
*اصغر معاذی

 


با بابا
بیست وهفتم مرداد  ۱۴۰۰
می خوام بگم: کُشتی بگیر
نمی بینم، دست و پا تو
می خوام بگم: قصه بگو
چشام، می بینه لبها تو
 
موها تو، شونه می کنم
انگشت من، خونی میشه
ابروهاتو، که می بینم
چشام، چه بارونی میشه
 
چشاتو، وقتی می بوسم
لبام میشه، به رنگ خون
لبات، چرا پاره شده؟
بابا جونم ! قرآن نخون
 
می دونم، این رو می دونی
که من، اینا رو می دونم
ولی بگو، چکار کنم...
که قلب تو بلرزونم؟
 
فقط، زبون مونده برام
با لکنت فراوونش
دختر و بلبل زبونی
کی بهتر از، بابا جونش
 
از تو میگم، تا تو نگی
چرا شکستی، دخترم؟
نگی، که صورتت چی شد؟
نپرسی، از حال حرم
 
حرف می زنم، یه وقت ازم
نپرسی، حال عمه رو
نپرسی، گوشوارام چی شد؟
یا علت کبودی مو
 
بابا! یه خواهشی دارم
حالا، که اومدی به سر
تو که دیگه، پا نمی شی
من و، پیش خودت ببر

 

 


السلام علی سیدتی رباب (س)
بیست وهفتم مرداد  ۱۴۰۰
رفتی سر افکنده، به پشت خیمه ها و...
شد مادرش، پیش همه، شرمنده ی تو
من را، سرافکنده نکن، ارباب عالم!
جان علی اصغر، فدای خنده ی تو
 
جان رباب و اصغرش، قربانی تو
آقای من! برگرد، تا ما جان بگیریم
این، آخرین باری ست که، تو پیش مایی
بگذار، تا آرامشی، از آن بگیریم
 
شرمنده ات گشتم، زمانی که شنیدم
سقای تو، قربان اشک اصغرم شد
با قد خم، وقتی که برگشتی به خیمه
خاک دو عالم، جان اصغر! بر سرم شد
 
سخت است، می دانم که می دانی، ولیکن...
بی کودک ششماهه, با تو دلخوشم من
بی تو که باشم، مادری، یعنی همه درد
با آه هایم، عالمی را، می کُشم من
 
گهواره، امشب می رود تاراج و بعدش
من مانم و یاد تو و لبخندهایت
دشمن، گمانش، داغ اصغر، جانگداز ست
اما، فدای تو، همه فرزندهایت
 
 
تو، همسرم؟ نه! تو، امام و هستی من
تو، هستیِ این جمع غرق خون و شینی
گرچه، علی اصغر، تمام عمر من بود
اما، تو بالاتر از اونی، تو حسینی
 
وقتی، که اصغر، با تو آمد سوی میدان
گفتم به او: گرچه عزیزی، گرچه قندی...
اما، تو را، وقف پدر کردم، عزیزم!
حتی اگر مُردی، فقط باید بخندی
 
کشتن تو رو، بردن سرت رو، وای! مونده...
حالا، تنت بی سایه بون، کارم تمومه
آقا! دارم دق می کنم، هر لحظه بی تو
سایه، تا جون دارم، دیگه بر من حرومه

 

 


روسری
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
گفتم، غزل باعشق، خواندی سرسری، رفتی
من، این طرف پرپر زدم، تو، آن وری رفتی
من، مومن دیرینه ی چشمان تو بودم
با چادرت، دل بردی و بی روسری رفتی

 

 


معرفی
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
در جمعتان خاموشم، آتشدان سردم
همسایه ی خورشیدم و از جنس دردم
یک مرد تنها، در میان جمع یاران
بنده، عمادی، مشهدی، گلبرگ  زردم

 

 


محرم
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
ماه نبرد دائم حق، با جهالت
جنگ میان پاک بودن، با رذالت
جنگ میان عقلِ دنبال زر و سیم
با قلب عاشق، با دلی، غرق محبت
ماهی، که دنیا را گرفته، زیر چترش
تصویرهای گنگی از دین و دیانت
توجیهِ قتل خون حق، با چند سکه
حق را بکش، تا خود بمانی در سلامت
در کنج مقتل ماندنِ عشق مجسم
لب تشنگی.... تصویر دریاهای غیرت
سرمست پیروزی، ذلیلانِ هوس باز
زیر سم اسبان، یلان با صلابت
ماهی، که می گوید: اگر دنبال نفعید
از مرگ عشق و دین، نباید کرد حیرت
وقتی که دین، بازیچه ی میمون جهل است
بر روی نی ها، می شود قرآن، تلاوت
فریاد دارد: قیمت خون خدا چند؟
یک ملک ری؟ بی آبرویی، تا قیامت؟
باید، مروری کربلا را کرد و فهمید
معنای عقل و دین و تدبیر و شجاعت
از خود، در این ماه خدا، باید بپرسیم
در این دوراهی: استقامت یا خیانت؟
ما، در کدامین سوی این دشت بلاییم؟
در لشکر حق؟ یا سپاه قتل و غارت؟
هر روز، عاشورا و وقت انتخاب است
من یا خدا؟ دنبال خدمت یا ریاست؟
ای کاش که، ما، عاقلی بی دل، نباشیم
پایان بگیرد، قصه ی ما، با شهادت

 

 


خداحافظ! شیخ حسن
دوازدهم مرداد  ۱۴۰۰
رفتی حسن جان! دست حق، پشت و پناهت
یارت، دعای خیر ما، لطف الاهت
ای مرد تدبیر! از تو ممنونم، حسن جان!
دور از تو، چشم دشمنِ اهل بلاهت
راهی که رفتی، راه روح الله بوده
چشم امیدم، تا ابد باشد، به راهت
در سیل و وقت زلزله، گاهِ کرونا
بودی همیشه، اهل تدبیر و فقاهت
همراه بودی، بی صدا، با مردم خویش
همراهیِ با ما، شده حالا، گناهت
گرچه سپاهی نیست، در دور و بر تو
رای دو دوره، تا ابد، باشد سپاهت
کوه ادب! ای با صلابت! شد حسادت...
چون آتشی و زد، به جانِ خصمِ کاهت
مانند یوسف، زخم خوردی، از رفیقان
مصری ست بی تردید در پایان چاهت
نه پاچه خواری: مثل این، نه مثل آن یک....
کرده، ریاکاری و فحاشی تباهت
خادم، برای ملت ما، بودی و حق...
در چشم اهل دل، نموده مثل شاهت
امروز، پایان تو و راه شما نیست
رفتی حسن جان! دست حق، پشت و پناهت

 

 


وصی نبی
هفتم مرداد  ۱۴۰۰
علی، از حق، سر سوزن جدا نیست
بشر، اما در او، غیر از خدا نیست
نبی، «من کنت مولا» گفته، یعنی: ...
وصی المصطفی، جز مرتضی نیست

 

 


حاکمیت
بیست و ششم تیر  ۱۴۰۰
"هرکس که یاغی تر، گرامی تر؟!
پروردگارا ! این، عدالت نیست
قانون حاکم، بر زمینت با....
قانون جنگل، بی شباهت نیست"*
 
شیران: قوی تر، حرفشان حاکم
کفتارها: آزاد و بی مانع
گفتند: دنیا، جای شادی نیست
جانم، نشد از این سخن قانع
 
در جنگلِ دنیای ما، گاوان...
خرها... همیشه، شاد و آزادند
سرو و صنوبر نیز، در اینجا
یا قطع، یا، هم حزبی بادند
 
در این جهان جنگلی، رسم ست
شاعر، فقط، طوطی صفت باشد
حرفی اگر زد، ضد حاکمها
کنج قفس، باید بیاساید
 
البته، رسم خلقتت، این است
خود نیز، گاهی، حکم بد دادی
توبه! ولی عدل است، حُکم تو؟
یک دانه گندم... سلب آزادی؟
 
لطفاً، تحمل کن، خدا جانم!
آتش نزن، من را و شعرم را
دو، ضرب در دو، شش نخواهد شد
در اشتباهم؟ گیج و منگم؟ یا....
 
از حاکمان، پرسیده ام این را
گفتند: تقدیر است، کار توست
فرمود شیخ شهر: حکم من...
بی شبهه، حکم کردگار توست
 
حاکم شده، زور و زر و تزویر
این ها، فقط ظلم و جهالت نیست
تو حاکمی، چون خالق مایی؟
پروردگارا، این عدالت نیست
*محمد علی شیردل

 

 


پشه
بیستم تیر  ۱۴۰۰
یک عمر خوردی، روز و شب، خون تنم را
خاراندم از دست تو، پا، تا گردنم را
ای بی حیا! مرد و زنی گفتند! دیشب...
خوردی چرا، خون رگِ دست زنم را؟
اما، دمت گرم! آفرین! اندازه ی من....
یا بیش از آن، آزرده کردی، دشمنم را
ای پشه ی نامهربان! ای عدل مطلق!
واکرده رفتارت، زبان الکنم را
در بین آدمها، شبیه و مثل داری
خوردند، قطره قطره، خون میهنم را
فریاد دارد کشورم: ای زاده ی من!
خوردی چرا از آبها تا آهنم را؟
احسنت! می نوشی، به قدر احتیاجت
اما، ندارد آدم پست، این جنم را
هرچند، می خارد تنم، اما خموشم
خورده ست خون و برده از جسمم، منم را
جوش آمده خونم، ولی، دست چپاول...
بسته ست لب، این بلبلِ بی گلشنم را
حرفم، خریداری ندارد، بین مردم
لطفاً، تو بشنو، حرفِ قبل از مردنم را:
هرچند، ذات پشّه، خونخواری ست، اما....
داغ است، می سوزی، نخور خون تنم را

 

 


وعده درمانی
بیست و ششم خرداد ۱۴۰۰
چرخانده ایم امشب زبان را، تا نمیرید
گفتیم، عیب دیگران را، تا نمیرید
از وعده های بی خود قبلی، نمردید
گفتیم، مانند همان را، تا نمیرید
بر عکس آقای فلانی، هرچه خوردیم
دادیم سهم شاهدان را، تا نمیرید
از آب و برق و گاز مفتی، گفته بودیم؟
این دفعه آوردیم نان را، تا نمیرید
هرچند که، حلقومتان را می فشاریم
آزاد کردیم آسمان را، تا نمیرید
سطل زباله، مرتفع باید نباشد
کوتاه می سازیم آن را، تا نمیرید
باور کنید، ای مردمان ساده ی گیج!
این وعده را و این چاخان را، تا نمیرید
ما، نامزد هستیم و وقت گفتمان است
چرخانده ایم امشب زبان را، تا نمیرید

 

 


نبرد مناظرات
بیستم خرداد ۱۴۰۰
پائین کشیدید، ای بزرگان! نرخ جان را
بعدش، گران کردید هر دم، نرخ نان را
گفتید، می گوییم ما، درد شما را
باور نکردیم ای بزرگان! این چاخان را
یک جمله، تنها جمله ای، از ما نگفتید
وراج ها ! گفتید با هم، دردتان را
گفتید هریک، برتری هایی که دارید
گفتند باقی نیز، مانند همان را
یک حرف را، با هفت شکل بد، نگویید
ویرانه کرده حرفتان، فن بیان را
در بحث های بی خودِ خود، جای مردم....
این گفت حرفِ خان و آن هم گفت، آن را
این گف: تقصیر زمین است و زمان است
آن یک نموده متهم: هفت آسمان را
با تهمت و تهدید، بر هم حمله کردید
له کرده بار جنگ هاتان، استخوان را
هر جمله، از لفظ گهربار شمایان
بمبی شد و ویران نموده، خانمان را
امید خیری  نیست، در این جنگ لفظی
لطفاً  رها سازید، ما بیچارگان را
جنگ بزرگان، کشته دارد از ضعیفان
پس بس کنید، این جنگ های بی امان را
ما ساکتیم، اما سخن دارد سکوت و....
پژواک آن، کر کرده گوش صد جهان را
با رای هامان، حرف هامان را، بگوییم
تا بشنوید از آن، صدای بی زبان را
صندوق های رای ما، تابوت ظلم است
چون میخ، می کوبیم بر آن، رایمان را

 

 


شبِ سراب
نهم خرداد ۱۴۰۰
"حالت خراب و حال من، از تو خراب تر
شاید، شرابمان، شده امشب، شراب تر "*
مانند باد، می دوم اما، نمی رسم
امشب شده ست قصه ی ما، پر شتاب تر
هر لحظه، قصه ای ست میان من و لبت
من: تشنه تر، شراب لبانت: سراب تر
سر مستِ از شراب، لبت، پر عتاب شد
چشمان ناز، از لب تو، پر عتاب تر
گفتی تو، از عذاب خدایی، که غایب است
گفتم، که هست بی تو سرودن، عذاب تر
خندید چشم مست تو، بر این جواب و هست ....
از هر جواب، خنده ی چشمت، جواب تر
گفتم، خدا نوشته، که باید جدا شویم؟
باور نکن! وصال بُوَد، پر ثواب تر
باور نکن، که خلق نموده در این جهان...
از عشق پاکِ بنده ، خدا، عطرِ ناب تر
گفتی: بخوان کتاب غمت را، گریستم
شد خوانده این کتاب و تمامِ کتاب، تر
هم پای من، دو چشم تو، از غصه گفت و شد...
حالت خراب و حال من از تو، خراب تر

*محمد فلاح زاده

 

 


سوال اساسی
بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰
عشق و امید و مقصد ما را، چه کردید؟
نا مردمان! خوب و بد ما را، چه کردید؟
راه و هدف را، از مسافرها، گرفتید
سد سازها، برق سد ما را، چه کردید؟
ما از همان اول، شعار مرگ دادیم
فریادهای ممتد ما را، چه کردید؟
کشتید ما را ؟ نوشِتان خون دل ما
اجساد ما و مرقد ما را، چه کردید؟
ما، بی کفن، در خاک تیره، خوابِ خوابیم
همراه های مرتد ما را، چه کردید؟
امید ما بودید روزی، نا رفیقان!
عشق و امید و مقصد ما را، چه کردید؟

 

 


بلای آسمانی
بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
معجون قِر است و قُر: زن من
من: خاکم و گشته دُر: زن من
این بی بی دل، سر است از من
با دولًویی خورده بُر: زن من
من مانده ام، از کجا، چطوری...
خورده، سوی بنده سُر: زن من؟
بین خودمان بماند این بیت
لوس است و کمی ننر: زن من
تهران، شده زادگاهش اما....
از بیخ و بن است لُر: زن من
همسایه ی ماست، مادر او
بدجور شده ست پُر: زن من
در حرف زدن، بدون وقفه
وصل است به آب کر: زن من
هی می خورد و نمی شود سیر
چاق است و کمی بخور: زن من
گَر کرد مرا، به ضربه هایش
وقتی که گرفت گُر: زن من
آنقدر زده مرا، که گفتم....
این چاقو و سر، ببُر! زن من!
خندید و سر مرا، نبرًید
کشته ست مرا، به قُر: زن من

 

 


دهه شصتی
بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰
داده ست جهان، جام غم و درد، به دستم
از درد و بلا، جای خوشی، خورده و مستم
سنگم زده دنیایی و از عرش، گسستم
افلاک، نشد قسمت و بر خاک، نشستم
صد تیر، نشسته ست به دل، زخمی و خسته م
گفتم به جهان هرچه، به من گفت: به شستم
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن، دوخته هستم
 
از خودروی همچون لگنم، هیچ نپرسید
از مهریه، از لطف زنم، هیچ نپرسید
از رنگ بنفش بدنم، هیچ نپرسید
از حال بدِ کنج ونم، هیچ نپرسید
از درد دل و زخم تنم، هیچ نپرسید
از یک دهه شصتی، که منم، هیچ نپرسید
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم
 
با اسپری قرمزی، از مرگ نوشتیم
در شهر پر آشوب خود، از ننگ نوشتیم
در مدرسه، از نیمکتی تنگ نوشتیم
در اوج جوانی خود، از جنگ نوشتیم
در پیری خود نیز، ز نیرنگ نوشتیم
در پاسخ هر پرسشی، با رنگ نوشتیم:
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم
 
 
از دزد سر گردنه، تا آش خور و سرگرد
هر کس، کمی از داشته و هست مرا، برد
همسفره ی من شد، کمی از مال مرا خورد
شد شاد، هر آن کس که مرا، از خودش آزرد
من، باختم و هرکه رقیبم شده، بد برد
گویند پس از من: شده آسوده طرف! مُرد
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم

 


گمشده
سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰
دنبال یکی، مثل خودم ساده، می گردم
یک اسکل گاگول، ولی آزاده، می گردم
یک آدم ساده، ببو، اهل دل و با حال
بی دوز و کلک، قاطی و افتاده می گردم
دنبال یکی که، باشه پای همه کارم
از مسجد و خوبی، تا می و باده، می گردم
از لش بازی، تا کوه کنی، نه نگه، باشه...
هر ثانیه، پا کارم و آماده می گردم
دنبال دو تا بال، واسه اوج گرفتن
یا ساده بگم، همسفر جاده می گردم
یک مرد، شبیه همه مردای قدیمی
چشماش نزنه دودو، پی ماده می گردم
یک زخمیِ از زخم زبون همه عالم
که پشت سرش صفحه بیان: شاده! می گردم
یک لاقبای بی سر وپای لات و مشتی
که زندگی شو، پای رفیق داده، می گردم
آیینه ی دل، چند ساله، درگیر زنگه
دنبال زبونی، مث سمباده می گردم
تا باز، خودم شم، دوباره، مثل شما شم
دنبال یکی، مثل خودم ساده، می گردم

 

 


تنهایی
سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
"ماجرایی، شبیه یک رویا
 خاطراتی، پر از گلایه و درد
 التماست نمی کنم، امّا...
ته کشیده ست طاقتم، برگرد"*
 
یاد آن صبح زود سرد، به خیر!
کوچه برفی ، زنی .... زنی تنها
ترس و آهی، که می کشیدی از...
کیسه ای پاره، آن عروسکها
 
یک خروس زری، الاغی شاد
موش، با گربه ای تماشایی
باربی های کار دست خودت
گم شدی، لابلای زیبایی
 
آمدم با حیا و شرم، جلو
من و من کردم و حیا کردی
خم شدم، لرزشی به دل افتاد
ای بلا! با دلم، چه ها کردی؟
 
یک به یک، از زمین، بلند شدند
موش و گربه، خروس و خر، اما...
زیر پاهای تو، به جا ماندند
دل و دین منِ تک و تنها
 
صبح فردا، دوباره آن کوچه
نان گرمی، که دست عاشق بود
آمدی و .... سلام و ... رد شدنت
قلب من، مثل یک شقایق بود
 
باز هم، صبح های بعد از آن
هی سلام و ... سکوت و...  لبخندت
قلب من، زیر گوش من می گفت:
نیست، در شهر ما، همانندت
 
آخر هفته ، لعنت و نفرین....
بر تمامی جمعه ها، بد بود
تو، نبودی میان آن کوچه
در دلم، یک سکوت ممتد بود
 
پرس و جو کردم و شنیدم از...
یک نفر، رفته ای از این کوچه
بعد از رفتنت، به جا مانده
یک دل خسته و غمین... کوچه
 
من، پس از رفتنت، خراب شدم
مثل قبل از تو، تا ابد، تنها
دل خوشم، بعد تو، به این شعر و ...
ماجرایی، شبیه یک رویا
*حمیدبیرانوند

 

 


سراب چشیدنی
سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
"لطفاً، بیا، دعای مرا، مستجاب کن
من را، میان مردم شهر انتخاب کن"*
آباد باد خانه ات! ای نازنین ترین!
چرخی بزن، وَ خانه ی من را، خراب کن
ای آنکه زلف خویش، سپردی به دست باد!
جمعش نکن، گناه ندارد، ثواب کن
گاهی بیا، کنار دلم، یک نفس بمان
گاهی، کسی به غیر مرا هم، جواب کن
بی تو، برای من، به خدا ! زندگی بد است
خوبم! بیا، خلاص مرا، از عذاب کن
من، تا همیشه، تشنه ی جام لب تو ام
من را ببر، به چشمه و پر التهاب کن...
گفتند: این سراب بوَد، جان من! مرا....
سیراب، از چشیدن جام سراب کن
عمری، دعای دیدن تو کردم و کنون...
لطفاً، بیا، دعای مرا مستجاب کن
*آرش صحبتی

 

 


عرضه
بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰
دلتنگی قلب مرا، هرگز ندیدی
آرامشم! گلهای اشکم را، نچیدی
من بی قرارم، یک نفس، همراه من باش
شاید پسندیدی مرا، شاید خریدی

 


چین
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
"برند با کلاس و معتبر: چین
سلامات! و درود بنده: بر چین"*
موبایل و کفش و ماشین، گشته چینی
مسیر تازه ی سیر و سفر: چین
شده سجاده چینی، مهر: چینی
تمام خیر: چینی، کلّ شر: چین
ژاپن ، بعدش کره، ما را نمودند...
پر از سریال و حالا هم، هنر: چین
تمام ماهیان را، خورد و بُرده
و کرده میلِ میلِ گاو و خر: چین
خداوندا ! تو را ارواح چینگ.. چونگ!
بگردان از سرِ ما، این خطر: چین
که می ترسم، کند ما را اسیر و ...
کند، ایرانیان را دربه در: چین
و می ترسم، زند بر روی ما یک....
برند با کلاس و معتبر: چین
*ملیحه خوشحال

 

 


شب عاشقی
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
صدها غزل، جوشید در قلبش
صدها دوبیتی، از قلم جوشید
زن، شعر مطلق بود و از چشمش....
شاعر، تمام شب، غزل نوشید
 
دیوانه ای، در آن شب تاریک
زنجیر زلفی را، به خود پیچید
یک زن، زنی که روبرویش بود
در او، خودش را مست و شیدا دید
 
زن، مرد را بوسید و شاعر شد
مجنون شد و یکباره لیلا شد
حتی خدا، خندید و شعری گفت
آن شب، خدا، مهمان آنها شد
 
زن...مرد... دنیا... عشق.... شیدایی
غوغای قلبی که، کمی لرزید
در اوج سرمای دلی غمگین
یک گل شکفت و شد زمان عید
 
سر سبز شد، دنیای پر ماتم
روئید گلهای غزل، آن شب
یک آیه نازل شد، به قلب مرد
شد مشکل دیوانه، حل آن شب
 
پیغمبری نو، شاعری تازه
شعری که گویی، وحی مُنزَل بود
انگار، کم کم، داغ تر می شد...
قلب غزل، از آتشی بی دود
 
با خط خطی ها، بافت رختی، مَرد
با عشوه، زن، آن جامه را پوشید
شب تا سحر، مست از شراب زن
شاعر سرود و زن، غزل نوشید

 

 


خلیفه الله
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
"خدا، پای تو را، بر داستان خلقتم، وا کرد
خدایی که بهشتم را، در این دنیا، مهیا کرد"*
هزاران توبه! اما من، نمی دانم خدا فهمید...
که دنیای مرا، با تو، بهشتی خوب و زیبا کرد؟
بهشتی که، در آن سیب لبانت، نیست ممنوعه
و در آن، می توان با بوسه ای بر سیب، غوغا کرد
در آن، از خرمن گیسوی مثل گندمت، رودی...
به روی شانه، جاری کرده، من را باز، رسوا کرد
خدا، شیطان شده انگار و دارد، می زند گولم!
خدا را می پرستم چون، مرا اینگونه شیدا کرد
بهشت صورت زیبای دخت ناز حوا را....
خدا، مانند من مجنون صفت، عمری تماشا کرد
قلم برداشت، روزی تا، بگوید ماجرایش را
نوشت و دید راز مخفی اش را، قصه افشا کرد
نوشت این قصه را و دید، می لنگد، ته قصه
خدا، که نقش اول بود، خودش را نیز، حاشا کرد
"نفخت فیه من روحی" به جای خود، در این قصه
خدا... پای مرا در داستان خلقتت، وا کرد
*مجتبی سپید

 

 


سال گاو
سوم فروردین ۱۴۰۰
این عید گاوی، بر من و بر ما، مبارک!
چشم جهان تر شد، ولی جانا ! مبارک!
تبریک پر عشق مرا، خواندی پریشب؟
امسال غمگینیم ما، اما، مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ساعت 13:34  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


شرط بهشت
بیست و سوم اسفند ۱۳۹۹
"ای خدا ! توی بهشتت، کوی و برزن نیز هست؟
ناوگانِ حمل و نقل و خطِ آهن نیز هست؟"*
حوری و موری، شنیدم هست، در حد وفور
در کنار خیل حوری، چند مسکن نیز هست؟
ساز و آواز و شرابی آنچنانی، می دهی؟
شاعر و اشعارِ با وزن تتن تن نیز هست؟
راستی، من اهل ایرانم، همیشه در صفم
آن طرف، صفهای مرغ و قند و روغن نیز هست؟
ای خدای لایزالِ مهربان خوب من!
در بهشتت، روغن مرغوب لادن نیز هست؟
در میان باغهای سبز تو، یک چوب تر
تا بکوبم، بر سر و بر دوش دشمن نیز هست؟
بگذریم، این حرف آخر را بگویم، بشنوی
من نمی خواهم بهشتت را، اگر زن نیز هست
*محمد منصوری
خداحافظی با سال 1399
شانزدهم اسفند ۱۳۹۹
سال پر از درد و فشار و خالی از مال!
رفتی؟ خداحافظ! برو، ای بدترین سال!
این نامه، یعنی: با مرامم، ای همه درد!
یعنی خداحافظ! برو، ای میوه ی کال!
از تو، به غیر از درد و غم، چیزی ندیدم
لعنت به تو! از ما گرفتی، یال و کوپال
از سال قبلی، یک کوئید از چین منحوس..
آوردی و کردی به پا، صد قیل و صد قال
ای آخرین سالِ هزار و سیصد و درد
در تو، ندیدم چانه یا لب، ای بداقبال!
از کودک و پیر و جوان، استاد و بیکار ...
کُشتی و کردی قدًمان را از الف، دال
رونق نشد، در تو، نصیب کار و تولید
شد در تو مالم، آبرویم خوب، پامال
ای موش! با آن گاو بعد از خود، بگو که:
مانند تو، از ما نگیرد، این همه حال
حالا برو، لطفاً برو، که برنگردی
سال پر از درد و فشار و خالی از مال!
مرام علی(ع)
هفتم اسفند ۱۳۹۹
رسیده روز علی، روز مرد، مسروریم
که مست باده ی خم، غرق برکه ای نوریم
پدر _که حق کندش حفظ_ اهل ایمان بود
و ما، به کیش پدر مانده، مومنی کوریم
نه اهل جود و کرم بوده ایم، تا امروز
اگر به جبر پدر، مسجدیم، مجبوریم
جهاد و رد شدن از نفس خویش را، ول کن
که بسته جان به جهان، غافلیم و محجوریم
نخورده نان و نمک، روی سفره مان هرگز...
کسی، که ما فقط از نام جود ، مغروریم
خدا کند، که خدا، در جزا، نپرسد هیچ
عمل نکرده، ولی، پر شریم، پر شوریم
به ریش، مرد و به تسبیح خود، مسلمانیم
قسم به نام علی! از مرام او دوریم
پدر - دختری
ششم اسفند ۱۳۹۹
می خواستم، چیزی بگویم
روز پدر، با دخترانم
شاید بماند یادگاری
حرفی، که آید بر زبانم
 
روز پدر، لبخند دختر
یک هدیه ی زیبا و خوب است
در اوج این سرمای دنیا
مانند گرمای جنوب است
 
لبخند تو، یعنی که شادی
یعنی دلت، سرشار عشق است
من، دوست دارم، خنده ات را
این خنده ها، گلزار عشق است
 
روز پدر، یک دسته ی گل
از خنده ات، بهرم بیاور
اما، بریز این دسته گل را
قبل از پدر، در پای مادر
 
من، مثل کوهم، سخت و محکم
پشتت، به من باشد همیشه
اما بدان، که سرو روحت
در خاک مادر، کرده ریشه
 
تو، مادر فردایی و او...
دیروز را، وقف تو کرده
امروز، با او سرد باشی
فردا، همه دنیات سرده
 
مادر: چراغ خانه ی ما
مادر، رفیق تک تک ماست
تا پیش او هستی، یقیناً
جایت، میان قلب باباست
سرنوشت
دهم بهمن ۱۳۹۹
"همه ی عمر را هدر دادم، می دهم باز هم، بهایش را
باز، توفیق اگر خدا بدهد، می خرم، عشوه و ادایش را"*
گفت: ساکت! سکوت محض شدم، در سکوتم، نوشتم از عشقم
باغزل، روی کاغذی پاره، فاش کردم، کمی جفایش را
گفتم از خود، غمم، وفاداری، گفتم از او، نگاه بی رحمش
آمد و خواند و بر غمم خندید، کاش می شد، فقط صدایش را....
در غزل.... مثنوی... نمی دانم، در سپیدی به یادگار از او
ضبط می کردم از برای خودم، تا ببندم به شعر، پایش را
کاش می شد، که مال من باشد، کاش می شد.... نمی شود... لعنت...
به من و بخت من، که هر لحظه، می کنم سجده ها خدایش را
آی! ای حضرت خدا! بنگر! این منم، بنده ات، که می دانی...
کرده ای مبتلای عشق و خودت، داده ای دست او، دوایش را
لطف کن، سرنوشت زشتم را، از سرِ نو، برای من بنویس
در ته سرنوشت من، بنویس: دید دلدار با صفایش را
باورم کن، خدای من! بنویس، این رگ گردنم، بزن، بنویس
همه ی عمر، بندگی کردم، می دهم باز هم، بهایش را
*مهدی صادقی مود
نامحرمان
دهم بهمن ۱۳۹۹
"دم شان گرم ، زدند انگ، به قلبِ اثرم
که به این نفرتشان، از قلمم ، مفتخرم"*
به خداوند قسم! نفرتشان، شادم کرد
که پراز شعرم و از اوج هنر، می نگرم
بنویسند، بگویند، چه ترسی دارم؟
که یقین کرده ام، از این همه کفتار، سَرم
سرم از این همه نقّاد، سرم، می دانم
که ندارند، به جز عقده، از این شعر ترم
چه کنم؟ گوش من از حرف و سخن، پر شده است
به سخنهای دگر، غیر غم عشق، کرم
به همین شعر قسم! راه من و عشق، یکی ست
که شدم، بنده ی این عشق و شدم، مرغ حرم
سخن از عشق، ندارد به دل سنگ اثر
دم شان گرم ، زدند انگ به قلبِ اثرم
*داوود نادعلی
سرباز گمنام
دهم بهمن ۱۳۹۹
"چیزی از من، به جا نمی ماند
صبح فردا، جنون به سر دارم
عشق، در جان من، جوانه زده
گر چه از بی کسی، خبر دارم"*
 
راهی ام، سوی خانه ی دلبر
یک مسافر، که عاشق راه است
راه، یعنی: عزیز خواهی شد
گرچه در ظاهرش، فقط چاه است
 
می زنم از خودم، دلم، بیرون
می روم، تا تهِ تهِ این راه
می شوم آخر سفر، یک شب
ساکن خانه ی خود آن ماه
 
آه! این راه من، پر از سنگ ست
سنگهایی، که نامشان بد نیست
کار، خانه، وطن، زن  و فرزند
رودم و در دلم، غمِ سد نیست
 
من از اویم، دلم، پر از عشق ست
از خدا تا خدا، مسیرم شد
آمدم، از بهشت و این دنیا
با همه جلوه ها، اسیرم شد
 
وقت، وقت جنون و جانبازی ست
وقت پوتین، به پای خود کردن
دل بریدن، سفر، فداکاری
سر، فدای خدای خود کردن
 
می زنم در دل خطر، دشمن
من، که سربند خون، به سر دارم
چیزی از من، به جا نمی ماند
صبح فردا، جنون به سر دارم
*سعید خاکسار
درد دانایی
نهم بهمن ۱۳۹۹
چه زیبا می پیچد
در دل سیاه خط خطی هایم
پژواک ناله های شاعری تنها
که مرگ را، به یاری می خواند
تا رها شود، از غم بی انتهای فهمیدن
واکسن
چهارم بهمن ۱۳۹۹
"نان ندارم، لیک واکسن می زنم
مثل گودرز و تهمتن می زنم"*
مرگ، بر غرب پر از ننگ و فریب!
واکسن چینی به این تن می زنم
واکسن چینی نشد، روسی که هست
از همان، بر جان میهن می زنم
تا شود هم رنگ خون، قرمز، کنون....
مشت، بر سندان آهن می زنم
ربط بیت فوق، با واکسن چه بود؟
هرچه باشد! امرشد، من می زنم
تا شود منفی پس از این، تست من
مثبت و منفی، به هر فن، می زنم
الغرض! تا غرب، رویش کم شود
آب رنگی را، به سوزن می زنم
واکسن چینی و روسی، میهنی
جای آمریکا و لندن می زنم
کشورم، مهد شهیدان و است و من...
واکسن ایرانی؟ حتما می زنم
من، شهید علم خواهم شد، که من....
با غرور ملّی، واکسن می زنم
*سعید مسگرپور
شهر بی تو
بیست و هفتم دی ۱۳۹۹
بعد تو، با مدینه ای دشمن
با غم و اشک بچه ها ماندَم
زینبت، گریه می کند، زهرا!
رفتی و با غمت، به جا ماندم
 
آمدم خانه، از همان کوچه...
که تو را .... ضارب تو را دیدم
خنده می کرد و طعنه ام می زد:
پیش چشمت، گل تو را چیدم
 
این یکی: تازیانه ای نو داشت
آن یکی: یک غلاف تازه خرید
چشمکی زد یکی و گفت : ببین!
رفته از خانه ی علی، امید
 
بگذریم، از تمام زمزمه ها
پچ پچ مردمی که نامردند
کاش می شد، به خانه برگردی
کودکان تو، زرد و پر دردند
 
دختر ختم الانیبا! زهرا!
آی! زهرای مرتضی! برگرد
داغ تو، می کشد مرا آخر
جان من! جان بچه ها! برگرد
 
آتش و میخ در، همان اول
در دل مرد سینه چاک افتاد
مُردی و مَرد تو، زمین خورده
حیدر صف شکن، به خاک افتاد
 
دفن کردم، تو را، خودم تنها
اشهد خویش را، ولی خواندم
چشمهای حسن، پر از خون است
با غم و اشک بچه ها، ماندم
شب آخر
بیست و چهارم دی ۱۳۹۹
"حول و حوش دقایق صبح است
شعله ، خاکسترش به جا مانده
بغض سنگین خودسرانه ی من
در همان اوج شعله ها مانده"*
 
صبح، یعنی: دوباره تنهایی
مرگ شب، مرگ خلوتی زیبا
مرگ، بر صبح بی تو، بی همدم
کاش بودی، هنوز در اینجا
 
کاش، شب بود و باز چشمانت...
روشنی بخش شعر من می شد
وزن شعرم، مفاعلن فعلن
یا ردیفش، دوباره زن می شد
 
از سر شب، سرودن از زلفت
از لبت، از دو ابروی تیزت
از منی که، دوباره پر می شد
از شرار دو چشم خونریزت
 
کاش می شد .... نشد... نشد... نه! نشد
رفتی و من، غزل، غزل اشکم
من، ردیف غزل شدم، بی تو
مثل اینکه، من از ازل، اشکم
 
هیچ کس، کف نزد برای دلم
شعر من را، کسی ندید امشب
مست بودم، من از لب سرخت
رفتی و مستی ام، پرید امشب
 
 عاقلم، شاعری، که عاشق نیست
وقت مرگ حقایق صبح است
می کُشم، تک تک غزل ها را
حول و حوش دقایق صبح است
*مسعود قاسمی
قصر بلا
بیست و سوم دی ۱۳۹۹
"چشمای خیستُ ، رو بغض من ببند
من گریه می کنم، حالا برام بخند "*
لعنت به هر چی در! لعنت به زندگی!
کاش بسته شه درِ، این قصر بندگی
این قصر ظاهراً، از نورو از طلا
که من اسیرشم، که پر شد از بلا
من، تو، سفر، سفر، تو، من، سفر، سفر
من، می مونم تو غم، تو، شعرم و ببر
لطفاً برو، برو، من موندنی شدم
تو، خسته از منی، من، خسته از خودم
حالا، که داری از، این خونه می پری
مثل کبوترا، در اوج دلبری....
لطفاً تو آسمون، چرخی بزن، بخند
چشمای نازتُ ، رو بغض من نبند
*روزبه بمانی
منتظر نما
دوازدهم دی ۱۳۹۹
دوباره، جمعه رسید و دوباره، می لرزد
دلم، وَ دستم و از حال من، خبر داری
فدای غربتت آقای مهربان! که چقدر..
رفیقِ مثل منِ  پست و بی هنر داری
 
نشسته ام، سر یک سفره ی دعا، عمری
کنار ندبه، دلم، خوش به لقمه ها هم بود
کنار میل به صبحانه ی فلان جلَسه
هوای دیدن تو، در دعای من، کم بود
 
مرا ببخش، دعا از سرِ شکم سیری....
برای آمدنت، خواندم و تو می دیدی
من ... انتظار ... دعا... ندبه.... جمعه... آمدنت
چرا، به اشکِ پر از غفلتم، نخندیدی؟
 
در اوج منتظرت بودن، از تو بی خبرم
چقدر، مثل خدا، مهربان و غفاری
نراندی از در خود، این گدای پر رو را
شبیه ابر بهاری، به خار می باری
 
مرا ببخش، مرا، از درت مران آقا !
غریق غفلت خود را، ببر سوی ساحل
اگرچه سر به هوا، گرچه پر هوا شده است
مدال عشق تو را، دارد این دل غافل
 
به احترام لباسِ سیاهِ هیاتی ام
مرا که خوار تو ام، زار و شرمسار، نکن
به آبروی خودت! آبرو نَبر از من
برای سنجش من، صحبت از عیار نکن
 
قبول دارم و خود، قائلم که گمراهم
به هیچِ هیچ، به یک کاه، هم نمی ارزم
ولی، میان دلم، سوسوی امیدی هست
دوباره، جمعه رسید و دوباره، می لرزم
بی وفا
یازدهم دی ۱۳۹۹
"من به بند تو اسیرم، تو زمن بی خبری
آفرین! معرفت این است؟ ز من می گذری! "*
شده ای شهره ی یک شهر و شدم شرمنده
غافلی از من و من مانده ام و چشم تری
شده انگشت نما شاعر دیوانه ی تو
نیست در شعر من انگار دگر شور و شری
این چه رسمی ست؟ نگفتی به کسی راز نگو؟
پس چرا قصه عیان گشت؟ چرا پرده دری؟
من که این راز نگفتم به کسی، سهم تو چیست؟
از تو و شهره شدن، از من و این دربه دری؟
مصلحت نیست بگویم که چرا شعر شدی
که چرا شهره شدی بین دو صد حور و پری
من تو را بین غزل شاهِ پری ها کردم
و شدم بنده ات و شاد از آن بند زری....
که مرا بست به زلف تو و دلشاد شدم...
که شده بسته به گیسوی تو این کبکِ دری
حال این قصه شده غصه ی من، می فهمی؟
من به بند تو اسیرم، تو زمن بی خبری
*رضا محمدی(شب افروز)
تنها مانده
دهم دی ۱۳۹۹
"غیر از تو، از تمامی دنیا، فراری ام
بعد از خودت، بگو، به چه کس می سپاری ام؟ "*
بعد از تو؟ من؟ منیّت من را، نگاه کن:
بنگر، به این غزل، به تب بی قراری ام....
بر باد رفته است، غرورم، صلابتم
بر باد رفته است، همه استواری ام
یادش به خیر! اول قصه، چه خوب بود
دیدم، به روی بوم خودت، می نگاری ام
دیدم، که روی بوم، کنار خودت... مرا...
فهمیدم آن زمان، که کمی، دوست داری ام
نقاش و شاعری؟ چه جناسی؟ چه عالمی؟
ترکیب نازهای تو و جان سپاری ام
با نقشهای بوم تو و شعرهای من
دنیا شنید، قصه ی این سر به داری ام
دنیا شنید و تاب نیاورد، قصه را
طاقت نداشت، شهر، چنین کامکاری ام
از چشم شور و کار حسودان و بخت بد
حالا، چنین به ندبه ام و سوگواری ام
لعنت به چشم شور! چرا دور می شوی
بعد از خودت، بگو، به چه کس می سپاری ام؟
*شیرین کرمانشاهی
اعدامی
ششم دی ۱۳۹۹
چه قدر، غافلِ از حال خودید، ای مردم!
‌بزنیدم، که شما، از پس من می آیید
اگر از تیر شما، کشته شوم، خوش بختم
که شما، زشت ترین، مضحکه ی دنیایید
 
کَمَکی، کاش به دور و بر خود، این دنیا
و به احوال رفیقان خود، آگاه شوید
این، فقط قصه ی من نیست، شما هم هستید
مرگ، نزدیک شده، راهی این راه شوید
 
غافلید، از خود و دلخوش، به غرور خویشید
قدرتی نیست، در این هیمنه ی پوشالی
ساکتم، هیچ نگویم، که صدایم گم شد
در خروشی، که به پا کرده، سری توخالی
 
امر اعدام مرا داده؟ که؟ کو قاضی تان؟
غرق شد، قبل همه، قاضی جبار شما
کشته شد، آنکه مرا بست، به چوب اعدام
سرد شد، گرمی بی پایه ی بازار شما
 
زندگی، چرخه ی چرخ و فلک اطفال ست
زندگی، مردن من، مرگ رفیقی از ماست
مرگ، یعنی که نماند، به جهان نام شما
هرکه شد، کشته ی فرمان شما، نا میراست
 
کشتنم، خودکشی تلخ شما دزدان است
که شما، کشته و پامال خودید، ای مردم!
چه قدر زشت، به مرگ دل خود، می خندید
چه قدر، غافلِ از حال خودید، ای مردم!
یلدای گرانی
اول دی ۱۳۹۹
با همت نامردان، شد پسته، چنان گوهر
شد مایه ی رنج ما، یلدا، شده چون محشر
آقای فلان می گفت: ارزان شده کالاها
آقای فلان! لطفاً، دور و بر خود بنگر:
آجیل، گران است و ما حسرت آن، خوردیم
شد، نرخ انار سرخ، اندازه ی جام زر
حالا شده یک حسرت، با قیمت بالایش....
چلغوز، که فحشی بود، یک روز در این کشور
ویروس گرانی با ویروس بد چینی
امسال، به جولانند، شد رنگ وطن: احمر!
دیروز، زنی می گفت: امسال، چه شادانم!
گفتم که: در این غوغا؟ گفتا : چه از این بهتر!
ما شاکر یزدانیم، آمد کرونا، از چین
تا آنکه رها گردیم، از طائفه ی شوهر
یلدا منم و حافظ، با فال، خوشم امسال
ویروس و گرانی زد، صد قفل گران، بر در
امسال، چه سالی بود: بد بود و پر از غصه
جان، گشته چنان خاک و شد پسته، چنان گوهر
بچه بندر
بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹
"هر شب، میان لنج جاشوها
در لابلای موج، می رقصی
مثل پری دریایی قصه
از خواب لنگرگاه، می ترسی"*
 
مثل پری، زیبایی و پر شور
از جنس دریا ، جنس طوفانی
طوفان شود بر پا، زمانی که...
با موج ها، آواز می خوانی
 
دریای موهای تو، وقتی که...
در باد می رقصد، خدای شط...
مانند من، در دفتر شعرش
یک قصه می گوید، برای شط:
 
یک شب، زنی، اینجا، لب بندر
دل برد، از مردی، که شاعر بود
آتش، به جان مرد و بندر زد
با آتش چشمی، که کافر بود
 
آتش، شرر، دیوانگی، شاعر
چشمی سیاه و خلوت ساحل
زلفی، به رنگ شب، لبی قرمز
شد پازل این قصه هم، کامل
 
پشت نقاب بندری، چشمی...
دریای آتش را، نشان می داد
ای کاش، قدر لحظه ای کوتاه
چشمش، به این شاعر، امان می داد
 
صدها غزل جوشید، در قلبش
صدها دوبیتی، از قلم جوشید
زن، شعر مطلق بود و از چشمش
شاعر، تمام شب، غزل نوشید....
 
می خندی و با قل قل قلیان
شعر خدا را، می زنی بر هم
وقتی خدا، اینگونه ماتت شد
ای وای، بر این بچه ی آدم!
 
من، بچه ی شطّم، همین دیشب
یک راز را، گفتم به پاروها:
این زن، مرا، با بوسه خواهد کشت
یک شب، میان لنج جاشوها
*محمدرضا واقف
متهم
بیست و یکم آذر ۱۳۹۹
"در این محاکمه، تفهیم اتهامم کن
سپس، به بوسه ی کارآمدی، تمامم کن"*
فدای آن لب سرخت، تمام هستی من
بریز باده به لب، مستِ مست جامم کن
اگرچه، بوسه حرام ست و من، مسلمانم
ثواب کن، وَ مرا، مملو از حرامم کن
بریز روی سرم، آتش نگاهت را
دوباره عشوه گری کن، دوباره خامم کن
کبوتری، که رها بوده، در همه عمرش....
منم، بگیر مرا، جلد دام و بامم کن
تمام هستی من،  مال تو، بگیر از من
تو شاه و بنده گدا، لقمه ای به کامم کن
به حکم حاکم چشمان کافرت، امشب
به بند زلف ببند، آشنای دامم کن
مرا، به جرم کمی عاشقی، بکِش اما...
در این محاکمه، تفهیم اتهامم کن
*علیرضا بدیع
مشروط
بیستم آذر ۱۳۹۹
"ده بار دیگر، خواندن مکبث
صدبار دیگر، خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری"*
 
از بوف کوری، کنج گور سرد
تا بلبلی که، در قفس مانده
من، حالشان را، خوب می فهمم
این عاشق از دنیا شده رانده
 
من آمدم تهران، برای درس
تا دکتری باشم، در آینده
اما مریض چشم تو گشتم
اما شدم، یک عمر شرمنده
 
درس تو: درس شعر و وزن شعر
من، جزوه هایم: واکسن و ویروس
ویروس عشقت، رخنه کرد آخر...
در قلب من، در دخمه ای منحوس
 
تو، ترم پنجم یا ششم بودی
من ترم اول، خنده دار است این؟
طب را چکار آخر به شعر و نثر؟
شعر است، بر درد دلم تسکین
 
حالا، تو خانم دکتری، رفتی
من، در دفاعت، اشک باریدم
تو رد شدی، از روی اشک من
من رد شدن، از خویش را، دیدم
 
یک گوشه از دانشکده، بوفه
تنهایی من، غیبت دلدار
مشروطی من، در کلاس عشق
انگار، دارد می شود تکرار
 
پایان دَرست، آخر دنیاست
تکرار خواندنهای مجبوری
ده بار دیگر، خواندن مکبث
صدبار دیگر، خواندن کوری
*حامد ابراهیم پور
پریشانی
نوزدهم آذر ۱۳۹۹
اساس دل  پریشانی، از آن گیسو پریشانی است
از آن گیسو، از آن گونه، از آن لبها که می دانی ست
خدا، وقتی که او را می کشید از کرده حیران شد
و دنیا، ابتدا تا انتها، مدیون حیرانی ست
لبانش: سرخ، چون آتش، طلای زلف او: چون رود
چو زلفش، روی صورت ریخت، جهان، گرم غزلخوانی ست
خدایا! این چه خلقی بود؟ انسان یا پری؟ یا نه!
زنی مانند این زیبا، خدایی یا که شیطانی ست؟
نگفتی، آدم از سیب و هزاران خوشه ی گندم
اگر دل برکَنَد، این زن، برایش خط پایانی ست؟
من ویران نشین، دل را، به دام دلبری دادم...
که مانند زلیخا، ساکن دربار سلطانی ست
تو با آن حکمت و دانش، جهان را با چنین نظمی...
نمودی خلق و قلبم، در تنی ویرانه زندانی ست
"در این دنیا، تمام کارها،  بر  نظم وقانون است
اساس دل  پریشانی، از آن گیسو پریشانی است"*
*صادق نیک نفس
جاوید
هجدهم آذر ۱۳۹۹
"کسی که، عشق شد در سینه‌اش پنهان، نمی‌میرد
کسی که، ریشه کرده در دل و در جان، نمی‌میرد"*
به جان سیب سرخِ حضرت حوا قسم! آدم...
اگر شد، آدم حوای چون شیطان، نمی میرد
خدا، خود خوب می دانست، راز عشق آدم را
میان خاک هم، عاشق شود انسان، نمی میرد
برای سیب و گندم؟ نه! برای عشق، خاکی شد
که آدم، قیمتش عشق ست، پس ارزان نمی میرد
طفیل هستی عشقند، انسان و پری، آری!
کسی که ره رو عشق است، سرگردان نمی میرد
گواهم، شعرهای حضرت حافظ، که یک عاشق...
چرا اشعار حافظ را، بخوان قرآن: نمی میرد
ته این قصه، مثل اولش عشق است، ای انسان!
و هر کس، اولش عشق است، در پایان نمی میرد
شهیدان، در تبار آدم و حوا، خود عشقند
کسی که، عشق شد در سینه‌اش پنهان، نمی‌میرد
*مهدی خداپرست
چشمان تو
هفدهم آذر ۱۳۹۹
چشمان تو، اندیشه ی پیغمبری داشت
یا نه! گمانم، قصد و رسم دلبری داشت
سوسوی چشمان تو، هر شب، آتشی را...
در سینه می افروخت، شوریّ و شری داشت
من مانده ام، در وقت خلق چشمهایت...
ایزد تعالی، قصد شیطان پروری داشت؟
یا اینکه چشمان تو، با آن سیب معروف...
که دل از آدم برد، سِریّ و سری داشت؟
جز این اگر بوده، چرا هرکس تو را دید..
شد مومن چشمی، که رسم کافری داشت؟
بانو! دو چشمت، شهر را بیچاره کرده
این شهر، کِی ویرانگرِ افسونگری داشت؟
"گمراه، بسیار است اینجا، کاش الله
در بین موهای تو هم، پیغمبری داشت"*
*سجاد شهیدی
شاعر غیرتی
شانزدهم آذر ۱۳۹۹
"آسمان، عطر گیسوانت را ، به افق های بیکرانه سپرد
در کجا، چارقد تو وا کردی؟ که دل عاشقان، ز حسرت مُرد؟"*
گیسوانت، به رقص خود کرده، دلبری، آنچنان که می دزدند...
قلب عشاق خویش را ،گاهی، دختران رشید گیلک و کُرد
تو، چه داری میان چشمانت؟ که زمین خورده ی نگاهت شد
از من لاغری که بی جانم، تا تهمتن، همان دلاور گُرد
از لبانت، چگونه بنویسم؟ لب نگو! جام سرخ مستی بخش
هرکه نوشیده از لبت، داند، آنچه لبهات، بر سرم آوُرد
(قافیه، گرچه عامیانه شده، یا شدآوُرد، فعل آوَردن
مست را، سرزنش نباید کرد، آبرو، از چو من، نباید بُرد)
چاله ای، روی صورتت داری، که دلم، مثل یوسف مصری
به هیاهوی وصل تو مانده، در ته چاه و مثل گل، پژمُرد
دست های مرا بگیر امشب، از ته چاه غم، بکش بالا
رحم کن، بر دلی که می دانی، در غم عشق پاک تو، افسُرد
رحم کن، دلبری نکن، بانو! غیرتی می شود غزلهایم
آخر قصه، می شوی آگاه، شاعری، جام شوکران را خورد
تا خودم را نکشته ام، لطفاً ! شال را، روی زلف خویش، بکش
آسمان، عطر گیسوانت را، به افق های بیکرانه سپرد
*سیما اسعدی
ترور
چهاردهم آذر ۱۳۹۹
ما، تاکهای سرکشیم و ترسمان نیست
از تیغ های تیزِ دشمن های خونخوار
ما، گَر به خاک افتیم، صدها تاک روید
از جسم ما و نیست مردن، آخر کار
 
هر شاخه ای، بر خاک افتد، سبز گردد
ما، در تمام سال، در فصل بهاریم
ما، از تبار لاله های سرخ عشقیم
از ما بترس، این را بدان: ما بی شماریم
 
از این هرس، هرگز هراسی، در دلم نیست
من، از تبار تاکهای سر به دارم
بگذار، تا دشمن بداند، قصه ام را
تا دشمنم باقی ست، من هم پای کارم
 
در راه حفظ دین و کشور، من، همیشه...
نه! ما، همیشه، پای کار انقلابیم
فخری، سلیمانی و تهرانی ندارد
سرباز رهبر، لشکری پا در رکابیم
 
از انتقام سخت ما، باید بترسی
عین الاسد، باید که در یادت بماند
دیگر بزن-در رو، نخواهد بود ممکن
بنویس، بر صد لوح زر.... یادت بماند
 
در هسته ای و موشک، اکنون سربلندیم
اما بدان، نیروی ما: نسلی جوان است
دانش پژوهانی، پر از ایمان و دانش....
این قدرت ما، عزت ایرانمان است
 
با کشتن ما، قبر خود را، حفر کردی
تیر تو، تیغ مرگتان را تیز کرده
صدها ترور، صدها جنایت، صبر ما را
ای دشمن پست و لعین! لبریز کرده
 
ساعت شمار عمرتان، نزدیک صفر است
جای وجود نحستان، در این جهان نیست
این را بدانید، ای تبرهای یهودی!
ما، تاکهای سرکشیم و ترسمان نیست
تا سحر
دوازدهم آذر ۱۳۹۹
 
"می رود، شام فراقت، رو به پایان، تا سحر
می شوم، بر جام شعرت، باز مهمان، تا سحر"*
می کشی، چادر به سر، می آیی، با ناز و ادا
می شوم ،مانند زلف تو، پریشان، تا سحر
باز هم، از شرع و دین می گویی و من، باز هم...
می نویسم: ول کن اینها را به قرآن! تا سحر
مثل آن ایام شیرین، با غزل، چرخی بزن
مثل گیسویت، مرا، لطفاً برقصان، تا سحر
دست، در دستان من، بگذار  و بردار از خدا....
دست و از احکام شرع و دین و ایمان، تا سحر
می رود در هم دوباره اخمهایت، می زنی...
روی من، برچسب یک انسانِ شیطان، تا سحر
می کنم اصرار و تو انکار؟ شاید ناز .... و من
باز، می بندم دل خود را، به پایان.... تا سحر
می زنم، دل را به دریا، می روم، بر روی کوه
می کشم، آه از غمت، چون مرغ طوفان، تا سحر
مطمئن هستم ، که آهم، می کند روزی اثر
می رود، شام فراقت، رو به پایان، تا سحر
*سید عزیزصفوی
خراب
نهم آذر ۱۳۹۹
"اگرکوهم ،خراب از قصه فرهاد، خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم، یاد خواهم شد"*
کجا، داد از دو چشم مست خونریز تو، بستانم؟
چو می بندی، دو چشمت را، سراسر داد خواهم شد
مرا، بین غزل باید ببینی، نازنین من!
که بیرون از غزل، بی تو، چنان شداد، خواهم شد
بدون تو؟ بدون تو؟ بدون تو، نمی مانم
میان باد غم، بی بودنت، فریاد خواهم شد
چنان کوهم، ستبر و سر بلند و اندکی مغرور
ولی بی تو، چنان گیسوی دست باد، خواهم شد
چرا بی تو؟ چرا بی من؟ مرا، درگیر زلفت کن
که من، در بند تو، از غصه ها آزاد، خواهم شد
در این شهر خراب آباد، مشهورم، به غم خواری
تو، مشهوری به دلداری، کنارت، شاد خواهم شد
مفاعیلن مفاعیلن، لبان سرخ و مستت را...
اگر نوشم، چنان چشمت، غزل آباد خواهم شد
تو شیرین لب، فقط نام مرا بر لب ببر، بعدش...
ببین من را، چگونه برتر از فرهاد، خواهم شد
*فاضل نظری
نه نه نود و نه
هشتم آذر ۱۳۹۹
خوشبو و منور است دنیا، به جواد
نازد، دل شیعه های مولا، به جواد
انگار، که حق، هر آنچه جود ست و سخا
داده است ز ذات خویش، یکجا، به جواد
سال نود و نه و نُهِ نه، زیباست
زیبا شود، این نماد زیبا، به جواد
ایران، به امام هشتم و شمس شموس....
نازد، به گلِ ولای والا: به جواد
هشتم، گروی نه است و باید بروم...
امشب به حرم، بگویم آقا! به جواد!
هرگز نشود، کسی از این در، نومید
وقتی که دهد، قسم رضا را، به جواد
یا رب! ببر این بلا و بیماری را
درمانده شدیم ما، خدایا! به جواد!
طوفانی
اول آذر ۱۳۹۹
"تن من، قایق لنگر زده، در طوفان است
خودم اینجا ، دل من، پیش تو، سرگردان است"*
آدمم، حضرت حوای منی، سیب اینجاست
قطعه گمشده ی پازل ما: شیطان است
شاعرم، شاعر دیوانه ی شهری ویران
شعر من، مثل خودم، غمزده و ویران است
من دیوانه، پر از دغدغه ی عشاقم
قصه ام، قصه ی پر غصه ی یک انسان است
فعلاتن فعلاتن، چقدر بالایی
غزلم، منتظر مرحمت سلطان است
تو، فقط چشم بچرخان، به سوی چشمانم
نظرت، بر غم و بر درد دلم، درمان است
ماه من! شب شده، یک بار دگر، بیرون آی
غم، به جای تو، چرا در دل من مهمان است؟
زلفت انگار شده، برکه ی مواج امشب
دل من، قایق لنگر زده، در طوفان است
*فاضل نظری
تغییر
سی ام آبان ۱۳۹۹
"شعر گفتن، شروع تغییر است
می نویسم، عجیب تر شده ام
تویِ شهرم،  میان طایفه ام
از همیشه،  غریب تر شده ام"*
 
می نویسم، مفاعلن فع لن
فاعلاتن... چقدر، غم دارم
شاعرم، شاعری که در شعرم
سوژه هایی جدید، کم دارم
 
سوژه هایی، شبیه آمدنت
مثل خندیدنت به اشعارم
ضربه های ظریف دستانت
روی میزم، به روی افکارم
 
خسته ام، خسته از نبودن تو
خسته از ماندنم، در این غربت
شهر: صحرای غصه هایم شد
وای! از شهر پر غم و محنت
 
می شود، شادی دلم بشوی؟
می شود، قصه را عوض بکنم؟
یا بیا، یا بگو که راهش چیست؟
تا مداوای این مرض، بکنم
 
باید از نو، جهان من بشوی
وقت تغییر مشق تقدیر است
شاعرم، در غزل، خدا شده ام
شعر گفتن، شروع تغییر است
*امیر اخوان
مجرم
بیست و سوم آبان ۱۳۹۹
"به خودم حبس داده ام، چندی ست
بی گناهی، گناه من بوده ست
دستِ ردّم، چه سینه ها که نزد
چشم شیطان، گواه من بوده ست"*
 
گندم از شاخه اش، جدا نشده
سیب، روی درخت جنت ماند
سوختم، در بهشت حق عمری
ترس از دوزخ، از بهشتم راند
 
زیر و رو کرده ام، جهانم را
خنده ممنوع! گریه ها کردم
آتشی، در دلم نهان شده و...
من، چنان برف بهمنم، سردم
 
سرد، چون برف و داغم از دوری
من، خودم، درد خویشم و درمان
می زنم، دست روی سر، عمری
که رها شد، چرا از آن دامان؟
 
شده شهره، میان شهر شما
شعرهایم، که شرح غم شده است
هیچ کس، از دلم خبر دارد؟
بی گناهی، که متهم شده است؟
 
متهم : من! جناب قاضی: من!
شعر هم، دادگاه من بوده ست
به خودم، حبس داده ام، چندی ست
بی گناهی، گناه من بوده ست
نگاه
بیست و یکم آبان ۱۳۹۹
"مست چشمت می شوم، وقتی نگاهم می کنی
کوه باشم، با نگاهی، مثل کاهم می کنی"*
چشمهایت، مثل خورشید است، وقتی صبحدم....
می گشایی چشمها را، رو به راهم می کنی
روز، بی چشمان تو، یعنی: شبی بی انتها
ماه من! بی نور چشمانت، تباهم می کنی
ظاهراً، من شاه اشعارم، تو یک زن.... در عمل...
با نگاهی سرد، من را، بی سپاهم می کنی
می زنی من را زمین، با اخم هایت، بعد از آن....
با کمی لبخند، در اشعار، شاهم می کنی
قصه می گویی برایم، از زلیخا بودنت
با همین ها، عاشق زندان و چاهم می کنی
دیدنت: ممنوع! دزدی: جرم! وقتی می رسی....
در میان کوچه، لبریز از گناهم می کنی
وای بر من! عاشقت؟ نه! بنده ات گردیده ام
من که گفتم: پیش حق هم، رو سیاهم می کنی
من، به سیبی؟ نه! به بادامی، گذشتم از بهشت
مست، از دیدارهای گاه گاهم می کنی
دورم از آغوشت و دلخوش، به چشم مست تو
مست چشمت می شوم، وقتی نگاهم می کنی
*مسیح اسدی پویا(مسیحا)
بایدن/ترامپ
هفدهم آبان ۱۳۹۹
"کارزار ماست: جو بایدن/ترامپ
باز هم دعواست: جو بایدن/ترامپ"*
آخر کار جماعت را ببین:
واقعاً زیباست: جو بایدن/ترامپ!
نه تجمع کرده ایم و نه شعار...
می دهیم، غوغاست: جو بایدن/ترامپ
آریزونا و نیویرک و فلان...
جا که ناپیداست: جو بایدن/ترامپ
رای ما، که شد خس و خاشاک و شد...
از چپ و از راست: جو بایدن/ترامپ
شد حسابی، قاطی در افکار ما
مثل نان با ماست: جو بایدن/ترامپ
یک نفر، از این دو تا نامردِ پست
بعد از این آقاست: جو بایدن/ترامپ
ول کنیم، این حرفها را، نان چه شد؟
تا کجا با ماست: جو بایدن/ترامپ
*سعید مسگرپور
شب های تنهایی
شانزدهم آبان ۱۳۹۹
"بی خیال و بی هوا، هرشب، خیال
می رسد از راه و غوغا می کند
دختر اوهام مَردی مرده را
با دوباره کشتن، احیا می کند"*
 
می رسد، با یک غزل - چشم سیاه
عشوه می ریزد، میان جان مرد
می زند آتش، دوباره چشم او
بر دل مرد و به جانِ هرچه درد
 
می شود دیوانه، عاشق می شود
می نویسد، شاعر از نو، درد را
می نویسد، نامه ای در شعر خود:
یا بیا جای خیال خویش، یا....
 
یک خیال ساده، نه! این ساده نیست
این، تمام هستی یک شاعر است
این، فقط تصویری از یک صحنه نیست
اوج عشق و مستی یک شاعر است
 
در سکوت مبهم اشعار درد
شهر، در آشوب شاعر، خفته است
هیچ کس، یادش نمی آید، که او....
کِی؟ چرا؟ این شعرها را گفته است
 
گم شده شاعر، میان بی کسی
گم شده، در شعرهای تازه اش
نیست، حتی این سکوت پر سخن...
این قبای بی کسی، اندازه اش
 
کاش می شد، با خیالی مثل این
در تمام لحظه ها، درگیر بود
یا که می شد، جَست بیرون از خیال
در پی آهوی خود، چون شیر بود
 
حیف که، او، جز خیالی تلخ نیست
حیف که، شبهای شاعر، تیره است
حیف که، تنهای تنها مانده و....
خستگی، بر جان شعرش، چیره است
 
کاش و کاش و حیف و حیف و کاش و حیف
شعرهایی که، تمامش حسرت است
شاعری که، در خیالش، غرق شد
شاعری که، یک شهید غیرت است
 
در میان این همه، ای کاش و حیف
شاعر تنها، دهن وا می کند
در سکوت تلخ او، دیوانه ای...
می رسد از راه و غوغا می کند
*مهدی رجایی فرد
سرکیسه
هشتم آبان ۱۳۹۹
"هر کَس، به هر نحوی، مرا سرکیسه کرده
روی زمین، روی هوا، سرکیسه کرده"*
یک سیب، نرخش، قیمت کل بهشت است؟
این بنده را، حتی خدا، سرکیسه کرده
همسایه مان، یک کاسه آش آورد و دل برد
حتی دلم را، این بلا، سرکیسه کرده
یارانه را، دولت به من داد و جهان دید...
دولت، مرا، با این بها، سرکیسه کرده
بیچاره من! بیچاره تو! بیچاره مردم!
جمهور را، هر یک جدا، سرکیسه کرده
حتی زنم، با ناز و اطوار زنانه
قدر... ولش کن! این هوا، سرکیسه کرده
لطفاً، به من، اینقدر با طعنه، نخندید
من را، یکی مثل شما، سرکیسه کرده
با خنده، با اطوار، با یک سیب، با پول...
هر کَس، به هر نحوی، مرا سرکیسه کرده
*علیرضا احمدی
نگاه
بیست و پنجم مهر ۱۳۹۹
"باید، تو را، همیشه به دقت، نگاه کرد
یعنی: نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد"*
هر لحظه، از عبور تو را، خوبِ خوبِ خوب
بی اضطراب و ترس، به حیرت نگاه کرد
وقتی میان خواب، تو از در، درآمدی
باید به نازِ ناز خیالت، نگاه کرد
باید، میان گریه، تو را مستِ مستِ مست
در اوج خنده، اوج ملاحت، نگاه کرد
چشمم، به صبح روشن چشمت که باز شد
شب را، شبیه زلف سیاهت، نگاه کرد
من، تا همیشه، عاشق بی شیله پیله ام
باید مرا، به چشم صداقت، نگاه کرد
در جمع عاشقان تو، می میرم عاقبت
باید، به مرگ اسوه ی غیرت، نگاه کرد
من را ببین و حُسن خودت را، مرور کن
باید مرا، همیشه، به دقت، نگاه کرد
*مسلم محبی
شهر خالی
بیستم مهر ۱۳۹۹
"ﺭﻭﺯﮔﺎﺭی  ست، ﺯﻟﯿﺨﺎ ، چه ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ، ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ"*
هرچه ،در زیر گذر بود، گران گشت و گذشت
قیمت خون من و ماست، که ارزان شده است
روزگار بدی، از راه رسیده ست : ببین...
این خدا نیست، که هم کاسه ی شیطان شده است؟
از چه دارد، سبد سیب، خدا در دستش؟
یا که ابلیس، چرا خوب و مسلمان شده است؟
شیخ، با اهل ریا، گوشه نشین گشته، به جاش...
کافر مست، کنون، قاری قرآن شده است
جغد، با داس، شده صاحب باغ و بستان
بلبل از باغ، روان، سوی بیابان شده است
شهر، از خنده تهی گشته، کسی، عاشق نیست
و هوا، تک نفره، موسم باران شده است
تف به این شهر! که یعقوب، در آن می رقصد
پیرِزن، بر سر بازار، غزلخوان شده است
شهر، از شهر، فقط نامی و رنگی دارد
یوسفی نیست، زلیخا چه فراوان شده است
*ساحل مولوی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 13:0  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


دره
بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹
افسوس! نزدیکی، ولی من، از تو دورم
چشمم نمی بیند تو را، انگار کورم
تو، در کنار من، نمی بینی مرا، هیچ
هرچند دورم از دلت، اما صبورم
افتاده ام آن سو، وَ تو، این سوی دشتی
صد دره و کوه است، در راه عبورم
گفتم هزاران بار "الو" ... چیزی نگفتی
افتاده زیر پای تو، کوه غرورم
هرچند با خشم است، سوی من نگاهت
نور است، در چشمانت و من، غرق نورم
ای آهوی من! می رمی، اما یقیناً
می افتی، در پایان شعر من، به تورم
از عمق این هجران، نترسانم عزیزم!
من، بندباز ارتباط از راه دورم
عاقبت به خیر
بیستم شهریور ۱۳۹۹
 
ماه محرم شد برایش خط پایانآسوده شد از درد و شد مرحوم، "احسان"مردی که عمری نوحه خواند و نوکری کردبر خوان احسان حسینی گشته مهمان
خاطرات یک چتر
بیستم شهریور ۱۳۹۹
من گریه می کردم، وَ تو، می گفتی از باران
تنهایی ات، دیوانه ام می کرد، شاعر جان!
من، دست در دست تو و نزدیک تو بودم
پیش تو، بالای سر یک مرد سرگردان
تو، شاعر آواره ی این شهر پر دردی
از قصه های غصه هایت، پر شده دیوان
فصل بهار و رفتن دلبر.... غم ماندن...
یخ کردن دست قلم، در اوج تابستان....
برداشتی من را، زدی بیرون، پر از غصه
هی رفتی و برگشتی و رفتی سر میدان
بستی مرا، مثل عصا، در دست تو بودم
کوبیدی ام، با درد، بر فرق غم دوران
در زیر باران، من، عصای درد تو بودم
بارید ابر تیره و دیدم شدی گریان
من را، دوباره روی سر، بردی و باریدی
باغصه هایت گریه کردم،آی! ای انسان! ....
تو، در میان دردهایت، گم شدی و من...
گم شد، دوباره اشکهایم، زیر این باران
آزادی نفرین شده
پانزدهم شهریور ۱۳۹۹
در شهر تیره
شهر خاکستر نشسته، بر در و دیوار
شهر پر از دارِ بدون مردم دارا
ویرانه ی آباد در ظاهر
شک کن، به رنگ سرخ گل
شک کن، به آزادی
این غنچه های سرخ
از رنگ خون ما، شده رنگین
نفرین به آزادی، میان شهر بی بنیاد
عباس
نهم شهریور ۱۳۹۹
"تا روز محشر، پر چمت بالاست عباس !
مدیون کام خشک تو دریاست، عباس!"*
از روز زیبای ولادت، تا شهادت
هر لحظه، از تاریخ تو زیباست، عباس!
جانم فدایت باد! رمز بودنت چیست؟
که دشمنت هم گفته است: آقاست عباس
تو، بچه شیر مرتضایی، مرد جنگی
مردانگی، در چهره ات پیداست، عباس!
صفّین، تنها گوشه ای، از قدرت توست
رزمت، میان دشمنان، غوغاست عباس!
داری، به روی سینه خونین، مدالی
گفته پدر که: مرد عاشوراست عباس!
درکربلا، رسم وفا را زنده کردی
تا روز محشر، عشق را معناست: عباس
در روز عاشورا، شنیدم کودکی گفت:
من که نمی ترسم، ببین! اینجاست عباس
رفتی به سوی شطّ و دشمن را شکستی
پشت سرت، پر کشته این صحراست، عباس!
از پشت سر، آمد عمود و تیر خوردی
افتادی و یک دشت واویلاست، عباس!
بی دست، در میدان خون، این غصه ات بود:...
گفته رقیه: بچه ها ! سقاست عباس
آمد حسین از خیمه، دشمن را چنین دید:
بر روی نعشت، بینشان دعواست، عباس!
نام تو شد، معنای عشق و پایمردی
بالاتر از این، جان خوبی هاست: عباس
مرد دعا، مرد سخاوت، مرد رزمی
 تا روز محشر پر چمت بالاست عباس!
*رضا رسول زاده
تغییر
هشتم شهریور ۱۳۹۹
"اول، هوس و شیطنتی، پر هیجان بود
نوعی تپش قلب، شبیه ضربان بود"*
رفتم، به سوی مسجد و یک گوشه، نشستم
یک حادثه، در سینه ی من، در جرَیان بود:
در آن طرف حوض، نشسته ست، نگاری
در چادر مشکی، رخ یک ماه، نهان بود
می خواند، یکی از عطش و این طرف حوض
لب تشنگی، در صورت این بنده، عیان بود
ناگاه، سخن، از لب خشک پسری شد
ششماهه ی لب تشنه.... گلویی که، نشان بود
آتش به دلم زد، سخن از تیر سه شعبه
انگار دلم، ملتهب از تیرِ کمان بود
گم شد دل من، در وسط روضه ی هیات
وقتی، سخن از حرمله و شمر و سنان بود
فریاد زدم، داد زدم، وای علی جان!
بر سینه زدم، از غم مردی که جوان بود
با روضه ی آب، اشک چکید، از دل و چشمم
در من، یکی از جنس همه، مرثیه خوان بود
دیگر، نه مهی در نظرم بود و نه عشقی
آن چشم چران هم، یکی از سینه زنان بود
در آخر این قصه، شده ساقی هیات
مردی، که پی شیطنتی، پر هیجان بود
*محمدرضا نظری
سلام سقا
هفتم شهریور ۱۳۹۹
آبی‌ترین بهانه‌ ی دنیای من! سـلام
ماه عشیره! حضرت سقای من! سلام
افتاده ای به خاک و سرم تیر می کشد
برخیز، ای برادر زیبای من! سلام
پیچیده بوی یاس، در این دشت پر بلا
مادر! سلام، ماه دلارای من! سلام
از مشک پاره، آب؟ نه! خون می چکد به دشت
ای تک سوار مانده به صحرای من! سلام
من را ببین، برادر من! این حسین توست
تنها امید کودک تنهای من! سلام
آورده ام پیام رقیه، برای تو
برگرد و باش، یاور بابای من، سلام
برخیز و باز، پرچم خود را، بلند کن
عباس! ای دلاور رعنای من! سلام
در چشم ماه، تیر نشسته ست و می چکد....
خون، از دو چشمِ خانه ی غهای من، سلام
شق القمر نموده، عمود عدوی تو
ای بسته چشم! دیده ی بینای من! سلام
کار حسین، بعد تو، دیگر تمام شد
پشتم شکست، یاور و همپای من! سلام
"نامت، بلند و اوج نگاهت، همیشه سبز
آبی‌ترین بهانه‌ ی دنیای من! سـلام"*
*حسین منزوی
داغ ابدی
سی و یکم مرداد ۱۳۹۹
لبهای خشک غرق خون تشنه ی تو
هرگز، نخواهد شد فراموشم، علی جان!
بی تیر هم، بی شیر، می مردی عزیزم!
ای کاش، می مردی در آغوشم، علی جان!
 
شش ماه، در آغوش من بودی و یک بار....
من، بی وضو، شیرت ندادم کودک من
امروز، با تیری که کافر زد، شدی سیر
لعنت به تیر حرمله! لعنت به دشمن!
 
تیر سه شعبه؟ حنجر خشک تو؟ تکبیر؟
دشمن، چه می داند، چه کرده با دل من
برگشت، بابای تو، با خجلت به خیمه
شرم حسین بن علی (ع)، شد قاتل من
 
گهواره ات را، دشمنت دزدید و دیگر....
دستان من، گهواره ی طفلی خیالی ست
هرکس رسیده، گفته: ساکت باش مادر!
شمر لعین و حرمله، در این حوالی ست
 
بوی تو ،پیچیده در این دشت پر از غم
شد رنگ خون، شد سرخ ،سر تا پای دنیا
پاشید، خاک غم به سر، روح الامین هم
پاشیده شد، تا خون تو، بر آسمانها
 
مانند شش ماه گذشته، کنج خیمه
من، لای لایی اصغرم، می خوانم امشب
آتش گرفته خیمه، مثل قلب مادر
من، بی تو، در آغاز یک پایانم امشب
 
بر روی نیزه، مثل سیبی سرخ هستی
خالی ست جای تو، در آغوشم علی جان!
لبهای خشک غرق خون تشنه ی تو
هرگز، نخواهد شد فراموشم، علی جان!
دزد آشنا
بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹
"می خزد، مانندِ خیل مارها
مثلِ سایه، در پسِ دیوارها"*
یک نفر، مانند من، مانند تو
یک نفر، از بین ما بیکارها
مثل ما؟ نه! اهل تزویر و ریا
صاحب صد خانه و انبارها
میم الف نون، کاف گاف و مثل آن
نام او، در صفحه ی آمارها
شد کرونا، مایه ی سرمایه اش
می خورد، نان از غم تبدارها
ماسک دارد، یا ندارد صورتش؟
گشته مخفی، در پس انکارها
صبح، نان از ماسک، در می آورد
عصر، از الکل، شب از بیمارها
من گرفتم، رد پایش را شبی
می رسد، تا پستوی بازارها
گاه گاهی، با دلار و با طلا
می در،د ما را چنان کفتارها
پشت او، گرم است و مخفی گشته است
پشت کوه وعده و گفتارها
با فلانی می پرد، ما دیده ایم
حضرتش را، در همه اخبارها
بلبلش کردند و چهچه می زند
این کلاغ زشت، با این قارها
او، یکی از ماست؟ نه! در بین ماست
دشمن گل ها، شده این خارها
شد بلای جان ما، آقای دزد
مثل خفاشان چین، در غارها
طنز بود و تلخ گشت و پاره کرد
اسب رام طبع من، افسارها
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
وزن رقص امشب خودکارها
می نویسم، طنز تلخ زندگی
مرگ بر دزدی، که دارد یارها
قصه ی غم، روی برگ کاغذم
می خزد، مانندِ خیل مارها
*عین.احمدی
شاکر
بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹
"شکر حق! چونکه نظر، بر این حقیر انداخته
عشق، حلقوم مرا، در چنگ شیر انداخته"*
حق، مرا کرده اسیر قلب سرد و سنگ او
مجرمم دید و مرا، در زمهریر انداخته
روزگاری، جای من، در چشمهایش بود و حال
همچو اشک از عرش چشمانش، به زیر انداخته
وای بر من! وای بر او! گر کند حاشا مرا
نان عشقش را، به دامان فقیر انداخته
زلف هایش دستهایم را، به پایش بسته است
او، خودش بندی، به دستان اسیر انداخته
آی! ای مردم! ببینید و به خاطر بسپرید
او، به مژگان، سوی قلبم، چند تیر انداخته
من، گدای بی سروپای حریم عشقم و ...
شاکرم، که سوی من، چشمی، امیر انداخته
گرچه، با تحقیر، چشمش را به سویم دوخته
شکر حق، چونکه نظر، بر این حقیر انداخته
*احمدجم
سیب بهشتی
یازدهم مرداد ۱۳۹۹
"سیب سرخی بودم از، دست خدا، افتاده ام
هیچ کس، حتی نفهمید، از کجا افتاده ام"*
ریشه ی من: شاخه ی طوبی ست، خاک من: بهشت
قسمت آدم شدم، از خود، جدا افتاده ام
آدم بی معرفت، گازم زد و خاکی شدم
وای بر آدم! نمی فهمد، چرا افتاده ام
من بهشتی ، نه! بهشت آدم عصیانگرم
دخت حوایم، که در دام هوا افتاده ام
زلف های من، شبیه خوشه های گندم ست
آتشم! در زیر کوهی از طلا، افتاده ام
تاج فرق حوری جنت، منم! اما ببین:
حال، تنها، روی خاک و زیر پا افتاده ام
کاش، روزی با خدا، تنها شوم، هرجا که شد
تا بپرسم، من چرا، در این بلا افتاده ام
تا بپرسم ،کار شیطان بود، یا کار خدا
اینکه، در یک لحظه، از دست خدا افتاده ام
*زهره نوری
فروشنده
نهم مرداد ۱۳۹۹
"نرگس ِ آتش پرستی، داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی، که می زد زخم ، مرهم می فروخت"*
خنده اش، دیوانه ام می کرد و در دیوانگی
چشم من می دید، با لبخند خود، غم می فروخت
گرچه در ظاهر، سراسر خنده بود و مست بود
در میان رقص مست خویش، ماتم می فروخت
دختر رقاص قرمز پوش، عمری غصه را
با تکانهای بدن، با عشوه، کم کم می فروخت
او نمی دانم چگونه، این چنین شیدا و مست
غصه و شادی، به این دیوانه، با هم می فروخت
عاشقم می کرد و می راند و به من، با چشم خود
در ازای یک جهان غم، شور عالم می فروخت
شاعرش بودم، ولی او بود که، با خنده اش
صد غزل ، صد مثنوی را ، گنگ و مبهم می فروخت
او، مرا، همچون کبوتر، جلد بامش کرده بود
گندمم می داد، اما داشت، جانم می فروخت
دختر حوا، به من، یک سیب سرخ خنده داد
بعدها دیدم، به شیطان، روح آدم می فروخت
من مسلمان بودم و دیدم، که در چشمان او
نرگس آتش پرستی، داشت شبنم می فروخت
*فاضل نظری
خدا را شکر
پنجم مرداد ۱۳۹۹
شبیه سی و شش سالی، که او را دیده ام، افتاده روی تخت
بدون دست و پا
با سیمها و لوله های بیشمارش
با همان ماسک هوا ، کپسول اکسیژن
و لبهای کبودی که
دوباره، شکر می گوید
و من، اندازه ی سی سال، می فهمم
که حالا، در سرش، خمپاره ها، بی وقفه می کوبند
عادت کرده ام
او... جای آخ و آه
می گوید: خدا را شکر
و من، اینبار می پرسم
سوالی را، که سی سال است
با خود، می کشم هرجا:
چرا الحمد لله؟
این مقام صبر و تسلیم و رضا، تا کی؟
اشاره می کند
یعنی: بیا نزدیک تر
پچ پچ کنان
در بین خس خس های سینه
بین شکرش
زیر گوشم، می کند آغاز:
مقام صبر و تسلیم و رضا؟
من، ابتدای جاده ی شکرم
پسر!
یک درد، یعنی که:
سه نعمت دارم و باید بگویم، شکر نعمت را
سری دارم، که دردش، می کشد من را
عصب هایی، که من را می کند آگاه، از این درد
و در آخر، زبانی که تکلم می کند، با لکنت بسیار
.....
نگاهم، سوی قاب عکس بالای سر بابا
که در آن، مرد ریشوی جوانی، در کنار همقطارانش
میان جبهه
زیر بارش بمب و گلوله
شاد، می خندید
بدون اختیارم، می خورد سُر
اشک، در چشمم تلاطم می کند
آهسته می خندد
و می گوید: خدا را شکر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۹ساعت 11:55  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


بوسه گاه
بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹
 
عشقم کشیده، چشمهایت را ببوسم
دستت، لبت، سر تا به پایت را ببوسم
بردارم از سر روسریت را و آنگاه
زلف سراسر انحنایت را ببوسم
پیشانی ات چون تخت جمشید است و باید
این تخت، این بالا بلایت را ببوسم
اخمم کنی و من ببوسم ابرویت را
چشم پر از جور و جفایت را ببوسم
بر گونه ات لب را بچسبانم به گرمی
لب: جام مملو از صفایت را ببوسم
از چال گونه تا به چاه چانه ات... نه
صد بار قلب با وفایت را ببوسم
بعدش ببوسم دستهایت را بپرسم:
بانو بگو دیگر کجایت را ببوسم
شاید بگویی هر کجا را، من بگویم:
عشقم کشیده، چشمهایت را ببوسم
 
 
 
با هم
بیست و ششم تیر ۱۳۹۹
 
غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم
حمله کردند به این یکه و تنها، باهم
با کسی دیده ام از دور تو را غیر خودم
تو و او؟ خلوت دلداده و شیدا باهم؟
حسرت دیدن تو پیش رقیبم کم نیست
تو و او هردو پلیدید، به مولا باهم
من مگر غیر دلی ساده چه دارم؟ کم نیست
تو ولی خواستی از من همه دنیا با هم
خنده ات سهم رقیبم شد و من می گریم
زدی آتش به خدا جان و دلم را باهم
به خداوند قسم عاشق بی پروایم
می کنم با غزلی او وَ تو، رسوا امشب
بگذر از من، برو و پیش رقیبم خوش باش
می شود مشت تو پیش همگان وا با هم
"سهم ما در وسط معرکه ی عشق چه بود؟!
غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم"*
*ارسلان ملکوتیان
 
 
 
اعدامی
بیست و ششم تیر ۱۳۹۹
 
جرمش چه بود؟ آمد جبینت را ببوسد
می خواست دست نازنینت را ببوسد
هی دست و پا زد دست و پا زد مرد عاشق....
بر دار، تا پایش زمینت را ببوسد
***
ساکت نمی شد، جرم سنگینش همین بود
فریاد می زد، حرفهایش ضد دین بود
بردند بر بالای داری تا برقصد
مردی که جرمش رقص بر روی زمین بود
***
فریاد می زد: عاشقی مثل جذام است
اینجا که هرکس فکر نان و فکر نام است
بر دار می رقصید تا دنیا ببیند
اینجا فقط روی زمین رقصت حرام است
 
 
بارانم باش
بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹
 
"مثل کویری تشنه ام باران من باش
درغربتی  دیرینه ام از آن من باش"*
ای صاحب ویرانه ی قلبم، عزیزم
اندازه ی آهی بیا مهمان من باش
مهمان من در خانه ای از شعر و لبخند
مهمان من در خانه ی ویران من باش
بر سفره ی احسای من قدری غزل هست
مضمون من در هر غزل! بر خوان من باش
جان منی، باور نداری این سخن را
باور کن احساس مرا، جانان من باش
چشمک بزن، سیبی بده، زلفی رها کن
من آدم عشق تو ام، شیطان من باش
ای مستبدتر از همه شاهان عالم
در کشور جان، شاه من سلطان من باش
دین من و دنیای من را داده بر باد
زلف تو فکر توبه و جبران من باش
فرمان بده تا شهر را آذین ببندم
رنگین کمانم باش یا باران من باش
*صفوی
 
 
غزل نا تمام
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"چشمت اگر میان غزل جا نمی گرفت
 هرگـز درونِ من غزلی پا نمی گرفت"*
گفتم شبیه حافظ شیراز صد غزل
چشمت ولی سراغ غزل را نمی گرفت
مشقی نوشت قلب من از روی چشم تو
مشقی سیاه: حضرت لیلا نمی گرفت...
دیگر سراغ عاشق دیوانه را ولی
مجنون سراغ هیچ کسی را نمی گرفت
دیوانه ام که هیچ ندارم به غیر عشق
لیلا  تویی که یک خبر از ما نمی گرفت
افتاده ام به خاک ولی دست مهر تو
دست مرا از عالم بالا نمی گرفت
وقتی که کار چشم تو ناز است و ناز و ناز
باید سرود شعر و غزل با نمی گرفت
باید نوشت از سر نو یک قصیده، چون...
چشمت دگر میان غزل جا نمی گرفت
*محمد حسین ناطقی
 
 
 
دچار
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی
که بیقرار نباشد ، که بیقرار شوی "*
شبیه شیر به آهوی خوش خط و خالی
نگاه طعمه کنی و خودت شکار شوی
تمام زندگی ات را دهی به شرط نگاه
دعا کنی که تو بازنده ی قمار شوی
اگرچه تلخ ترین باده ی جهان عشق است
تو مست جام پر از عشق و انتظار شوی
خدا شبیه من از کار تو به اعجاب است
خودت بگو که دعایت کنم چکار شوی؟
مرا به سوی خودت می کشی و می رانی
خدا کند که کمی خسته از فرار شوی
هزار باده ی ناب از لبی چو جام عقیق
بنوش، مست؟ نه مانند من خمار شوی
مرا به ناز دو چشم تو، طعم لبهایت...
دچار کرده، به درد دلم دچار شوی
*سید محمد حسینی
 
 
 
 
محروم
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"دریغ می‌کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه‌ی گاه‌گاه را حتی"*
تو ماه روشن کنعان آرزوهایی
ندیده ای شب این بی پناه را حتی
میان غربت خود ماندم و سیاهی غم
عوض نموده شبم، این سیاه را حتی
به مصر خود خوشی و من اسیر غمهایم
خدا گرفته ز من قعر چاه را حتی
به جرم سرقت جامی مرا غلامت کن
بِبر به کاخ و ببُر دست شاه را حتی
مرا به پیرهنی پاره پیرو خود کن
که پایه ام به خدا، صد گناه را حتی
نگاه من به تو دارد ثواب بی پایان
دریغ می‌کنی از من نگاه را حتی
*محمد علی بهمنی
 
 
 
عقد آسمانی
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
برخواست، پیش پای پیمبر قیام کرد
آرام و سربه زیر و مودب سلام کرد
فرمود مصطفی که علی میهمان ماست
او خواسگاری ات به هزار احترام کرد
مانند غنچه وا شده لب روی صورتش
بر خود سکوت و شرم سخن را حرام کرد
شرطی گذاشت، حضرت حق گفت: می دهم
با شرط ضمن عقد، وصول مقام کرد
وقتی مقام شافعه ی حشر را گرفت
با ذکر یا علی سخنش را تمام کرد
زهرا به جای آری و نه، گفت یا علی
ایجاز کرد و معجزه ای در کلام کرد
پبغمبر خدا، که خدایش درود گفت
دختر؟ نه! جان خویش، به نام امام کرد
در جشن وصل جان و دل ختم الانبیا
خیل ملک به روی زمین ازدحام کرد
کِل می کشید حضرت جبریل پشت در
روح الامین به باب علی استلام کرد
حق، خطبه خواند، بانگ برآورد جبرئیل
دعوت تمام خلق به این بار عام کرد
کوثر به عقد حضرت مولا در آمد و...
ساقی، سلام اول خود را به جام کرد
حیدر کنار کوثر بی انتها نشست
دنیا به پیش حضرت ساقی قیام کرد
 
 
 
آدم ماتم
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
کاش این مُحرم، مَحرم عشق تو باشم
راوی داغ و ماتم عشق تو باشم
من نوکر خوبی نبودم، کاش می شد...
با روسیاهی، آدم عشق تو باشم
 
 
 
چله عاشقی
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
"چله ی عشق شد آغاز، مدد کن ارباب"؟
می رسد موسم پرواز ، مدد کن ارباب
من، پرو بال ندارم، به قفس خو کردم
تا شود بالِ دلم باز، مدد کن ارباب
 
 
 
تقدیم به روح استاد  رضا افضلی
نوزدهم تیر ۱۳۹۹
 
جز نام پاک عشق نبرده ست افضلی
نانی ز نام عشق نخورده ست افضلی
نامش به نام عشق گره خورده تا ابد
تا هست نام عشق نمرده ست افضلی
 
 
 
برای سلفی
چهاردهم تیر ۱۳۹۹
 
"وقتش رسیده مثل من امروز برداری
آن قاب عکس کهنه را از کنج انباری"*
برداری اش، با دستمالی خاک غربت را...
از صورتش برداری و یک گوشه بگذاری
مانند یک اعدامی قابت را بیاویزی...
بر روی میخی، گوشه ای ، بر روی دیواری
یک عکس کهنه، قصه ای کهنه، غمی کهنه
یک خاطره که از رفیق رفته ای داری
بعدش کنار عکس او، من؟ یک سیاهی هم
بگذاری و من را به یاد خویشتن آری
یک سلفی زیبا، کنار قاب عکس من
شاید هزاران لایک... شاید موج بیزاری
من عکسهایم را میان حجله ام چیدم
تا تو رقیبان مرا دورت نگهداری
من می روم تا تو بمانی روی موج لایک
تو بعد من هم خوبی و همواره دلداری
من در لحد می خوابم و شادم که عکسم را
در صفحه ات می بینی در وقتی که بیداری
من، رفته ام، تو لایک داری، زودتر بگذار...
آن قاب عکس کهنه را در کنج انباری
*سعید صاحب علم
 
 
 
عتیقه
سیزدهم تیر ۱۳۹۹
 
"مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده
هر که در عشق رکب خورده ، کنار افتاده"*
عشق یعنی که بخندد به جهان و اهلش
وقتی بر خاک سیه، شاه شکار افتاده
رسم این قوم زمین خوردن و برخواستن ست
نشود با دو شکست، ایل و تبار افتاده
عاشقی کار بزرگی ست که مَردش، یعنی:
برگ پائیزیِ از چشم بهار افتاده....
می شود خاک و زند بوسه به پای ریشه
تا نگردد پدرش، پیر چنار، افتاده
تا رسد باز به سر شاخه، کند عشوه گری
باز بر پا شود این مردِ سوار، افتاده
پای در راه اگر داشته باشی مردی
نشود با زدن سنگ، قطار افتاده
مرد این راه نباشی به فنا خواهی رفت
مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده
*سعید صاحب علم
 
 
 
 
شب میلاد
دوازدهم تیر ۱۳۹۹
 
گاه طلوع هشتمین ماه است امشب
دلها به سوی مشهد شاه است امشب
در هر کجای این جهان باشی غمی نیست
یک یا رضا(ع) تا مشهدش راه است امشب
 
 
 
شاهچراغ
نهم تیر ۱۳۹۹
 
یکی در سینه ام نام تو را خواند
و موجم را به سوی عشق چرخاند
اگرچه ساکن شهر رضایم
دلم در حسرت شیرازتان ماند
****
سلام ای حضرت سلطان شیراز
چراغ شهر عشق و جان شیراز
رضا در مشهد و معصومه در قم
خدا کرده تو را مهمان شیراز
 
 
 
لکنت
هشتم تیر ۱۳۹۹
 
"بانو نبین پیشِ تو می گیرد زبانم
من امپراطورِ  ،  غزلهای جهانم"*
من ،شاه گمنام غزل، گم گشته در تو
شاعرترین مرد جهانم، بی نشانم
من را نمی بینید کسی، حتی به شعرم
از گفتن از خود بی تو، زارم، ناتوانم
پیرم، زمینگیرم، ولی عاشق ترینم
با قد خم، مانند یک رنگین کمانم
بانوی زیبای غزلهای قدیمی
من تا تو هستی در غزلهایم، جوانم
باید نفهمد هیچکس راز دلم را
عشق تو فروردین من شد در خزانم
تو، اوی اشعار منی، من، عاشق او
من در اوی شعرم شما را می نشانم
امشب به دریا می زنم دل، راز دل را....
پیش تو می گویم، بدان راز نهانم
مَـ من شُـ شُـ شُـ شُـ شما را دوست دارم
بانو ببین پیشِ تو می گیرد زبانم
*مجتبی  سپید
 
 
گفتگو
ششم تیر ۱۳۹۹
 
"گفت در چشمان ِ من ، غرق تماشایی چقدر
گفتم آری خود نمی دانی که زیبایی چقدر "*
گفت پنهان در میان شعرهایت چیست؟ من...
گفتمش در هر غزل پنهان و پیدایی چقدر
هیچ می دانی که در هر بیت شعر و هر غزل
در تمام عاشقانه هام، می آیی چقدر؟
حضرت معشوقه ی اشعار من! .... فرمود هیس!
شاعر دیوانه ی من! مست و رسوایی چقدر!
هیس؟ این یعنی سکوتی عاشقانه تا ابد؟
بی وفا! در جور و قهر خویش، غوغایی چقدر
تو برای من فقط یک تو نبودی، تو منی
ای توی از من فراری، ای منم! مایی چقدر
تو زنی! معشوقه ی شعر منی، عشق منی
با وجود این عزیزم، خوب و آقایی چقدر
گفتم و گفتم، تمامش در سکوت و با نگاه
گفت در چشمان ِ من ، غرق تماشایی چقدر
*سجادسامانی
 
 
 
مجلسی
پنجم تیر ۱۳۹۹
 
مجلسی پر قدرت و مرد فشار آورده ایم
هرکسی که یار بود از یک کنار آورده ایم
تا که گلکاری نماید تپه های شهر را
چار پنج تا شیخ اهل کشت و کار آورده ایم
عده ای جان بر کفِ کف بر لبِ پر از هوا
چون حباب آب، بهر انفجار آورده ایم
دوره ی قبلی یکی همراه با دزدان شده؟
ما چهل مرد قوی در احتکار آورده ایم
راستی آن دوره کاهو خورد مرد مجلسی؟
ما رفیقی عاشق سیب و خیار آورده ایم
مجلسی تر از خیار مجلسی، اهل دلی
عاشق سیب و هلو، کی وی، انار آورده ایم
انتخابات از اساسش یک قمار سخت بود
ما چهل شش، اتفاقا در قمار آورده ایم
لوله کش؟ سیم کش؟ نه ما گاز انبر و یک لوله کُن
بی خجالت از شما، با افتخار آورده ایم
زور دست ماست، پس منظور هم منظور ماست
مجلسی پر قدرت و مرد فشار آورده ایم
 
 
 
دلیل
چهارم تیر ۱۳۹۹
 
"می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
پروای نان و پاس نمکدان اگر نبود"*
صد شعر ، پر کنایه و پر هجو می سرود...
شاعر، به خوان مهر تو مهمان اگر نبود
معشوقه بهر عاشق تو بی شمار بود
دلدادگی و حرمت پیمان اگر نبود
من تا ابد به جنت خود بودم از ازل
چشم تو، سیب، حیله ی شیطان اگر نبود
باور نکن که سیب دلیل گناه بود
شیطان میان چشم تو پنهان اگر نبود
این شعر تا طلیعه ی محشر ادامه داشت
هیست به شعر، نقطه ی پایان اگر نبود
مومن چرا به چشم تو شد قلب عاشقم؟
می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
*حسین جنتی
 
 
 
رطب
سوم تیر ۱۳۹۹
 
"به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را"*
بزن شلاق زلفت را به روی صورتم، بانو!
که این شلاق مشکی می دهد تسکین عصب ها را
دو تا چشم سیاه و یک لب سرخ پر از شکّر
به رنگ و طعم خود کرده خجل نسل رطب ها را
خدا سیب لبت را سرخ سرخ سرخ می خواهد
خدا خود کرده است آماده بهر من سبب ها را
دلم را مفت مفت از من گرفته ناز چشمانت
بیا طناز من، با خنده برگردان طلب ها را
ببخش این چشمهای خیس اشک عاشق من را
که تر کرده ست شعرم را، ببخش این بی ادب ها را
نگو از حرمت بوسیدن لبهای پر شهدت
بگو از خوبی عشق و بیان کن مستحب ها را
شب عشق است و بزم شاعران بر پاست پیش تو
مرا بنشان کنار خود، خجل کن منتخب ها را
اگر من را میان شاعران خویش بنشانی
به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
*نجمه زارع
 
 
 
فساد مجلسی
سوم تیر ۱۳۹۹
 
"تمامِ فکر مردم اقتصاد است
ولی افکار مجلس جنس باد است"*
شده بیست نمره ی ارز یو اس آ
نماینده ولی طرحی نداده است
طرف رفت آنور آب و پس از آن
رفیقش فکر جبران فساد است
سرود از توبه گویی که فسادش
نوشته روی کاغذ با مداد است
تعجب می کنی؟ رسمش همین است
که مجلس جای افراد جواد است
یکی با مدرک جعلی و با رانت
گرفته ریش هرکس بی سواد است!
یکی هم جیب خود را کرده است پر
و حالا در پی عدل است و داد است
ولی می ترسم از این شعر ، زیرا
ته قصه مقصر یک عماد است
که بی خود کرده و گفته به شعرش
تمامِ فکر مردم اقتصاد است
*سام البرز
 
 
 
غوغا کن
اول تیر ۱۳۹۹
 
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن
غزل را با نوشتن از غمش چون موج دریا کن
به غرش آ و بشکن حرمت شبهای غربت را
جهان را از غمت آگاه، چون خود زار و شیدا کن
بگو از درد تنهایی، بگو از رنج عشق، از او
خودت را، شهره ی دیوانگان شهرِ رسوا کن
چرا از سرزنشهای جهان خفته می ترسی؟
به پا خیز و جهان خفته را سرشار اما کن
بپرس از علت رفتن؟ دلیل بی وفا بودن؟
چرا تنها بماند دل؟ دل خود را مدا کن
نترس از عقل ویرانگر، بپرس از چشم زیبایش
جواب پرسشت گر اوست خود را یک معما کن
بزن دل را به دریا و دو دست گرم یارت را....
بگیر و با نوای دل برقص آ، باز غوغا کن
"خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ؟
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن" *
*فاضل نظری
 
 
 
 
 
نمیشه برم
اول تیر ۱۳۹۹
 
"می خوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
مث میدون مین می مونه چشمات
گذشتن از تو کارساده ای نیست"*
 
هزار تا مثل من افتادن اینجا
روی خاک تا که تو رد شی عزیزم
قرار ما قرار عاشقی بود
نه اینکه اینجوری بد شی  عزیزم
 
ببین! من باز هم اینجا نشستم
برات بازم نوشتم یک ترانه
نوشتم با چشایی خیس: نیستی
بازم من موندم و یک عاشقانه
 
هزار بار حرفامو گفتم تو شعرام
تو خوندی، حرفامو اما ندیدی
نوشتم عاشقم، باید بمونی
تو مثل آهویی از من رمیدی
 
دو تا چشم سیاه داری که دل رو
به دنبال تو تا صحرا کشونده
تو رو چشمات قسم واستا یه لحظه
رمق تو زانوهای شیر نمونده
 
می گم واستا می گی میرم از اینجا
تو هم باید بری، اما نمیشه
یادت رفت قولمون؟ اون روز اول؟
بمونیم پیش همدیگه  همیشه؟
 
می خوام پیشم بمونی تا بمونم
جدایی از تو کار ساده ای نیست
می خوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
*هانی ملک زاده
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:41  توسط سید حسین عمادی سرخی  |