در جمع یاران دروغین، مرد تنهایم

واگویه های قلب مرد تنها | درد دلها
بیایید میهمان صفحاتی از قلب من باشید.
دلتنگم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

در آستانه شب آرزوها بهترین آرزوها را برایتان از خدا خواهانم.

شما هم دعا کنید که من به آخرین آرزوهایم برسم.

آرزویی که شاید در شب میلاد ارباب و دربین الحرمین برآورده گردد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 0:19  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

من افتخار می کنم که در ایران به دنیا آمده ام.

به خود می بالم که در خاک پاک ایران زندگی می کنم.

سربلند و مغرور فریاد می زنم : "من یک ایرانی ام"

نه بخاطر انرژی هسته ای و کیک زرد!

نه بخاطر رو یانا و سلولهای بنیادی!

نه بخاطر موشک سفیر و ماهواره ایرانی!

بخاطر اینکه هموطنانی غیور دارم! هموطنانی چون تو! مردمی که بیش از ۴۴ سال بر سر عهدی که با امام بسته اند وفادار مانده اند.

 از خرداد ۴۲ تا بهمن ۸۶! استبداد آریامهری! جنگ تحمیلی و جنایات صدامی! تحریم اقتصادی و شیطنتهای آمریکایی! و نه حتی سوء استفاده ها و جفاهای بعضی هموطنان ایرانی!هیچ کدام نتوانستند خللی در عزم آهنین و پیمان جاویدان این مردم ایجاد کنند.

جوانان و نوجوانانی که امام را ندیده اند همراه با پیرانی که از سال ۴۲ به صف انقلابیون پیوستند در هر حرکت انقلابی حاضر می شوند. آن دختری که تا دیروز از برخورد نیروی انتظامی با نحوه پوشش شاکی بود (و شاید هنوز هم باشد) با همان پوشش غربی مسلکانه اش دوش بدوش آن دختر بسیجی قدم به خیابان می گذارد و و فریاد می زند: "آمریکا! فکر نکنی ما زنیم! تو دهنت می زنیم!" 

و این ها همه یعنی اراده ملی!

یعنی همدلی و اتحاد!

یعنی اینکه ما یک ملتیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۶ساعت 8:31  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

اعصابمو خرد کرده بود. مگه چند بار باید یه مسئله رو به یه نفر بگم؟ اونم چیزی رو که مربوط به خودشه رو! هرچی هم بهش می گم یه گوش دره یکی دیگش دروازه! هر دفه سرشو می ندازه پایین، من و من می کنه، لازم باشه اشک می ریزه و آخرش هم قرص و محکم قول میده که از فردا که از مدرسه برگشت بشینه سر درس و مشقش. و فردا........

روز از نو و روزی از نو! تلویزیون، بازی ، اذیت مامانش و آخرش که دیگه حالی براش نمونده می ره سر دفترش. و همیشه هم از دست معلمش شاکیه که چرا انقد بهم مشق داده!! تا اینکه..... دیشب برگه امتحانشو آورده بود که.....

- بابا! اینو باید امضا کنی. خانم معلممون گفته حتما باید بابات امضاش کنه!

وقت مناسبی بود. حالا موقع یه اقدام مناسب بود.

ـ من که امضاش نمی کنم. مگه من ماشین امضام؟؟

ـ آخه.............

ـ آخه نداره. تو که به درسو مشقات اهمیت نمی دی. حالا یه امتحان رو هم بیست شدی چه ارزشی داره؟ مهم اینه که تکالیفتو درست انجام بدی. ......................

ـ باشه قول میدم.... و سرشو کج کرد و با چشمان مظلوم و پر اشکش نگام کرد.

ـ خیلی خوب! اینم برا آخرین بار. اما این آخرین امضایه ها! دیگه من برات امضا نمی کنم ها! این آخرین باره که قولتو قبول می کنم.........

و یهو قلب خودم ریخت.........

تا حالا چند بار قول دادم که به تکالیفم عمل کنم؟؟ چند شب قدر گردن کج کردم که بخدا این آخرین باره؟؟؟ تا حالا چند بار آقا بهم گفته که این آخرین باره که ...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۶ساعت 10:41  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

پسرک پشت ویترین مغازه ایستاده بود و با حسرت عجیبی به اجناس درون آن نگاه می کرد.جعبه آدامس تو دستاشو این دست اون دست می کرد و نگاشو از این سر ویترین تا اون سر ویترین می چرخوند و وقتی به کاغذ نوشته های روی ویترین می رسید به تلخی مکث می کرد:"حراج بی سابقه به مناسبت روز پدر"، "انواع کادو مناسب برای باباهای خوش سلیقه شما موجود است" ، "واسه بابا جونت چی کادو گرفتی؟"و ..............

چند دقیقه ایستاد و با بغض راه افتاد که بره. طاقت نیاوردم و رفتم جلو.

- سلام آقا کوچولو! اسمت چیه؟

با تردید نگام کرد و گفت: سلام.............علی ........... علی آقا

- به به ! چه اسم قشنگی! چی شد علی آقا؟ کادوهای مغازه ما لیاقت نداشتن کادوی بابای شما بشن؟ کادوهای بهتری هم تو مغازه داریم ها.....

- ....................

- راستی می دونستی ما به آقا پسرای گلی مثل تو تخفیف خوبی می دیم؟ تازه قسطی هم می تونی خرید کنی. یا........

- ممنون آقا! پول دارم! کادوهای شماهم خیلی قشنگن! اما............

- اما چی؟ بابایی خیلی مشکل پسنده؟ اشکال نداره اگه نپسندید بیار عوضش می کنیم. البته فقط برا علی آقای گل!

- نه! اما بابام نیست.

- اشکال نداره نگهش دار وقتی اومد بهش بده تازه خیلی هم خوب می شه. اون سوغاتیاتو میده تو هم کادوشو.

- اما بابام برنمی گرده. آخه رفته پیش خدا! و در حالیکه سعی میکرد بغض مردونشو فرو ببره اشک گوشه چشماشو پاک کرد و راه افتاد......

صداش کردم: علی آقا! علی آقا!

برگشت و نگام کرد.

- بیا! کارت دارم!

و تا برگرده رفتم از تو مغازه یه کادوی کوچیک آوردم.

- ممنونم آقا! اما گفتم که من بابا ندارم.

_ می دونم! خدا بیامرزدش. اما مگه تو الان مرد خونه نیستی؟

روزت مبارک مرد کوچک!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد ۱۳۸۶ساعت 9:21  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

مادر! سلام

عادت کرده ایم که کارنامه هایمان را باید ولی مان امضا کند.

و از همان روزهای بچگی هروقت نمره مان کم می شد، کارنامه مان را مخفیانه به مادرمان می دادیم تا تنبیه مان فقط نصیحتی مادرانه باشد و ........

و خدا کند در آنروز که نامه اعمالمان را میدهند، دستمان بدامان مادر برسد.

شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به تمامی دوستدارانش تسلیت می گویم.

مخصوصا به نازنین یارعزیز که تک بیتش آتشم زد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 12:9  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

تازه صحبت سر گرفته
بحث کار زشت احمدبود
و خرید سینه ریز بدلی از بهر ماندانا
و چه زیباست که غیبت بکنی هر لحظه
و رفیقم پز در میکرد
که ندا قاطی طارم کردم
و کسی هیچ نفهمید که من ظلم به مردم کردم
"برو آقا دو سه روز دیگر
کار من بسیار است"
نه ببخشید کسی با تو نبود
یک مزاحم چه سمج آمده بود
تند و تند از من امضا می خواست
گور باباش مگر نوکر باباشم من؟

خوب چه می پرسیدی؟
ها! بیاد آوردم!
علت دوری ما از آقا؟
......
وای! از سوز دلم می گویی!
تا به کی ندبه کنم
چند چله بروم بنشینم
آی! ای مرد غریب زهرا!
من که سرباز توام !
و هزاران سرباز
همچو من بسیار است
پس چرا روز ظهورت دور است؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 12:31  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

باز جنگ و وحشت و دلواپسی

باز "قانا" ـ باز درد بیکسی

بازهم هفتاد شمع سوخته

باز هم پروانه ای افروخته

بمب صهیون باز سرگردان شده

کودک یک روزه ای گریان شده

دود موشک دود بمب و انفجار

ای خدا تا کی بباید انتظار؟

ای خدا ما خستگان را هم ببین!

ما غریبان خرابات زمین

 این شعر تقدیم به "سورنا"ی عزیز که متن زیباش در مورد کشتار "قانا" رو می تونین در ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۶ساعت 10:34  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

لطفا حتما ادامه مطلب رو بخون. داستانهای هرکدوم از درسها جالبه!!!!

درس اول: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم:اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی  خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

درس چهارم: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

درس پنجم: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 12:43  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

ای پرنده
که به دستان این بارانی
دختر تنها لانه داری
پرگشا
پرواز کن
که دل دخترک بارونی
سخت مشتاق عروج است امشب
پرگشا
و ببر او را باخود
تا به اوج
تا به عرش آسمان عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 13:16  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

زهرا امیر ابراهیمی - زهره - شوکت - اتاق پرو - دوربین مخفی - دختر - پسر - استخر - سونا - spy - gilrl - bath - س ك س - فراري  و ........

چرا بيشترين جستجوي اينترنتي در ايران پيرامون اين كلمات است.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 13:45  توسط سید حسین عمادی سرخی  |