در جمع یاران دروغین، مرد تنهایم

واگویه های قلب مرد تنها | اسفند ۱۳۸۵
بیایید میهمان صفحاتی از قلب من باشید.
ای پری  ای هم صدای چلچله
ای پر از عطر بهار
ای تمام دلخوشی کوچه ها
بشنو آواز خوش کفش عمو نوروز را
این سیه روی شده بهر خوشی دل ما
دایره در دست و پاکوبان
بر لبانش شعر نوروزی و فیروزی
در دلش افسوس بهر رخت فرزندش
و در افکار خود مشغول سور و سات شام عید
و خرج دارو و درمان مادر یا عیال پیر
و درد نو برای سال تازه سوهان روانش شد
که دخت کوچکش امسال عیدی کفش می خواهد
دمش گرم و دلش خوش باد
که گر مردی درون شهر ماست او باشد
که با این کوه اندوه و دل پردرد
هنوزم شاد می خواند:
ارباب خودم را و
دل ما را نوید عید می بخشد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۵ساعت 0:46  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

كنآر آشيان تو
من آشيانه مي كنم
فضاي آشيان تو
پر از ترانه مي كنم
كسي سوال مي كند
بخاطر چه زنده اي
و من براي زندگي
تو را بهانه مي كنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 9:52  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

وای! امشب فاطمه غم دیده است
رحلت و دوری خاتم دیده است
در کنار تشت پر خون حسن
زینبش را غرق ماتم دیده است
در خراسان چون رضایش کشته شد
درد و غمها را دمادم دیده است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 1:39  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

تکرار می شوی
در جمله های بی سرانجامم
آنجا که نقطه نقطه نقطه می گذارم من
شاید نمی دانند مردم چیست
معنی این هارا
اما تو میدانی که من هرگز
جرات ندارم نام زیبای تو را برلب
حتی درون شعرهایم فاش برگویم

*********

تکرار میشوی
در روح و در قلب من
ای که نامت سنگین
و پر از احساسی
و در تمام جمله ها
به شرم و با خجالتم
بجای نام خوب تو
چهار نقطه گفته ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 1:2  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

من خالی ام
خالی زبغض و کینه و نفرت
حتی تهی از عشق
اشکی ندارم تا بریزم روی گونه یا به دامانت
با یک نگاه خیره و خسته
دنبال یک مفهوم ناب و تازه می گردم
تا پر کند این حجم پوچم را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 0:56  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

من صبر و طاقتم نیست تو مظهر صبوري
نزديک هم نشستيم در عين راه دوری
مجنون من و تو ليلی در جمع می پرستان
من با دو چشم خونبار تو با دلی بلوری
دلهايمان کنار هم جفت و جور گشتند
از من اگرچه دوری هفتاد سال نوری
من آتش دلم را هر روز زنده کردم
هر روز سال، آری نه چارشنبه سوری
عشقم قبول بنمای ای خوبروی عالم
تا دور گردد از تو این عشقهای صوري
در شعر های مشقی پيش دلم نشستی
صد حیف در حقيقت از من چه دور دوری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 0:24  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

السلام علیک یا رسول الله یا نبی الرحمه

السلام علیک یا حسن بن علی ایها الامام الکریم

السلام علیک یا غریب الغربا یا علی ابن موسی الرضا

و سلام بر قلب عزادار زهرای اطهر(س) که امشب در غم سه پاره قلبش سوگوار است.

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 12:5  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

بخوان اشعار قلبت را به هر لفظی که می دانی
بگو با من ز افکارت و از شبهای تنهایی
بلند آواز کن جانا فراق و دوری دلبر
ولی با من وصالش را، بگو آهسته، پنهانی
دلیل گریه هایم را چرا هر لحظه می پرسی
که می بینی تو اشکم را و می دانم که می دانی
برای قلب مسکینم، بیا دست دعا بردار
که می دانم خدایت را چنان مستانه می خوانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 1:58  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

من و شکست مدام تمام آینه ها
من و شکستن در خود فدا شدن در ما
من و حضور مدام خیال شیرینت
من و فرار زدست تمام انسان ها
فدای نامه ليلی که کرده مجنونم
فدای آنکه نموده دل مرا شيدا
نمی شود که دمی گم شود جنون دلم
نمی شود دل سرگشته ام دمی پيدا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 1:40  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

بازهم جشن تولد

بازهم کادو و گل

بازهم شمع و گل و آیینه

هرکسی چیزی با خود دارد

یک عروسک، یک گل

یا کتابی پر از قصه دیو و دلبر

کاش جای همه این خوبان

تو کنارم بودی

لااقل کاش یکی از یاران

نامه ات را به من اهدا می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ساعت 1:14  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

نمي دانم كه باور مي كني يا نه
ولي اين هست
كه من آگاهم از درد ستاره درد سو سوها
و درد خلوت ناخواسته
از درد دوريها
و درد بندهاي ناپيدا
و درد گردش باطل
براي دوري از غمها
ولي اين را بدان اي دوست
كه درد من ندارد آن ستاره در شبانگاهان
كه خوش باشد از اينكه نور او را خلق مي بينند
و چشمك مي زند هرشب
و او را مي شناسند عاشقان شب
ولي من با دلي پردرد و پر حسرت
شب و روزم درون خويش مي سوزم
نه دودي و نه نوري را
زمن هرگز نديده كس
كه من تنهاي تنهايم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 16:23  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

روزگار زشت ما
پر شده از مردم بدگو
حسود و چشم تنگ
مردماني سخت دنبال بهانه
بهر جنگ و قهر
اما چشم ما روشن
كه پيدا كرده ايم اينجا
بهانه بهر ياري بهر همراهي
بيا حالا به همراهم
بهانه جوي مي گرديم!
براي دوستي و صلح
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 15:45  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

ای آشنا با درد

            امشب سلام گرم قلبم را

                                        با درد واگو کن

                                       بگو یکشب بیاید پیش ما مهمان

                                                         که بی دردی چه جانکاه است!

۸۴/۱۱/۸

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 12:33  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

به وقت خستگی قلب و تنگی سینه

                    و در هردم که می آید نفس بالا

                                     ـ اگرچه سخت و جانکاه است ـ

                                                        به مرگ خویش می خندم

عجب دنیای من زیباست

                   که مرگ و زندگی هر لحظه ای باهم

                                                        مرا بس آرزو دارند!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 12:29  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

گر درد عشقی آتشین در سینه داری

گرچه هزاران غصه دیرینه داری

دیگر مجالی نیست بهر جسم خاکی

آخر تو روحی همچنان آیینه داری

۸۴/۱۱/۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 11:56  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

کبوتر جان چرا تو بیقراری؟

غمین از بهر دوری بهاری؟

رسیده مژده از یار مسافر

"به امیدی رسد امیدواری"

۸۴/۱۱/۴

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ساعت 11:52  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

شد محرم باز سينه غم گرفت

در عزاي سرجدا ماتم گرفت

سينه را گنجايش غمها نبود

بهر اين غم ديده را همدم گرفت

ديده درياشد چو گفتم يا حسين

كوه عصيان را فرا اين يم گرفت

باشد اميدم كه گويد در جزا

خوب و بدها را حسين باهم گرفت

84/11/4

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۵ساعت 11:43  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

سنگم ولی صدای تورا گوش میکنم
هرچیز غیر توست فراموش می کنم
یاد تو را که هستی قلب تکیده است
با گریه های دیده هم آغوش می کنم
ای ماهی گلی که بدریا رسیده ای
من از شراب یاد شما نوش می کنم
گمراه راه وصل توام یار بی بدیل
هر شعله را به جام تو خاموش می کنم
تو با تمام قلب قشنگت سخن بگو
من با تمام قلب خودم گوش می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 22:12  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

همه پنجره ها را دیدم
همه باز باز است
خانه جارو شده است
شیشه ها هم همگی پاک شده
و بهار آمده است
لیکن افسوس هنوز
فصل سرما بر جاست
باغچه سبز شده
لیک در قلب من اکنون گل نیست
دوستانم همگی پر زده اند
مرد تنها تنهاست
و بهار دل من
دیدن روی تو است
ای بهارم برگرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 14:11  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

من صبورم اما
دل من كوچك و تنگ است اي دوست
طاقت زخم ندارد دل من
گرچه گر تيغ بدستت باشد
رو نگردانم يكدم اما
تو دلت مي آيد؟
عاشقت جاي صفا
و بجاي خوشي و سرمستي
وقت ديدار تو با صبر هم آغوش شود؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۵ساعت 13:41  توسط سید حسین عمادی سرخی  |