در جمع یاران دروغین، مرد تنهایم

واگویه های قلب مرد تنها | آذر ۱۳۹۵
بیایید میهمان صفحاتی از قلب من باشید.
 

 

۳۰

 

 

 

خودکشی یلدایی

سی ام آذر ۱۳۹۵

 

شب یلدا و حافظ، تخمه، آجیل

و سیب و هندوانه با پفِ فیل

برا یک ثانیه کشتم خودم رو

تِرکّیدم شبیه نعش هابیل

 

 

 

 

شبی عجیب

سی ام آذر ۱۳۹۵

 

"برفیست پشت پنجره ی روزهای سرد

دی ماه فرصتی ست برای بروز درد" * 

پایان ماه خوشگل آذر رسیده است

پایان ماه خوشگل پر برگهای زرد

در یک شب دراز، شبیه دو گیسو که

بُرده است عقل و دین زسر مردهای مرد

یک شب، سیاه، دراز و پر از غزل

یک شب شبیه نیمه شب سرد یک نبرد

یک شب هوا سیاه، ولیکن زمین سپید

با یک افق به رنگ تیره که نه، رنگ لاجورد

یک شب که مرد شاعر غمگین سروده بود

برفیست پشت پنجره ی روزهای سرد

* رضا عابدین زاده

 

 

 

 

 

عشق زن

سی ام آذر ۱۳۹۵

 

زن که عاشق می شود صد آیه نازل می شود" ؟

سوره های شعر با هر آیه کامل می شود

می درخشد چشمهایی از امید زندگی

روشنایی بخش شبهای منازل می شود

می زند از خویش بیرون، می دود سوی خطر

بی خیال مشکل طی مراحل می شود

زن فقط با عشق، با محبوبیت، قد می کشد

با جنون عشق ، زن، یکباره عاقل می شود

می نشیند خنده های زندگی بر چهره اش

وقتی قلبش سوی عشق ناب، مایل می شود

عرش، نورانی، خدا شاعر شود از این خبر

زن که عاشق می شود صد آیه نازل می شود

 

 

 

 

 

شعر

سی ام آذر ۱۳۹۵

 

"نفسم شعر و تنم شعر و روانم شعر است" *

فکر من شعر و لبم شعر و زبانم شعر است

می رسد یک شب یلدای پر از شعر و غزل

که در آن هدیه به هر پیر و جوانم شعر است

شاعرم، خسته و تنها و غزل آلوده

شاعرم عشق من و راحت جانم شعر است

بی رفیقی و حبیبی و طبیبی ، امشب

می روم جانب حافظ که بیانم شعر است

شعر من،می رسد آخر وَ خودم می دانم

بعد مرگ و سر قبر، مرثیه خوانم شعر است

عمر من بسته به شعر است و رسیدم ته خط

نفسم شعر و تنم شعر و روانم شعر است

* مجتبی سپید

 

 

 

 

 

 

۲۹

 

شعرِ تر

بیست و نهم آذر۱۳۹۵

 

"آشفته د لان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد" *

شاعر غزلش آینه ی عالم بالاست

البته اگر غرقه ی گرداب نباشد

گرداب غم و غصه و آشفتگیِ دل

یا هرچه سبب گشته که شاداب نباشد

باید بنویسد زخودش شاعر عاشق

باید...؟ سخن عشق به ایجاب نباشد

متنی که فقط قافیه دارد ته هر بیت

بی عشق، اگر شعر شود، ناب نباشد

آرایه ، تخیل، همه اش خوب ولیکن

تا عشق نباشد تر و جذاب نباشد

شاعر نشود جان خودم هرکه غزل گفت

وقتی که دل از عاشقی بی تاب نباشد

شاعر پرِ از موج و چو دریاست پر از عشق

شوری که به دریاست به مرداب نباشد

 * مهدی سهیلی

 

 

ولی

بیست و نهم آذر۱۳۹۵

 

"هنر" و "علم" و "سیاست" همه خوبند ولی" ؟

دین و تقوا و قداست همه خوبند ولی

این "ولی" کار به دست همه ی خوبان داد

وقتی پاکیّ و صداقت همه خوبند ولی

 

 

 

غزل نامه

بیست و نهم آذر۱۳۹۵

 

"موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد

رود را از جگر كوه به دريا بكشد" *

موج در موج دو گیسوی شما بانو جان

قلب ما را به تلاطم ، به تماشا بکشد

ناز این گیسوی مشکیت کشیدن دارد

عاشق آن است که ناز از شب یلدا بکشد

گفتم از عاشقی و عشق، مبادا کارم

با سرِ زلف شما سمتِ مبادا بکشد

شاعرم، این غزلم در شب یلدا باید

جور خاموشی این شاعرتان را بکشد

بر سر سفره ی یلدا و کنار حافظ

خاطرت را سوی این شاعر تنها بکشد

تا ببینی که یکی در غزلش می خواهد

رود را از جگر كوه به دريا بكشد

* فاضل نظری

 

 

 

یلدای تنه‍ایی

بیست و نهم آذر۱۳۹۵

 

"یلدا رسید و خاطره ها، پاک می شود

تن ، زیر اشک و خون دلم خاک می شود" *

در این شب دراز کنارم که نیستی

شعرم دوباره قصه ای غمناک می شود

یلدا بدون زلف سیاهِ دو پاره ات

قلبم هزار تکه و صد چاک می شود

من می خورم زمین و سپاه شرور غم 

گیرد دوباره جان و چه بی باک می شود

من لَنگ و پای شعر شود لنگ تر ز من

این دشمن غم است که چالاک می شود

در ظلمتی دراز که عمریست خانه ام

 یلدا رسید و خاطره ها، پاک می شود

* سهیل سوزنی

 

 

 

نئو محمود

بیست و نهم آذر۱۳۹۵

 

یادش بخیر یه روز و روزگاری

محمودی بود و هاله و قراری

قرار صب ساعت هفت و هشتش

با صحبتای شاخ دار و مشتش

یه روز می گفت که لولو دزده رفته

یه روز می رفت سراغ بشکه نفته

یه روز نیویورک و یه روز تو نارمک

به دشمن و خودی میزذ یه پاتک

یه روز هزار تا مشکل و حل می کرد

یه روز هزار تا چرخ و پنچل می کرد

یه روز می رفت سراغ نفت و دکل

یه وقتایی هم بیوه ها و بغل

شماها یادتون نمیاد ولی

نماد کشور : ماشین مندلی

خلاصه اون رفت و کارا ول شدن

طنازامون دچار مشکل شدن

خدا که دید اوضاع طنز کساده

رحمش اومد به طنازِ پیاده

ترامپ و با هزار تا دوز و کلک

با یاری خورشید و چرخ فلک

رییس یک کشور بیچاره کرد

روبان شعر طنزمو پاره کرد

دوباره طنازا مهیا شدن

گره های ابروهاشون وا شدن

ایشاللا مثل احمدی گاف بده

سوژه به ما ملت علاف بده

 

 

۲۸

 

دنیای بی حیا

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

اگر یک ذره از عاشق کشی شرم و حیایی بود

اگر در بین این مردان؛ ز نامردی ابایی بود

نمی شد رسم نامردی مرام و کیش این مردم

میان قلب انسانها اگر دین و خدایی بود

خدایی این جهانِ دون، اگر مهر و وفایی داشت

چه جای خوب و باحالی، چه جای با صفایی بود

و جمع عاشقان امشب عجب با شور و شر می شد

اگر آواز محبوبی، اگر ساز و نوایی بود

در این دنیای عاشق کش در این دنیای پر محنت

خداوندا چه می شد گر که بویی از وفایی بود

"زمهر دلبران روزی جهان پر می شد ازعاشق

اگر یک ذره از عاشق کشی شرم و حیایی بود" *

* باباحیدر

 

 

پشیمان می شوی

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

"کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی ...

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی" *

می روی از خانه ام بیرون ولیکن باز هم

نیمه شبها توی شعر بنده مهمان می شوی

بانوی شعر منی، بانو! ولی دارم یقین

روزگاری بانوی اشعار ایران می شوی

می شوم حافظ تو هم شاخه نبات شعر من..

می شوی و شمع جمع گلعذاران می شوی

می دهی زلفت به دست باد و دل را می بری

بازهم شوخ و کمی هم ناز و شیطان می شوی

گرچه که خود منکری اما رفیقم می شوی

می شوی، بانو !قسم خوردم به قرآن! می شوی

حال دل دادی به راه و می روی از خانه ام

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

* معینی کرمانشاهی

 

 

 

خیالت

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

"نشسته باز خیالت کنار من اما" *

شده است بار غم تو ، هوار من اما

و عشق بوده تمام تبار من ،صد حیف

به باد رفته تمام تبار من اما

تمام جهد من این بوده عمری بانو جان

وَ بوده سعی من و کار و بار من اما

که راضی ات بکنم تا شوی کمی همدل

شوی رفیق دل من ، تو یار من اما

نشد که یار شوی با من غبار آلود

به باد رفته وجودم، غبار من اما

نماندی و شب سختی شروع شد بانو

نشسته باز خیالت کنار من اما

* آرش شریعتی

 

 

 

 

بدهکار

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

"هر که زیر گذر ماست طلبکار من است 

چه طلبکار؟ که چون دشمن خونخوار من است " ؟

یک نفر نیست کنار من و من بیمارم

غصه ها همنفس این تن تبدار من است

گفتم از غصه بنازم به وفاداری غم

سالها همره من، یار وفادار من است

قصه ها گفته شده از غم و غم مهمانِ...

دائم فکر من و مطلع اشعار من است

مطمئنم که اگر چوب حراجم بزنی

یا غم دوست و یا غصه خریدار من است

هیچ کس هیچ نداده به من و می دانم

هر که زیر گذر ماست طلبکار من است

 

 

 

بوی پیراهن یوسف

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

یوسف کجایی؟

پیراهنت بهار را برایم آورده است

و من چشم انتظار بویت هستم

تا شاید قلبم را بهاری کند

بهار 

برای من

یعنی

چشمانم از شوقت ببارد

 

 

 

سکوت

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا 

گرفته ابر سیاهی همه جهان مرا

و غصه راه گلوی مرا گرفته به دست

وَ بسته غصه ی نادیدنت دهان مرا

دو ابروی تو کمانی برای قلبم بود

و اخم هات شکسته کنون کمان مرا

تو رفته ای به سفر من دوباره تنهایم

بریده غصه ی دل کندنت امان مرا

"چه روزگار غریبی ست بعد رفتن تو 

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا " * 

* امید صباغ نو

 

 

 

یلدا

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

یلدای من! یلدا رسیده، پس کجایی؟

شادیِّ قلب من! بگو پس کی میایی؟

همراه من ! زنگی بزن! دلخسته ام من

شادان کن امشب قلب من را با صدایی

ای که لبت سرخ اناری، گونه ات هم

ای چشمهایت ماه من! گیسو طلایی

من با صفا و با وفا بودم ولیکن

من را رها کردی و رفتی! بی وفایی!

موهای تو همچون شب یلداست بانو

یلدای من! یلدا رسیده، پس کجایی؟

 

 

 

آشوب

بیست وهشتم آذر ۱۳۹۵

 

"قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت به هم

من چنان درد کشیدم که خدا ریخت به هم" *

قصه ی تلخ مرا شاعری در شعرش گفت

قافیه ریخت به هم وزن جدا ریخت به هم

تا که کردم نفسی تکیه به دیوار غمت

هم در و پنجره هم کوچه ی ما ریخت به هم

من دعا کردم و گفتم که خدایا توبه!

عرش از زلزله ی حال دعا ریخت به هم

دست من بوی تو را داشت، چو بالا بردم

مستِ از بوی توشد، باد صبا ریخت به هم

من رگم را زده ام تا که به خون بنویسم

مردمان ! عشق چنین قلب مرا ریخت به هم

بر زمین نام تو را مشق نمودم با خون

قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت به هم

* سیمین بهبهانی

 

 

۲۷

 

رنجیده خاطر

بیست وهفتم آذر ۱۳۹۵

 

"غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد" * 

شکستن سهم ما محصول مادر این مراحل شد

دل دیوانه ی ما هم، در این دنیای پر عاقل

مثل شد، عبرتی در بین انسانهای عاقل شد

لب مردم به لبخند و لب ما با سکوت ما

شد از روز ازل تصویر، تصویری که کامل شد

دل مردم به یاری ناز و شبهایی همه شادی

دل ماهم به شبهای فراق و غصه نائل شد

یکی شعرش همه شادی همه فعلن همه فعلن

و شعر ما همه مفعول، بی فعلن و فاعل شد

نه در شعر و نه در دل قسمت ما شادمانی نیست

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد 

* فاضل نظري

 

 

 

خزان سیاست

بیست وهفتم آذر ۱۳۹۵

 

"بوی برف و بوی باران می رسد

کم کَمک دارد زمستان می رسد" *

سال جاری در USA کم کمک

می رود، دارد به پایان می رسد

می رود باراک و از دنبال او

بچه شیطان جای شیطان می رسد

از قضا یک موطلای بد ادا

آدمی با روح حیوان می رسد

پولداری بی ادب، از غرب دور

مثل دیوی از بیابان می رسد

گرچه که محمود رفته با ترامپ

روزهای خوب کیهان می رسد

شد خزانی وضع تدبیرِ جهان

کم کمک دارد زمستان می رسد

* سعید مسگرپور

 

 

 

۲۶

 

 

مهربانترین رهبر

بیست و ششم آذر ۱۳۹۵

 

"مهربان بود و پر از زمزمه ی داور بود

عاشقی بود که دلداده ترین دلبر بود" *

مصطفی، طفل یتیمی که ز الطاف خدا

فاطمه دختر او بود و چنان مادر بود

آمده حضرت پیغمبر ما آنکه از او

روشن و غرق صفا جان و دل حیدر بود

سالها مثل همه، بین همه، پیش همه 

در دل مکه نهان بود که یک گوه‍ر بود

احمد پاک سرشت، آنکه همان روز الست

بر همه، رهبر و فرمانده و پیغمبر بود

آنکه از آدم و از نوح، زموسای کلیم

برتر وسرتر و اولی تر و بالاتر بود

مژده بر خلق جهان، آمده آن ماهی که

مهربان بود و پر از زمزمه ی داور بود

* ریحانه سادات

 

 

حرفهالی شاعری دلتنگ

بیست و ششم آذر ۱۳۹۵

 

"دلتنگی ام را در غزلهایم بخوانید

تا آخر این قصه پای من بمانید" * 

ای مهربان یارانِ من، یک امشبی را

من را زجمع شاد خود بیرون مرانید

هرچند من پیرم ولی قلبم جوانست

مثل شماهایی که برنا و جوانید

افتاده ام بر خاک ذلت، من که روزی

مغرور بودم، حال من را هم بدانید

دست دل من را شما باید بگیرید

آری، شما،زیرا جوان و پر توانید

من شاعرم، مثل شما، من درد دارم

دلتنگی ام را در غزلهایم بخوانید

* زهره هوشیار

 

 

 

پیغمبر نور

بیست و ششم آذر ۱۳۹۵

 

آینه روشن شده از نور ماه

غرق در این نور شده کوه و کاه

تیرگی و ظلم فراری شده

آمده خورشید هدایت ز راه

آمده پیغمبر عشق و امید

تا بکِشد بر دل ظلمت سپاه

احمدِ محمود، محمد رسید

رحمت مطلق به سپید و سیاه

باد درود و صلوات خدا

بر او و بر آل او با فرّ و جاه

نور محمد شده تابنده و

آینه روشن شد از نور ماه

 

 

میلاد نور

بیست و ششم آذر ۱۳۹۵

 

"اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود" *

اتفاقی تازه در بیتی کریم افتاده بود

آمنه، مادر شد و در دامنش از عرش حق

نو گلی پرورده ی ربی حکیم افتاده بود

مکه غرق نور طفلی شد که از جور زمان

از همان بدو تولد، خود یتیم افتاده بود

پور عبدالله، در دامان مادر جا گرفت

زلزله در قلب شیطان رجیم افتاده بود

کعبه گشته امشب از نور محمد منجلی

نور رویش بر سر بیت قدیم افتاده بود

عرش نورانی شد از لبخند لطف ربُّ العرش

اتفاقی خاص در عرش عظیم افتاده بود 

* علی بهرامیان

 

 

 

 

 

۲۵

شرط ازدواج

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"شرط من با همسرم این بود بعد ازدواج" ؟

کت نخواهد یا که مانتو، روسری، حتی حراج

شرط دیگر "پاپ" ممنوع است، تنها "سنتی"

افتخاری، هایده، بانو مهستی، یا سراج

من نخواهم خورد ماهی، شرط کردم از نخست

البته ماهی و میگو، یا خورشت اسفناج

بعدِ از آن گفتم ندارم کار با خرج شما

خرج پوشاک و سفر، خرج دوا، خرج علاج

بنده هی می گفتم از شرط و شروط و همسرم

مانده بود از روی بسیار من، ایشان هاج و واج

گفت که شرط و شروطت را بزن توی سرت

تا نکوبیدم تو را سنگی به فرقت، بر ملاج

گفتمش باشد، فقط رسوا نکن این بنده را

پیش یارانم، بگو داری به بنده احتیاج!

جای آن من می خرم ناز تو را با جان خود

می دهم سرویس گردنبدی از یاقوت و عاج

می شوم عبدت ولی من را بخوان "آقا رییس"

شرط من با همسرم این بود قبل از ازدواج

 

 

 

علت شاعری

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"به کجا میروی ای علت باریدن شعر " *

کم شده بعد شما، شدت باریدن شعر

باش ، پیش دل من تا به ابد، حداقل

همرهم باش فقط مدت باریدن شعر

باش تا اوج بگیرم، بپرم بالاتر

تا شود بیشتر این قدرت باریدن شعر

تا تو هستی ز لبم شعرو غزل می ریزد

باید از تو بکشم منت باریدن شعر

باش تا خنده به لبهای غزل برگردد

.به کجا میروی ای علت باریدن شعر

* محمد پاکدل

 

 

 

 

گاو

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"مدّتی رفتم درون بحر بی پایان گاو

تا که جانم را کنم همچون علف، قربان گاو" * 

بوده ام از روز اول، تا همین امروز هم

بر سر هر سفره جای گوسِفند مهمان گاو

شیر، گاوی، ماست، گاوی، روغن و سرشیر هم

گوشتهای سفره مان هم بوده عمری ران گاو

من ز بس که شیر گاوی خورده ام، البته خشک

گشته ام گوساله سان مدیونِ این مامان گاو

ما چنان لولو ممه دزدیده از گوساله ها

بوده ایم یک عمر در حالی چنان الان گاو

حالتی مظلوم، سر در آخور، زمانی بوده و

حال استکبار هستیم و بلای جان گاو

شعر من شد گاو تو گاو جای خر تو خر، ز بس

مدّتی رفتم درون بحر بی پایان گاو

* همایون حسینیان

 

 

آخرین امید

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"اگر چه درد زیباتر از این بر سر نمی آید

تو را می خواهم اما کاری از من بر نمی آید" *

بدون تو گمان کردم که جانم بر لبم آید

شدم شرمنده که بعدِ تو جانم در نمی آید

گمانم در ته قلبم ، امیدی هست برگردی

برو بشکن دلِ غافل، که او دیگر نمی آید

چرا ای دل چنین سنگی؟ نمی بینی که او رفته؟

چرا باران اشک از دیده ها، شرشر نمی آید

شده سیمرغ و در قافش نشسته همچنان شاهی

به در گاهش یکی چون من، بدونِ پر نمی آید

برایت یک غزل گفتم مگر قلبت به رحم آید

از این قلب پر از غم هیچ شعر تر نمی آید

طبیم باش و پیشم باش، بیمار تو ام بانو

اگر چه درد زیباتر از این بر سر نمی آید

* على صفرى

 

 

 

انسانیت

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"واسه اینکه یک ساقه رو نشکنی

میشه محو گلهای قالی بشی

برای نجات یه ماهی گُلی

میشه عاشق تُنگ خالی بشی" *

 

میشه دستاتو واکنی تو هوا

مث شاخه های صنوبر کنی

برا اینکه بی آشیونه نشن

دو تا دستاتو وقف کفتر کنی

 

بباری به روی گل تشنه تا

نخشکه تو این دنیای بی وفا

دو تا چشمای ناز تو تر کنی

بخونی برا بلبلا از صفا

 

خلاصه بگم میشی آدم بشی

پر از عشق باشی نه پر ادعا

صمیمی باشی ، مهربون تر باشی

ببوسی ، ولی ساده و بی ادا

 

مث اونا که از زن و زندگی

گذشتن، برا حفظ این مملکت

گذشتن ز جون، حتی از آبرو

شدن آبرو واسه انسانیت

 

میشه مثل اون آدمای بزرگ

پر از عشق، از کینه خالی بشی

واسه اینکه یک ساقه رو نشکنی

میشه محو گلهای قالی بشی

 

* بند اول از:کمال جعفری امام زاده

 

 

 

 

غم زده

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"با داس و تیغ کینه ها هر غنچه را سر میزنند 

با شعله ی سرمای یخ بر ماه آذر میزنند" *

اخم تو و قهر تو و ناز تو و ابروی تو

هریک جدا از دیگری بر سینه خنجر می زنند

بعد تو من بستم درِ قلبم ولی از بخت من

غمها در قلب مرا ، هر شب مکرر می زنند

چون مسجد و میخانه شد، مشهور قلب عاشقم

غمها از این رو سر به آن، از حفظ و از بر می زنند

باران اشکم را ببین، ابر دو چشمم را ببین

پاییزم و چشمان من، باران شرشر می زنند

گل بودم و خشکیده ام، آخر پس از کوچیدنت

با داس و تیغ کینه ها هر غنچه را سر میزنند

* امید استیفا

 

 

ترس

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند

عاشقان از گردش چرخ جهان ترسیده اند

چند تا داماد از خرج عروسی جا زدند

چند تایی هم ز خرج آب و نان ترسیده اند

یک نفر می گفت مادر زن نداری، راحتی!

از جنابش مرد ها، پیر و جوان ترسیده اند

البته از هیکل مامان همسرها که نه

بلکه از تلخی و از زخم زبان ترسیده اند

هر که شد زندانی و در بند زن ، داماد شد

از زن و مادر زن و خرج کلان ترسیده اند

کار او آخر کشد سوی جنون یا اختلاس

زین سبب از زن ، تن و روح و روان ترسیده اند

"گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای 

عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند" *

پروین اعتصامی

 

 

 

نعمت زن

بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"خداوندا عطا کن خوان نعمت" * 

دو تا زن، البته بی هیچ منت

یکی با خانه و پولدار ولی زشت

یکی هم خوشگل و اِند محبت

* الهه خدّام محمّدی

 

 

 

۲۴

 

 

تلگرام

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

خروس خون می روم سوی تلگرام

شدم سرمستِ از بوی تلگرام

شناگر گشته ام از وقتی افتاد

نگاه بنده در جوی تلگرام

منم همچون عقابی تیزچنگال

که رفته جَنگ تیهوی تلگرام

و یا چون شیر ، شیری نر که صیدش

نباشد غیر آهوی تلگرام

ولی افسوس باد است و سراب است

نصیب بنده از کوی تلگرام

و بوق سگ که شد خسته کلافه

می آیم بیرون از توی تلگرام

فقط امید من اینست: فردا

خروس خون می روم سوی تلگرام

 

 

 

 

مشکل اساسی

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

"دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است" *

من چو آهویی پریدم از سر هر مشکلی

باز هم از سدّ هجرانت پریدن مشکل است

ناز کن بانوی من، من می خرم ناز تو را

گرچه که خود واقفم نازت خریدن مشکل است

لطف کن بار فراقت را به دوش من مَنه

بار هجران تو را بر دل کشیدن مشکل است

پای من لنگ است و تو چابک تر از بادی عزیز

حیف! با این پا به سوی تو دویدن مشکل است

کاش چون باد صبا زلفت به دستم بود، حیف

باد هم باشم به سوی تو وزیدن مشکل است

باد هم باشم تو را ابری نهان می سازد و

دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است

* صائب تبریزی

 

 

 

مخ زنی شاعرانه

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

"دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

نقشی به یاد روی تو بر آب می زدم" * 

دیدم که شاعری، به غزل عاشقی و من

با شعر خواجه قلب تو را "قاب" می زدم

البته "قاپ" می زدم و قافیه نبود

خود را به اشتباه، به کژتاب می زدم

اصلا برای اینکه بخندی به شعر من

گفتم چنین و حیله به احباب می زدم

شاعر نبود مرد جوانی که عاشق است

هی گاف داد و گفت: می ناب می زدم

مخ می زنم دوباره از اول، عزیز من

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم

* حافظ

 

 

درمان دردم

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

"خوشا دردی که درمانش تو باشی " *

غمی که اِند و پایانش تو باشی

خوشا آن دولت خوشبخت و شادی

که تیتر صبحِ کیهانش تو باشی

خوشا فرجام آن عهدی که دشمن

نموده نقض و تاوانش تو باشی

فدای کودکی گردد دل من

که من بابا و مامانش تو باشی

خوشا آن آدم خوشبخت دنیا

که سیبِ دست شیطانش تو باشی

ببین گفتم سیاسی، گفتم عشقی

به شعرم جدیّ و فانش تو باشی

گرفتم درد بی درمان، بمیری!

خوشا دردی که درمانش تو باشی

* فخرالدین عراقی

 

 

زن خوب

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

"یک زن خوب از کجا باید گرفت" ؟

از طبس یا آستارا باید گرفت؟

من که می گویم یکی خیلی کمی

یا دو تا یا که سه تا باید گرفت

البته شوخی ندارم! جدی است

حال می گویم چرا باید گرفت

ریسک دارد زن گرفتن ای جوان

تا نبازی بی هوا! باید گرفت

البته باید که مخفی از همه

یک به یک، هریک جدا باید گرفت

یک فقط مال خدای واحد است

زن خدا که نیست، ها؟ باید گرفت

زن گل است و دسته ی گل بهتر است

لاله، مریم ، یاس را باید گرفت

حال فهمیدی عزیزم، خوشگلم

یک زن خوب از کجا باید گرفت؟

 

 

 

اشتباه

بیست و چهارم آذر ۱۳۹۵

 

"فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد" * 

گرفت دست مرا و به دست لیلا داد

و عقد خواند و مرا مرد خانه ی او کرد

و عقد نامه نوشت و به هردوی ما داد

و هاج و واج دوتایی نگاه می کردیم

که گاف گنده ای این بار شخص ملّا داد

برای پرسش شرعی به پیش او رفتیم

و شیخ مست جوابی به شرح بالا داد

زنم کنار من و شوهر طرف پیشش

نشسته بود و فقیه اشتباه فتوا داد

* حافظ

 

 

۲۳

 

ندادند

بیست و سوم آذر ۱۳۹۵

 

"در کوی نیک نامی مارا گذر ندادند"

دیدند سبزِ سبزیم، غیر از تبر ندادند

در جمعشان سر شب، تا صبح مثل برده 

ما تار می زدیم و قر بر کمر ندادند 

گفتیم خواسِگاریم، گفتند که برو داش!

دختر که هیچ ،حتی موی پسر ندادند

بردند مال ما را، سرمایه بر فنا شد

در کار خیر ما را غیر از ضرر ندادند

کردیم ما شکایت، قاضی ندید ما را

شاهد خریدیم اما، اصلا اثر ندادند

گفتیم جان مولا، ما نیز اهل عشقیم

گفتند باش! اما کشکول زر ندادند

گفتیم ما توریستیم، گفتند که به ما چه!

در کوی نیک نامی، مارا گذر ندادند

* حافظ

 

 

حالا چرا؟

بیست و سوم آذر ۱۳۹۵

 

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" *

حال که هستند هم مامان و هم بابا چرا

من که گفتم چند تایی دوست دارم از اُناث

باز هم می پرسی از من: مریم و مینا چرا

رک بگو حرف دلت را، من ندارم مشکلی

هی اشاره، هی ادا و اینهمه ایما چرا

گر نداری مشکلی با من ، بمان اینجا ولی

مشکلی داری اگر ، حالا برو، فردا چرا

جِم، من و تو، فیلمهای سی دی و توی فلش

گشته بسیار اِی عزیزم، سینما، سیما چرا

من پریروز خانه ام خالی شد و تنها شدم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

* شهریار

 

 

کبریت بی خطر 

بیست و سوم آذر ۱۳۹۵

 

"هم روسری ات به پشت سر افتاده 

هم موی تو تا قوس کمر افتاده" *

بردی دل ودینِ هر جوان و پیری

برگردبرو که دل به شر افتاده

لرزد به خودش هر زن شوهرداری

اسلام دوباره در خطر افتاده

هی گفتم و هی نصیحتش می کردم

انگار که راه من به کر افتاده

خندید به حرف من ، که کی؟ این آقا

آسوده بخواب، از اثر افتاده

انگار نه انگار که مرداست، طرف

در کنج تشک، مست و دمر افتاده

از معجزه های قرن ما این باشد

که جنبش و شورِ جنس نر افتاده

آنقدر فشار زندگی سخت شده

که حضرت آقا زکمر افتاده

* فرامرز ریحان صفت

 

 

۲۲

 

 

زلزله عشق

بیست و دوم آذر ۱۳۹۵

 

قلب من باز به روی گسل زلزله هاست

وَ زمین در هیجانِ گذر از فاصله هاست

هرکسی تیری به سوی دل من کرده رها

گوش من پر شده از زمزمه ی حرمله هاست

مسئله بودن من، مسئله یعنی ماندن

قلب من در پی حل کردن این مسئله هاست

مشغله دارم و تو مشغله ی قلب منی

با اجازه! دل من بسته به این مشغله هاست

ولوله گشته به دنیا که شدم عاشق تو

گوش دنیا پرِ از عشق من و ولوله هاست

"آسمان با قفسِ تنگ چه فرقي دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست" *

* فاضل نظري

 

 

 

مدعی عشق

بیست و دوم آذر ۱۳۹۵

 

"آن که می‌گفت دلش خانه‌ی دربست من‌است" * 

ادعا داشت وجودش ز من و هست من است

آنکه یک عمر مرا سوی خودش می خواند و

مدعی بود که دلبسته و پا بست من است

عمری در شعر و غزل نامه فرستاد به من

مطلعش اینکه شده عبد من و پَست من است

آدم لقمه حرامی که برایم می گفت

شیشه ی عمر دلش هدیه ای در دست من است

حال که دل شده وابسته ی او ، گشته عدو

گویی از روز ازل دشمنِ بد مست من است

می رود سوی رقیبان و به من می خندد

آن که می‌گفت دلش خانه‌ی دربست من‌است

* غلامرضا طریقی

 

لبخند

بیست و دوم آذر ۱۳۹۵

 

کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

که برق می زند و دل به برق او بند است

به روی چشم تو ابرو نشسته یا خنجر؟

لب است بر رخ تو یا که تکه ای قند است؟

برای دیدن برقِ لبت دلم هر دم

به فکر حیله ی نو، خدعه ای و ترفند است

بر رو ی سر ، که نهادی کلیپس را، گفتم

که برتر از همه ی قله ها، دماوند است

ببخش، شوخی من را بخند بانو جان

که دل به دیدن این خنده آرزومند است

"همین که می‌زنی‌اَش مثل بید می‌لرزم

کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟" 

قاسم صرافان

 

 

 

گریه

بیست و دوم آذر ۱۳۹۵

 

"گریه رسوا میکند، راز دل زار مرا

مهربان باش و تمامش کن تو آزار مرا" ؟

من هواخواه تو هستم، دشمنی با من چرا؟

دشمنی بس کن، رها کن جنگ و پیکار مرا

تو طبیبی و طبابت شیوه ی مهر و وفاست

مرهمی بگذار و خوش کن جان تبدار مرا

می کنم تکرار: من از دل تو را می خواهمت

مطمئنم عاقبت می فهمی تکرار مرا

من که عمری بر درت هر شب فتادم تا سحر

از چه رو آخر ندیدی صبر و اصرار مرا؟

هر شب و هر روز گریه می کنم بر درگهت

گریه رسوا میکند، راز دل زار مرا

 

 

 

بی جان

بیست و دوم آذر ۱۳۹۵

 

"جان بی جمال جانان میل جهان ندارد 

هر کس که این ندارد حقّا که آن ندارد" *

دل با تو می تواند، طاقت بیارد و دل

وقتی نباشی پیشم،تاب و توان ندارد

در محضر خدایِ عشاق ، جمله عبدند

شیخ و طبیب و عامی، پیر و جوان ندارد

در راه عشق رویت، دادم ز کف دلم را

این شاعر سخنگو، پیشت زبان ندارد

پنهان میان سینه کردم غم تو را من

بیچاره آنکه چون من، رازی نهان ندارد

این رسم روزگارست، یا عشق یا که جنت

آدم اسیر حوا، گشت و جَنان ندارد

سیب از رخت نچید و جان داده عاشق تو

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

* حافظ

 

۲۱

 

بی بدیل

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"خوش طعم تر از بوسه ی اول رطبی نیست" *  

چون زلف تو ، مشکی، به خدا نیمه شبی نیست

من عاشق آن سرخیِ لبهای تو گشتم

مانند لبت، سرخ، اناری و لبی نیست

* ریحانه سادات

 

 

سوتی

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"چون ندارم بنده اندر ملک جم کاشانه ای 

زین سبب جا کرده ام در گوشه ی ویرانه ای " ؟

البته رفتم شمال شهر، دنبال اتاق

پول من را دید موجر، گفت که دیوانه ای؟

راستی یک سوتیِ مشتی پریشب داده ام

یک نفر اِس داد، پرسیدم شما؟ افسانه ای؟

گفت نه! گفتم زری؟ مهوش؟ پریسا؟ یا پری؟

گفت نه! من مادرت هستم، نوشتم خانه ای؟

گفت آری! گفتمش پس می روم جای دگر

قهوه خانه، کافه، تریا، گوشه ی میخانه ای!

الغرض! گندش در آمد، کارمان بالا گرفت

یک اس ام اس داد بر بادم، چنان پروانه ای

حال من ماندم دوباره با غم دیرینه ام

گور بابای زری، وقتی ندارم لانه ای

هیچ کس با من نمی گردد زن و همسر، چرا؟

چون ندارم بنده اندر ملک جم کاشانه ای

 

 

مثل هم

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"چه زیبایی و همتایی نداری

شبیه من تو هم دل بی قراری" *

تو هم مانند من عاشق شدی، نه؟

تو هم مانند من چشم انتظاری

به فردا ها، به فرداهای بهتر

شبیه من، تو هم امیدواری

وَ مثل من تو هم درگیر هستی

به بدبختی، به دام بدبیاری

به زیر بار غمها، غصه هایت

شبیه قلب من زیر فشاری

شبیه من تویی، مثل تو هستم

ولیکن من خزانم، تو بهاری

به تو، دل داده ام، من را ، ببخشید

اگر گفتم : برای من نگاری

ببخشیدم اگر گفتم به شعرم

چه زیبایی و همتایی نداری

* مهدی قاسمی

 

 

من و باد صبا

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی‌حاصل" *

دوتا علاف و سرگردان، دوتا عاطل دو تا باطل

که می گردند گِرد تو، چنان مجنون صحراگرد

دو تا دیوانه ی رسوا، میان مردمی عاقل

تو زلفت را رها کردی، من و باد صبا در دم

به بوی زلف وا دادیم، عقل خویش را با دل

تو رفتی، باد بویت را برای من می آورد و

دوتایی گریه می کردیم، هر شب ما در این محفل

چنان هندویی و جادو ، نهان در روی خود داری

دو چشمت مثل بادام و به لب، خالت چنان فلفل

به خال و زلف و روی تو، گرفتاریم و شیداییم

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

 

* حافظ

 

 

درد زندگی

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد" *

مطمئن باش که من زنده ام و شادابم

مطمئن باش که دلداده ی تو جان دارد

مطمئن باش یکی منتظرت می ماند

یک نفر هست که یک قصه ی پنهان دارد

قصه ای تلخ که آغاز شده با هجران

عاشقی هست که امیدِ به پایان دارد

کاش از اول این قصه به من می گفتی

دم زدن از تو و عشق تو چه تاوان دارد

می زنم دم ز تو و عشق تو و می جنگم

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

* علی صفری

 

 

اسیر تاریکی

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

قصر

یا خانه ای کوچک

با دیوار های ضخیم

یا با پنجره های بزرگ

فرقی ندارد

وقتی نیستی

من در تاریکی زندگی می کنم

 

 

 

در دام مانده

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"من آن مرغم که افکندم به دام صدبلا خودرا

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را" *

من آن مرغ خوش الحانم، که با بغض گلوگیری

شدم درگیر و بعد ازآن نمودم بینوا خود را

تو را می دیدم و تنها، میان شعر و با حسرت

به امید وصال تو، نوشتم جانفدا خود را

چه شعری شد، غزلهایم، بیا پیشم بمان تا من

چنان حافظ شوم ، شاید، بنامم آشنا خود را

مگر با بودنت دیگر نگویم من فنا گشتم

مگر دیگر ننامم آدمی بی دست و پا خود را

شوم مرغ خوش الحانی کنارگل، نگویم که

من آن مرغم که افکندم به دام صدبلا خودرا

* وحشی بافقی

 

 

 

بی تو

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"نه دل مفتون دلبندی،نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی،نه بر چشمان من آهی" *

پلنگی خسته ام دیگر، به روی کوه غم ها که

ندارد ناله ام سوزی، ندارد آسمان ماهی

شب عید است و غمگینم، دلم تنگی شده خالی

ترک خورده است و خشکیده، ندارد تنگ من ماهی

بیا لطفی کن و امشب کنار من بمان بانو

که با این همنشینی ها،نمی گردد گدا، شاهی

بمان و بوسه ای امشب، بده بر عاشق خسته

گنه کن ، شیخ و قاضی هم، رود سوی گنه گاهی

اگر از من گریزی من، ندارم هیچ و بعد از تو

نه بر مژگان من اشکی،نه بر چشمان من آهی

* رهی معیری

 

 

 

خواب خوش

بیست و یکم آذر ۱۳۹۵

 

"این حکایت شنو که در بغداد" * 

در سر صبح، مردکی دلشاد

داد می زد که: آی ای مردم!

آی ای مردمان! مبارک باد!

گشته ارزان تمام اجناس و

پول می آورد برایم باد

باز شیرین شود دهانهاتان

باز هم شاد می شود فرهاد

هست آزادی و شود ممکن

که شعاری علیه دولت داد

یک نفر گفت که: برو بابا!

خواب دیدی! نزن چنین فریاد

* سعدی

 

 

۲۰

 

حال من

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

"من آمدم و مستم ، از مهر تو و رويت

بر دست، سبوی خُم ، از آن خَم ابرويت" *

مجنونم و دیوانه، حالم شده این مصرع

مدهوش ز بوی تو، آشفته چو گیسویت

بر باد مرا دادی ، آن لحظه که زلفت را

بر باد سپردی و شد رقص کنان مویت

مرتاضم و بادامی کافیست مرا عمری

چشمان تو بادامم، فریاد ز جادویت

ماندم که کدامینش، شد قاتل قلب من

جادوی نگاه تو، یا خال چو هندویت

دستان دلم حالا، در بند تو و زلفت

تسخیر شده قلبم، تسخیر تو و بویت

جانم که بدست تو، افتاده ، عنایت کن

بگذار که بنشینم، یک ثانیه پهلویت

از مهر و وفا یک دم، بگذار کنار تو

بنشینم و بگذارم سر بر سر زانویت

بگذار که چون زلفت ، آزاد و رها یکدم

همخانه شوم بانو، با شانه و بازویت

من خاک رهت گشتم تا دامن تو گیرم

عمریست که قلب من، افتاده سر کویت

من آمده ام اینجا، شاید که تو را بینم

من آمدم و مستم ، از مهر تو و رويت

* حمید پور بهزاد

 

 

عرشی

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

دستانت که در دستانم باشد

دنیا زیر پاهایم قرار دارد

با تو

من

دنیا را از بالا نگاه می کنم

از بالاترین جای دنیا

از عرش شانه های تو....

 

 

می نوش

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

"جامی به من آورد که بستان و بنوش" *

در خرمیِّ دل و جهان سخت بکوش

گفتم که من و می ای ز جام لبهات...

کو وقت تلاش؟ کو حواسی؟ کو هوش؟

* پوریای ولی

 

 

داستان عشق

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

داستان عشق

تنها دو پایان دارد

رهایی از نفس و نفَس

یا چشمانی پر از باران

اگر پایان داستانت متفاوت است

عنوانش را دوباره مرور کن

 

 

 

خانه ی سکوت

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

"خانه مسکوت...غزل مرده و من بی تابم " * 

کو غزلهای نو و شعر سپیدِ نابم؟

شاعرم، عاشقم و شعر فراوان دارم

رود شعرم ولی بی روی شما، مردابم

بی تو طبعم شده خشکیده و من خاموشم

دل فسرده ست چنان یک شبِ بی مهتابم

نیمه های شب و تنهایی و شعری تازه

باز هم سرزدی انگار میان خوابم

باز هم مرحمتی کن به دلم سر بزن و

وعده ای تازه بده: اینکه تو را می یابم

وعده ای نو بده که، حال دلم بارانیست

خانه مسکوت...غزل مرده و من بی تابم

* علیرضا آذر

 

 

من و سیگار

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

سیگار را دوست دارم

سیگار

آتشش

دودش

و حتی خاکسترش

مرا یاد خودم می اندازد

یاد آتش هجران

یاد دود سوختن قلبم

و یاد عشقهای خاکستر شده ام

یاد همه ی آنهایی که دیگر ندارم

و یاد اینکه 

باز هم باید بسوزم

 

 

 

نگاه انتخاباتی

بیستم آذر ۱۳۹۵

 

"نگاه ما در این میدان کلان است

فراتر از زمین است و زمان است" *

فراتر از همه ، ما خوبِ خوبیم

نمی بینی مگر؟ خیلی عیان است!

فقط ما لایقیم و اهل خدمت

بقیه کارشان حرف و بیان است

شده کم کم زمان انتخابات

زمان رای دادن در نهان است

بده رای و مرا کن منتخب تا

ببینی کارهایم آن چنان است

که خیلی خوب، عالی، تک، یقینا

سخنها، کار من ناز و مامان است

ببینی هرچه را می خواهی عمری

ببینی کارهای من همان است

اگر که مشکلی دیدی بدان که

که کار انگلیس یا دیگران است

نمی خواهم برای خویش چیزی

مگر بخشی ز گنجی که نهان است

اگر شد بهتر اما گر نیابم

بخواهم آنچه زیر آسمان است

تمام مملکت بخشی است از من

نگاه ما در این میدان کلان است

* کاووس حسن لی

 

 

 

۱۹

 

مهربانتر از فرزند

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

کبوترهای پارک

به عیادت پیرمرد مهربانی آمده اند

که منتظر است تا

یکی از بچه هایش به عیادتش بیایند

بچه هایی که 

به جای دانه

جوانی اش را به پایشان ریخته بود

 

 

 

تاب گیسو

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"آمدی باتاب گیسو، تاکه بیتابم کنی

زلف را یکسو زدی ،تا غرق مهتابم کنی" * 

من گدای کوچه ها بودم، تو با گنج امید

آمدی در خانه ی من، تا که اربابم کنی

کنج این ویرانه ها ،گنج امیدِ وصل را

هدیه ام کردی ،شرابی ده که سیرابم کنی

آمدی و بیخ گوشم گفتی از دلدادگی

شعرها خواندی مگر بیدارِ از خوابم کنی

خواب بودم، خواب دیدم که کنارم هستی و

آمدی با بوسه ی خود، باز بی تابم کنی

چشم ها را باز کردم، دیدمت در پیش خود

آمدی جانان من ،سرمست و شادابم کنی

آبشار زلف را کردی رها بر روی دوش

آمدی باتاب گیسو تاکه بیتابم کنی

* مهدی سهیلی

 

 

بوسه و تعطیلات

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"روز تعطیل ،تو و بوسه ی تو می چسبد" * 

بوسه ی تندِ چو سمبوسه ی تو می چسبد

آن لب و گونه ،چنان کشور و زلفت مرزش

حمله به کشور محروسه ی تو می چسبد

* ریحانه سادات

 

 

آوار

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"آوار پشت آوار... دیوار پشت دیوار

آرامشی ندارم عاشق کش ستمکار" *  

یک لحظه، مهربانتر، بامهربانی بانو

در دست مهربانت، دست مرا نگهدار

من را ببین که از غم ،مخفی شدم ز دستت

در پشت پرده ای از ، دود غلیظ سیگار

من را به سنگ تهمت، راندی زخانه ی خود

بدنام گشته ام من، در کوچه ها و بازار

راندی مرا طبیبم از درب خانه ی خود

با قلب پاره پاره، بیمار و زار و تبدار

راندی و گشته حالا، ویرانه خانه ی من 

آوار پشت آوار... دیوار پشت دیوار

* زهره هوشیار

 

 

یاری کن

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"کمرم خم شده از دست دلم، کاری کن" * 

من فدای تو، بیا قلب مرا یاری کن

من دلم زخمیِ از تیر جفا گشته بیا

بهر این قلب پر از غصه، وفاداری کن

ای طبیبم، دل پر خون مرا مرهم باش

امشبی همره من باش و پرستاری کن

یا بیا پیش خودم لحظه ای کوتاه بمان

یا پس از مردن من، نوحه گری، زاری کن

من که غم برده دلم را، ز ره لطف شبی

پیش من باش کمی یاری و غمخواری کن

زیر بار غم تو گشته دوتا سرو دلم

کمرم خم شده از دست دلم، کاری کن

* فریدون مشیری

 

 

توبه

نوزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"گر گناهی کردم و دارم،خداوندا ببخش

چون گنه را عذر می آرم،خداوندا ببخش" *  

من شدم شرمنده، بد بودم، خداوند کریم

نیست غیر از معصیت کارم، خداوندا ببخش

تو طبیب قلب بیمار منی ، ربّ ودود

خود دوایی ده که بیمارم،خداونداببخش

جان هشت وچار محبوبت عنایت کن به من

من به صد عصیان گرفتارم، خداوندا ببخش

من خودم آگاهم از جرمم، ز عصیان خودم

مستحق آتش و نارم، خداوندا ببخش

با تمام جرم و عصیانم ، ولیکن در دلم

من علی را دوست می دارم، خداوندا ببخش

ای خدا، سوگند جان فاطمه، جان علی

گر گناهی کردم و دارم،خداوندا ببخش

* اوحدی

 

۱۸

روسری

هجدهم آذر ۱۳۹۵

 

ماه من، پنهان شدی در بین ابر روسری

اختیار زلف خود، دادی به جبر روسری

زلف را پنهان نمودی، من که صبرم سر شده

مانده ام کی می رود سر، دیگ صبر روسری

زلف هایت را رها کن ، کفر من در آمده

می کنم نفرین به دینت، ای به قبر روسری...

روسری داری به سر با طرح ببری تیز چنگ

بره ی موهای تو ... درگیرِ ببر روسری

من پلنگم ، عاشق ماهم ولی از بخت بد

ماه من، پنهان شدی در بین ابر روسری

 

 

فکر وصال

هجدهم آذر ۱۳۹۵

 

"جمکران باشی میان مسجد دلدار، فکرش را بکن" * 

تا سحر حرف دلت تنگت کنی تکرار، فکرش را بکن

در شب جمعه، به محرابی که اوج عاشقیست

در کنار پای آن دلدار، سر بگذار، فکرش را بکن

جان من، جان خود آقا که می ارزد یقین

گر روی این راه را صد بار، با اصرار،فکرش را بکن

تا مگر که یک شب جمعه، سحر بینی رخش

نه! نمی ارزد؟ نمی ارزد همین یکبار؟ فکرش را بکن

گرچه مسجد نام دارد ، می خرد آقا تو را

در دل یک شب ، سحرگاهی، در این بازار فکرش را بکن

یا که بالاتر، زمانی که شود وقت ظهور

جمکران باشی میان مسجد دلدار، فکرش را بکن

* فلور نساجی

 

 

دکتر

هجدهم آذر ۱۳۹۵

 

رفیق فابریک قبرکن، بوده دکتر

همیشه دشمن من ،بوده دکتر

ز عزائیل بدتر، بد اداتر

تو گویی مادرِ زن بوده دکتر

شنیدم یک نفر می گفت طنزی:

جوانی هاش مانکن بوده دکتر

وحتی من شنیدم در جوانی

فشن، افتاده در ون، بوده دکتر

ولی طنزش یقینا آبکی بود

که بدهیکل ،که الکن بوده دکتر 

نمی دانم چرا هر دکتر پوست

سرش طاس، کله روشن! بوده دکتر؟

دواهایش همه همچون سیانور

رفیق فابریک قبرکن، بوده دکتر

 

 

دوستت دارم

هجدهم آذر ۱۳۹۵

 

دوستت دارم، بگو که دوستت دارم، بگو

این دو تا را بی زیادی یا بدون کم، بگو

من که خود کوه غرورم ، گر بگویی عشق من

دوستم داری، نمایم قامتم را خم، بگو

هی بگو که دوستم داری، ببار این جمله را

دوستت دارم همین را همچنان نم نم بگو

ای گل من عاشقی خوش آب و رنگت می کند

دوستت دارم به لبهای تو چون شبنم، بگو

من معلم میشوم، تکرار کن مانند من

دوستت دارم، بگو که دوستت دارم، بگو

 

فردا

هجدهم آذر ۱۳۹۵

 

"ای دوست بیا که فکر فردا باشیم" * 

تا کی آویزون به کیف بابا باشیم

باید که رها شویم از این خانه

ما هم زبرای خویش آقا باشیم

باید که شویم صاحب بنز و دوو

یا صاحب برج و اهل ویلا باشیم

باید که شبیه خاوری یا بابک

همراه بزرگهای دنیا باشیم

ما هم سری بین اینهمه سر گردیم

ما نیز خری میان خرها باشیم

تا بار کنند شمش و پول البته

در پیش فلانی نیز دولّا باشیم

سر خم کن و بار روی کولت بگذار

ای دوست بیا که فکر فردا باشیم

* الهه خدام محمدی

 

۱۷

 

خودکشی پروانه

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

"با پینه های دست بی جانم

من گور این دیوانه را کندم " *  

در پیله ی قلبم فرو روفتم

من بال یک پروانه را کندم

 

پروانه ی احساس من دیگر

در پیله اش پرپر نخواهد زد

باید بمیرد، قسمتش این است

دیگر به سویت پر نخواهد زد

 

در پیله ی تنهایی قلبم

پروانه ی احساس یخ می زد

خورشید من چشم تو بود اما

بر من نتابیدی رفیق بد

 

خیلی بدی، من عاشقت بودم

من را چرا راندی؟ چرا بانو؟

حالا بدون تو سرم مانده

غمگین و خسته بر سر زانو

 

سر روی زانو، غرق تنهایی

من بالِ روی شانه را کندم

با پینه های دست بی جانم

من گور این دیوانه را کندم

* سعید رجبی

 

 

سایه ی قفس

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

"قفس روی بال و پرم سایه دارد" * 

سیاهی به روی سرم سایه دارد

دلم غصه دارد، امان از جدایی

که از من فقط پیکرم سایه دارد

فراقت چنان ابر تیره به روی

دو چشم همیشه ترم سایه دارد

و غم از همان روز اول ، به رویم

چنان ارثی از مادرم، سایه دارد

و دل دائما در تلاطم ، چنان پرچمی که

به گنبد به روی حرم سایه دارد

و من کفترم، حیف که جای گنبد

قفس روی بال و پرم سایه دارد

* محمد دارابی

 

 

بعد از من

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

"نمی دانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه

پریشان واسیرِ شب نخفتن ها شدی یانه" * 

نمی دانم بدون من، بدون خارِ دلخسته

گلی محبوب بلبلها، گلی زیبا شدی یا نه

مرا از پیش خود راندی، ندیدی عشق پاکم را

ولی بعد از من رسوا، خودت شیدا شدی یانه

مرا که چون الف بودم، غمت مانند دالی کرد

به پیش عشق، آنی هم، به کرنش تا شدی یا نه

مرا رسوا نمودی ، من ، دعا کردم برای تو

به آمین دعاهایم، بگو رسوا شدی یا نه

بدون تو زتنهایی، دلم افسرده شد، پژمرد

نمی دانم که بعدازمن،توهم تنها شدی یانه

* حسين فروتن

 

 

اوضاع ما

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

"تا دورویی دین ما و حقه بازی کیش ماست 

سرّ هیزی نزد ما و راه دزدی پیش ماست " * 

دین اگر بی ریشه باشد در وجود آدمی

تارهای ساز شیطان، تارهای ریش ماست

ما ز گرگ گله خور ،ترسی نداریم ای عزیز

گرگهای دشت کنعان، بره های میش ماست

با خدا باید شَوی ای ناخدای بحر دین

موجهای کفر حتما ،حاصل تشویش ماست

حضرت شیطان زمانی دشمن ما بود و حال

آنقدر خوبیم ما ، او نیز قوم و خویش ماست

ما که خود دیویم شیطان بنده ی ما می شود

تا دورویی دین ما و حقه بازی کیش ماست

* مسیح اسدی پویا

 

 

دوتا چایی

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

دوتا چایی رو تراسه

یکی واسه من، یکی تو

روز تازه ای تو راهه

واسه ی نوشتن از نو

 

پاشو ، پاشو، سبزه ها رو

زیر پاهامون نگا کن

پاشو و یه بار دیگه

منو با نگات صدا کن

 

جای قند و جای قندون

چایی مو با بوسه می خوام

آخه بوسه هات شیرینه

بذا شیرینی رو لبهام

 

بیا و یه چایی شیرین

منو مهمون لبات کن

یه قُلُپ چایی، یه بوسه

منو مست بوسه هات کن

 

اما حیف که نیستی، رفتی

خنده رو لبم می ماسه

مثل دیروز، مث فردا

دو تا چایی رو تراسه

 

 

حرم بی گنبد

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

تو حسن هستی و حُسن تو تماشا دارد

و حرم، تا به خود عرش خدا جا دارد

دشمنت گنبد زرد تو اگر ویران کرد

حال یک گنبد نو، گنبد مینا، دارد

 

 

 

شعبده ی دنیا

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

"عاشقان از لب خوبان می مستانه زدند" * 

مست از جام لبش، نعره ی جانانه زدند

بهر قربانیِ در راه وصال جانان

"قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند"

قسمت این بود که بر شانه کشم بار غم و

بر سر زلف ببینم که کسان شانه زدند

آه و افسوس که من عاشق صادق اما

مدعی ها به برش تکیه ، عزیزانه زدند

لعن و نفرین به چنین شعبده ی چرخ فسون

یاورانم به سرم سنگ، غریبانه زدند

خون من، سرخ لب یار نمود اما حیف

 عاشقان از لب خوبان می مستانه زدند

* فیض کاشانی

 

 

دنیای من

هفدهم آذر ۱۳۹۵

 

من خدا نیستم

من آدمم

شاعرم

هنرمندم

نقاشم

مهربانم

آنقدر مهربان که

اگر قرار باشد دنیا را من ترسیم کنم

تمام قوانین دنیا را دگرگون می کردم

تا نهال کوچکِ تنها

زیر بار سنگین برف کمر خم نکند

و شاید قانون فراق را

از داستان عشق 

حذف می کردم

تا دل عاشقی نلرزد

 

 

۱۶

 

فریب شیطان

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

بیچاره شیطان

هنوز هم فکر می کند

او آدم را فریب داده است

هنوز هم فکر می کند 

گاز زدن به سیب اثر تلقین های اوست

و هنوز هم مردم 

او را برای همین لعنت می کنند

اما

همه اش تقصیر زیبایی حوا بود

بیچاره آدم 

آنقدر محو زیبایی حوا بود 

که نفهمید چه چیزی را از دستانش گرفته است

اما

خودمانیم

یک لحظه تماشای حوا

به تبعید از بهشت می ارزید

 

 

ذکر روز و شبم

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"اینک تو شدی ذکر همه روز وشب من

رحمی بنمابرمن و این سوزو تب من" *

بر روی لبم نام شما حک شده بانو

بر نام خودت بوسه بزن، روی لب من

من از تو دوتا بوسه طلب دارم و امشب

باید بدهی پس به لبانم، طلب من

امروز که مهمان تو ام، یار دلم باش

فردا که شود ، می دوی اندر عقب من

شوخی ست فقط جمله ی بالا که بخندی

باید که ببخشی سخن بی ادب من

من محو تو ام، وقف تو ام، نذر تو هستم

اینک تو شدی ذکر همه روز وشب من

* هما کشتگر

 

نادر ختایی

 

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

به ملاحت غزلها، شده نادر ختایی

چه قشنگ و ناز و زیبا، شده نادر ختایی

شکر است طبع ناب و نمک است هیکل او

نشود چنین کَس، اما، شده نادر ختایی

به غزل چو حافظ اما ،چو عبید طنز گوید

به سپید مثل نیما، شده نادر ختایی

دو سه هفته قند پهلو، دو سه ماه توی سیما

به دل من و تو هم جا، شده نادر ختایی

به مدیح آل احمد،غزلش شنیدنی بود

ولی توی طنز مانا، شده نادر ختایی

"چه کلاه برسرش رفت و چه نه به هردوحالت 

به ملاحت غزل ها شده نادر ختایی"*

* مجید ناصری

 

 

 

فریاد

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

زلف را وا کرد و همچون شب نموده روز من

گشته چون نیمه شب یلدا کنون نوروز من

می کشم فریاد، ای دنیا! فریبم داده او

"کوه غم شد آب، از فریاد عالمسوز من" * 

* صائب تبریزی

 

 

 

بی چیز

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

ندارم پول، ویلا، خانه ،ماشین

لباس و قالی و کاشانه، ماشین

تمام هستی من بقچه ای بود

که برد آنرا ز روی شانه، ماشین

تمام هستی ام را برد نامرد

چه دزدی بود آن دیوانه ماشین

تمام خانه ی امید من را

نموده باز هم ویرانه ماشین

و من حالا ندارم هیچ، لختم

ندارم پول، ویلا، خانه ،ماشین

 

 

 

چالش چشمانت

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"به چالش می کشد چشمت، نگاه بره آهو را 

برای روی زیبای تو حوری می کشد هورا" * 

کمی شلوارتان بانو، شده کوتاه، شلوارت

فقط پوشانده رانت را، فقط پوشانده زانو را

شده اسباب گمراهی، چنین شلوار کوتاهی

نه تنها من که خرکرده، زبانم لال، یابو را

نمی دانی که من گرگم؟ نمی ترسی مگر بانو

نهان کن از نگاه من، تو آن ساقِ چو تیهو را

به پایین ساق پا لخت و به بالا بهر دل بردن

برون کردی ز شال خود، طلایی دام گیسو را

و پایین تر ز گیسویت نهادی خنجر تیزی

دلم زخمی شده بردار، آن تیزیِ ابرو را

دو چشمم را که من بستم، مگر راحت شوم ،دیدم

دلم را برده بوی تو، چه سازم این همه بو را؟

فدای گشت ارشادی که می آید ز راه دور

الهی توی ون باشی، که بردی از همه رو را

نداری شرم بانو جان؟ نداری از خدا ترسی؟

قیامت به درک! بس کن، دگر این دام و جادو را

تو گرگی! مطمئن هستم، ولی مانند آهویی

به چالش می کشد چشمت نگاه بره آهو را

* خلیل جوادی

 

 

 

آب و کوزه

شانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

اسب عصاری و من، از پی نان می گردیم

دور خود، بی خودی و نعره زنان می گردیم

باد و آتش همه در خاک تن ماست ولی

"آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ساعت 23:0  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

 

 

 

۱۵

رفت

پانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت" *

گریه می کردم ولی بر حال من خندید و رفت

حال چشمم حال ابری بود بارانی ولی

چشمهایش مثل خورشیدی به من تابید و رفت

بر سر کوچه نشستم تا ببیند او مرا

من منمی دانم ندیدم یا مرا او دید و رفت

خاک ره گشتم مگر بر دامنش جا گیرم و

دست من را خوانده بود و دامنش برچید و رفت

عمری من در راه او ماندم ولی با من نبود

او مرا بی خانمان، در کوچه ها نامید و رفت

آی ای مردم! شکایت دارم از این بی وفا

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

* قاسم صرافان

 

 

بفرما بداه‍ه

پانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را"

"باید که به بداهه دعوت کنم شما را" * 

شاید به لطف طبع جمع شما دراین شب

شعر و غزل بخوانم، روشن کنید مارا

هریک غزل، ترانه، در جمع ما سرایید

شاید برنده باشید، این جنگ ادعا را

من بهترم ولیکن، شعر شماست زیبا

تو شاهی و نشاندی، پیش خودت گدا را

لطفا بدون خواهش، شعر تری نویسید

بیرون کن از سر خود، هر ناز و هر ادا را

جمع صمیمی ما، با شعر گرم گشته

گرما تویی و شعرت، داغش کن این سرا را

در عهد شیخ شیراز، شاعر نخواند شعری

حافظ سرود شعری فرموده ماجرا را:

اینجا کسی برایم شعری نخوانده یاران!

دل می رود ز دستم، صاحب دلان خدا را

* مسیحا + حافظ

 

 

از سر بنویس

پانزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"قصه عشق مرا پاک کن از سر بنویس

نه به آن صورت اول که فراتر بنویس" ؟

قصه ام گرچه برای همگان خواندنی است

طبق میل دل من، قصه ی دیگر بنویس

من که با درد رفیقم ولی از بهر خدا

دفعه ی بعد برایم غمِ کمتر بنویس

قصه ام را نه چو مجنون پرِ از هجران که

با تِمی شاد، کمی کمتر و بهتر بنویس

درد و غم را بنویس البته سهم آن را

با دوا ،شادی ، صفا، خیر،برابر بنویس

قصه ی عشق برایم همه اش هجران بود

قصه عشق مرا پاک کن از سر بنویس

 

 

 

 

 

 

۱۴

 

 

نمک مپاش

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

نوشم نمی دهی،به دلم نیشتر مزن

بر جسم زخمی ، رحم نما! چوب تر نزن

من آدمم، شبیه خودت، آدمم! ببین!

بر من ، به خویش زخمِ نویی ای بشر، مزن

ما چون درخت، ریشه و شاخه شدیم سبز

من ریشه ام، تو ریشه ی خود را تبر مزن

آخر که گفت اینکه تو از من جدا شوی

آخر که گفت اینکه به قلبم تو سر مزن

با هر نگاه خویش ، تو تیری به من زدی

رحمی نما و چشم ببند و دگر مزن

"مرهم نمی نهی به جراحت ،نمک مپاش

نوشم نمی دهی،به دلم نیشتر مزن" *

* خاجوی کرمانی

 

 

 

 

بدشانس

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

"رفتم که زن بگیرم گفتند مسکنت کو 

دنبال خانه رفتم گفتند که زنت کو" ؟

رفتم در مغازه، شاید که پادو گردم

گفتند که: برو داش! بابات کیه؟ ننت کو؟

از غصه تب نمودم، گشتم مریض و بدحال

بیمه کیلویی چنده؟ گفتند مدفنت کو؟

رفتم سراغ دکتر ، تا دید حال من را

فرمود که دمر شو! پرسید باسنت کو؟

گفتم جناب دکتر، آمپول نه! درد دارد!

فرمود من طبییم! آن تکه از تنت کو؟

دزدی شبی رسید و کیف مرا ربود و

در رفت و گفت حالا، آن گشت و آن ونت کو؟!

رفتم به دادگاه و کردم شکایت آنجا

فرمود قاضی شهر، اسناد متقنت کو؟

القصه ای برادر! بختم سیاه گشته

پرسیدم از خدا که: فردای روشنت کو؟

 

 

خاطره ی قدیمی

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

"آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار" * 

یک خاطره ی دور ، نه ! یک قصه غم بار

یک قصه پر از غصه که در ذهن پریشم

هر لحظه ی از عمر شود خاطره تکرار

یک لحظه ی کوتاه که من بودم و عشقت

یک عمر پس از رفتن تو، تکیه به دیوار

مشهور شدم بعد تو لیلا ، به جنونم

شد قصه ی دیوانگی ام قصه ی بازار

خندیدی و رفتی به سفر وقت جدایی

بر روی لبم ماند: نرو! دست نگهدار

رفتی تو و من مانده ام و خاطره ای تلخ

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار

* محمدعلی بهمنی

 

 

منتظر

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

من 

و گنجشک همسایه ام

هردو چشم انتظارت نشسته ایم

او به امید دانه ای

و من به امید شانه ای

 

 

 

دست خوشبخت

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

باید که از تمام جهان دلبری کنی

در عرش و فرش ودر همه جا سروری کنی

باید به خلق نازفروشی که برتری

باید که فخر بر قمر و مشتری کنی

تنها تو، بوده ای که رسیدی به زلف او

باید به سوی زلف مرا رهبری کنی

باید دوباره زلف به دستت بگیری و 

بر پا دوباره شور و شر و محشری کنی

تا که برنده باشی و پیروز ،باز هم

باید که حمله ها به سوی روسری کنی

"دستی که خاک روسری اش را تکانده ای

از من به تو:که دعوی پیغمبری کنی " * 

* جعفر رضاپور

 

 

 

آرامش پاک

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

ای نام تو آرامش این قلب شیدا

ای از همه برتر، خدای من! خدایا!

آرامشی ده تا دوباره، از ته دل

سجاده بردارم ، نشینم رو به دریا

تا از ته دل در قنوت هر نمازم

مواج چون دریا شود این چشم رسوا

می ترسم از فردای خود، می ترسم ،آری

فردا که می گردد بساط عدل برپا

امید من هستی خدای مهربانم 

دستم بگیر از لطف در غوغای فردا

 

 

 

جامانده

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

"توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده 

دهن پنجره از رفتن تو وا مانده " *

یک نفر بعد تو اینجا به زمین افتاد و

مدتی هست که بر خاک، همینجا مانده

مردی اینجا به زمین خورده که خود می دانی

زیر هر بار ،بجز عشق تو، سرپا مانده

رفته ای گرچه، ولی خاطره ات ای بانو

در دل خانه و آن عاشق شیدا مانده

هر طرف، هر سوی این خانه ی ویران ،از تو

یادگار، عکس، وَ یا خاطره ای جا مانده

رفته ای باز سوی شهر و دیاری تنها

توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده

* مهسا تیموری

 

 

 

دشنام گوارا

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

"تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست

دزدی بوسه به شیرینی پیغام تو نیست" *

شب سیاه است چنان بخت من، اما شب هم

مشکی و ناز چنان زلف سیه فام تو نیست

دام یعنی سر زلف سیَهت بانو جان

یک نفر ایمن و آزاد از این دام تو نیست

زلف را باز کن و تاب بده ، با زلفت

بندی خویش نما هرکه دلش رام تو نیست

زاغ ها نیز به او نامِ سیه رو دادند

کفتر بال سپیدی که سر بام تو نیست

بازهم نام مرا زمزمه کن ، فحش بده

تلخی می به گوارایی دشنام تو نیست

* صائب

 

 

زن خوب

چهاردهم آذر ۱۳۹۵

 

"زن خوب فرمانبر پارسا "

شبیه فسانه ست جان خدا

زن و خوب بودن؟ زن پارسا؟

به جان خودت هست این ادعا

 

 

۱۳

 

باد و بوی تو

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

«نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد» *

قصه ات هوش و حواس از سر دنیا ببرد

ای دمت گرم ، لبت را به لبم بگذار و

بوسه ای بخش که یک جا غم ما را ببرد

وعده ای داده ای و موعد آن نزدیک است

وعده ات را نکند قهر تو یغما ببرد

نکند زلف بیفشانی و زلفت امشب

دست تاراج به سوی رخ زیبا ببرد

نه! بیفشان! و جهان را به سر زلف بگیر

فرصتی ده که جهان را به تماشا ببرد

زلف را باز کن ، البته کمی می ترسم

نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد

* اعظم سعادتمندی

 

 

 

روز موعود

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"آخرش روزی بهار خنده هامان می رسد" * 

دوره ی هجران ما روزی به پایان می رسد

می رسد روز وصال و می شود دنیا بهشت

عاقبت روزی به پایان مکر شیطان می رسد

خشکسال مهربانی دور ه اش رد می شود

دوره ی باریدن رحمت چو باران می رسد

می شود ظلمت فراری از جهان خاکی و

روشنایی ها به عمق قلب انسان می رسد

می شود بانگی بلند: ای مردمان! ای عاشقان

مژده! مژده! باز هم در خانه مهمان می رسد

مردی از نسل کریمان می رسد از راه دور

می رسد! مردی ز جنس نور ایمان می رسد

می رسد مردی بهاری، می رسد صاحب زمان

 آخرش روزی بهار خنده هامان می رسد

* قیصر امین پور

 

 

 

 

چی می چسبه؟

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"برخیز که با تو دلبری می چسبد" ؟

این ور که نشد، پس آن وری می چسبد

در بحث مدیریت که ثابت کردیم

هی وعده و قول سرسری می چسبد

با پول بقیه هی سفر پشت سفر

با خود زن و بچه را بری، می چسبد

گفتم زن و بچه، با زنان زیبا

جان خودتان که همسری می چسبد

خوردن دو سه پرس بره ی بریان و

عکس با نون خالی، بربری، می چسبد

پول من و تو به ما نچسبید ولی

روزی به گلوی خاوری می چسبد

محمود! بیا که شد ترامپت پیروز

برخیز که با تو دلبری می چسبد

 

 

مرد باش!

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"برای غزل واره ی بستری 

تو با خنده ات دسته گل می بری " *

برای پری واره ی دیگری

دو تا شاخه ی گل ولی می خری

غزل با پری را ولش کن چرا؟

ز روی در خانه ها می پری؟

پسر جان مکن هیزی! شرمنده باش

که فردا نگویند که: انتری

برو مثل آدم زنت را بگیر

برو مثل مردان سوی همسری

برو زن بگیر و سر صبح زود

بخر کله پاچه ، بخر بربری

و بعدش برو سوی دکان خود

بزن هی سر و کله با مشتری

و بعدش برو خانه با دست پر

در خانه را باز کن یک وری

اگر که زنت غر زد و ناله کرد

چنان باش جانا که گویا کری

و بعدش بگو می روم من خرید

ولیکن برو خانه ی دلبری

و گل هم بخر موقع رفتنت

برای غزل واره ی بستری

* سید حسن حسینی

 

 

چرا می گذری؟

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

((ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری))

این همه کوچه، از این کوچه چرا می گذری

این همه کوچه چرا از گذر تنگ محل؟

کوچه تنگ است چرا اینهمه وا می گذری؟

مانده ام چند دفه می گذری از اینجا؟

مانده ام مانده ای در کوچه وَ یا می گذری

ما سر کوچه بساطی سر پا کردیم و

مثل شهرداری چرا از بر ما می گذری؟

رحم کن، دخترک کوچه شده مشتری ام

می پرانیش ! نیا! مثل بلا می گذری

بگذر و مشتری ام را مَپَران جون داداش!

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری

 

 

 

جشن روز دانشجو

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

یادش بخیر! هی آذر و هی نیمه ی آن

هی جشنهای روز دانشجو در ایران

هی جشنهای زورکی در سرسرا و

تبریکِ با باتومِ بعضی از عزیزان

 

 

 

آسوده بخواب

سیزدهم آذر ۱۳۹۵

 

"بر بالشی از خاطره بگذار سرت را

شاید که فراموش کنی دور و برت را" *

بگذار سرت را روی بالشت پُر از پَر

بگذار بچینند کمی بال و پرت را 

بگذار بچاپند همه، دولت و ملت

اموال، زمین ،خانه ات و سیم و زرت را

یا اینکه بگیرند ز تو ماشین بنزت

البته پس از آن ببرند کره خرت را

بگشا در باغت به روی اهل محل و

بگذار بدزدند تمام ثمرت را

بعدش برو و گم شو و بگذار که کیهان

سر تیتر کند حادثه ات را، خبرت را

مخفی بشو از جامعه و با دلی آرام

بر بالشی از خاطره بگذار سرت را

* ناصرحامدی

 

 

۱۲

 

 

تماشا

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

وقتی نشستم شور چشمت را تماشا

چشمان من مواج شد، مانند دریا

از نم نم بارانِ چشمم ، گونه هایم

شد خیس، اما باز خندیدی چه زیبا

وقتی صمیمی تر شدی گفتم به گوشَت

یک کم صمیمی تر! کمی آغوش بگشا

اخمی نمودی ، رعشه بر قلبم فکندی

اما بغل وا کردی و گفتی: بفرما!

قربان لطف و قهر تو ، آخر چه رسمی ست

این اخم و لبخند تو با این قلب شیدا

من غرقه گشتم در تو این قهر و لطفت

وقتی نشستم شور چشمت را تماشا

 

 

واردات شعری

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

ما به شعر خویش امشب، راز وارد می کنیم

نه! از آن برتر، کمی اعجاز وارد می کنیم

عاشقانه شعر های طنز می گوییم ما

طنز گونه دلبری طناز وارد می کنیم

گشته تحریم شاهِ آواز وطن از این سبب

خانم گوگوش در آواز وارد می کنیم

یا که نه! ما سنتی اصلا نمی خواهیم، پس

از واشنگتن، راک یا که جاز، وارد می کنیم

تا که از شعرم بلرزد پیکر ناز شما

برق را از کنتور تک فاز وارد می کنیم

تا که خاکی بر سر این شعر ریزم خاک را

از هوای خاکی از اهواز وارد می کنیم

"هرکه در هر پست و منصب ساز خود را می زند

ما هم از این رو مرتب ساز وارد می کنیم " *

* مصطفی مشایخی

 

 

 

مرد!

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

"گر بر سر نفسِ خود امیری مردی "

از گشنگی و عطش نمیری مردی

گر گشتی مدیر و مصدر کاری، بعد

زیر میزی و رشوه را نگیری مردی

 

 

 

جانباخته

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

"نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفت" * 

نام تو آمد به لبهایم، زبانم را گرفت

بوسه ی گرمت لبم را داغ کرد، اما چه سود؟

سردی هجران تو، سوز لبانم را گرفت

استکانی زهر من آماده کردم بهر مرگ

یاد تو امید بخشید، استکانم را گرفت

باز هم افسوس ، امیدم رمید از بخت بد

نا امیدی آمد از راه و توانم را گرفت

هجر تو آتش به جانم زد، سراپا سوختم

طاقتم شد طاق ، هجرانت امانم را گرفت

نیمه جانی مانده بود و آه سردی بر لبم

نیمه شب آمد خیالت، نیمه جانم را گرفت

* زهرا ضیایی

 

 

بهترین راه

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

بوسه هایی را که می گیریم پنهان بهتر است

بوسه های عاشقی از آب و از نان بهتر است

دل ربودی از من و رفتی به سوی دیگران

عاشقت گشتم ولی گفتی که هجران بهتر است

گفتمت از درد عشق و گفتمت درمان نما

درد را گفتی برای من ز درمان بهتر است

گفتمت بانو! تویی جان من و گفتی به ناز

جان کجا و من؟ که دیدار من از جان بهتر است

بوسه ای گفتم بده ، گفتی برو فردا بیا

مردمان جمعند ، دور از چشم ایشان بهتر است

"تا نبیند چشم شور این عشق شور انگیز را

بوسه هایی را که می گیریم پنهان بهتر است" * 

*محمد حسین قمری

 

 

معجزه ی عشق

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

"این عشق من است از همه سر شده است

خانوم شده است.... دلرباتر شده است" ؟

این خانه ، بهشت گشته از مقدم او

قلب مسَم از معجزه اش زر شده است

او زمزمه کرد روزی " برگرد! برو"

از شدت آن صدا جهان کر شده است

من نعره زدم که نه! کنارت هستم

فرمود برو! زمان تو سر شده است

من ماندم و لابه کردم و ضجه زدم

این مرتبه گریه ام فسونگر شده است

او نرم شد و مرا غلامش فرمود

بر ملک دلم امیر و سرور شده است

حالا شده ام مثَل میان عالم

این عشق من است از همه سر شده است

 

 

 

دنیای بی تو

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

"تو می‌روی ، دنیا مرا از سر بگیرد

از من تقاص عشق را بهتر بگیرد" * 

تو می روی تا غصه های کلِّ عالم

قلب مرا چون پوششی در بر بگیرد

تو می روی تا چشمهای من ببارد

تا اشکهایم بارش شرشر بگیرد

برگرد بانو جان! ببین که بی قرارم

برگرد می ترسم جهان را شر بگیرد

شرّی شبیه سیب های جنت حق

شری که دنیا را ز پا تا سر بگیرد

آتش شود افتد به جان خلق عالم

آتش وجود هرچه خشک و تر بگیرد

لطفی کن و برگرد ،عشقم پا بگیرد

تو می‌روی ، دنیا مرا از سر بگیرد؟

* زهره هوشیار

 

 

 

اوضاع دل

دوازدهم آذر ۱۳۹۵

 

"باور کنید حال دلم روبراه نیست

مثل قدیم،مثل خودم سربراه نیست" ؟

زلف نگار، گرچه سیاه است مثل شب

اما یک ازهزارِ بخت سیاهم سیاه نیست

من یوسفم، کجاست زلیخا و قصر او

افسوس و درد، تا برسم مصر، چاه نیست

بختم سیاه و روی نگار است مثل ماه

نه! بهتر است روی نگارم! چو ماه نیست

چشمانش آتش است، شرربار و پر کشش

آتش فشان عشق بوَد این، نگاه نیست

آتش به جان بنده زد و از برای من

جایی برای حفظ دل و دین، پناه نیست

من زخمی ام، اسیر، دل من کباب شد

باور کنید حال دلم روبراه نیست

 

 

۱۰

 

پنجره فولاد

دهم آذر ۱۳۹۵

 

در طوف تو و گنبد تو شادم و دلشاد

من کفتر بام تو ام و از همه آزاد

تعریف من از عشق؟ سه حرف است، بخوانید

مشهد، حرم پاک رضا، پنجره فولاد

 

 

منتظر آشتی

دهم آذر ۱۳۹۵

 

از من سوخته دل روی بگردان ، بگذار" ؟

تا که من تکیه کنم از غم تو بر دیوار

می روی سوی رقیبم؟ برو ،من می مانم

منتظر بهر تو و آشتی ات ای دلدار

 

 

کوزه شکسته

دهم آذر ۱۳۹۵

 

"این کوزه ترک خورد، چه جای نگرانی است" * 

او پیر شد و رفت، کنون وقت جوانی است

دوران شده دوران سبوهای جوان تر

دوران سبوهای پر از آنچه که دانی است

باید برود موزه، سبویی که ترک خورد

باید برود موزه، که این جبرِ زمانی است

این جبر زمان است، که باید سرِپا بود

از یاد به زودی برود هر که کمانی است

تا پیر نگشتی و جوانی، تو عزیزی

در پیریِ تو عزت تو، حرف و زبانی است

در عهد شبابت اگر از خویش گذشتی

گر منفعتی داشتی هرچند نهانی است...

در پیری خود شادی و با خنده بگویی

این کوزه ترک خورد، چه جای نگرانی است

* فاضل نظری

 

 

نوار عشق

دهم آذر ۱۳۹۵

 

گنبدت

کنار گلدسته های طلایی

نواری ست 

که تپش های قلب مرا 

نشان می دهد

وقتی 

در انتهای خیابانی که به حرمت می رسد 

ایستاده ام...

 

 

فرمان عشق

دهم آذر ۱۳۹۵

 

"و عشق کنج اتاقش نشست و فرمان داد

و عاشق از تو چه پنهان به باد، ایمان داد" *

و شهر پر شده از های و هو، که ای مردم!

یکی به راه وصال یکی دگر جان داد

به عشق شهره شد عاشق ، به شهر بی ایمان

و این خبر، سرنخ های نو به کیهان داد

که وای و وای! یکی مرده در مسیر خلاف

که عشق کشته ی رسوا به شهر تهران داد

چرا نرفته عراق و نرفته سوی یمن؟

که نقد جان خودش را چه مفت و ارزان داد!

و تیتر تازه و سر خط تازه، ای مردم

یکی برای زنی عمر خویش پایان داد

ومن غزل ننوشتم برای او ، اما

نوشتم این دوسه خط را، چه خوب تاوان داد

فدای معرفتش، جان و دین خود را او

به رسم عشق، به رسم تمام مردان داد

و مَرد پیش قدم های عشق جان بخشید

و عشق کنج اتاقش نشست و فرمان داد

* شکیبا غفاریان

 

 

ربیع الاول

دهم آذر ۱۳۹۵

 

"ربیع الاول آمد تار بردار 

برقص و از دلت زنگار بردار " ؟

بخند و‌ لب به خنده وا نما و

غم مارا زدل،ای یار بردار

بچرخان دامنت را، ای دمت گرم

فدای چشم تو، دستار بردار

به روی شانه زلفت را رها کن

حجابت را بیا این بار بردار

نه تنها من که دنیا هم بگوید

حجابت را کمی بردار، بردار

حجابت گشته یک دیوار، جانم

بیا لطفی نما، دیوار بردار

نترس از شیخ شهر و گفته هایش

به جایت می روم بر دار، بردار

محرم رفت، ماتم را رها کن

ربیع الاول آمد، تار بردار

 

 

 

مهمان حرم

دهم آذر ۱۳۹۵

 

تو حرم، پیش ضریحت

می زنم دوباره زانو

ضامن دلم نمیشی؟

نمیشی؟ ضامن آهو!

 

من که آهو نیستم اما

اسیرم تو دام غمها

دل من اسیر دیوه

دستمو می گیری آقا؟

 

ببین اشکامو، آقاجون

عاشقم، بی کس و کارم

دل من کویر میشه

اگه من اینجا نبارم

 

توی صحن کهنه من رو

می شناسن کبوتراتون

من کلاغ این حریمم

خاک پای زائراتون

 

منو از درت نرونی

جون مادرت، فدات شم

اجازه بده همینجا

مهمون کبوترات شم

 

 

 

۸

 

کوه آتش

هشتم آذر ۱۳۹۵

 

چه آتش ها که در این کوه بر پا میکنم هر شب 

دلم را می کشم آتش، وَ غوغا می کنم هر شب

غرورم را به زیر پا نهادم تا تو را بینم

تو را می بینم و مشت دلم وا می کنم هر شب

به پیش تو وجودم را نمودم خاک ره، بانو

خودم را پیش خلق الله، رسوا می کنم هر شب

سراپا نازی ای بانو ، نیازم من ز سر تا پا

نگاهت را عزیز من ، تمنا می کنم هر شب

منی که سرو بستانم، نیارم سر فرو هرگز

ولی در محضر عشقت، قدم تا می کنم هر شب

منم چون کاه و قهر تو چنان طوفانِ بی رحمی

برای رفع قهر تو ، دعاها می کنم هر شب

"تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند آنگاه 

چه آتش ها که در این کوه بر پا میکنم هر شب" *

* محمد علی بهمنی

 

 

 

پیمانه ی تلخ

هشتم آذر ۱۳۹۵

 

"می نوشم این پیمانه را، تلخ است اما نوش 

این آتش در سینه را شاید کند خاموش " * 

می سوزم و می خندم، آخر دلخوشم با تو

من را بسوزان عشق من در آتش آغوش

من را بسوزان و بده خاکسترم بر باد

تا عالمی را پر کند این عاشق مدهوش

از باد گفتم زلف تو آمد به یاد من

طوفان زلفت را بریز امشب به روی دوش

زلفت برقصان و ببر از هر سری بانو

با هر تکان زلف خود امشب تو عقل و هوش

تا که کنی کامل کنون بی هوشی ما را

جامی بده از جام لبها، بوسه ای هم روش

امشب خمارم بوسه ای نذر لبانم کن

می نوشم این پیمانه را، تلخ است اما نوش

* نسرین خانصنمی

 

 

غنچه

هشتم آذر ۱۳۹۵

 

"کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را " *

توحاضر همیشه ای، حاشا کنم ترا؟

تو غنچه ای عزیز، قشنگی که کوچکی

با بوسه های خسته ، مگر وا کنم ترا

* فروغی بسطامی

 

 

کاروان 

هشتم آذر ۱۳۹۵

 

کاروان پشت کاروان می رفت

مرد، زن، کودک و جوان می رفت

یک نفر داشت پرچمی خونرنگ

یک نفر هم عصا زنان می رفت

هرکه، هرجور در توانش بود

لنگ لنگان، دوان دوان، می رفت

نوجوانی علم به دوشش بود

پیرمردی، که قدکمان می رفت

چشمهاشان ستاره می بارید

راه و جاده؟ نه! کهکشان می رفت

شیعه ، سنی، مسیحی،زرتشتی

هر که عاشق، به پای جان می رفت

من ندیدم ولی یقین دارم

صاحب الامر بینشان می رفت

از میان عمود و موکبها

پابرهنه، دل جهان می رفت

در مسیری که روزی زینب رفت

هرکه می رفت، روضه خوان می رفت

اربعین بود و در مسیر حرم

کاروان پشت کاروان می رفت

 

۷

 

مقتول عشق

هفتم آذر ۱۳۹۵

 

گفتند عشق رویت، از ریشه اشتباه است

بوسیدن لبانت ،گفتند پر گناه است

من عاشق تو گشتم، بوسیدمت عزیزم

آخر بهشت رویت، بهر دلم پناه است

بوسیدمت زمانی ، از روی صدق نیت

حالا نصیب قلبم، یک عمر اشک و آه است

روی سپید و سرخت، قلبم ربود و حالا

رویم به پیش عالم، مانند شب سیاه است

مقتول عشق گشتم، در چاه گونه ی تو

در راه عشقت ای گل، روز و شبم تباه است

"در دام زلفت ای دوست صد کشته دیده ام من

این چاه چانه ی تو گودال قتلگاه است" * 

* محمدرضا حیدری

 

 

تنگ زندگی

هفتم آذر ۱۳۹۵

 

مانند ماهیهای سفره ی عید

در تُنگ آرزوهای کودکی نادیده زندگی می کنم

فردا چه خواهد شد؟

در رودخانه ای آزادی را تجربه خواهم کرد

یا با شکستن تُنگ زندگی ام تباه می شود؟

دنیای من در دستان کیست؟

 

 

بی تو

هفتم آذر ۱۳۹۵

 

"بی تو هوای نفسم تنگ شد" ؟

باز میان من و من جنگ شد

من به خودم سنگ زدم از غمت

باز،شکسته سرم از سنگ شد

شاکی ام از "من" منِ رسوای غم

چون که گرفتار تو"صد رنگ" شد

رفته ای چون باد، ببین بعد تو

پای من از رفتن تو لنگ شد

بعد تو این عاشق تو لال شد

ساز دلم باز بد آهنگ شد

عقل پرید از سر من بعد تو

شاعر دیوانه ی تو منگ شد

این نفس آخر شعر من است

بی تو هوای نفسم تنگ شد

 

 

 

سه غم زهرایی 

هفتم آذر ۱۳۹۵

 

"ز مژگان می چکد اشکم ولی آهسته آهسته

به خونم می کشد این غم ولی آهسته آهسته" * 

رسول رحمت، آن خاتم، روَد سوی جنان امشب

بگریَد فاطمه هر دم، ولی آهسته آهسته

حسن، پور علی امشب، خورَد زهر از جفا، باید

جهان سوزد در این ماتم، ولی آهسته آهسته

رضا ی حق به زهر کین، شهید دشمنان گشته

روَ د ضامن، از این عالم، ولی آهسته آهسته

وَ ابر رحمت ایزد -دو چشم فاطمه- امشب

ببارد تا سحر نم نم ، ولی آهسته آهسته

دو ماه غم گذشت اما ، دلم پر داغ و ماتم ماند

ز مژگان می چکد اشکم ولی آهسته آهسته

* سروناز زندیه

 

۶

 

دلتنگ لبهایت

ششم آذر ۱۳۹۵

 

"به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

بخند ! خنده ات از دیگران قشنگ تر است !" * 

بخند بانوی من! خنده ات فریبم داد

فریب خورده ی تو از همه زرنگ تر است

به جان تو ! نه! به جان خودم قسم بانو

که چشم آهوی تو از پلنگ، پلنگ تراست

و قلب نازک تو ، ای فدای تو جانم

لطیف و ناز ولیکن ز خاره سنگ تر است

تو سنگ می زنی ام تا برانی ام اما

دوپای من گه رفتن بدان که لنگ تر است

تو دور می شوی از من ولی به جان خودت

که گوش من ز برای تو گوش بزنگ تر است

بخوان ز دور برایم ترانه ای امشب

به جز دلم ، لبت از هر چه هست ، تنگ تر است

* حامد ابراهیم پور

 

۵

 

دوباره شعر 

پنجم آذر ۱۳۹۵

 

"زمان آبستن شعر و زمین شعر

قرارم با تو در متن همین شعر" * 

فراری گشته ام از دست شعرم

ولی امشب نشسته در کمین شعر

فراری بودم و مخفی زدستش

نگفتم بنده در یک اربعین شعر

ولی امشب مرا بندی نموده

به دامی نازک و ابریشمین شعر

دوباره من، قلم، دفتر، نوشتن

دوباره یک شروع آتشین، شعر

دوباره می تراود از لب من

شبیه کوزه های انگبین، شعر

برایت می نویسم چند خطی

ز حال خویشتن اینجا، در این شعر

برای تو به خون خود نوشتم

دم آخر به خونم آخرین شعر

خداحافظ، خدا حافظ عزیزم

قرارم با تو در متن همین شعر

* دكتر اميرحيدري

 

 

۱

 

شکایت های مادری تنها

یکم آذر ۱۳۹۵

 

از همه نا گفته های دل شکایت می کنم

از خودم، از های های دل، شکایت می کنم

من ،زنی تنها، کنار خانه ی تنهایی ام

از غم بی انتهای دل شکایت می کنم

مادرم، عمری گذشتم از خودم ای کودکم!

رفته ای؟ از منتهای دل شکایت می کنم

من کنار پنجره، پیش اقاقیهای باغ

از تو ، از قهرت، بجای دل شکایت می کنم

غرقه شد دل در میان موج تنهایی من

"از تو پیش ناخدای دل شکایت می کنم" *

* مهناز محمودی"

 

 

چه کنم؟ 

یکم آذر ۱۳۹۵

 

پاییزی ام، ای همه بهاری، چه کنم؟

با این همه درد بی قراری چه کنم؟

لبهای مرا که دوختی با غم خود

"گر بوسه دهد مرا نگاری چه کنم" *

گفتی که ببند چشم خود،گفتم چشم

با فکر لب سرخ و اناری چه کنم؟

جام میِ بوسه ات نصیبم نشده

با این لب مانده در خماری چه کنم

افسوس که لایقت نبوده عشقم

حالا من و داغ شرمساری، چه کنم؟

ماتم زده ام، دلم ز دستم رفته

با سینه ی گرم سوگواری چه کنم؟

زرد است رخم، خزان به قلبم زده است

پاییزی ام ای همه بهاری، چه کنم؟

* مولانا

 

 

 

بوی حضور تو

یکم آذر ۱۳۹۵

 

"می رسد بوی حضورت پابه پای بادها

گرچه دائم خاطراتت می وزد در یادها" ؟

می شود گم این صدای خسته ام هر نیمه شب

در هجوم گریه های هرشب فرهاد ها

من همینم! لیلی ام! شیرینم و عذرا منم

آی ای عشاقِ نام خویش، با فریادها

من زنم! از جنس تو ای مرد، دستم را بگیر

ول نکن دست مرا در بین این جلاد ها

من اگر تنها شوم ،گم می شوی روزی، بدان

می شوی مقهور کید و حمله ی شیاد ها

ما کنار هم به این دنیا رسیدیم از بهشت

بی هراس از سیبها، بی ذکری از اوراد ها

حیف که آدم شدی و رفته ای سوی خودت

می رسد بوی حضورت پابه پای بادها

 

 

۲۵

 

دیو ودلبر

بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵

 

هر چند که سهم ما زنی چون آهوست

هرچند خوراک ما کباب تیهوست

افسوس که مادرش همیشه با ماست

"هرجا که پری رخیست، دیوی با اوست"

 

 

ترامپ

بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵

 

وقتی ترامپ مظهر افعال شر شود

وقتی رییس مملکتِ زور و زر شود

باید دعاکنی، وَ بگویی هزار بار

"یارب مباد آنکه گدا معتبر شود"

 

 

باد

بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵

 

من شدم حیران زلفت، تو شدی شیدای باد

قلب من را بردی و ای وای و وایلای باد

زلف تو افشان و خود رقصان و من هم نا امید

از جفای روزگار است این همه غوغای باد

 

 

۲۳

 

تنها

بیست و سوم آبان ۱۳۹۵

 

"چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه من تنها نیست" *

حال من حال یتیمی ست که شب خوابید و

صبح بیدار شد و دید، دگر بابا نیست

حال یک کودک تنها که خودش فهمیده

رفته بابا و خبر از بغل شبها نیست

بخت من بد شده با من، به خدا می دانم

هیچ امید به یك حادثه در فردا نیست

تا که من مثل شما شاد شوم، خنده کنم

تا که من هم بنویسم که غمی اینجا نیست

کاش دنیا به مراد دل شاعرها بود

یک نفس یاد دلم بود کسی، اما نیست

خواب دیدم که یکی حال مرا می پرسد

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

* مهدی فرجی

 

 

۲۰

 

عشق

بیستم آبان ۱۳۹۵

 

امروز فهمیدم که 

همه ی عشق های دنیا یعنی کشک!

من 

امروز

عشق را در موکب های عراقی ها دیدم

در چشمان پیرمردی که التماس میکرد 

مهمان سفره اش باشیم، و گاه التماسش رنگ و بوی تهدید داشت

در دستان پسرکی که

فقط یک پلاستیک "پف فیل" برای پذیرایی از زائران داشت

در پاهای دخت سه چهار ساله ای که

در دست و پای بزرگترها می لولید شاید جابجا کردن ظرفی به او برسد

در خانه ایی که شاید محقر بودند

اما همه ی امکانات محدودشان وقف زائران بود

در زندگی عاشقانی که

از صبح تا شب خدمت می کردند بدون آنکه سلفی بگیرند

بدون آنکه فیلم برداری کنند

امروز فهمیدم

"عشق فقط عشق حسین"

 

۱۹

 

الو! شاه علقمه

نوزدهم آبان ۱۳۹۵

 

الو! کربلا؟ وصل کن علقمه

بگویم به ارباب: حال شما؟

سلام ای که سقایی و خضر ره

شده آرزومند خال شما

سیاه است شال عزایت ولی

شده جان مصفا به شال شما

تو بی دستی و من بدون پرم

اجازه! بپرّم به بال شما؟

من از مرز؟ نه! از خودم رد شدم

رسیدم به راه وصال شما

شنیدم محال است وصلت ولی

خوشم من به وصل محال شما

شده قسمتم دیدن گنبدت

و مدیونم از این مجال شما

مرا کربلا می بری اربعین؟

بجایش دلم سهم و مال شما؟

 

۱۸

 

تو روح...

هجدهم آبان ۱۳۹۵

 

تو به روح اعتقاد داری، نه؟

یک سرِ پر ز باد داری، نه؟

ای که ملا شدی ، جنابعالی

سر سوزن سواد داری، نه؟

خوانده ای یک کتاب در عمرت

می نویسی؟ مداد داری، نه؟

در دلت حرف حق ندارد جا

ریشه در قوم عاد داری، نه؟

در سیاست یلی شدی، حتما..

رتبه در حزب باد داری، نه؟

با من و فکر من که جای خودش

با خودت هم عناد داری، نه؟

تا که ساکت کنی مرا، شخصا

روش فحش و داد داری،نه؟

پرسشی دارم از شما، آقا

تو به روح اعتقاد داری، نه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:40  توسط سید حسین عمادی سرخی  |