در جمع یاران دروغین، مرد تنهایم

واگویه های قلب مرد تنها
بیایید میهمان صفحاتی از قلب من باشید.

جوراب هر ساله

بیست و نهم دی ۱۴۰۲

روز پدر جوراب می گیرم

هرسال و می دانم نمی پوشی

سخت است آیا باور دردم؟

یا اینکه دارم من فراموشی؟

جوراب و پاهایی که جا مانده؟

جوراب و بابایی که یادم نیست؟

روز پدر؟ من؟ باز هم جوراب؟

بابا! نمی دانی که دردم چیست؟

کی من تو را دیدم؟ مرا دیدی؟

رفتی و حتی پیکرت جا ماند

من فرق دارم با رفیقانم

از تو برایم عکس بابا ماند

یک کوچه در شهرم به نام توست

یک عکس هم از تو به دیوار است

اینها و قبری خالی یعنی تو؟

بایا! ببین چشمان من تار است

سی سال چشمانم به در مانده

سی سال ... گفتم باز می گردد

در خوابهایم دیده ام یک صبح

چشمم به رویت باز می گردد

سی سال، روز مرد، پردردم

سی سال می دانم نمی آیی

اما شبیه بچگی هایم

سرشارم از یک روح بابایی

بابا شدم بی درک بابایی

بابا شدن زیباست بابا جان

بابا ببین که جشن می گیرم

روز تورا هرساله با مامان

هرسال عکسی پیش عکس تو....

می گیرم، آن را قاب می گیرم

مثل تمام بچه های شهر

روز پدر جوراب می گیرم

ایرانی غیور

بیست و هشتم دی ۱۴۰۲

از من بترس، ای دشمن پست یهودی!

یا ای مسلمانی که اربابت یهودی ست!

فرفی ندارد، قبله ات در اورشلیم است

یا ریشه ی دین تو، در کاخی سعودی ست

من ارتشی، من یک سپاهی، یک پلیسم

یا یک معلم، کارگر، روحانی ام من

استاد دانشگاه، دکتر، یک کشاورز

مَردم، زنم، پیر و جوان، ایرانی ام من

با چادرم، یا اینکه گیسویم عیان است

با ریش یا بی ریش باشم، ریشه دارم

هرچند گاهی، معترض هستم به بعضی

اما برای دین و کشور، سر به دارم

ترسوی بزدل! بمبهایت را بترکان

در اجتماع مردم یک رنگ با هم

ما را بکُش، اما بدان، این خاک دارد

در طول تاریخش، هزاران مثل رستم

ما حاج همت، باکری، صیاد هستیم

ما آرشیم و ما سلیمانی تباریم

بر خاک می افتیم، مثل تاک سرکش

اما بدان ، تا هست دنیا، برقراریم

پشتت، به استکبار گرم است ای پلیدی!

امروز، با تهدید و بمب خویش، شادی

فردا، که رهبر اذن میدان داد ما را

برخیزم از جا، پشه ای در دست بادی

دوست جون

تقدیم به حاج علی دستپروری

دهم تیر ۱۴۰۲

همچون برادر، یاری و پاکاری، ای دوست!

نشنیده گوشم از شما، جز آری، ای دوست!

برداشتی صد بار، بار غم ز دوشم

هرگز نبودی روی دوشم، باری، ای دوست!

یادش به خیر! آن لحظه ی آغاز قصه

آن اشکهای تلخ و ناب جاری، ای دوست!

آن سفره ی بعد از دعای ندبه، کِی بود؟

که بود، آغازی برای یاری؟ ای دوست!

مثل خود من، چاقی و شیرین کلامی

پر از انرژی، شادی و پرکاری، ای دوست!

مثل خود من بی ریا و صاف و ساده

از رنگها، نیرنگها، بیزاری، ای دوست!

دارم میان سینه، از تو خاطراتی

از مشهد پاک رضا، تا ساری، ای دوست!

در گوشه، گوشه از دلم، در خاطراتم...

جایی ندارم از «علی جان»، عاری، ای دوست!

در نام، گرچه «دست پرور» هستی، اما...

جان پروری و جانی و دلداری، ای دوست!

همراه و هم دوشیم، ما یک جان، دو جسمیم

در شادی و درغصه، در بیماری، ای دوست!

این شعر جدی، مثل اینکه مال من نیست

پس تا بخندی، می نویسم: باری ای دوست! ....

من، از خدا متشکرم، اما تو باید...

ممنون حق باشی، که من را داری، ای دوست!

عمو جون

بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲

عموباشی، می فهمی من چی میگم

برادرزاده، قنده، آب نباته

بخنده، شاد میشی، مست میشی

نمی فهمی چقدر مشکل باهاته

پسر، یا دختر داداش، تو قلبش...

جایی دارن، که اونجا، جای عشقه

میگی از بچه هاش هم گاهی وقتا...

عزیزتر میشن، این معنای عشقه

ولی تو قصه ی عشق عموها...

برادرزاده، دخترباشه، غوغاست

یه دختر بچه، رو دوش عموجون

نمی دونی چقدر این صحنه زیباست

برادر زاده وقتی چیزی می خواد

عمو انگاری دستش زیر سنگه

باید پیدا کنه دلخواه اونو

اگه لازم باشه، باید بجنگه

حالا فرض کن ، برادرزاده تشنه ست

عموش سقای کل اهل دنیاست

ولی آبی نداره توی مشکش

تصور کن عمو رو، صحنه غوغاست

تو قلبش، موج غصه س، توی چشماش...

یه جور شرمندگی، ماتم، نشسته

کی می فهمه به قدر صد تا دریا

توی قلب عموجون، غم نشسته

نشست رو اسب و زد تو قلب دشمن

باید آبی بیاره، رسمش اینه

برادرزاده هاش تشنه بمونن؟

بمیره کاش و این روز و نبینه

رجز می خوند: دور شین از سر رام

برادرزاده م از من آب می خواد

عمو، سقای عطشان، وقتی که دید...

نشد آبی بیاره، جونش و داد

دختر

سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۲

دختر که داری، دردسر داری ولیکن...

شیرین تر از این دردسر، دنیا ندارد

از خنده ی اول، دل از بابا برَد، تا....

این عشق، در قلب پدرها، تا ندارد

دختر، گل زیبای هستی، عشق بابا

دردانه ی خانه، تمام روح مامان

شیطان و پر ناز ادا، پر شور و پر شر

با خنده اش گیرد دوباره خواهرش، جان

همبازی پر دردسر، پیش برادر...

جز خواهرش، جز خواهر پر شور و شر کیست؟

باید برادر باشی، تا این را بفهمی...

حتی پدر، مادر، رقیب خواهرش نیست

از من، که دختر دارم، این را بشنو، ای دوست!

با خنده های دخترانه، خانه زیباست

دارد پسر، جای خودش را در دل، اما....

دختر، دل و روح و تمام هستِ باباست

اشتباه شیخ

شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

بیزارم از بیزاری ات، ای ظاهرا شیخ

از تو؟ نه! از کارت، که جز از روی لج نیست

لطفا بخوان تاریخ مولامان علی را

جان علی، راه علی این راه کج نیست

البته خود گفتی دلیل کار خود را

از حرف مردم ترس داری، ای برادر

از تو بعید است این سخن، لطفا خودت باش

حرف خدا را نصب کن در پیش منظر

در سوره ی یونس خدا این گونه فرمان ...

داده نبی را که بگو با زشت کاران

از کارهای زشت تان بیزار هستم

نه از شما کفار بدکار و پریشان

بیزاری از زشتی، بوَد روح تبری

نه از گنهکاران چنین اعراض کردن

وصل خطاکاران به حق کار شما بود

نه خلق را از حق چنین مقراض کردن

رهبر به تو داده ست فرمان: بهر مردم...

همچون پدر، پر مهر، اهل جذب باشی

کاری نکن، بدنام سازی شیخ ها را

یا رنگ بدنامی به روی دین بپاشی

داری لباس رحمة للعالمین را

ای مجتهد! خلق خدا را مهربان باش

مانند پیغمبر، رئوف و اهل نرمش...

با مردم و پر مهر و حتما خوش زبان باش

میزبان ماه خدا

شانزدهم فروردین ۱۴۰۲

آمد و کوثر و حیدر لبشان خندان شد

و خدا آمد و در خانه ی شان مهمان شد

آمد آن ماه که مهمانی ماهِ رمضان

سفره ی لطف و کرم، مجمعه ی احسان شد

به یاد محسن تاجیان

دهم فروردین ۱۴۰۲

همشهری حافظ! رفیق خوب! در خوابی؟

یا رفتی و من ماندم و یک عمر بی تابی؟

شاعر نبودی، شعر بودی، یک غزل بودی

کوتاه، اما عاشقانه بودی و نابی

یادش به خیر! آن لحظه های پیش هم بودن

هر لحظه ات در خاطرما مانده در قابی

قاب رفاقت، عشق، خاکی بودن محضت

قلبی سراسر عشق و مثل آسمان آبی

یک قاب زیبا هم برایم مانده محسن جان

از روضه ی لب تشنگی و قطره ی آبی

رفتی و داغت میهمان قلب من گشته

آمد غمت هم مثل تو، بی هیچ آدابی

همسایه ی سلطان شدی در عمر کوتاهت

تا روز محشر میهمان بزم اربابی

مهار تورم
سوم فروردین ۱۴۰۲

گفتم که: تورم شده وحشی، نخریدی
تولید: ز رشدش شده کم، گرچه ندیدی
گفتم: پروکانی، نکند چاره، وطن را
خندیدی و با اهل ریا، باز پریدی
گفتم که: برادر! ز قضا ، آمدی اجرا
دستور نده! کار کن! اما نشنیدی
گفتم: ز ریاضی و ز انشا، شده ای رد
پس حرف نزن! یا که نده، گاف اسیدی
گفتم که: شده کار تو، تولیدِ تورم
آمد سوی من، از سوی تو، باد شدیدی...
با یک لکوموتیر ، کمی اخم، سریعاً...
فوری، خطی بر مسئله ی فقر، کشیدی
گفتم من و گفتی: ز قطاری که ندیدیم
رهبر، به تو گفت، آنچه که گفتم، شب عیدی
حرف من عاصی به جهنم، شنوی کاش...
فرمان ولی را، بروی راه جدیدی

سال مهار تورم
سوم فروردین ۱۴۰۲

آمد رمضان و عید در عید شده
در سال جدید، غصه تجدید شده
در بحث تورم، آنچه ما می گفتیم
با نام جدیدِ سال، تایید شده

نوروز متبرک
اول فروردین ۱۴۰۲

در شام سیه، شمع شب افروز، خوش است
چون عاشق و شاعر شده ام، سوز خوش است
هرچند، زمستانی و پر اندوهیم
جمع رمضان و عید نوروز خوش است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 12:6  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


حاج حسین
دوازدهم اسفند ۱۴۰۱

استاد رفت و مانده: نام و یاد استاد
از جور این چرخ ستمگر، می زنم داد
امروز، با کوچ جناب شیخ، دیدم
از شاخه های علم و دین، یک برگ افتاد

ام کلثوم (س)
بیست و هشتم دی ۱۴۰۱

کوچکترین فرزند زهرا: ام کلثوم
مانند زینب، فخر بابا: ام کلثوم
چون لب گشود و گفت مادر، گفت مادر : ...
شیرینِ مادر! مثل حلوا ! ام کلثوم!
از بس که نامش، بر لبان پنج تن بود
مشهور شد، در عرش اعلا، ام کلثوم
مظلوم، مثل مادر و بابا و زینب
مثل برادرها، به دنیا، ام کلثوم
در پشت در، با مادرش همراه بود و...
فهمید راز ضربه ها را، ام کلثوم
شد میزبانِ آخرین افطارِ بابا
شد میزبانِ داغ مولا، ام کلثوم
طشت جگر، از او حسن را دور کرد و...
کرده جفا طشت طلا، با ام کلثوم
همراه زینب بود هرجایی و کرده....
در کربلا و کوفه غوغا، ام کلثوم
نام حسن، نام حسین و نام زینب...
دارد جلا در سینه، اما ام کلثوم....
مخفی ست شأنش، مثل قبر مادر او
با آن مقام و شأن والا، ام کلثوم
داری اگر مشکل، اگر درمانده هستی
باید بگویی هرکجا: یا ام کلثوم!
این ته تغاری جایگاهی ویژه دارد
در قلب حیدر، قلب زهرا، ام کلثوم

حاج قاسمِ همه
نوزدهم دی ۱۴۰۱

تا از زن و از زندگی ، آزاده بودن
شعری بخواند زیر گوش خسته ی شهر
آن مرد میدان کاش حالا پیش ما بود

مظلوم ترین مرد جهان

سی ام آذر 1401

باید علی باشی بفهمی داغ من را

داغ شکستن زیر باری از محن را

با دست بسته دشمنت آرد به کوچه

تا بشنوی بانگ نزن نامرد زن را



من مست زهرا بودم و او مست من بود

دلبسته اش بودم وَ او پابست من بود

زهرا زمین خورد و علی جان داد آنجا

او قلب و روح من، تمام هست من بود



آنها که جای حق، عداوت را گزیدند

آتش به جان خانه و جانم کشیدند

با تازیانه، بعد از آن سیلی و آتش

از دامنم دستان زهرا را بریدند



از باغ من، گل، روح گلشن را گرفتند

کل جهانم را، نه یک تن را گرفتند

زهرا تمام هستی ام بود و حسودان

با کشتن او هستی من را گرفتند



با ضرب سیلی، شادی من را گرفتند

با آتشی، آبادی من را گرفتند

آنها که شمشیری به دست کفرشان بود

زن، زندگی، آزادی من را گرفتند

لعنت به کودک کش

بیست و هشتم آبان 1401

رنگین کمانی زشت

با هفت خطّ مشکی پر رنگ

رنگین کمانی، بعد باران های چشم مادری غمگین

لعنت به کینه!

تف، به روی زشت بدکاران!

نفرین، به آنکه می کِشد بیرون، تفنگش را !

لعنت، به آنکه کودکی را می کُشد، با خشم!

از کودک پاک فلسطین

دختر مظلوم افغانی

تا کودک معصوم ایرانی

لعنت به کودک کش!

یک استخوان

بیست و ششم آبان 1401

رفتی شبی، تنها رها کردی، زنت را

تا که برانی، از زمینت، دشمنت را

رفتی، شبیه هر پرستوی مهاجر

تا پاسبان باشی، حریم گلشنت را



دلشوره ات آن شب، فقط ایرانمان بود

ایران اسلامی، که روح و جانمان بود

دلهایمان، پر عشق بود و غرق ایمان

ایمان و ایران، آبمان و نانمان بود



مردانه، ماندی پای عشق و آرمانت

رفتی و راندی نام یزدان، بر زبانت

مادر، مرا، در وقت رفتن، داد دستت

تا که ببینی، مرد دارد، آشیانت



در گوش من خواندی، سرود عاشقی را

گفتی که: مرد خانه هستی، بعد بابا

مردی، که شاید پنج یا شش ماهه بود و...

دارد خودش، یک کودک ده ساله، حالا



رفتی و ماندی، از تو نامی نیک جا ماند

بابای خوبم! از تو، عکسی پیش ما ماند

آن قدر، غرق عشق ناب خویش بودی

حتی، تن بی جان تو، در جبهه ها ماند



سی سال تنهایی... نمی فهمی غمم را

اندوه ها، کابوس های مبهمم را

مامان و من، یک قبر خالی، خانه ای سرد

بابا! ندیدی چشمهای پر نمم را



آن شب سفر کردی، نبوسیدی زنت را

بوسیده عمری همسرت، پیراهنت را

وقتی که می رفتی، بغل کردی مرا و...

حالا که برگشتی، بغل کردم تنت را



گفتم تنت؟ از تو، فقط یک استخوان ماند

یک قبر و نامی برتر از هفت آسمان ماند

یک استخوان، از هیکل مردانه ی تو...

برگشت، اما شکر حق، ایرانمان ماند

خورشیدهای سیاهپوش

ششم آبان 1401

یه شب دریادلای این ور شط...

همون غواصای بی ادعامون

زدن تو قلب شط ، شطّ خروشان

تا آروم باشه، قلب بچه ها مون



یکی شون اهل بندر، اون یکی لر

یکی هم از کویر، اومد پای کار

پای ایران و دین، چون در میون بود

زدن تو آب و رفتن دیدن یار



نگو غواص، که دُرّ ناب بودن

جوونایی، سراپا شور و امید

نگاه می کردی شون، می دیدی انگار...

لباس مشکی، بر تن کرده خورشید



سکوت شب، سیاهی، رودِ وحشی

جوونایی که مثل ماه بودن

شبیه عکس ماه، رفتن توی آب

شدن راهی، که مرد راه بودن



یه چشم شور، شور غواصا رو...

دید و جریان تو گوش رود پیچید

یه کوسه، اون ور شط، منتظر بود

تموم ماهیا رو، کوسه بلعید



ماهی ها خسته و زخمی، رسیدن

تو دام کوسه ی وحشی و خونخوار

کی می فهمه چه حالی داره ماهی...

اگه با دست بسته، شد گرفتار



رو دستاشون طناب، یعنی علی وار...

شدن راهی به سوی عرش اعلا

بدنهاشون، کنار رود موند و....

شدن، تو قلب اهل درد، مانا

تسلیت شیراز من

پنجم آبان 1401

شیراز، شهر عشق و مذهب، لاله گون شد

باب الرضای شهچراغش غرق خون شد

تکفیریان، این را به گوش خود ببندند

با این حرم هرکس در افتد سرنگون شد

قایم باشک

یازدهم شهریور 1401

گفتی به من: بشمار تا پنجاه

من می روم، قایم شوم جایی

رفتی، شدی قایم، چهل منزل

در نیمه شب، برگشتی بابایی!



دنبال تو گشتم، چهل منزل

رفتی کجا قایم شدی، بابا؟

جای تو را، پرسیدم از خورشید

از ریسمان، از خار صحراها



جای تو را، پرسیدم از خولی

از شمر، حتی، ساربان بد

خندید، هرکس، گریه ام را دید

جای جوابم، توی گوشم زد



با صورتی خاکی ، ولی قرمز

دیدم تو را یک بار، در صحرا

خون بود؟ یا، یک بخش از این بازی؟

بازیِ بین دختر و بابا؟



بالا بلندی، بر سرِ نیزه...

کردی و گفتم از سر مرکب:

پایت، به روی خاک، جا مانده

می بازی بابا، شاهدم؟ زینب



از جا پریدم، تا بگیرم من

دست تو را، دستی نبود اما

شد زیر پایم خالی و افتاد...

هم بازی ات، بر خاک آن صحرا



بر خاک افتادم، از آن بالا

گفتم که «موچم»، گرگی چنگم زد

انگشتر تو، توی دستش بود

آن را، به چشمان قشنگم زد



در گوش پر خون، خنده اش پیچید

من را کتک زد، فحش هم می داد

گفتم که: بازی اشکنک دارد

این درد دندان، می رود از یاد



یک بار دیگر، دیدمت بابا !

در تشت و دستم، بسته بود این بار

یک خیزران، سوی لبت آمد

من سوختم، جای شما، انگار



می ترسم از این مردم وحشی

لطفاً، بیا با هم بریم بابا

اصلاً تو بردی، بسّه این بازی

من، باختم دار و ندارم را



نه! باز هم، بازی کنیم بابا !

با عمه جان، بازی کنیم این بار

طاقت ندارد، داغ مرگم را

عمه!

بیا !

تا سی،

نه!

سه

بشمار

پایان سفر

دهم شهریور 1401

چشمات چرا شده...

کبود، عزیز من!

ببین! بابات اومد

با بابا، حرف بزن



بگو، چرا صدات...

میلرزه دخترم

قدت، شده چرا

شبیه مادرم؟



پوشوندی زخمات و

با پاره پیرهن

لبات چرا شده

مثل لبای من؟



تو مجلس یزید

تو تشتی از طلا

دیدم، که اشک تو

اومد رو گونه ها



با چشمای خیست

نبین، لب من و

خودم دیدم، نگو

کارای دشمن و



بالای نیزه ها

دیدم، تو راه شام...

افتادی رو زمین

کردی یهو صدام



بابات، فدات بشه

چقد شکسته ای

نبینه چشم من

مریض و خسته ای



پاشو با هم بریم

از این خرابه ها

تو دختری، باید...

باشی، پیش بابا



فقط، بذار بگم

به عمه، با منی

که خسته از غم و

کارای دشمنی



می گم بهش: بذار...

بخوابه دخترم

که این خرابه ها

باید بشه حرم

اتل متل رقیه(س)

بیست و چهارم مرداد 1401

اتل متل، ستاره

خبر داره دوباره

میگه: یکی بابامو....

داره پیشم میاره



اتل متل، خرابه

دشمن مون، تو خوابه

بابا بیاد چی میشه؟

دلم براش کبابه



اتل متل، عمه جون!

داره میاد یه مهمون

بشور، یه جوری فوراً

از روی صورتم، خون



اتل متل، گوشواره...

این لباسای پاره...

شونه نخورده موهام

عمه! عیبی نداره؟



اتل متل، روسری

دختره و دلبری

مویی برام نمونده

شونه کنم، یک وری



اتل متل، خاک و خون

دو تایی مون: پریشون

کبودیه چشامو...

یه وقت، نبینه مهمون



اتل متل، زخمه پام

زخمیه، گوش و لبهام

یه کاری کن، عمه جون!

یه وقت نبینه بابام



اتل متل، چه خسته م

طنابه، روی دستم

سر قشنگ بابام

اومد، رو دست بسته م



اتل متل، رسیدی؟

خوب شد، من و ندیدی

بابا جونم! فدات شم

بگو، که چی کشیدی؟



اتل متل، تنت کو؟

چرا شکسته ابرو؟

خاکستره رو موهات؟

یا رفته از چشام سو؟



اتل متل، کو اکبر؟

کجاس داداشم؟ اصغر؟

تو این سفر نداشتم

یه دونه یار و یاور



اتل متل، بوسم کن

با بوسه هات، لوسم کن

بخر برام لباس و...

شبیه طاووسم کن



اتل متل، نازم کن

از طنابا بازم کن

بابا جونم! یه فکری.....

برای پروازم کن



اتل متل، بابایی!

بریم با هم یه جایی....

که واسه زخمای ما.....

پیدا بشه، دوایی



اتل متل، تموم شد

بسته، راه گلوم شد

بریم بابا ! از اینجا

دلم، تنگ عموم شد



اتل متل، شب شده

تموم، دیگه تب شده

رقیه، با باباش رفت

خون، دل زینب شده

تنها مثل مرد

بیست و دوم مرداد 1401

مَردم، ولی سرشارم از، اندوه لیلاها
زندانی ام، در چاه غمهای زلیخاها
این بچه ی آدم، که خورده، چوب سیبی را
دارد به قلبش، عشق نابِ نازِ حواها
زائیده ام، در زیر بار زندگی کردن
پر داغ تهمتهاست جانم، مثل عذراها
من، یک کویرم، خشک، رودی را نمی بینم....
جز سیل اشکم، این نمادِ پاک دریاها
دارای نادارم، که از من، سیب می خواهند
بر طبقّ رسم و قصه ی دیرینه، ساراها
من، مَردم و مُردم به زیر بار غصه ها، مردُم
کر گشته، روی قصه ی من، گوش دنیاها
ما مردها... پر دردها.... آتش به جان داریم
در ظاهر، اما شاد و سرخوش، مست و شیداها
از قصه ی مجنون، فقط لیلی، به چشم آمد
افتاده چون اشکیم، از چشم فریباها
از دردهای مردها، زنها، چه می دانند؟
زشتی، ندارد جا، میان چشم زیباها

با اجازه از استاد سرخوش پارسا که می فرمایند:
تا زن نباشی حال لیلا را نمی فهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمی فهمی
هاجر نباشی چاه زمزم را نمی یابی
نازا نباشی درد سارا را نمی فهمی
شاید بدانی حال عیسی و صلیبش را
اما غم و اندوه عذرا را نمی فهمی
آدم شدن سهم بزرگی نیست وقتی كه
در عطر و رنگ سیب، حوا را نمی فهمی
بی وقفه می كوبی به طبل عاشقی اما
عاشق ترین مخلوق دنیا را نمی فهمی
یک قطره اشکی در نگاهی خیس می مانی
صدسال دیگر راه دریا را نمی فهمی
یا این غزل را در دلت تائید خواهی كرد
یا مثل من مردی و اینها را نمی فهمی

حسینی باشیم

هفدهم مرداد ۱۴۰1

"وقتی، که چشم حادثه، بیدار می شود

هفت آسمان، به دوش تو، آوار می شود"*

با شعر محتشم، غم هرساله ی حسین

نقشی دوباره، بر در و دیوار می شود

فریاد می زنند همه: وا مصیبتا

مشکی، دوباره کوچه و بازار، می شوند

در لایه های مخفی شهر، از نگاه ما

جایی، که قرض و قوله، تلنبار می شوند....

جایی، که یک پدر، به غم داروی پسر...

خم می شود قدش، دلی بیمار می شود...

فریاد کلّ یَوم... همه جا محرم است...

در گوش های جامعه، تکرار می شود؟

اما، به خواب می رود این شهر پر بلا

وقتی که چشم حادثه بیدار می شود

*محمد علی بهمنی

آسید حسن

هفتم مرداد ۱۴۰1

آسد حسن! حالا که شیخی، شیخ مردم باش
از جنس مردم، مثل مردم، بین شان گم باش
خَم کن کمر را، چون علی، در پیش مظلومان
تا مست گردد خلق، مستِ باده ی خُم باش
انذارگر باش، ای پسر! اما در انذارت...
مانند جدت مصطفی، اهل تبسم باش
آخوند، در فرهنگ دینی، یاور خلق است
باور کن این را، شیخ جان! دور از توهم باش
روزی، اگر دیدی، که درد مردمی، برگرد
درمان درد و لنگری، در این تلاطم باش
سمت خدا، جز سمت مردم نیست، باباجان!
سمت کسی جز او نرو، در سمت مردم باش

مه ره هارش

سی و یکم تیر ۱۴۰1

شعر به گویش مازنی

بِمومِه تِه سِرِه! شونیشت نِمومِه

دِله خِش؟ نا! هارِش، مِن، دِل کَئومِه

مِه ره هارِش! ته دارنی، مِن نِدارمِه

بِمومِه از تِه، هر چی خوامبِه، خوامبِه

تِه دارنی، اختیارِ آسِمون ره

تِه فَرمون دِنی، کُلِّ این جِهون ره

تِه وِستِه "نَنِه بَتَن" دومبِه سَختِه

خِدا بَرکَت هادِه تِه تاج و تَختِه

مَه چَش بَیِّه سییو اَبر، دارنِه وارِش

ریکا دَرد دارنِه ، کیجا دارنِه خواهِش

مِه کار گیرِه، تِه توندی و تِه دوندی

جِوادِ جان قَسَم! دومبِه: تِه توندی

نَکِن رَد سِه سِرِه جا، رو سیا رِه

مِه کوهِ دَرد، تِه وِستِه مِثلِ کاهِه

زیراب و سِرخ کِلا جا، دِل بییِه مو

مِه رِه نارِش، نَئو غافِل بییِه مو

مَحَل جا، کلّی نَذر و نامِه دارمِه

نائِبِ هَم مَحَلّی هایِ خوارمِه

عَلی، مَش پَریه ریکا، سَرِ راه

بَتِه اِسا کِه شونی سِرِه یِه شاه....

بَئو دونِه اَگِه هادِه مِه شالی

یارِمبِه پَنج تا کیسِه بینج تِه پَهلی

مَلییِه، باز خَلِه خواستِه مِه آجی

بَوِه مَشتی ، بَوِه کَبلایی، حاجی

تِه بِشناسی زَری چی بَته مِه رِه؟

کِه مِن راه نَکِتِه بِمو مِه سِرِه؟...

بَتِه آقا هِدا مِه حاجَتا رِه

شونی، مِه نَذری رِه هادِه آقا رِه

بَتِه مَش گَت آقا: بَئو بِه مولا

کِه دوندی چی تِه جا خوانِه گَت آقا

بَتِه ماروزِه، مَشتی پَرویزِ زَن

پابوسِ تِه رِه رَخصَت بَئیرَم مَن

مِه رِه یاد بوردِه دَردایِ بَقیِه

فَقَط دومبِه تِه جا قَهر، مَش تَقیِه

وِنِه کیجا، نَتوندِه بَوِّه بابا!

گِتِه: بَوِّه شِه اِمبِه پیشِ آقا

نَدومبِه دَردِ دِلها رِه، تِه دوندی

هادِه حاجَت، وِشون رِه، دومبِه توندی

تِه سِرِه اَندِه خوارِه وُ قَشنگِه

کِه یاد ها کِردِمِه مِه دِل چِه تَنگِه

اَگِه هادی... نا !... دومبِه دِنی حاجَت

با وَچون سال بِه سال، اِمبِه زیارَت

ابوتراب

بیست و ششم تیر ۱۴۰1

یک برکه، با لطف «علی» وقتی جهانی شد

یعنی که: با «او» می شود که، آسمانی شد

غیر از خدا و چارده نورش، در این عالم...

با ذکر «مولا» هرچه می خواهی، توانی شد

الحمد لله الذی .... حیدر به ما بخشید

زینت، به نام شاه مردان، هر اذانی شد

امروز، عید است و جهان شاد از ولای اوست

هو ... هو ... به عشقش، ورد روی هر زبانی شد

از چشم زهرا، اشک شوق، امروز می بارد

دنیا: بهاری، آسمان: رنگین کمانی شد

خوشبخت، یعنی: هرکه عشق مرتضی دارد

بیچاره: هرکس که، اسیر دیگرانی شد

با «بو تراب» از خاک، تا افلاک، راهی نیست

با عشق «حیدر» می شود که، آسمانی شد

قربانی

نوزدهم تیر ۱۴۰1

رسیده عید قربان و گرفتم روی دستم، سر

منم: قربانی عشق و تو: از هر قاتلی، بهتر

دو ابرو: خنجر تیز و دو چشمت: کاسه های آب

لبم: سوی دو جامت می رود، قلبم: سوی خنجر

به رسم شهر اگر تقسیمِ قربانی کنی، لطفاً ...

ببخش، از من به من، لب را، که گشت، از جام چشمت تر

نپرس از من، چرا اینگونه جان را، می کنم قربان

اگر، قلبش هوایی شد، کبوتر، می زند پرپر

تو، می آیی به سویم در سکوت و می زند قلبم...

دوباره شور، می آید، شود بر پا، به عالم شر

دو چشمت، در سکوتش می زند فریاد، نامم را

دو چشم دشمنانت: کور و گوش هرچه شیطان: کر

تو، می بخشی به من جام غم و من، می دهم جان را

اگر چه من بدهکار تو ام، اینم، به آنت در

فدای خنده های صبح عیدت، جان شیدایم

رسیده عید قربان و گرفتم روی دستم، سر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 12:3  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

رود عاشق

بیست و هشتم خرداد  ۱۴۰1

یک عمر، در این دشتِ بی حاصل

گشتم پی دستان پر مهری

گشتم هزاران سال، دنبال‌...

دستی که باشد منشأ خیری

 

یک عصر، عصری گرم گرم گرم

-آتش گرفته سینه ی صحرا-

دستی، تن سرد مرا لرزاند

دستی که با خود داشت، صد دریا

 

لرزیدم و در سینه ام افتاد...

در قلب روزم، صورت ماهی

دیدم، که مردی آمد و خم شد

خم شد، کشید از سوز دل آهی

 

دست مرا، در دست پر مهرش

یک دم گرفت و برد تا بالا

در گوش من، راز بزرگی گفت

در آن زمان کم، لب آقا

 

در چشم او، دیدم خدایم را

مردانه، در من، صورتش را دید

خوشبخت، یعنی دست سرد من

که دستهای ماه را بوسید

 

ازقلب من، برداشت سهمش را

رفت و دلم را با نگاهش برد 

رفت و شنیدم قصه ی او را

مردی که دنیا غصه اش را خورد

 

رفت و صداهای بدی آمد

فریاد بود و غرش شمشیر

دیوی کنارم آمد و می گفت:

انداختم برخاک صحرا، شیر

 

می گفت: قدری دورتر از من....

تیری، دو چشم ماه را بوسید

دستان دریا، روی خاک افتاد

خون شد دل من، دیوِ بد، خندید

 

ماهی که دریا داشت در چشمش

در پشت ابر مردمی غافل...

گم شد، دلم بر روی خاک افتاد

من ماندم و یک دشتِ بی حاصل

مهمان سلطان

بیستم خرداد  ۱۴۰1

من، امشب در حرم، مهمان شاهنشاه ایرانم

از این رو، شاد و سرمستم، به این خاطر، غزلخوانم

جهان، امشب، دلش پر می کشد سوی خراسان و...

خراسان قلب دنیا گشته، در قلب خراسانم

شب میلاد سلطان و گدا، در خانه اش مهمان

به دست لطف او: چشم و دلم بر روی دستانم

ندارم غیر از این قلبِ پر از مهر رضا، چیزی

مرا، او دوست می دارد، من، این را خوب می دانم

صدا می آید از نقاره خانه: آی عاشقها !

هم آهنگش شده قلبم، خداوندا ! پریشانم

بر این خوان، عشق می نوشند، از جام طلای او

به سقا خانه اش وقتی، رسیدم، مست از این خوانم

دلم، پر می کشد تا اوج گنبد، با کبوترها

اگر چه روسیاهم، در حرم ، همراه ایشانم

در اوج سر خوشی، مرغ دعا پر می کشد، از دل

به یاد تک تک یاران، دعاگو، کنج ایوانم

رفیقان! جایتان سبز است، در قلب من عاشق

من، امشب در حرم،  مهمان شاهنشاه ایرانم

دلبرک مذهبی

پانزدهم خرداد  ۱۴۰1

"با من، امشب، زیر باران ،گریه کن

سر به زانوی خیابان، گریه کن"*

لایو؟ از صحن حرم؟ دل می بری؟

بی حیا، مانند انسان گریه کن

در دلم جنگ است، کو ایوان طلا؟

ای که هستی در خراسان، گریه کن

جنگ عقل و عشق، جنگی دائم است

در حرم، برحال حیران ، گریه کن

آی! دختر چادری! زائر نما!

آی شیطان! جان شیطان! گریه کن

نیست امید وصالت، در دلم

یا دعا کن، یا به قرآن! گریه کن

در حرم، جای من، اینها را بگو:

بعد هم، جایم پریشان، گریه کن..‌‌.

ای خدا! آرامشی نابم ببخش

یا تو هم، بر حال طوفان، گریه کن

مثل تو ، تنهای تنها، مانده ام

با من، امشب، زیر باران ، گریه کن

*اهورا ایمان

آشنای غریب

هشتم خرداد  ۱۴۰1

 

کرد آشنا با تو، دل بیگانه ام را
آنکس که داده جان، تنِ ویرانه ام را
خوشبخت، یعنی من، که مرغ عشق نابت....
کرد انتخاب، از روی لطفش، شانه ام را
من، کفتر جلد تو هستم، حق تعالی....
داده به دستت، آب من را، دانه ام را
گلهای قالی های صحن و بارگاهت
دیوانه کرده، جانِ چون پروانه ام را
زنجیر کرده، پنجره فولاد صحنت
قلب همیشه غافلِ دیوانه ام را
یک تکه، از آیینه های بارگاهت
روشن نموده، تا ابد، کاشانه ام را
بگذار، این بد، تا ابد، اینجا بماند
از من نگیر، آقای خوبم! خانه ام را
بگذار، تا خادم بمانم، در حریمت
لطفاً ! نگیر، این منصب شاهانه ام را

همسفر

سی ویکم اردیبهشت  ۱۴۰1

ای سر! به روی نیزه، چون مهتاب بودی

مهتاب؟ نه! مانند شعری ناب بودی

هر تار مویت: مصرع سرخی از این شعر

خود: شاه بیتی، در دل این قاب، بودی

ای آفتاب! ای روشنایی بخش عالم!

در باد، چون زلفت، به پیچ و تاب بودی

از مرکب من رد شدی، رفتی جلوتر

بی صبر، پر قدرت، چنان سیلاب بودی

رفتی و گم کردم تو را، در موج دشمن

همراه با موجِ سرِ اصحاب بودی

برگشته ای و من، نمی بینم سرت را

ای آن که عمری، عزت محراب بودی!

چشمم نمی بیند، ولی از بوی نانت

فهمیده ام، کنج تنوری خواب بودی

من را ببر با خود، از این تاریکی محض

ای آنکه عمری، در دلم مهتاب بودی!

فرزندآوری

بیست و هشتم اردیبهشت  ۱۴۰1

تا شود وا، قفل فرزندآوری
کرد وصلت با کلیدی، قفل ما
مشکل ما، اولش، این قدر بود
مشکل ما، گشته حالا، این هوا

اولش، مشکل، فقط فرزند بود
کاهش جمعیت و نسل رشید
حالیا، در آمده بابای ما
ساده؟ نه! جان شما، خیلی شدید

یک نفر فرمود: جنبش لازم است
تا شود افزوده، افراد وطن
ما، به جنبش آمدیم و شد کنون...
سبز ، دامنهایمان، همچون چمن

با بصیرت، ما به جنبش آمدیم
سبزی جنبش، بصیرت محور است
آفرین برما ! که بابا گشته ایم
گرچه سهم ما، از این کوشش، شر است

ما، که عمری، جور بابا دیده ایم
رفته بر سرهایمان، چیزی گشاد
می دهد دستور، حالا ، بهر ما
نسل نو، این گودزیلاهای شاد

این طرف، فرزند و ناز و عشوه اش
آن طرف بازار و انواع فشار
کرده قیچی، نسل ما را، این دوتا
نیست، راه چاره و راه فرار

آنکه فرمان داد: فرزند آورید
تا دهَم یارانه های بی شمار
حال که، زائیده ام در زیر قرض
نیست، یا کرده فراموش، آن قرار

داد بر باد فنا، مال مرا
وعده ی یارانه های سرسری
گشته بسته، بخت جیب خالی ام
تا شود وا، قفل فرزندآوری

قهرمان

بیست و پنجم اردیبهشت  ۱۴۰1

فرهاد خان! ای سرمربی! نازنینم!
پیروز گشتی در زمین، آقا ! مبارک!
اما ندارد ارزشی، این قهرمانی
اما ندارد ارزشی، این حرکت تک

تیم رقیبت، سرخها، بابا ندارند
مسعود رفته، شد یتیم آن ارتش سرخ
با رفتن تیم حسن، از دست رفته
سرمایه ی پنهانیِ با ارزش سرخ

بی ادعا، بی پشت، بی انواع بابا
شد قهرمان تیمت، مبارک، سرمربی!
کردی طلوع و شد تمام، آن شام قرمز
شد، آسمان لیگ مان آبیِ آبی

کندی، به روی کوه مشکل، نقش خود را
فرهاد جان! شیرین ترینها، سهم کامت
حک شد، کنار نام استقلال، امروز
بر روی قلب ما، دوباره نقش نامت

تبریک من، تقدیم آبی های ایران
به تیم پشتیبانیِ این تیم محکم
به سرمربی، به تدارکچی، هوادار
این قهرمانی بی کلک، مانند آدم

شد روی قرمزها، سیاه از خشم، امروز
شد تنگِ بابا، قلب قرمزها، بلا شک
این قهرمانی، در زمین سبز، باشد...
بر تک تکِ ما قلب آبیها ، مبارک

سیسمونی گیت

اول اردیبهشت  ۱۴۰1

زن ذلیلی را، زنش مجبور کرد
تا زند امضا، به ویزای خروج
تا که با داماد و دختر جان، کُند
سوی خوبان جهان، فوراً عروج

مرد، سردار بدون ساز و برگ....
مفلسِ جامانده در بیش از نود...
قرضها کرد و جدا شد، زن از او
رفت، سوی شهری، در آن سوی حد

رفت تا معراج، در آن ساحل و...
گشت زد، در بین خوبان جهان
تا خرد سوغات، بهر شوهرش
رفت بازار و خرید، از این و آن

زن: نماد خیر و خیًر، خیریه
در خرید خویش، صد اعجاز کرد
با کمک، از جیب شوی مفلسش
باب تازه، با خریدش باز کرد

کرد بنیان، دانشی نو: از فرنگ...
کرد وارد جنس ملی، در وطن
تا دهد رونق، به تولیدات ما
تا شود کارآفرین، دور از محن

جنس ایرانی، خرید از ترکها
بار کرد آن را، به روی دوش خویش
تا رسید، این سوی مرز، از دوستان
خورد صدها ناسزا، مانند نیش

کرد استکبار حیله، غافلیم
کرده وارون، داستان خدمتش
می کِشد این خاندان، رنج تو را
تو، نکردی شکر و دادی زحمتش

لطف کن، منبعد دقت کن، عزیز!
شک نکن، بر خادمان کشورت
یا نرو سوی مجازی، بعد از این
یا نخوان جز فارس، جان مادرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ساعت 8:35  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


نفرین به جنگ
بیست و ششم اسفند  ۱۴۰۰
لعنت به جنگ و جنگجو، هرکس که باشد
بر تندخو، بر زشت گو، هرکس که باشد
چینی و آمریکاییِ نامرد، روسی
یا هم وطن، حتی عمو، هرکس که باشد
هر کس که در ظاهر رفیق ست و به واقع ....
یک دشمن بی آبرو، هرکس که باشد
بر آنکه پشتِ سر، زند خنجر،  ولیکن....
لبخند دارد روبرو، هرکس که باشد
بر چشم آبی، مثل آهویی که دارد...
از گرگ، ذات و خلق و خو، هرکس که باشد
ما خسته ایم از جنگ و دلخونِ شهیدان
لعنت به جنگ و جنگجو، هرکس که باشد


جان باز
بیست و یکم اسفند  ۱۴۰۰
جان باز، یعنی: همسرِ یک مرد جانباز

یک زن، که عمری، پای مرد زخمی اش ماند

یک زن، که عمری، زیر موجِ مُشت مردش

مثل پرستو، نغمه ی آزادگی خواند

 

یک، گوشه ی خانه نشینِ صاف و ساده

که، رنگ جبهه را ندید و زخمی اش شد

یک عاشق صادق، که دور از خط اول

ترکش به قلبش خورد و شد، بیگانه با خود

 

شد، آشنای درد مردش، فارغ از خود

سرباز گمنام وطن شد، آخرِ جنگ

با حمله های مرد، غش می کرد و بعدش...

می شد ستون خانه، با یک سینه ی تنگ

 

از جنگ، زخمی قدّ مردش، بر دلش ماند

بی ادعا، با زخم قلبش، زندگی کرد

همراه شد، با دردهای جنگِ مردش

این زن، که بی شک، برتر ست از یک جهان مرد

 

پایان ندارد، دردهای قلب این زن

با ترکشی، شد قصه ای پر غصه، آغاز

هرچند، مردش زخمیِ صدامیان شد

جان باز، یعنی: همسرِ یک مرد جانباز

 


پاهای مردانه
بیست و پنجم بهمن  ۱۴۰۰
روز پدر، جوراب می گیرم
هرسال و بابا نیست در خانه
زیرا ، که از بابا، فقط دیدم
یک جفت پا، پاهای مردانه
 
رفت او، زمانی که نبودم من
رفت و مرا، هرگز ندیده او
گم شد پدر، در روز میلادم
یک عمر پرسیدم، خدایا ! کو؟
 
گفتند: فرزند شهیدی تو
گفتند: مفقود است بابایت
هر سال... در جشن تولد هام
عکسی ست، پیش چشم من، جایت
 
یک روز، مردی آمد و با خود...
از تو، خبر آورد و بر گشتی
بر دوش مردم، چرخ می خوردی
یک شهر، دریا بود و تو کشتی
 
تابوت چرخید و کنار من
بر ساحل خانه، فرود آمد
پوتین و مشتی استخوان، مانده
از هیکل مردانه ی یک مرد
 
در بین گریه، خنده می کردم
یک خنده ی پر درد و پر معنا
چشم انتظاری، شد تمام امروز؟
یک جفت پوتین، می شود بابا؟
 
روز پدر برگشت و معنا شد
روز پدر، بعدش در این خانه
هرچند، از بابا فقط مانده
یک جفت پا، پاهای مردانه


سرباز کوچک
بیستم بهمن  ۱۴۰۰
دستانش، توان کمان گرفتن نداشت
تیر سه شعبه را
با گلو گرفت


صفای تو
هجدهم بهمن  ۱۴۰۰
"تو آمدی که زمستان، ادامه دار نباشد" *
سر تمام غزلها، به روی دار نباشد
فدای بیت دو ابروی تو، کتاب دل من
دلم، بدون تو یک لحظه، پای کار نباشد
دو چشم آبی خود را، خمار کردی و دیدم
که چشم جلوه ندارد، اگر خمار نباشد
به راه عشق تو عمری، نشسته قلبم و سهمم....
از این مسیر پر از گل، جز انتظار نباشد
دلم به عشق تو آباد و اهل شعر و ترانه ست
خراب باشد و ویران، اگر دچار نباشد
و بی تو قصه ی شعرم، به غیر غصه و غم نیست
که باغ، میوه ندارد، اگر بهار نباشد
تو ابتدای بهاری و انتهای غزلها
تو آمدی که زمستان، ادامه دار نباشد
*بابک وهابی


بی فایده
هشتم بهمن  ۱۴۰۰
"شاخه را محکم گرفتن، این زمان، بی فایده ست
برگ می ریزد، ستیزش با خزان، بی فایده ست"*
هفت رنگ زندگیّ  ما ، سیاه است و سیاه
غم فقط می بارد و رنگین کمان، بی فایده ست
سفره دار این جهان، بر سفره اش دارد سراب
بردن صد لقمه اش، سوی دهان، بی فایده ست
در جهانی که خدا را، زیر پا، له کرده ایم
دعوت مردم به مسجد، با اذان، بی فایده ست
زیر پا، حق را نهادیم و اسیر مشکلیم
دست را بردن، به سوی آسمان، بی فایده ست
چشم، وقتی بسته شد بر واقعیت: مرده دل
زنده ماندن، در میان مردگان، بی فایده ست
دل که در راه خطا افتاد، حرفش بی خود است
گرچه دارد راه حل نو، همان، بی فایده ست
زندگی، یعنی: حقیقت، عشق نو، یعنی: خدا
غیر اینها، هرچه دارد این جهان، بی فایده ست
کفتر جلد دلِ پر غصه و دنیا، نباش
پر بکش از بام خود، اینجا نمان، بی فایده ست
شاخ و برگ این جهان، پوسیده، پابندش نشو
شاخه را محکم گرفتن، این زمان، بی فایده ست
*کاظم بهمنی


نرو مادر
سیزدهم دی  ۱۴۰۰
چن وقته، از هر کس که رد میشه
از سایه ، از دیوار می ترسم
وقتی صدای در میاد، وقتی...
جون خودم، هربار می ترسم
 
از وقتی، پشت در زمین خوردی
وقتی که، دود و نعره بود، کوچه
خونه، یه جورایی، پر از درده
دنیای خونه، ساکته، پوچه
 
داداش حسن، از وقتی که با تو...
برگشته از کوچه، پر از درده
خوابش، پر از کابوسه، می فهمم
اما نمی گه چیزی، یک مَرده
 
آخه چرا بابا، رو سجاده....
با چادرت، همراز و همراهه؟
من بچه م، اما خوب می فهمم
گریه ش شده بیشتر، پر از آهه
 
داداش حسینم، بعضی از شبها
پشت در خونه، می ره تنها
هی می زنه، مشتا شو به دیوار
غمگینه، اما ساکته ، اما....
 
من که می دونم، غصه شون هستی
من که می فهمم، خونیه پهلوت
دیدم، ورمهای رو بازوت رو
دیدم، کبوده گوشه ی ابروت
 
دیروز ،که شونه کر‌دی موهامو
دستات می لرزید، قلبمو لرزوند
حرفات یه جوری بوی رفتن داشت
حرفات، من و، از رفتنت ترسوند 
 
بی تو، تموم دنیا زندونه
آخه چرا، بار سفر بستی؟
زوده برای رفتنت، زوده
میشه نری، ای مادر هستی؟


نیمای بزرگ
سیزدهم دی  ۱۴۰۰
هر چند، که بنده، با غزل همزادم
با قافیه و ردیف سختش، شادم
مدیون توام، بزرگ مردی که چنین.....
از بند عروض، کرده ای آزادم


حسادت
هشتم دی  ۱۴۰۰
"حسود آتش زند اعصاب خود را"؟
و ایضاً، لحظه – لحظه، خواب خود را
حسادت را کند، همچون تبر، تیز
و با آن، می زند زیراب خود را


شباهت
هشتم دی  ۱۴۰۰
ندارم وان، ولیکن وام دارم
به جای نان، غرور و نام دارم
اگرچه رندم و اهل فجورم
شبیه شیخ شهر، اسلام دارم


شکسته
اول دی  ۱۴۰۰
من را، شکسته خواسته ای؟من، شکسته ام
از هرچه، هر که غیر شما هست، خسته ام
همچون کبوتری، که دلش را، به باد داد
بر پشت بام خانه ی سبزت، نشسته ام
دل خسته، از تمامی اولاد آدمم
از این جهان و هرچه در آن هست، رسته ام
تا حل شود، تمامی غمهای سینه ام
دل را، دخیل پنجره فولاد، بسته ام 
آیینه های خانه ی تو، شد گواه من
من را، شکسته خواسته ای؟من، شکسته ام


زبان زنها
هشتم آذر  ۱۴۰۰
زنها، زبان خاص خود را، خلق کردند
با آن، جهان خاص خود را، خلق کردند
با چشمهای خیس اشک خود، به دنیا...
رنگین کمان خاص خود را، خلق کردند
گفتند: آری، معنی اش: نه بود اما !
حدس و گمان خاص خود را، خلق کردند
ما مردها: گیجیم و آنها: اهل معنا
کون و مکان خاص خود را، خلق کردند
با ضربه های تابه، فهمیدیم آخر
آنها، زبان  خاص خود را، خلق کردند


تفاوت
اول آذر  ۱۴۰۰
من، فرق دارم با پدر، مردی به روزم
او، می برد هر دست و من باید بسوزم
او، حرف چشم مادرم را، درک می کرد
من، جیغ همسر را، نمی فهمم هنوزم


ترسو
بیست و نهم آبان  ۱۴۰۰
از آب گفتم، آب و نانم را گرفتی
از نان نوشتم شعری و جانم گرفتی
من رای دادم، حاکمی حالا و از من...
دستم، وجودم، استخوانم را گرفتی
لعنت به من! لعنت به استبداد آزاد!
با انتخاب من، جهانم را گرفتی
من شاعرم، از شعر می ترسی گمانم
از من قلم، دفتر، زبانم را گرفتی
ما اختلاف ایده داریم و تو زوری
با دستهای خود، دهانم را گرفتی
 
اختلاف
بیست و ششم آبان  ۱۴۰۰
نوشتم از سر زلفت، از ابروان کمانی
نوشتی هیزی و دادی، هزار فحش زبانی
قلم گرفتی و خطی، به روی شعر کشیدی
"ندانمت که چه گویم، ز اختلاف معانی"*


*سعدی
بوسه ی آخر
بیست و سوم آبان  ۱۴۰۰
آنکه پشت سرمان بود و نمی دانستیم....
مادر همسرمان بود و نمی دانستیم
کنج کافه، من و دلدار قدیمی، لبها....
بوسه ی آخرمان بود و نمی دانستیم


سوال سخت
بیست و یکم آبان  ۱۴۰۰
جوابش واقعاً سخته
سوالایی که آسونه
خدا هم، بعضی از وقتا
جوابش رو نمی دونه
 
تو هم، وقتایی بد می شی
می پرسی از من، از این ها
بگم، چن تا از اونا رو؟
دوسم داری؟ بگو چن تا؟
 
بگم آره؟ بگم ده تا؟
بگم صد تا؟ هزار؟ میلیون؟
آره، معنی داره تو عشق؟
شمرده عشق شو مجنون؟
 
می خندی باز و می پرسی
قشنگه دامن تازه م ؟
می بینم تازه، دامن رو
با مِن مِن... باز می بازم
 
می خندی و نمی فهمی
نمی بینم اونو، اصلاً
کنارم وقتی که باشی
برام، بی معنیه دامن
 
تو که باشی، تو دوس داشتن...
فرو می رم ، فنا میشم
اگه پیش همه شاهم
پیشت، یک لا قبا میشم
 
تو که اهل دلی، عشقی
نگو، کی شاد و خوش بخته؟
نپرس، این جور سوالا رو
جوابش، واقعا سخته


راستِ دروغ
هجدهم آبان  ۱۴۰۰
از هرکسی که از مدیران است
هرچند، محبوب است و چون جان است
جز راست، هرگز نشنوی، اما....
سر راست، صدقش، عین چاخان است


بده - بستون
پانزدهم آبان  ۱۴۰۰
وقتی نبودم، دخلی و سودی
دیدم تو را، بی عینک دودی
گفتی که: تدبیر حسن داری
در سادگی، مانند محمودی
هم شیخی و هم، دکترا داری
در عمر خود، یک دم نیاسودی
گفتی که:  ارزان می شود کالا
باور نمودم، رای من بودی
دار و درختِ وعده هایت را
دادی، به رای مفت من، کودی
تا آمدی بالا، زمین خوردم
شد اشک چشمانم، چنان رودی
باور کن این، تک بیت آخر را: ...
محتاج من هستی، همین زودی


بی پناه
سیزدهم آبان  ۱۴۰۰
امشب، شبیه هر شب عمرم، دلم ابریست
دارم هزاران درد، درمان غم من چیست؟
من شاعرم، چیزی ندارم در همه دنیا
جز بیتهای شعرهایم، جای دنجی نیست


طعمه
سیزدهم آبان  ۱۴۰۰
باید، خدا بر نقشه ی نابش بنازد
سیبی نمایان کرد، تا آدم بگازد
بیرون نمود از جنت خود، نسل ما را
تا گوشه ی دنجی، برای خود بسازد


از چشم افتاده
دوازدهم آبان  ۱۴۰۰
بانو! نمی دانی که من، چونم ز چشمت
با سیل اشکت، کردی بیرونم ز چشمت
در دیده ی بیدار تو، جایی ندارم
آواره ای بیچاره، دلخونم زچشمت


خط خطی ممنوع
دوازدهم آبان  ۱۴۰۰
پیشانی و بوسه، بیاغازید لطفاً
بر شرع و حکم دین، نپردازید لطفاً
با اخم، در هنگام ناز و عشوه ی خود
بر جای بوسه، خط نیندازید لطفاً


پیشانی نوشت
یازدهم آبان  ۱۴۰۰
حق، جام زشتی را، به فرق ما شکسته ست
انگار، پشت پرده، با یک عده بسته است
پیشانی ما، دفتر مشق خدایی ست....
که عاشق زنها و زلفِ دسته دسته ست
تقسیم کرده، شانس را روی جبینها
از یک نفر: یک دشت و از ما: قدر هسته ست
پیشانی زنها، بلند و صاف و زیبا
پیشانی ما مردها، پر چین و خسته ست
بر روی پیشانی زنها: دسته ی زلف
بر چهره ی ما: سنگ بدنامی نشسته ست
خط، روی پیشانی زنها : راز ناز و....
روی جبین ما : نشانِ بخت بسته ست
بد خط نوشت و بد سرشت و وقت خِلقت...
حق، جام زشتی را، به فرق ما شکسته  ست


بدخط
یازدهم آبان  ۱۴۰۰
پیشانی ما: دفتر مشق فرشته ست
آینده ی ما را، خدا، آنجا نوشته ست
هرچند، زیبایی از آن کردگار است
بد خط نوشته، بد گِل ما را سرشته ست


حسرت
دهم آبان  ۱۴۰۰
بر روی لب هایم، نشسته ماسک و می نالم
از لذتی که، از کفم، بی گفت و گو رفته
بر ساعد دلبر، به جای نیش دندانم
نیش سرنگِ واکسن چینی، فرو رفته


ساقی
نهم آبان  ۱۴۰۰
نه ساعدی دارم، که محبوب شما باشد
نه ساق سمینی، که فاش و بر ملا باشد
سیمی ندارم، زر که طبعاً پیشکش، اما...
ساقی بنگ و شیشه ام، جنسم دوا باشد


هیستوری
نهم آبان  ۱۴۰۰
زن، خسته بود و گوشه ای غش کرد
واکرد، وب را، پنجه ی چاقش
پر بود وب،، از عکسهایی از...
مردان هیز و ساعد و ساقش
 
خندید و عکس تازه ای از خود
در هیستوریِ پیج خود، رو کرد
عکسی پر از عشوه، پر از روتوش
عکسی، که باید دید و هی بو کرد
 
یک عکس، با پایی تراشیده
با دامنی، با چاک، تا بالا
با خنده ای طناز و مستانه
با چشمکی، رندانه و زیبا
 
در آن سوی دنیا، هزاران چشم
دودو زد و دلهایی، عاشق شد
مانند لبهای قشنگ او
صد سینه، دشتی از شقایق شد
 
صدها نفر، حافظ شدند آن شب
صدها غزل، رویید در باغش
چشمان رند او و شعری ناب
مردان هیز و ساعد و ساقش


امیدِ سیبلو
هشتم آبان  ۱۴۰۰
من، بهتر و زیباتر از او را، ندیدم
دیدم چو او را، از سرِ عقلم پریدم
بر گونه اش، چالی ست، اما با سبیلش
تیغی، کنار چاله اش دارد، امیدم


چاله و چاه
هشتم آبان  ۱۴۰۰
ممنونِ خدای تو و این بخت سیاهم
پر چاله و پر چاه، شد از حادثه، راهم
در آمده، از چاه زنخدان تو، چشمم
"افتاده، به چال گونه ات، چرخ نگاهم"*
*حمید راد


آخر قصه
هشتم آبان  ۱۴۰۰
"افتاده، به چال گونه ات، چرخ نگاهم"*
پنچر شده، چون یوسفِ افتاده به چاهم
ای کاش، که در آخر این قصه، بگویی: ...
باید بزنی بوسه، به ابروی سیاهم
*حمید راد


ابروی تازه
هفتم آبان  ۱۴۰۰
ابروی خود را، از جبین خود، زدودی
خود، ابرویی نو، روی چشمانت گشودی
بعدش، کشیدی سایه ای، بر پشت پلکت
طرحی خلیجی، سایه ای، با رنگ دودی
 
کردی تتو، ابروی تازه، روی چشمت
این طرح نو، زیبا و ناز و ماندگار است
احسنت باید گفت، بر نقاشی تو
نقاشی ات، زیباتر از پروردگار است
 
با خط چشم و سایه و ابرو، خدا را
شرمنده ی زیباییِ چشمت نمودی
گفتی به او: آقا خدا ی خالق خلق!
نقاش برتر، بنده بودم یا تو بودی؟
 
مانند یک بومرنگ کردی، ابرویت را
بالا بیندازش، که برگشتش قشنگ است
این ابروی تازه، که مانند هلال است
ماه ست و قلبم در پی اش، همچون پلنگ است
 
نقاش من! شاعر شدی این بار و دیدم
یک بیت زیبا، روی چشمانت سرودی
ممنونم از تو، کار خوبی کردی، عشقم!
ابروی تازه، روی چشمانت، گشودی


اشک شوق
ششم آبان  ۱۴۰۰
وقتی، چراغان می کند، عمق شبم را
وقتی که، درمان می کند، با لب، تبم را
مانند عاشقهای قبل از خود، به مستی
می خندم و با اشک، می شویم لبم را


فیتیش
ششم آبان  ۱۴۰۰
قاضی، نوشته حکم: جا دارد، بگیریدش
شعرش، خطا در شرع ما دارد، بگیریدش!
از شعرهایش، کشف کرده، قاضی این شهر
حافظ، فیتیش ساق پا دارد، بگیریدش


مزایای ماسک
اول آبان  ۱۴۰۰
ممنونم از چین و کرونای عزیزش
با ماسک، فهمیدم که ابروها، قشنگ است
اکبر دماغ: آقای قصاب محله
زیباتر از مهناز و مهسای پلنگ است


ابرو
بیست و نهم مهر ۱۴۰۰
پهن است، بالای دو چشمت، ابروانت
از کاسه های ابروی ناز تو، مستم
ابروی قاجاریِ پهنت، کشته ما را
من پاچه خوارِ پاچه بزهای تو هستم


خنجر
بیست و نهم مهر  ۱۴۰۰
دو ابروی ضخیم تو، که برده هوش من از سر.....
نمی دانی که با قلبم، چه کرده، یار افسونگر!
بیا، بردار ابرو را و غم را، از دلم بردار
که خنجر، هرچه نازکتر، تحمل کردنش بهتر
 
شب رویایی
بیستم مهر  ۱۴۰۰
ای کاش می شد، باز قلیان، چاق کردن
با یک زغال سرخ، یاد باغ کردن
باید لب ساحل، لبو خورد و لبان را...
با بوسه، بر لبهای قلیان، داغ کردن
بعدش، کنار دلبرِ چادر سیاهی
در چادری رنگی، شبی اطراق کردن
در آن شب تنهایی و در قلب چادر
در بوسه، بر لبها، کمی اغراق کردن
از ما : زدودن رژ ز لبها، با لبی داغ
از دلبران: با رژ، لبان براق کردن
از چشمها، رفتن به سوی جام لبها
بعدش، هوای بوسه ای بر ساق کردن
صد نامه، با گل بوسه، بر چشمش نوشتن
صد تمبرِ بوسه، کنج آن، الصاق کردن
البته، می ترسم که گشتی هم بیاید
و انتهای قصه، چون سگ، واق کردن
این فکرها، دارد خطر باید که بی یار....
در خانه ماندن،  باز قلیان، چاق کردن


لب گزیدن
نوزدهم مهر  ۱۴۰۰
تو، دوری از من، قدر یک صد سال نوری
مانند من، دلخسته ای، از درد دوری
سهم من و تو، صبر تلخی گشته از عشق
لب از تو، دندان از من عشقِ صبوری


مقایسه
نوزدهم مهر  ۱۴۰۰
گویند، جنس مردان، پر خورده شیشه هستند
دنبال عشق تازه، همچون همیشه هستند
اما برای بنده، ثابت شده که زنها
بهر شکار مردان، چون شیرِ بیشه هستند


خواهش
چهاردهم مهر  ۱۴۰۰
نگذار، چشم شاعرِ این شعر، تر شود
یا شعرهاش، هجو شود، دردسر شود
یک گاز، از لواشک خود را، به من بده
نگذار "اشک در غم ما پرده در شود"*
*حافظ


مالیات
چهاردهم مهر  ۱۴۰۰
مامور مالیات، اگر باز، شر شود ....
با برگه ای جدید، غم و دردسر شود....
گویم به او، که نیست درآمد، به سالِ ما
بگذر، که با گذشت، شب من سحر شود
غیر از پدر، نیامده در هیچ، ای عزیز!
نگذار، غرق شرم، منِ بی پدر شود
اوضاع ماست، پر غم و پر غصه، آن چنان...
که هرچه ماده است، در این گوشه، نر شود
از لطف های دولت ما ، دوره رکود
تا حشر، در مغازه ی ما، مستمر شود
حافظ، شنید قصه ی بازارم و سرود: ....
"ترسم که اشک، در غم ما، پرده در شود"*
*حافظ


سرو
سیزدهم مهر  ۱۴۰۰
من، سرو تهی دستم و بی سایه و سارم
آزاده به نامم، ولی بی مایه و زارم
در اوج تهی دستی خود، شادم از اینکه....
جان مایه ی منبر، منم و چوبه ی دارم


سکوت شاعر
اول مهر  ۱۴۰۰
من شاعرم، صدها غزل، دارم به دیوان
بسیار باشد شاهدم، بینِ عزیزان
وقتی، زنم خواب است، باید لال باشم
من زن ذلیلم، می شوم یک گوشه پنهان


نجم دانش
اول مهر  ۱۴۰۰
شور و شری نو، دارد امشب، خانه ی ما

آتش، به جان دخترم، افتاده گویا

تبریک بر خانم معلمها، دبیران

چون: آسمان علم، دارد نجمه حالا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 8:18  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


ملت همیشه غمگین
پنجم شهریور  ۱۴۰۰
"هرگز، نبوده حال خوشی، در درونمان
لرزانده، بوم لرزه ی غمها، ستونمان"*
یک روز، سیل و زلزلزه، یک روز، نرخ نان
یا اشتباه موشک و  گاف قشونمان
ویروس و یک قطار، رئیس بدون درد
با هرچه بود، کرده خدا، آزمونمان
ما را ،چزاند و خنده ی ما کم نشد.... خدا...
خندیده است، از خودش و از جنونمان
آن قدر، امتحان شده ایم و نمرده ایم
باید که خواند، جامعه ی ذوالفنونمان
ایوب؟ بچه است، به طاقت، به راه صبر
جاری ست صبر ناب، به هر قطره خونمان
ما، کفتران جلد خداوند عالمیم
بوده ست غصه... از کرَمش، آب و دونمان
امیدمان، بهشت و شده دوزخ، این جهان
مخفی ست، پشت خنده ی ما، چند و چونمان
لبهای ماست، خنده زنان، دل، ولی غمین
هرگز، نبوده حال خوشی، در درونمان

 


قطار خاطرات
پنجم شهریور  ۱۴۰۰
"خوابش نبرد... خاطره ها را، قطار کرد
حالش، دوباره بد شد و از خود، فرار کرد"*
از خود گریخت، رفت، به دیروز روشنش
با تور شعر، خاطره ای را، شکار کرد
آن روز خوب، اول آن داستان ناب
روزی، که اسب سرکش دل را، مهار کرد
زین زد، به روی قلب پر از شور و آتشش
یک زن، به روی زین دل خود، سوار کرد
یک زن... شبیه دلبر هر شاعر بزرگ
عشقی، که  با تمام دلش، اختیار کرد
شعری، نوشت و خواند و زن قصه، شاد شد
دنیا، شنید و بغض، به رویش هوار کرد
دنیا، شنید و قصه ی پر غصه ای جدید....
فوراً، شروع کرد و به آنش، دچار کرد
برگشت، سوی بستر مرگش، خطی کشید....
بر مچ، تمام غصه ی خود، استتار کرد
لالایی ای، برای دلش خواند و خواند و خواند
خوابش نبرد... خاطره‌ها را، قطار کرد
*اصغر معاذی

 


با بابا
بیست وهفتم مرداد  ۱۴۰۰
می خوام بگم: کُشتی بگیر
نمی بینم، دست و پا تو
می خوام بگم: قصه بگو
چشام، می بینه لبها تو
 
موها تو، شونه می کنم
انگشت من، خونی میشه
ابروهاتو، که می بینم
چشام، چه بارونی میشه
 
چشاتو، وقتی می بوسم
لبام میشه، به رنگ خون
لبات، چرا پاره شده؟
بابا جونم ! قرآن نخون
 
می دونم، این رو می دونی
که من، اینا رو می دونم
ولی بگو، چکار کنم...
که قلب تو بلرزونم؟
 
فقط، زبون مونده برام
با لکنت فراوونش
دختر و بلبل زبونی
کی بهتر از، بابا جونش
 
از تو میگم، تا تو نگی
چرا شکستی، دخترم؟
نگی، که صورتت چی شد؟
نپرسی، از حال حرم
 
حرف می زنم، یه وقت ازم
نپرسی، حال عمه رو
نپرسی، گوشوارام چی شد؟
یا علت کبودی مو
 
بابا! یه خواهشی دارم
حالا، که اومدی به سر
تو که دیگه، پا نمی شی
من و، پیش خودت ببر

 

 


السلام علی سیدتی رباب (س)
بیست وهفتم مرداد  ۱۴۰۰
رفتی سر افکنده، به پشت خیمه ها و...
شد مادرش، پیش همه، شرمنده ی تو
من را، سرافکنده نکن، ارباب عالم!
جان علی اصغر، فدای خنده ی تو
 
جان رباب و اصغرش، قربانی تو
آقای من! برگرد، تا ما جان بگیریم
این، آخرین باری ست که، تو پیش مایی
بگذار، تا آرامشی، از آن بگیریم
 
شرمنده ات گشتم، زمانی که شنیدم
سقای تو، قربان اشک اصغرم شد
با قد خم، وقتی که برگشتی به خیمه
خاک دو عالم، جان اصغر! بر سرم شد
 
سخت است، می دانم که می دانی، ولیکن...
بی کودک ششماهه, با تو دلخوشم من
بی تو که باشم، مادری، یعنی همه درد
با آه هایم، عالمی را، می کُشم من
 
گهواره، امشب می رود تاراج و بعدش
من مانم و یاد تو و لبخندهایت
دشمن، گمانش، داغ اصغر، جانگداز ست
اما، فدای تو، همه فرزندهایت
 
 
تو، همسرم؟ نه! تو، امام و هستی من
تو، هستیِ این جمع غرق خون و شینی
گرچه، علی اصغر، تمام عمر من بود
اما، تو بالاتر از اونی، تو حسینی
 
وقتی، که اصغر، با تو آمد سوی میدان
گفتم به او: گرچه عزیزی، گرچه قندی...
اما، تو را، وقف پدر کردم، عزیزم!
حتی اگر مُردی، فقط باید بخندی
 
کشتن تو رو، بردن سرت رو، وای! مونده...
حالا، تنت بی سایه بون، کارم تمومه
آقا! دارم دق می کنم، هر لحظه بی تو
سایه، تا جون دارم، دیگه بر من حرومه

 

 


روسری
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
گفتم، غزل باعشق، خواندی سرسری، رفتی
من، این طرف پرپر زدم، تو، آن وری رفتی
من، مومن دیرینه ی چشمان تو بودم
با چادرت، دل بردی و بی روسری رفتی

 

 


معرفی
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
در جمعتان خاموشم، آتشدان سردم
همسایه ی خورشیدم و از جنس دردم
یک مرد تنها، در میان جمع یاران
بنده، عمادی، مشهدی، گلبرگ  زردم

 

 


محرم
هجدهم مرداد  ۱۴۰۰
ماه نبرد دائم حق، با جهالت
جنگ میان پاک بودن، با رذالت
جنگ میان عقلِ دنبال زر و سیم
با قلب عاشق، با دلی، غرق محبت
ماهی، که دنیا را گرفته، زیر چترش
تصویرهای گنگی از دین و دیانت
توجیهِ قتل خون حق، با چند سکه
حق را بکش، تا خود بمانی در سلامت
در کنج مقتل ماندنِ عشق مجسم
لب تشنگی.... تصویر دریاهای غیرت
سرمست پیروزی، ذلیلانِ هوس باز
زیر سم اسبان، یلان با صلابت
ماهی، که می گوید: اگر دنبال نفعید
از مرگ عشق و دین، نباید کرد حیرت
وقتی که دین، بازیچه ی میمون جهل است
بر روی نی ها، می شود قرآن، تلاوت
فریاد دارد: قیمت خون خدا چند؟
یک ملک ری؟ بی آبرویی، تا قیامت؟
باید، مروری کربلا را کرد و فهمید
معنای عقل و دین و تدبیر و شجاعت
از خود، در این ماه خدا، باید بپرسیم
در این دوراهی: استقامت یا خیانت؟
ما، در کدامین سوی این دشت بلاییم؟
در لشکر حق؟ یا سپاه قتل و غارت؟
هر روز، عاشورا و وقت انتخاب است
من یا خدا؟ دنبال خدمت یا ریاست؟
ای کاش که، ما، عاقلی بی دل، نباشیم
پایان بگیرد، قصه ی ما، با شهادت

 

 


خداحافظ! شیخ حسن
دوازدهم مرداد  ۱۴۰۰
رفتی حسن جان! دست حق، پشت و پناهت
یارت، دعای خیر ما، لطف الاهت
ای مرد تدبیر! از تو ممنونم، حسن جان!
دور از تو، چشم دشمنِ اهل بلاهت
راهی که رفتی، راه روح الله بوده
چشم امیدم، تا ابد باشد، به راهت
در سیل و وقت زلزله، گاهِ کرونا
بودی همیشه، اهل تدبیر و فقاهت
همراه بودی، بی صدا، با مردم خویش
همراهیِ با ما، شده حالا، گناهت
گرچه سپاهی نیست، در دور و بر تو
رای دو دوره، تا ابد، باشد سپاهت
کوه ادب! ای با صلابت! شد حسادت...
چون آتشی و زد، به جانِ خصمِ کاهت
مانند یوسف، زخم خوردی، از رفیقان
مصری ست بی تردید در پایان چاهت
نه پاچه خواری: مثل این، نه مثل آن یک....
کرده، ریاکاری و فحاشی تباهت
خادم، برای ملت ما، بودی و حق...
در چشم اهل دل، نموده مثل شاهت
امروز، پایان تو و راه شما نیست
رفتی حسن جان! دست حق، پشت و پناهت

 

 


وصی نبی
هفتم مرداد  ۱۴۰۰
علی، از حق، سر سوزن جدا نیست
بشر، اما در او، غیر از خدا نیست
نبی، «من کنت مولا» گفته، یعنی: ...
وصی المصطفی، جز مرتضی نیست

 

 


حاکمیت
بیست و ششم تیر  ۱۴۰۰
"هرکس که یاغی تر، گرامی تر؟!
پروردگارا ! این، عدالت نیست
قانون حاکم، بر زمینت با....
قانون جنگل، بی شباهت نیست"*
 
شیران: قوی تر، حرفشان حاکم
کفتارها: آزاد و بی مانع
گفتند: دنیا، جای شادی نیست
جانم، نشد از این سخن قانع
 
در جنگلِ دنیای ما، گاوان...
خرها... همیشه، شاد و آزادند
سرو و صنوبر نیز، در اینجا
یا قطع، یا، هم حزبی بادند
 
در این جهان جنگلی، رسم ست
شاعر، فقط، طوطی صفت باشد
حرفی اگر زد، ضد حاکمها
کنج قفس، باید بیاساید
 
البته، رسم خلقتت، این است
خود نیز، گاهی، حکم بد دادی
توبه! ولی عدل است، حُکم تو؟
یک دانه گندم... سلب آزادی؟
 
لطفاً، تحمل کن، خدا جانم!
آتش نزن، من را و شعرم را
دو، ضرب در دو، شش نخواهد شد
در اشتباهم؟ گیج و منگم؟ یا....
 
از حاکمان، پرسیده ام این را
گفتند: تقدیر است، کار توست
فرمود شیخ شهر: حکم من...
بی شبهه، حکم کردگار توست
 
حاکم شده، زور و زر و تزویر
این ها، فقط ظلم و جهالت نیست
تو حاکمی، چون خالق مایی؟
پروردگارا، این عدالت نیست
*محمد علی شیردل

 

 


پشه
بیستم تیر  ۱۴۰۰
یک عمر خوردی، روز و شب، خون تنم را
خاراندم از دست تو، پا، تا گردنم را
ای بی حیا! مرد و زنی گفتند! دیشب...
خوردی چرا، خون رگِ دست زنم را؟
اما، دمت گرم! آفرین! اندازه ی من....
یا بیش از آن، آزرده کردی، دشمنم را
ای پشه ی نامهربان! ای عدل مطلق!
واکرده رفتارت، زبان الکنم را
در بین آدمها، شبیه و مثل داری
خوردند، قطره قطره، خون میهنم را
فریاد دارد کشورم: ای زاده ی من!
خوردی چرا از آبها تا آهنم را؟
احسنت! می نوشی، به قدر احتیاجت
اما، ندارد آدم پست، این جنم را
هرچند، می خارد تنم، اما خموشم
خورده ست خون و برده از جسمم، منم را
جوش آمده خونم، ولی، دست چپاول...
بسته ست لب، این بلبلِ بی گلشنم را
حرفم، خریداری ندارد، بین مردم
لطفاً، تو بشنو، حرفِ قبل از مردنم را:
هرچند، ذات پشّه، خونخواری ست، اما....
داغ است، می سوزی، نخور خون تنم را

 

 


وعده درمانی
بیست و ششم خرداد ۱۴۰۰
چرخانده ایم امشب زبان را، تا نمیرید
گفتیم، عیب دیگران را، تا نمیرید
از وعده های بی خود قبلی، نمردید
گفتیم، مانند همان را، تا نمیرید
بر عکس آقای فلانی، هرچه خوردیم
دادیم سهم شاهدان را، تا نمیرید
از آب و برق و گاز مفتی، گفته بودیم؟
این دفعه آوردیم نان را، تا نمیرید
هرچند که، حلقومتان را می فشاریم
آزاد کردیم آسمان را، تا نمیرید
سطل زباله، مرتفع باید نباشد
کوتاه می سازیم آن را، تا نمیرید
باور کنید، ای مردمان ساده ی گیج!
این وعده را و این چاخان را، تا نمیرید
ما، نامزد هستیم و وقت گفتمان است
چرخانده ایم امشب زبان را، تا نمیرید

 

 


نبرد مناظرات
بیستم خرداد ۱۴۰۰
پائین کشیدید، ای بزرگان! نرخ جان را
بعدش، گران کردید هر دم، نرخ نان را
گفتید، می گوییم ما، درد شما را
باور نکردیم ای بزرگان! این چاخان را
یک جمله، تنها جمله ای، از ما نگفتید
وراج ها ! گفتید با هم، دردتان را
گفتید هریک، برتری هایی که دارید
گفتند باقی نیز، مانند همان را
یک حرف را، با هفت شکل بد، نگویید
ویرانه کرده حرفتان، فن بیان را
در بحث های بی خودِ خود، جای مردم....
این گفت حرفِ خان و آن هم گفت، آن را
این گف: تقصیر زمین است و زمان است
آن یک نموده متهم: هفت آسمان را
با تهمت و تهدید، بر هم حمله کردید
له کرده بار جنگ هاتان، استخوان را
هر جمله، از لفظ گهربار شمایان
بمبی شد و ویران نموده، خانمان را
امید خیری  نیست، در این جنگ لفظی
لطفاً  رها سازید، ما بیچارگان را
جنگ بزرگان، کشته دارد از ضعیفان
پس بس کنید، این جنگ های بی امان را
ما ساکتیم، اما سخن دارد سکوت و....
پژواک آن، کر کرده گوش صد جهان را
با رای هامان، حرف هامان را، بگوییم
تا بشنوید از آن، صدای بی زبان را
صندوق های رای ما، تابوت ظلم است
چون میخ، می کوبیم بر آن، رایمان را

 

 


شبِ سراب
نهم خرداد ۱۴۰۰
"حالت خراب و حال من، از تو خراب تر
شاید، شرابمان، شده امشب، شراب تر "*
مانند باد، می دوم اما، نمی رسم
امشب شده ست قصه ی ما، پر شتاب تر
هر لحظه، قصه ای ست میان من و لبت
من: تشنه تر، شراب لبانت: سراب تر
سر مستِ از شراب، لبت، پر عتاب شد
چشمان ناز، از لب تو، پر عتاب تر
گفتی تو، از عذاب خدایی، که غایب است
گفتم، که هست بی تو سرودن، عذاب تر
خندید چشم مست تو، بر این جواب و هست ....
از هر جواب، خنده ی چشمت، جواب تر
گفتم، خدا نوشته، که باید جدا شویم؟
باور نکن! وصال بُوَد، پر ثواب تر
باور نکن، که خلق نموده در این جهان...
از عشق پاکِ بنده ، خدا، عطرِ ناب تر
گفتی: بخوان کتاب غمت را، گریستم
شد خوانده این کتاب و تمامِ کتاب، تر
هم پای من، دو چشم تو، از غصه گفت و شد...
حالت خراب و حال من از تو، خراب تر

*محمد فلاح زاده

 

 


سوال اساسی
بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰
عشق و امید و مقصد ما را، چه کردید؟
نا مردمان! خوب و بد ما را، چه کردید؟
راه و هدف را، از مسافرها، گرفتید
سد سازها، برق سد ما را، چه کردید؟
ما از همان اول، شعار مرگ دادیم
فریادهای ممتد ما را، چه کردید؟
کشتید ما را ؟ نوشِتان خون دل ما
اجساد ما و مرقد ما را، چه کردید؟
ما، بی کفن، در خاک تیره، خوابِ خوابیم
همراه های مرتد ما را، چه کردید؟
امید ما بودید روزی، نا رفیقان!
عشق و امید و مقصد ما را، چه کردید؟

 

 


بلای آسمانی
بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
معجون قِر است و قُر: زن من
من: خاکم و گشته دُر: زن من
این بی بی دل، سر است از من
با دولًویی خورده بُر: زن من
من مانده ام، از کجا، چطوری...
خورده، سوی بنده سُر: زن من؟
بین خودمان بماند این بیت
لوس است و کمی ننر: زن من
تهران، شده زادگاهش اما....
از بیخ و بن است لُر: زن من
همسایه ی ماست، مادر او
بدجور شده ست پُر: زن من
در حرف زدن، بدون وقفه
وصل است به آب کر: زن من
هی می خورد و نمی شود سیر
چاق است و کمی بخور: زن من
گَر کرد مرا، به ضربه هایش
وقتی که گرفت گُر: زن من
آنقدر زده مرا، که گفتم....
این چاقو و سر، ببُر! زن من!
خندید و سر مرا، نبرًید
کشته ست مرا، به قُر: زن من

 

 


دهه شصتی
بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰
داده ست جهان، جام غم و درد، به دستم
از درد و بلا، جای خوشی، خورده و مستم
سنگم زده دنیایی و از عرش، گسستم
افلاک، نشد قسمت و بر خاک، نشستم
صد تیر، نشسته ست به دل، زخمی و خسته م
گفتم به جهان هرچه، به من گفت: به شستم
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن، دوخته هستم
 
از خودروی همچون لگنم، هیچ نپرسید
از مهریه، از لطف زنم، هیچ نپرسید
از رنگ بنفش بدنم، هیچ نپرسید
از حال بدِ کنج ونم، هیچ نپرسید
از درد دل و زخم تنم، هیچ نپرسید
از یک دهه شصتی، که منم، هیچ نپرسید
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم
 
با اسپری قرمزی، از مرگ نوشتیم
در شهر پر آشوب خود، از ننگ نوشتیم
در مدرسه، از نیمکتی تنگ نوشتیم
در اوج جوانی خود، از جنگ نوشتیم
در پیری خود نیز، ز نیرنگ نوشتیم
در پاسخ هر پرسشی، با رنگ نوشتیم:
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم
 
 
از دزد سر گردنه، تا آش خور و سرگرد
هر کس، کمی از داشته و هست مرا، برد
همسفره ی من شد، کمی از مال مرا خورد
شد شاد، هر آن کس که مرا، از خودش آزرد
من، باختم و هرکه رقیبم شده، بد برد
گویند پس از من: شده آسوده طرف! مُرد
من، حاصل یک جامعه ی سوخته هستم
با میخ، به تاریخ وطن دوخته هستم

 


گمشده
سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰
دنبال یکی، مثل خودم ساده، می گردم
یک اسکل گاگول، ولی آزاده، می گردم
یک آدم ساده، ببو، اهل دل و با حال
بی دوز و کلک، قاطی و افتاده می گردم
دنبال یکی که، باشه پای همه کارم
از مسجد و خوبی، تا می و باده، می گردم
از لش بازی، تا کوه کنی، نه نگه، باشه...
هر ثانیه، پا کارم و آماده می گردم
دنبال دو تا بال، واسه اوج گرفتن
یا ساده بگم، همسفر جاده می گردم
یک مرد، شبیه همه مردای قدیمی
چشماش نزنه دودو، پی ماده می گردم
یک زخمیِ از زخم زبون همه عالم
که پشت سرش صفحه بیان: شاده! می گردم
یک لاقبای بی سر وپای لات و مشتی
که زندگی شو، پای رفیق داده، می گردم
آیینه ی دل، چند ساله، درگیر زنگه
دنبال زبونی، مث سمباده می گردم
تا باز، خودم شم، دوباره، مثل شما شم
دنبال یکی، مثل خودم ساده، می گردم

 

 


تنهایی
سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
"ماجرایی، شبیه یک رویا
 خاطراتی، پر از گلایه و درد
 التماست نمی کنم، امّا...
ته کشیده ست طاقتم، برگرد"*
 
یاد آن صبح زود سرد، به خیر!
کوچه برفی ، زنی .... زنی تنها
ترس و آهی، که می کشیدی از...
کیسه ای پاره، آن عروسکها
 
یک خروس زری، الاغی شاد
موش، با گربه ای تماشایی
باربی های کار دست خودت
گم شدی، لابلای زیبایی
 
آمدم با حیا و شرم، جلو
من و من کردم و حیا کردی
خم شدم، لرزشی به دل افتاد
ای بلا! با دلم، چه ها کردی؟
 
یک به یک، از زمین، بلند شدند
موش و گربه، خروس و خر، اما...
زیر پاهای تو، به جا ماندند
دل و دین منِ تک و تنها
 
صبح فردا، دوباره آن کوچه
نان گرمی، که دست عاشق بود
آمدی و .... سلام و ... رد شدنت
قلب من، مثل یک شقایق بود
 
باز هم، صبح های بعد از آن
هی سلام و ... سکوت و...  لبخندت
قلب من، زیر گوش من می گفت:
نیست، در شهر ما، همانندت
 
آخر هفته ، لعنت و نفرین....
بر تمامی جمعه ها، بد بود
تو، نبودی میان آن کوچه
در دلم، یک سکوت ممتد بود
 
پرس و جو کردم و شنیدم از...
یک نفر، رفته ای از این کوچه
بعد از رفتنت، به جا مانده
یک دل خسته و غمین... کوچه
 
من، پس از رفتنت، خراب شدم
مثل قبل از تو، تا ابد، تنها
دل خوشم، بعد تو، به این شعر و ...
ماجرایی، شبیه یک رویا
*حمیدبیرانوند

 

 


سراب چشیدنی
سوم اردیبهشت ۱۴۰۰
"لطفاً، بیا، دعای مرا، مستجاب کن
من را، میان مردم شهر انتخاب کن"*
آباد باد خانه ات! ای نازنین ترین!
چرخی بزن، وَ خانه ی من را، خراب کن
ای آنکه زلف خویش، سپردی به دست باد!
جمعش نکن، گناه ندارد، ثواب کن
گاهی بیا، کنار دلم، یک نفس بمان
گاهی، کسی به غیر مرا هم، جواب کن
بی تو، برای من، به خدا ! زندگی بد است
خوبم! بیا، خلاص مرا، از عذاب کن
من، تا همیشه، تشنه ی جام لب تو ام
من را ببر، به چشمه و پر التهاب کن...
گفتند: این سراب بوَد، جان من! مرا....
سیراب، از چشیدن جام سراب کن
عمری، دعای دیدن تو کردم و کنون...
لطفاً، بیا، دعای مرا مستجاب کن
*آرش صحبتی

 

 


عرضه
بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰
دلتنگی قلب مرا، هرگز ندیدی
آرامشم! گلهای اشکم را، نچیدی
من بی قرارم، یک نفس، همراه من باش
شاید پسندیدی مرا، شاید خریدی

 


چین
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
"برند با کلاس و معتبر: چین
سلامات! و درود بنده: بر چین"*
موبایل و کفش و ماشین، گشته چینی
مسیر تازه ی سیر و سفر: چین
شده سجاده چینی، مهر: چینی
تمام خیر: چینی، کلّ شر: چین
ژاپن ، بعدش کره، ما را نمودند...
پر از سریال و حالا هم، هنر: چین
تمام ماهیان را، خورد و بُرده
و کرده میلِ میلِ گاو و خر: چین
خداوندا ! تو را ارواح چینگ.. چونگ!
بگردان از سرِ ما، این خطر: چین
که می ترسم، کند ما را اسیر و ...
کند، ایرانیان را دربه در: چین
و می ترسم، زند بر روی ما یک....
برند با کلاس و معتبر: چین
*ملیحه خوشحال

 

 


شب عاشقی
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
صدها غزل، جوشید در قلبش
صدها دوبیتی، از قلم جوشید
زن، شعر مطلق بود و از چشمش....
شاعر، تمام شب، غزل نوشید
 
دیوانه ای، در آن شب تاریک
زنجیر زلفی را، به خود پیچید
یک زن، زنی که روبرویش بود
در او، خودش را مست و شیدا دید
 
زن، مرد را بوسید و شاعر شد
مجنون شد و یکباره لیلا شد
حتی خدا، خندید و شعری گفت
آن شب، خدا، مهمان آنها شد
 
زن...مرد... دنیا... عشق.... شیدایی
غوغای قلبی که، کمی لرزید
در اوج سرمای دلی غمگین
یک گل شکفت و شد زمان عید
 
سر سبز شد، دنیای پر ماتم
روئید گلهای غزل، آن شب
یک آیه نازل شد، به قلب مرد
شد مشکل دیوانه، حل آن شب
 
پیغمبری نو، شاعری تازه
شعری که گویی، وحی مُنزَل بود
انگار، کم کم، داغ تر می شد...
قلب غزل، از آتشی بی دود
 
با خط خطی ها، بافت رختی، مَرد
با عشوه، زن، آن جامه را پوشید
شب تا سحر، مست از شراب زن
شاعر سرود و زن، غزل نوشید

 

 


خلیفه الله
سیزدهم فروردین ۱۴۰۰
"خدا، پای تو را، بر داستان خلقتم، وا کرد
خدایی که بهشتم را، در این دنیا، مهیا کرد"*
هزاران توبه! اما من، نمی دانم خدا فهمید...
که دنیای مرا، با تو، بهشتی خوب و زیبا کرد؟
بهشتی که، در آن سیب لبانت، نیست ممنوعه
و در آن، می توان با بوسه ای بر سیب، غوغا کرد
در آن، از خرمن گیسوی مثل گندمت، رودی...
به روی شانه، جاری کرده، من را باز، رسوا کرد
خدا، شیطان شده انگار و دارد، می زند گولم!
خدا را می پرستم چون، مرا اینگونه شیدا کرد
بهشت صورت زیبای دخت ناز حوا را....
خدا، مانند من مجنون صفت، عمری تماشا کرد
قلم برداشت، روزی تا، بگوید ماجرایش را
نوشت و دید راز مخفی اش را، قصه افشا کرد
نوشت این قصه را و دید، می لنگد، ته قصه
خدا، که نقش اول بود، خودش را نیز، حاشا کرد
"نفخت فیه من روحی" به جای خود، در این قصه
خدا... پای مرا در داستان خلقتت، وا کرد
*مجتبی سپید

 

 


سال گاو
سوم فروردین ۱۴۰۰
این عید گاوی، بر من و بر ما، مبارک!
چشم جهان تر شد، ولی جانا ! مبارک!
تبریک پر عشق مرا، خواندی پریشب؟
امسال غمگینیم ما، اما، مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ساعت 13:34  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


شرط بهشت
بیست و سوم اسفند ۱۳۹۹
"ای خدا ! توی بهشتت، کوی و برزن نیز هست؟
ناوگانِ حمل و نقل و خطِ آهن نیز هست؟"*
حوری و موری، شنیدم هست، در حد وفور
در کنار خیل حوری، چند مسکن نیز هست؟
ساز و آواز و شرابی آنچنانی، می دهی؟
شاعر و اشعارِ با وزن تتن تن نیز هست؟
راستی، من اهل ایرانم، همیشه در صفم
آن طرف، صفهای مرغ و قند و روغن نیز هست؟
ای خدای لایزالِ مهربان خوب من!
در بهشتت، روغن مرغوب لادن نیز هست؟
در میان باغهای سبز تو، یک چوب تر
تا بکوبم، بر سر و بر دوش دشمن نیز هست؟
بگذریم، این حرف آخر را بگویم، بشنوی
من نمی خواهم بهشتت را، اگر زن نیز هست
*محمد منصوری
خداحافظی با سال 1399
شانزدهم اسفند ۱۳۹۹
سال پر از درد و فشار و خالی از مال!
رفتی؟ خداحافظ! برو، ای بدترین سال!
این نامه، یعنی: با مرامم، ای همه درد!
یعنی خداحافظ! برو، ای میوه ی کال!
از تو، به غیر از درد و غم، چیزی ندیدم
لعنت به تو! از ما گرفتی، یال و کوپال
از سال قبلی، یک کوئید از چین منحوس..
آوردی و کردی به پا، صد قیل و صد قال
ای آخرین سالِ هزار و سیصد و درد
در تو، ندیدم چانه یا لب، ای بداقبال!
از کودک و پیر و جوان، استاد و بیکار ...
کُشتی و کردی قدًمان را از الف، دال
رونق نشد، در تو، نصیب کار و تولید
شد در تو مالم، آبرویم خوب، پامال
ای موش! با آن گاو بعد از خود، بگو که:
مانند تو، از ما نگیرد، این همه حال
حالا برو، لطفاً برو، که برنگردی
سال پر از درد و فشار و خالی از مال!
مرام علی(ع)
هفتم اسفند ۱۳۹۹
رسیده روز علی، روز مرد، مسروریم
که مست باده ی خم، غرق برکه ای نوریم
پدر _که حق کندش حفظ_ اهل ایمان بود
و ما، به کیش پدر مانده، مومنی کوریم
نه اهل جود و کرم بوده ایم، تا امروز
اگر به جبر پدر، مسجدیم، مجبوریم
جهاد و رد شدن از نفس خویش را، ول کن
که بسته جان به جهان، غافلیم و محجوریم
نخورده نان و نمک، روی سفره مان هرگز...
کسی، که ما فقط از نام جود ، مغروریم
خدا کند، که خدا، در جزا، نپرسد هیچ
عمل نکرده، ولی، پر شریم، پر شوریم
به ریش، مرد و به تسبیح خود، مسلمانیم
قسم به نام علی! از مرام او دوریم
پدر - دختری
ششم اسفند ۱۳۹۹
می خواستم، چیزی بگویم
روز پدر، با دخترانم
شاید بماند یادگاری
حرفی، که آید بر زبانم
 
روز پدر، لبخند دختر
یک هدیه ی زیبا و خوب است
در اوج این سرمای دنیا
مانند گرمای جنوب است
 
لبخند تو، یعنی که شادی
یعنی دلت، سرشار عشق است
من، دوست دارم، خنده ات را
این خنده ها، گلزار عشق است
 
روز پدر، یک دسته ی گل
از خنده ات، بهرم بیاور
اما، بریز این دسته گل را
قبل از پدر، در پای مادر
 
من، مثل کوهم، سخت و محکم
پشتت، به من باشد همیشه
اما بدان، که سرو روحت
در خاک مادر، کرده ریشه
 
تو، مادر فردایی و او...
دیروز را، وقف تو کرده
امروز، با او سرد باشی
فردا، همه دنیات سرده
 
مادر: چراغ خانه ی ما
مادر، رفیق تک تک ماست
تا پیش او هستی، یقیناً
جایت، میان قلب باباست
سرنوشت
دهم بهمن ۱۳۹۹
"همه ی عمر را هدر دادم، می دهم باز هم، بهایش را
باز، توفیق اگر خدا بدهد، می خرم، عشوه و ادایش را"*
گفت: ساکت! سکوت محض شدم، در سکوتم، نوشتم از عشقم
باغزل، روی کاغذی پاره، فاش کردم، کمی جفایش را
گفتم از خود، غمم، وفاداری، گفتم از او، نگاه بی رحمش
آمد و خواند و بر غمم خندید، کاش می شد، فقط صدایش را....
در غزل.... مثنوی... نمی دانم، در سپیدی به یادگار از او
ضبط می کردم از برای خودم، تا ببندم به شعر، پایش را
کاش می شد، که مال من باشد، کاش می شد.... نمی شود... لعنت...
به من و بخت من، که هر لحظه، می کنم سجده ها خدایش را
آی! ای حضرت خدا! بنگر! این منم، بنده ات، که می دانی...
کرده ای مبتلای عشق و خودت، داده ای دست او، دوایش را
لطف کن، سرنوشت زشتم را، از سرِ نو، برای من بنویس
در ته سرنوشت من، بنویس: دید دلدار با صفایش را
باورم کن، خدای من! بنویس، این رگ گردنم، بزن، بنویس
همه ی عمر، بندگی کردم، می دهم باز هم، بهایش را
*مهدی صادقی مود
نامحرمان
دهم بهمن ۱۳۹۹
"دم شان گرم ، زدند انگ، به قلبِ اثرم
که به این نفرتشان، از قلمم ، مفتخرم"*
به خداوند قسم! نفرتشان، شادم کرد
که پراز شعرم و از اوج هنر، می نگرم
بنویسند، بگویند، چه ترسی دارم؟
که یقین کرده ام، از این همه کفتار، سَرم
سرم از این همه نقّاد، سرم، می دانم
که ندارند، به جز عقده، از این شعر ترم
چه کنم؟ گوش من از حرف و سخن، پر شده است
به سخنهای دگر، غیر غم عشق، کرم
به همین شعر قسم! راه من و عشق، یکی ست
که شدم، بنده ی این عشق و شدم، مرغ حرم
سخن از عشق، ندارد به دل سنگ اثر
دم شان گرم ، زدند انگ به قلبِ اثرم
*داوود نادعلی
سرباز گمنام
دهم بهمن ۱۳۹۹
"چیزی از من، به جا نمی ماند
صبح فردا، جنون به سر دارم
عشق، در جان من، جوانه زده
گر چه از بی کسی، خبر دارم"*
 
راهی ام، سوی خانه ی دلبر
یک مسافر، که عاشق راه است
راه، یعنی: عزیز خواهی شد
گرچه در ظاهرش، فقط چاه است
 
می زنم از خودم، دلم، بیرون
می روم، تا تهِ تهِ این راه
می شوم آخر سفر، یک شب
ساکن خانه ی خود آن ماه
 
آه! این راه من، پر از سنگ ست
سنگهایی، که نامشان بد نیست
کار، خانه، وطن، زن  و فرزند
رودم و در دلم، غمِ سد نیست
 
من از اویم، دلم، پر از عشق ست
از خدا تا خدا، مسیرم شد
آمدم، از بهشت و این دنیا
با همه جلوه ها، اسیرم شد
 
وقت، وقت جنون و جانبازی ست
وقت پوتین، به پای خود کردن
دل بریدن، سفر، فداکاری
سر، فدای خدای خود کردن
 
می زنم در دل خطر، دشمن
من، که سربند خون، به سر دارم
چیزی از من، به جا نمی ماند
صبح فردا، جنون به سر دارم
*سعید خاکسار
درد دانایی
نهم بهمن ۱۳۹۹
چه زیبا می پیچد
در دل سیاه خط خطی هایم
پژواک ناله های شاعری تنها
که مرگ را، به یاری می خواند
تا رها شود، از غم بی انتهای فهمیدن
واکسن
چهارم بهمن ۱۳۹۹
"نان ندارم، لیک واکسن می زنم
مثل گودرز و تهمتن می زنم"*
مرگ، بر غرب پر از ننگ و فریب!
واکسن چینی به این تن می زنم
واکسن چینی نشد، روسی که هست
از همان، بر جان میهن می زنم
تا شود هم رنگ خون، قرمز، کنون....
مشت، بر سندان آهن می زنم
ربط بیت فوق، با واکسن چه بود؟
هرچه باشد! امرشد، من می زنم
تا شود منفی پس از این، تست من
مثبت و منفی، به هر فن، می زنم
الغرض! تا غرب، رویش کم شود
آب رنگی را، به سوزن می زنم
واکسن چینی و روسی، میهنی
جای آمریکا و لندن می زنم
کشورم، مهد شهیدان و است و من...
واکسن ایرانی؟ حتما می زنم
من، شهید علم خواهم شد، که من....
با غرور ملّی، واکسن می زنم
*سعید مسگرپور
شهر بی تو
بیست و هفتم دی ۱۳۹۹
بعد تو، با مدینه ای دشمن
با غم و اشک بچه ها ماندَم
زینبت، گریه می کند، زهرا!
رفتی و با غمت، به جا ماندم
 
آمدم خانه، از همان کوچه...
که تو را .... ضارب تو را دیدم
خنده می کرد و طعنه ام می زد:
پیش چشمت، گل تو را چیدم
 
این یکی: تازیانه ای نو داشت
آن یکی: یک غلاف تازه خرید
چشمکی زد یکی و گفت : ببین!
رفته از خانه ی علی، امید
 
بگذریم، از تمام زمزمه ها
پچ پچ مردمی که نامردند
کاش می شد، به خانه برگردی
کودکان تو، زرد و پر دردند
 
دختر ختم الانیبا! زهرا!
آی! زهرای مرتضی! برگرد
داغ تو، می کشد مرا آخر
جان من! جان بچه ها! برگرد
 
آتش و میخ در، همان اول
در دل مرد سینه چاک افتاد
مُردی و مَرد تو، زمین خورده
حیدر صف شکن، به خاک افتاد
 
دفن کردم، تو را، خودم تنها
اشهد خویش را، ولی خواندم
چشمهای حسن، پر از خون است
با غم و اشک بچه ها، ماندم
شب آخر
بیست و چهارم دی ۱۳۹۹
"حول و حوش دقایق صبح است
شعله ، خاکسترش به جا مانده
بغض سنگین خودسرانه ی من
در همان اوج شعله ها مانده"*
 
صبح، یعنی: دوباره تنهایی
مرگ شب، مرگ خلوتی زیبا
مرگ، بر صبح بی تو، بی همدم
کاش بودی، هنوز در اینجا
 
کاش، شب بود و باز چشمانت...
روشنی بخش شعر من می شد
وزن شعرم، مفاعلن فعلن
یا ردیفش، دوباره زن می شد
 
از سر شب، سرودن از زلفت
از لبت، از دو ابروی تیزت
از منی که، دوباره پر می شد
از شرار دو چشم خونریزت
 
کاش می شد .... نشد... نشد... نه! نشد
رفتی و من، غزل، غزل اشکم
من، ردیف غزل شدم، بی تو
مثل اینکه، من از ازل، اشکم
 
هیچ کس، کف نزد برای دلم
شعر من را، کسی ندید امشب
مست بودم، من از لب سرخت
رفتی و مستی ام، پرید امشب
 
 عاقلم، شاعری، که عاشق نیست
وقت مرگ حقایق صبح است
می کُشم، تک تک غزل ها را
حول و حوش دقایق صبح است
*مسعود قاسمی
قصر بلا
بیست و سوم دی ۱۳۹۹
"چشمای خیستُ ، رو بغض من ببند
من گریه می کنم، حالا برام بخند "*
لعنت به هر چی در! لعنت به زندگی!
کاش بسته شه درِ، این قصر بندگی
این قصر ظاهراً، از نورو از طلا
که من اسیرشم، که پر شد از بلا
من، تو، سفر، سفر، تو، من، سفر، سفر
من، می مونم تو غم، تو، شعرم و ببر
لطفاً برو، برو، من موندنی شدم
تو، خسته از منی، من، خسته از خودم
حالا، که داری از، این خونه می پری
مثل کبوترا، در اوج دلبری....
لطفاً تو آسمون، چرخی بزن، بخند
چشمای نازتُ ، رو بغض من نبند
*روزبه بمانی
منتظر نما
دوازدهم دی ۱۳۹۹
دوباره، جمعه رسید و دوباره، می لرزد
دلم، وَ دستم و از حال من، خبر داری
فدای غربتت آقای مهربان! که چقدر..
رفیقِ مثل منِ  پست و بی هنر داری
 
نشسته ام، سر یک سفره ی دعا، عمری
کنار ندبه، دلم، خوش به لقمه ها هم بود
کنار میل به صبحانه ی فلان جلَسه
هوای دیدن تو، در دعای من، کم بود
 
مرا ببخش، دعا از سرِ شکم سیری....
برای آمدنت، خواندم و تو می دیدی
من ... انتظار ... دعا... ندبه.... جمعه... آمدنت
چرا، به اشکِ پر از غفلتم، نخندیدی؟
 
در اوج منتظرت بودن، از تو بی خبرم
چقدر، مثل خدا، مهربان و غفاری
نراندی از در خود، این گدای پر رو را
شبیه ابر بهاری، به خار می باری
 
مرا ببخش، مرا، از درت مران آقا !
غریق غفلت خود را، ببر سوی ساحل
اگرچه سر به هوا، گرچه پر هوا شده است
مدال عشق تو را، دارد این دل غافل
 
به احترام لباسِ سیاهِ هیاتی ام
مرا که خوار تو ام، زار و شرمسار، نکن
به آبروی خودت! آبرو نَبر از من
برای سنجش من، صحبت از عیار نکن
 
قبول دارم و خود، قائلم که گمراهم
به هیچِ هیچ، به یک کاه، هم نمی ارزم
ولی، میان دلم، سوسوی امیدی هست
دوباره، جمعه رسید و دوباره، می لرزم
بی وفا
یازدهم دی ۱۳۹۹
"من به بند تو اسیرم، تو زمن بی خبری
آفرین! معرفت این است؟ ز من می گذری! "*
شده ای شهره ی یک شهر و شدم شرمنده
غافلی از من و من مانده ام و چشم تری
شده انگشت نما شاعر دیوانه ی تو
نیست در شعر من انگار دگر شور و شری
این چه رسمی ست؟ نگفتی به کسی راز نگو؟
پس چرا قصه عیان گشت؟ چرا پرده دری؟
من که این راز نگفتم به کسی، سهم تو چیست؟
از تو و شهره شدن، از من و این دربه دری؟
مصلحت نیست بگویم که چرا شعر شدی
که چرا شهره شدی بین دو صد حور و پری
من تو را بین غزل شاهِ پری ها کردم
و شدم بنده ات و شاد از آن بند زری....
که مرا بست به زلف تو و دلشاد شدم...
که شده بسته به گیسوی تو این کبکِ دری
حال این قصه شده غصه ی من، می فهمی؟
من به بند تو اسیرم، تو زمن بی خبری
*رضا محمدی(شب افروز)
تنها مانده
دهم دی ۱۳۹۹
"غیر از تو، از تمامی دنیا، فراری ام
بعد از خودت، بگو، به چه کس می سپاری ام؟ "*
بعد از تو؟ من؟ منیّت من را، نگاه کن:
بنگر، به این غزل، به تب بی قراری ام....
بر باد رفته است، غرورم، صلابتم
بر باد رفته است، همه استواری ام
یادش به خیر! اول قصه، چه خوب بود
دیدم، به روی بوم خودت، می نگاری ام
دیدم، که روی بوم، کنار خودت... مرا...
فهمیدم آن زمان، که کمی، دوست داری ام
نقاش و شاعری؟ چه جناسی؟ چه عالمی؟
ترکیب نازهای تو و جان سپاری ام
با نقشهای بوم تو و شعرهای من
دنیا شنید، قصه ی این سر به داری ام
دنیا شنید و تاب نیاورد، قصه را
طاقت نداشت، شهر، چنین کامکاری ام
از چشم شور و کار حسودان و بخت بد
حالا، چنین به ندبه ام و سوگواری ام
لعنت به چشم شور! چرا دور می شوی
بعد از خودت، بگو، به چه کس می سپاری ام؟
*شیرین کرمانشاهی
اعدامی
ششم دی ۱۳۹۹
چه قدر، غافلِ از حال خودید، ای مردم!
‌بزنیدم، که شما، از پس من می آیید
اگر از تیر شما، کشته شوم، خوش بختم
که شما، زشت ترین، مضحکه ی دنیایید
 
کَمَکی، کاش به دور و بر خود، این دنیا
و به احوال رفیقان خود، آگاه شوید
این، فقط قصه ی من نیست، شما هم هستید
مرگ، نزدیک شده، راهی این راه شوید
 
غافلید، از خود و دلخوش، به غرور خویشید
قدرتی نیست، در این هیمنه ی پوشالی
ساکتم، هیچ نگویم، که صدایم گم شد
در خروشی، که به پا کرده، سری توخالی
 
امر اعدام مرا داده؟ که؟ کو قاضی تان؟
غرق شد، قبل همه، قاضی جبار شما
کشته شد، آنکه مرا بست، به چوب اعدام
سرد شد، گرمی بی پایه ی بازار شما
 
زندگی، چرخه ی چرخ و فلک اطفال ست
زندگی، مردن من، مرگ رفیقی از ماست
مرگ، یعنی که نماند، به جهان نام شما
هرکه شد، کشته ی فرمان شما، نا میراست
 
کشتنم، خودکشی تلخ شما دزدان است
که شما، کشته و پامال خودید، ای مردم!
چه قدر زشت، به مرگ دل خود، می خندید
چه قدر، غافلِ از حال خودید، ای مردم!
یلدای گرانی
اول دی ۱۳۹۹
با همت نامردان، شد پسته، چنان گوهر
شد مایه ی رنج ما، یلدا، شده چون محشر
آقای فلان می گفت: ارزان شده کالاها
آقای فلان! لطفاً، دور و بر خود بنگر:
آجیل، گران است و ما حسرت آن، خوردیم
شد، نرخ انار سرخ، اندازه ی جام زر
حالا شده یک حسرت، با قیمت بالایش....
چلغوز، که فحشی بود، یک روز در این کشور
ویروس گرانی با ویروس بد چینی
امسال، به جولانند، شد رنگ وطن: احمر!
دیروز، زنی می گفت: امسال، چه شادانم!
گفتم که: در این غوغا؟ گفتا : چه از این بهتر!
ما شاکر یزدانیم، آمد کرونا، از چین
تا آنکه رها گردیم، از طائفه ی شوهر
یلدا منم و حافظ، با فال، خوشم امسال
ویروس و گرانی زد، صد قفل گران، بر در
امسال، چه سالی بود: بد بود و پر از غصه
جان، گشته چنان خاک و شد پسته، چنان گوهر
بچه بندر
بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹
"هر شب، میان لنج جاشوها
در لابلای موج، می رقصی
مثل پری دریایی قصه
از خواب لنگرگاه، می ترسی"*
 
مثل پری، زیبایی و پر شور
از جنس دریا ، جنس طوفانی
طوفان شود بر پا، زمانی که...
با موج ها، آواز می خوانی
 
دریای موهای تو، وقتی که...
در باد می رقصد، خدای شط...
مانند من، در دفتر شعرش
یک قصه می گوید، برای شط:
 
یک شب، زنی، اینجا، لب بندر
دل برد، از مردی، که شاعر بود
آتش، به جان مرد و بندر زد
با آتش چشمی، که کافر بود
 
آتش، شرر، دیوانگی، شاعر
چشمی سیاه و خلوت ساحل
زلفی، به رنگ شب، لبی قرمز
شد پازل این قصه هم، کامل
 
پشت نقاب بندری، چشمی...
دریای آتش را، نشان می داد
ای کاش، قدر لحظه ای کوتاه
چشمش، به این شاعر، امان می داد
 
صدها غزل جوشید، در قلبش
صدها دوبیتی، از قلم جوشید
زن، شعر مطلق بود و از چشمش
شاعر، تمام شب، غزل نوشید....
 
می خندی و با قل قل قلیان
شعر خدا را، می زنی بر هم
وقتی خدا، اینگونه ماتت شد
ای وای، بر این بچه ی آدم!
 
من، بچه ی شطّم، همین دیشب
یک راز را، گفتم به پاروها:
این زن، مرا، با بوسه خواهد کشت
یک شب، میان لنج جاشوها
*محمدرضا واقف
متهم
بیست و یکم آذر ۱۳۹۹
"در این محاکمه، تفهیم اتهامم کن
سپس، به بوسه ی کارآمدی، تمامم کن"*
فدای آن لب سرخت، تمام هستی من
بریز باده به لب، مستِ مست جامم کن
اگرچه، بوسه حرام ست و من، مسلمانم
ثواب کن، وَ مرا، مملو از حرامم کن
بریز روی سرم، آتش نگاهت را
دوباره عشوه گری کن، دوباره خامم کن
کبوتری، که رها بوده، در همه عمرش....
منم، بگیر مرا، جلد دام و بامم کن
تمام هستی من،  مال تو، بگیر از من
تو شاه و بنده گدا، لقمه ای به کامم کن
به حکم حاکم چشمان کافرت، امشب
به بند زلف ببند، آشنای دامم کن
مرا، به جرم کمی عاشقی، بکِش اما...
در این محاکمه، تفهیم اتهامم کن
*علیرضا بدیع
مشروط
بیستم آذر ۱۳۹۹
"ده بار دیگر، خواندن مکبث
صدبار دیگر، خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری"*
 
از بوف کوری، کنج گور سرد
تا بلبلی که، در قفس مانده
من، حالشان را، خوب می فهمم
این عاشق از دنیا شده رانده
 
من آمدم تهران، برای درس
تا دکتری باشم، در آینده
اما مریض چشم تو گشتم
اما شدم، یک عمر شرمنده
 
درس تو: درس شعر و وزن شعر
من، جزوه هایم: واکسن و ویروس
ویروس عشقت، رخنه کرد آخر...
در قلب من، در دخمه ای منحوس
 
تو، ترم پنجم یا ششم بودی
من ترم اول، خنده دار است این؟
طب را چکار آخر به شعر و نثر؟
شعر است، بر درد دلم تسکین
 
حالا، تو خانم دکتری، رفتی
من، در دفاعت، اشک باریدم
تو رد شدی، از روی اشک من
من رد شدن، از خویش را، دیدم
 
یک گوشه از دانشکده، بوفه
تنهایی من، غیبت دلدار
مشروطی من، در کلاس عشق
انگار، دارد می شود تکرار
 
پایان دَرست، آخر دنیاست
تکرار خواندنهای مجبوری
ده بار دیگر، خواندن مکبث
صدبار دیگر، خواندن کوری
*حامد ابراهیم پور
پریشانی
نوزدهم آذر ۱۳۹۹
اساس دل  پریشانی، از آن گیسو پریشانی است
از آن گیسو، از آن گونه، از آن لبها که می دانی ست
خدا، وقتی که او را می کشید از کرده حیران شد
و دنیا، ابتدا تا انتها، مدیون حیرانی ست
لبانش: سرخ، چون آتش، طلای زلف او: چون رود
چو زلفش، روی صورت ریخت، جهان، گرم غزلخوانی ست
خدایا! این چه خلقی بود؟ انسان یا پری؟ یا نه!
زنی مانند این زیبا، خدایی یا که شیطانی ست؟
نگفتی، آدم از سیب و هزاران خوشه ی گندم
اگر دل برکَنَد، این زن، برایش خط پایانی ست؟
من ویران نشین، دل را، به دام دلبری دادم...
که مانند زلیخا، ساکن دربار سلطانی ست
تو با آن حکمت و دانش، جهان را با چنین نظمی...
نمودی خلق و قلبم، در تنی ویرانه زندانی ست
"در این دنیا، تمام کارها،  بر  نظم وقانون است
اساس دل  پریشانی، از آن گیسو پریشانی است"*
*صادق نیک نفس
جاوید
هجدهم آذر ۱۳۹۹
"کسی که، عشق شد در سینه‌اش پنهان، نمی‌میرد
کسی که، ریشه کرده در دل و در جان، نمی‌میرد"*
به جان سیب سرخِ حضرت حوا قسم! آدم...
اگر شد، آدم حوای چون شیطان، نمی میرد
خدا، خود خوب می دانست، راز عشق آدم را
میان خاک هم، عاشق شود انسان، نمی میرد
برای سیب و گندم؟ نه! برای عشق، خاکی شد
که آدم، قیمتش عشق ست، پس ارزان نمی میرد
طفیل هستی عشقند، انسان و پری، آری!
کسی که ره رو عشق است، سرگردان نمی میرد
گواهم، شعرهای حضرت حافظ، که یک عاشق...
چرا اشعار حافظ را، بخوان قرآن: نمی میرد
ته این قصه، مثل اولش عشق است، ای انسان!
و هر کس، اولش عشق است، در پایان نمی میرد
شهیدان، در تبار آدم و حوا، خود عشقند
کسی که، عشق شد در سینه‌اش پنهان، نمی‌میرد
*مهدی خداپرست
چشمان تو
هفدهم آذر ۱۳۹۹
چشمان تو، اندیشه ی پیغمبری داشت
یا نه! گمانم، قصد و رسم دلبری داشت
سوسوی چشمان تو، هر شب، آتشی را...
در سینه می افروخت، شوریّ و شری داشت
من مانده ام، در وقت خلق چشمهایت...
ایزد تعالی، قصد شیطان پروری داشت؟
یا اینکه چشمان تو، با آن سیب معروف...
که دل از آدم برد، سِریّ و سری داشت؟
جز این اگر بوده، چرا هرکس تو را دید..
شد مومن چشمی، که رسم کافری داشت؟
بانو! دو چشمت، شهر را بیچاره کرده
این شهر، کِی ویرانگرِ افسونگری داشت؟
"گمراه، بسیار است اینجا، کاش الله
در بین موهای تو هم، پیغمبری داشت"*
*سجاد شهیدی
شاعر غیرتی
شانزدهم آذر ۱۳۹۹
"آسمان، عطر گیسوانت را ، به افق های بیکرانه سپرد
در کجا، چارقد تو وا کردی؟ که دل عاشقان، ز حسرت مُرد؟"*
گیسوانت، به رقص خود کرده، دلبری، آنچنان که می دزدند...
قلب عشاق خویش را ،گاهی، دختران رشید گیلک و کُرد
تو، چه داری میان چشمانت؟ که زمین خورده ی نگاهت شد
از من لاغری که بی جانم، تا تهمتن، همان دلاور گُرد
از لبانت، چگونه بنویسم؟ لب نگو! جام سرخ مستی بخش
هرکه نوشیده از لبت، داند، آنچه لبهات، بر سرم آوُرد
(قافیه، گرچه عامیانه شده، یا شدآوُرد، فعل آوَردن
مست را، سرزنش نباید کرد، آبرو، از چو من، نباید بُرد)
چاله ای، روی صورتت داری، که دلم، مثل یوسف مصری
به هیاهوی وصل تو مانده، در ته چاه و مثل گل، پژمُرد
دست های مرا بگیر امشب، از ته چاه غم، بکش بالا
رحم کن، بر دلی که می دانی، در غم عشق پاک تو، افسُرد
رحم کن، دلبری نکن، بانو! غیرتی می شود غزلهایم
آخر قصه، می شوی آگاه، شاعری، جام شوکران را خورد
تا خودم را نکشته ام، لطفاً ! شال را، روی زلف خویش، بکش
آسمان، عطر گیسوانت را، به افق های بیکرانه سپرد
*سیما اسعدی
ترور
چهاردهم آذر ۱۳۹۹
ما، تاکهای سرکشیم و ترسمان نیست
از تیغ های تیزِ دشمن های خونخوار
ما، گَر به خاک افتیم، صدها تاک روید
از جسم ما و نیست مردن، آخر کار
 
هر شاخه ای، بر خاک افتد، سبز گردد
ما، در تمام سال، در فصل بهاریم
ما، از تبار لاله های سرخ عشقیم
از ما بترس، این را بدان: ما بی شماریم
 
از این هرس، هرگز هراسی، در دلم نیست
من، از تبار تاکهای سر به دارم
بگذار، تا دشمن بداند، قصه ام را
تا دشمنم باقی ست، من هم پای کارم
 
در راه حفظ دین و کشور، من، همیشه...
نه! ما، همیشه، پای کار انقلابیم
فخری، سلیمانی و تهرانی ندارد
سرباز رهبر، لشکری پا در رکابیم
 
از انتقام سخت ما، باید بترسی
عین الاسد، باید که در یادت بماند
دیگر بزن-در رو، نخواهد بود ممکن
بنویس، بر صد لوح زر.... یادت بماند
 
در هسته ای و موشک، اکنون سربلندیم
اما بدان، نیروی ما: نسلی جوان است
دانش پژوهانی، پر از ایمان و دانش....
این قدرت ما، عزت ایرانمان است
 
با کشتن ما، قبر خود را، حفر کردی
تیر تو، تیغ مرگتان را تیز کرده
صدها ترور، صدها جنایت، صبر ما را
ای دشمن پست و لعین! لبریز کرده
 
ساعت شمار عمرتان، نزدیک صفر است
جای وجود نحستان، در این جهان نیست
این را بدانید، ای تبرهای یهودی!
ما، تاکهای سرکشیم و ترسمان نیست
تا سحر
دوازدهم آذر ۱۳۹۹
 
"می رود، شام فراقت، رو به پایان، تا سحر
می شوم، بر جام شعرت، باز مهمان، تا سحر"*
می کشی، چادر به سر، می آیی، با ناز و ادا
می شوم ،مانند زلف تو، پریشان، تا سحر
باز هم، از شرع و دین می گویی و من، باز هم...
می نویسم: ول کن اینها را به قرآن! تا سحر
مثل آن ایام شیرین، با غزل، چرخی بزن
مثل گیسویت، مرا، لطفاً برقصان، تا سحر
دست، در دستان من، بگذار  و بردار از خدا....
دست و از احکام شرع و دین و ایمان، تا سحر
می رود در هم دوباره اخمهایت، می زنی...
روی من، برچسب یک انسانِ شیطان، تا سحر
می کنم اصرار و تو انکار؟ شاید ناز .... و من
باز، می بندم دل خود را، به پایان.... تا سحر
می زنم، دل را به دریا، می روم، بر روی کوه
می کشم، آه از غمت، چون مرغ طوفان، تا سحر
مطمئن هستم ، که آهم، می کند روزی اثر
می رود، شام فراقت، رو به پایان، تا سحر
*سید عزیزصفوی
خراب
نهم آذر ۱۳۹۹
"اگرکوهم ،خراب از قصه فرهاد، خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم، یاد خواهم شد"*
کجا، داد از دو چشم مست خونریز تو، بستانم؟
چو می بندی، دو چشمت را، سراسر داد خواهم شد
مرا، بین غزل باید ببینی، نازنین من!
که بیرون از غزل، بی تو، چنان شداد، خواهم شد
بدون تو؟ بدون تو؟ بدون تو، نمی مانم
میان باد غم، بی بودنت، فریاد خواهم شد
چنان کوهم، ستبر و سر بلند و اندکی مغرور
ولی بی تو، چنان گیسوی دست باد، خواهم شد
چرا بی تو؟ چرا بی من؟ مرا، درگیر زلفت کن
که من، در بند تو، از غصه ها آزاد، خواهم شد
در این شهر خراب آباد، مشهورم، به غم خواری
تو، مشهوری به دلداری، کنارت، شاد خواهم شد
مفاعیلن مفاعیلن، لبان سرخ و مستت را...
اگر نوشم، چنان چشمت، غزل آباد خواهم شد
تو شیرین لب، فقط نام مرا بر لب ببر، بعدش...
ببین من را، چگونه برتر از فرهاد، خواهم شد
*فاضل نظری
نه نه نود و نه
هشتم آذر ۱۳۹۹
خوشبو و منور است دنیا، به جواد
نازد، دل شیعه های مولا، به جواد
انگار، که حق، هر آنچه جود ست و سخا
داده است ز ذات خویش، یکجا، به جواد
سال نود و نه و نُهِ نه، زیباست
زیبا شود، این نماد زیبا، به جواد
ایران، به امام هشتم و شمس شموس....
نازد، به گلِ ولای والا: به جواد
هشتم، گروی نه است و باید بروم...
امشب به حرم، بگویم آقا! به جواد!
هرگز نشود، کسی از این در، نومید
وقتی که دهد، قسم رضا را، به جواد
یا رب! ببر این بلا و بیماری را
درمانده شدیم ما، خدایا! به جواد!
طوفانی
اول آذر ۱۳۹۹
"تن من، قایق لنگر زده، در طوفان است
خودم اینجا ، دل من، پیش تو، سرگردان است"*
آدمم، حضرت حوای منی، سیب اینجاست
قطعه گمشده ی پازل ما: شیطان است
شاعرم، شاعر دیوانه ی شهری ویران
شعر من، مثل خودم، غمزده و ویران است
من دیوانه، پر از دغدغه ی عشاقم
قصه ام، قصه ی پر غصه ی یک انسان است
فعلاتن فعلاتن، چقدر بالایی
غزلم، منتظر مرحمت سلطان است
تو، فقط چشم بچرخان، به سوی چشمانم
نظرت، بر غم و بر درد دلم، درمان است
ماه من! شب شده، یک بار دگر، بیرون آی
غم، به جای تو، چرا در دل من مهمان است؟
زلفت انگار شده، برکه ی مواج امشب
دل من، قایق لنگر زده، در طوفان است
*فاضل نظری
تغییر
سی ام آبان ۱۳۹۹
"شعر گفتن، شروع تغییر است
می نویسم، عجیب تر شده ام
تویِ شهرم،  میان طایفه ام
از همیشه،  غریب تر شده ام"*
 
می نویسم، مفاعلن فع لن
فاعلاتن... چقدر، غم دارم
شاعرم، شاعری که در شعرم
سوژه هایی جدید، کم دارم
 
سوژه هایی، شبیه آمدنت
مثل خندیدنت به اشعارم
ضربه های ظریف دستانت
روی میزم، به روی افکارم
 
خسته ام، خسته از نبودن تو
خسته از ماندنم، در این غربت
شهر: صحرای غصه هایم شد
وای! از شهر پر غم و محنت
 
می شود، شادی دلم بشوی؟
می شود، قصه را عوض بکنم؟
یا بیا، یا بگو که راهش چیست؟
تا مداوای این مرض، بکنم
 
باید از نو، جهان من بشوی
وقت تغییر مشق تقدیر است
شاعرم، در غزل، خدا شده ام
شعر گفتن، شروع تغییر است
*امیر اخوان
مجرم
بیست و سوم آبان ۱۳۹۹
"به خودم حبس داده ام، چندی ست
بی گناهی، گناه من بوده ست
دستِ ردّم، چه سینه ها که نزد
چشم شیطان، گواه من بوده ست"*
 
گندم از شاخه اش، جدا نشده
سیب، روی درخت جنت ماند
سوختم، در بهشت حق عمری
ترس از دوزخ، از بهشتم راند
 
زیر و رو کرده ام، جهانم را
خنده ممنوع! گریه ها کردم
آتشی، در دلم نهان شده و...
من، چنان برف بهمنم، سردم
 
سرد، چون برف و داغم از دوری
من، خودم، درد خویشم و درمان
می زنم، دست روی سر، عمری
که رها شد، چرا از آن دامان؟
 
شده شهره، میان شهر شما
شعرهایم، که شرح غم شده است
هیچ کس، از دلم خبر دارد؟
بی گناهی، که متهم شده است؟
 
متهم : من! جناب قاضی: من!
شعر هم، دادگاه من بوده ست
به خودم، حبس داده ام، چندی ست
بی گناهی، گناه من بوده ست
نگاه
بیست و یکم آبان ۱۳۹۹
"مست چشمت می شوم، وقتی نگاهم می کنی
کوه باشم، با نگاهی، مثل کاهم می کنی"*
چشمهایت، مثل خورشید است، وقتی صبحدم....
می گشایی چشمها را، رو به راهم می کنی
روز، بی چشمان تو، یعنی: شبی بی انتها
ماه من! بی نور چشمانت، تباهم می کنی
ظاهراً، من شاه اشعارم، تو یک زن.... در عمل...
با نگاهی سرد، من را، بی سپاهم می کنی
می زنی من را زمین، با اخم هایت، بعد از آن....
با کمی لبخند، در اشعار، شاهم می کنی
قصه می گویی برایم، از زلیخا بودنت
با همین ها، عاشق زندان و چاهم می کنی
دیدنت: ممنوع! دزدی: جرم! وقتی می رسی....
در میان کوچه، لبریز از گناهم می کنی
وای بر من! عاشقت؟ نه! بنده ات گردیده ام
من که گفتم: پیش حق هم، رو سیاهم می کنی
من، به سیبی؟ نه! به بادامی، گذشتم از بهشت
مست، از دیدارهای گاه گاهم می کنی
دورم از آغوشت و دلخوش، به چشم مست تو
مست چشمت می شوم، وقتی نگاهم می کنی
*مسیح اسدی پویا(مسیحا)
بایدن/ترامپ
هفدهم آبان ۱۳۹۹
"کارزار ماست: جو بایدن/ترامپ
باز هم دعواست: جو بایدن/ترامپ"*
آخر کار جماعت را ببین:
واقعاً زیباست: جو بایدن/ترامپ!
نه تجمع کرده ایم و نه شعار...
می دهیم، غوغاست: جو بایدن/ترامپ
آریزونا و نیویرک و فلان...
جا که ناپیداست: جو بایدن/ترامپ
رای ما، که شد خس و خاشاک و شد...
از چپ و از راست: جو بایدن/ترامپ
شد حسابی، قاطی در افکار ما
مثل نان با ماست: جو بایدن/ترامپ
یک نفر، از این دو تا نامردِ پست
بعد از این آقاست: جو بایدن/ترامپ
ول کنیم، این حرفها را، نان چه شد؟
تا کجا با ماست: جو بایدن/ترامپ
*سعید مسگرپور
شب های تنهایی
شانزدهم آبان ۱۳۹۹
"بی خیال و بی هوا، هرشب، خیال
می رسد از راه و غوغا می کند
دختر اوهام مَردی مرده را
با دوباره کشتن، احیا می کند"*
 
می رسد، با یک غزل - چشم سیاه
عشوه می ریزد، میان جان مرد
می زند آتش، دوباره چشم او
بر دل مرد و به جانِ هرچه درد
 
می شود دیوانه، عاشق می شود
می نویسد، شاعر از نو، درد را
می نویسد، نامه ای در شعر خود:
یا بیا جای خیال خویش، یا....
 
یک خیال ساده، نه! این ساده نیست
این، تمام هستی یک شاعر است
این، فقط تصویری از یک صحنه نیست
اوج عشق و مستی یک شاعر است
 
در سکوت مبهم اشعار درد
شهر، در آشوب شاعر، خفته است
هیچ کس، یادش نمی آید، که او....
کِی؟ چرا؟ این شعرها را گفته است
 
گم شده شاعر، میان بی کسی
گم شده، در شعرهای تازه اش
نیست، حتی این سکوت پر سخن...
این قبای بی کسی، اندازه اش
 
کاش می شد، با خیالی مثل این
در تمام لحظه ها، درگیر بود
یا که می شد، جَست بیرون از خیال
در پی آهوی خود، چون شیر بود
 
حیف که، او، جز خیالی تلخ نیست
حیف که، شبهای شاعر، تیره است
حیف که، تنهای تنها مانده و....
خستگی، بر جان شعرش، چیره است
 
کاش و کاش و حیف و حیف و کاش و حیف
شعرهایی که، تمامش حسرت است
شاعری که، در خیالش، غرق شد
شاعری که، یک شهید غیرت است
 
در میان این همه، ای کاش و حیف
شاعر تنها، دهن وا می کند
در سکوت تلخ او، دیوانه ای...
می رسد از راه و غوغا می کند
*مهدی رجایی فرد
سرکیسه
هشتم آبان ۱۳۹۹
"هر کَس، به هر نحوی، مرا سرکیسه کرده
روی زمین، روی هوا، سرکیسه کرده"*
یک سیب، نرخش، قیمت کل بهشت است؟
این بنده را، حتی خدا، سرکیسه کرده
همسایه مان، یک کاسه آش آورد و دل برد
حتی دلم را، این بلا، سرکیسه کرده
یارانه را، دولت به من داد و جهان دید...
دولت، مرا، با این بها، سرکیسه کرده
بیچاره من! بیچاره تو! بیچاره مردم!
جمهور را، هر یک جدا، سرکیسه کرده
حتی زنم، با ناز و اطوار زنانه
قدر... ولش کن! این هوا، سرکیسه کرده
لطفاً، به من، اینقدر با طعنه، نخندید
من را، یکی مثل شما، سرکیسه کرده
با خنده، با اطوار، با یک سیب، با پول...
هر کَس، به هر نحوی، مرا سرکیسه کرده
*علیرضا احمدی
نگاه
بیست و پنجم مهر ۱۳۹۹
"باید، تو را، همیشه به دقت، نگاه کرد
یعنی: نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد"*
هر لحظه، از عبور تو را، خوبِ خوبِ خوب
بی اضطراب و ترس، به حیرت نگاه کرد
وقتی میان خواب، تو از در، درآمدی
باید به نازِ ناز خیالت، نگاه کرد
باید، میان گریه، تو را مستِ مستِ مست
در اوج خنده، اوج ملاحت، نگاه کرد
چشمم، به صبح روشن چشمت که باز شد
شب را، شبیه زلف سیاهت، نگاه کرد
من، تا همیشه، عاشق بی شیله پیله ام
باید مرا، به چشم صداقت، نگاه کرد
در جمع عاشقان تو، می میرم عاقبت
باید، به مرگ اسوه ی غیرت، نگاه کرد
من را ببین و حُسن خودت را، مرور کن
باید مرا، همیشه، به دقت، نگاه کرد
*مسلم محبی
شهر خالی
بیستم مهر ۱۳۹۹
"ﺭﻭﺯﮔﺎﺭی  ست، ﺯﻟﯿﺨﺎ ، چه ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ، ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ"*
هرچه ،در زیر گذر بود، گران گشت و گذشت
قیمت خون من و ماست، که ارزان شده است
روزگار بدی، از راه رسیده ست : ببین...
این خدا نیست، که هم کاسه ی شیطان شده است؟
از چه دارد، سبد سیب، خدا در دستش؟
یا که ابلیس، چرا خوب و مسلمان شده است؟
شیخ، با اهل ریا، گوشه نشین گشته، به جاش...
کافر مست، کنون، قاری قرآن شده است
جغد، با داس، شده صاحب باغ و بستان
بلبل از باغ، روان، سوی بیابان شده است
شهر، از خنده تهی گشته، کسی، عاشق نیست
و هوا، تک نفره، موسم باران شده است
تف به این شهر! که یعقوب، در آن می رقصد
پیرِزن، بر سر بازار، غزلخوان شده است
شهر، از شهر، فقط نامی و رنگی دارد
یوسفی نیست، زلیخا چه فراوان شده است
*ساحل مولوی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۹ساعت 13:0  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


دره
بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹
افسوس! نزدیکی، ولی من، از تو دورم
چشمم نمی بیند تو را، انگار کورم
تو، در کنار من، نمی بینی مرا، هیچ
هرچند دورم از دلت، اما صبورم
افتاده ام آن سو، وَ تو، این سوی دشتی
صد دره و کوه است، در راه عبورم
گفتم هزاران بار "الو" ... چیزی نگفتی
افتاده زیر پای تو، کوه غرورم
هرچند با خشم است، سوی من نگاهت
نور است، در چشمانت و من، غرق نورم
ای آهوی من! می رمی، اما یقیناً
می افتی، در پایان شعر من، به تورم
از عمق این هجران، نترسانم عزیزم!
من، بندباز ارتباط از راه دورم
عاقبت به خیر
بیستم شهریور ۱۳۹۹
 
ماه محرم شد برایش خط پایانآسوده شد از درد و شد مرحوم، "احسان"مردی که عمری نوحه خواند و نوکری کردبر خوان احسان حسینی گشته مهمان
خاطرات یک چتر
بیستم شهریور ۱۳۹۹
من گریه می کردم، وَ تو، می گفتی از باران
تنهایی ات، دیوانه ام می کرد، شاعر جان!
من، دست در دست تو و نزدیک تو بودم
پیش تو، بالای سر یک مرد سرگردان
تو، شاعر آواره ی این شهر پر دردی
از قصه های غصه هایت، پر شده دیوان
فصل بهار و رفتن دلبر.... غم ماندن...
یخ کردن دست قلم، در اوج تابستان....
برداشتی من را، زدی بیرون، پر از غصه
هی رفتی و برگشتی و رفتی سر میدان
بستی مرا، مثل عصا، در دست تو بودم
کوبیدی ام، با درد، بر فرق غم دوران
در زیر باران، من، عصای درد تو بودم
بارید ابر تیره و دیدم شدی گریان
من را، دوباره روی سر، بردی و باریدی
باغصه هایت گریه کردم،آی! ای انسان! ....
تو، در میان دردهایت، گم شدی و من...
گم شد، دوباره اشکهایم، زیر این باران
آزادی نفرین شده
پانزدهم شهریور ۱۳۹۹
در شهر تیره
شهر خاکستر نشسته، بر در و دیوار
شهر پر از دارِ بدون مردم دارا
ویرانه ی آباد در ظاهر
شک کن، به رنگ سرخ گل
شک کن، به آزادی
این غنچه های سرخ
از رنگ خون ما، شده رنگین
نفرین به آزادی، میان شهر بی بنیاد
عباس
نهم شهریور ۱۳۹۹
"تا روز محشر، پر چمت بالاست عباس !
مدیون کام خشک تو دریاست، عباس!"*
از روز زیبای ولادت، تا شهادت
هر لحظه، از تاریخ تو زیباست، عباس!
جانم فدایت باد! رمز بودنت چیست؟
که دشمنت هم گفته است: آقاست عباس
تو، بچه شیر مرتضایی، مرد جنگی
مردانگی، در چهره ات پیداست، عباس!
صفّین، تنها گوشه ای، از قدرت توست
رزمت، میان دشمنان، غوغاست عباس!
داری، به روی سینه خونین، مدالی
گفته پدر که: مرد عاشوراست عباس!
درکربلا، رسم وفا را زنده کردی
تا روز محشر، عشق را معناست: عباس
در روز عاشورا، شنیدم کودکی گفت:
من که نمی ترسم، ببین! اینجاست عباس
رفتی به سوی شطّ و دشمن را شکستی
پشت سرت، پر کشته این صحراست، عباس!
از پشت سر، آمد عمود و تیر خوردی
افتادی و یک دشت واویلاست، عباس!
بی دست، در میدان خون، این غصه ات بود:...
گفته رقیه: بچه ها ! سقاست عباس
آمد حسین از خیمه، دشمن را چنین دید:
بر روی نعشت، بینشان دعواست، عباس!
نام تو شد، معنای عشق و پایمردی
بالاتر از این، جان خوبی هاست: عباس
مرد دعا، مرد سخاوت، مرد رزمی
 تا روز محشر پر چمت بالاست عباس!
*رضا رسول زاده
تغییر
هشتم شهریور ۱۳۹۹
"اول، هوس و شیطنتی، پر هیجان بود
نوعی تپش قلب، شبیه ضربان بود"*
رفتم، به سوی مسجد و یک گوشه، نشستم
یک حادثه، در سینه ی من، در جرَیان بود:
در آن طرف حوض، نشسته ست، نگاری
در چادر مشکی، رخ یک ماه، نهان بود
می خواند، یکی از عطش و این طرف حوض
لب تشنگی، در صورت این بنده، عیان بود
ناگاه، سخن، از لب خشک پسری شد
ششماهه ی لب تشنه.... گلویی که، نشان بود
آتش به دلم زد، سخن از تیر سه شعبه
انگار دلم، ملتهب از تیرِ کمان بود
گم شد دل من، در وسط روضه ی هیات
وقتی، سخن از حرمله و شمر و سنان بود
فریاد زدم، داد زدم، وای علی جان!
بر سینه زدم، از غم مردی که جوان بود
با روضه ی آب، اشک چکید، از دل و چشمم
در من، یکی از جنس همه، مرثیه خوان بود
دیگر، نه مهی در نظرم بود و نه عشقی
آن چشم چران هم، یکی از سینه زنان بود
در آخر این قصه، شده ساقی هیات
مردی، که پی شیطنتی، پر هیجان بود
*محمدرضا نظری
سلام سقا
هفتم شهریور ۱۳۹۹
آبی‌ترین بهانه‌ ی دنیای من! سـلام
ماه عشیره! حضرت سقای من! سلام
افتاده ای به خاک و سرم تیر می کشد
برخیز، ای برادر زیبای من! سلام
پیچیده بوی یاس، در این دشت پر بلا
مادر! سلام، ماه دلارای من! سلام
از مشک پاره، آب؟ نه! خون می چکد به دشت
ای تک سوار مانده به صحرای من! سلام
من را ببین، برادر من! این حسین توست
تنها امید کودک تنهای من! سلام
آورده ام پیام رقیه، برای تو
برگرد و باش، یاور بابای من، سلام
برخیز و باز، پرچم خود را، بلند کن
عباس! ای دلاور رعنای من! سلام
در چشم ماه، تیر نشسته ست و می چکد....
خون، از دو چشمِ خانه ی غهای من، سلام
شق القمر نموده، عمود عدوی تو
ای بسته چشم! دیده ی بینای من! سلام
کار حسین، بعد تو، دیگر تمام شد
پشتم شکست، یاور و همپای من! سلام
"نامت، بلند و اوج نگاهت، همیشه سبز
آبی‌ترین بهانه‌ ی دنیای من! سـلام"*
*حسین منزوی
داغ ابدی
سی و یکم مرداد ۱۳۹۹
لبهای خشک غرق خون تشنه ی تو
هرگز، نخواهد شد فراموشم، علی جان!
بی تیر هم، بی شیر، می مردی عزیزم!
ای کاش، می مردی در آغوشم، علی جان!
 
شش ماه، در آغوش من بودی و یک بار....
من، بی وضو، شیرت ندادم کودک من
امروز، با تیری که کافر زد، شدی سیر
لعنت به تیر حرمله! لعنت به دشمن!
 
تیر سه شعبه؟ حنجر خشک تو؟ تکبیر؟
دشمن، چه می داند، چه کرده با دل من
برگشت، بابای تو، با خجلت به خیمه
شرم حسین بن علی (ع)، شد قاتل من
 
گهواره ات را، دشمنت دزدید و دیگر....
دستان من، گهواره ی طفلی خیالی ست
هرکس رسیده، گفته: ساکت باش مادر!
شمر لعین و حرمله، در این حوالی ست
 
بوی تو ،پیچیده در این دشت پر از غم
شد رنگ خون، شد سرخ ،سر تا پای دنیا
پاشید، خاک غم به سر، روح الامین هم
پاشیده شد، تا خون تو، بر آسمانها
 
مانند شش ماه گذشته، کنج خیمه
من، لای لایی اصغرم، می خوانم امشب
آتش گرفته خیمه، مثل قلب مادر
من، بی تو، در آغاز یک پایانم امشب
 
بر روی نیزه، مثل سیبی سرخ هستی
خالی ست جای تو، در آغوشم علی جان!
لبهای خشک غرق خون تشنه ی تو
هرگز، نخواهد شد فراموشم، علی جان!
دزد آشنا
بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹
"می خزد، مانندِ خیل مارها
مثلِ سایه، در پسِ دیوارها"*
یک نفر، مانند من، مانند تو
یک نفر، از بین ما بیکارها
مثل ما؟ نه! اهل تزویر و ریا
صاحب صد خانه و انبارها
میم الف نون، کاف گاف و مثل آن
نام او، در صفحه ی آمارها
شد کرونا، مایه ی سرمایه اش
می خورد، نان از غم تبدارها
ماسک دارد، یا ندارد صورتش؟
گشته مخفی، در پس انکارها
صبح، نان از ماسک، در می آورد
عصر، از الکل، شب از بیمارها
من گرفتم، رد پایش را شبی
می رسد، تا پستوی بازارها
گاه گاهی، با دلار و با طلا
می در،د ما را چنان کفتارها
پشت او، گرم است و مخفی گشته است
پشت کوه وعده و گفتارها
با فلانی می پرد، ما دیده ایم
حضرتش را، در همه اخبارها
بلبلش کردند و چهچه می زند
این کلاغ زشت، با این قارها
او، یکی از ماست؟ نه! در بین ماست
دشمن گل ها، شده این خارها
شد بلای جان ما، آقای دزد
مثل خفاشان چین، در غارها
طنز بود و تلخ گشت و پاره کرد
اسب رام طبع من، افسارها
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
وزن رقص امشب خودکارها
می نویسم، طنز تلخ زندگی
مرگ بر دزدی، که دارد یارها
قصه ی غم، روی برگ کاغذم
می خزد، مانندِ خیل مارها
*عین.احمدی
شاکر
بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹
"شکر حق! چونکه نظر، بر این حقیر انداخته
عشق، حلقوم مرا، در چنگ شیر انداخته"*
حق، مرا کرده اسیر قلب سرد و سنگ او
مجرمم دید و مرا، در زمهریر انداخته
روزگاری، جای من، در چشمهایش بود و حال
همچو اشک از عرش چشمانش، به زیر انداخته
وای بر من! وای بر او! گر کند حاشا مرا
نان عشقش را، به دامان فقیر انداخته
زلف هایش دستهایم را، به پایش بسته است
او، خودش بندی، به دستان اسیر انداخته
آی! ای مردم! ببینید و به خاطر بسپرید
او، به مژگان، سوی قلبم، چند تیر انداخته
من، گدای بی سروپای حریم عشقم و ...
شاکرم، که سوی من، چشمی، امیر انداخته
گرچه، با تحقیر، چشمش را به سویم دوخته
شکر حق، چونکه نظر، بر این حقیر انداخته
*احمدجم
سیب بهشتی
یازدهم مرداد ۱۳۹۹
"سیب سرخی بودم از، دست خدا، افتاده ام
هیچ کس، حتی نفهمید، از کجا افتاده ام"*
ریشه ی من: شاخه ی طوبی ست، خاک من: بهشت
قسمت آدم شدم، از خود، جدا افتاده ام
آدم بی معرفت، گازم زد و خاکی شدم
وای بر آدم! نمی فهمد، چرا افتاده ام
من بهشتی ، نه! بهشت آدم عصیانگرم
دخت حوایم، که در دام هوا افتاده ام
زلف های من، شبیه خوشه های گندم ست
آتشم! در زیر کوهی از طلا، افتاده ام
تاج فرق حوری جنت، منم! اما ببین:
حال، تنها، روی خاک و زیر پا افتاده ام
کاش، روزی با خدا، تنها شوم، هرجا که شد
تا بپرسم، من چرا، در این بلا افتاده ام
تا بپرسم ،کار شیطان بود، یا کار خدا
اینکه، در یک لحظه، از دست خدا افتاده ام
*زهره نوری
فروشنده
نهم مرداد ۱۳۹۹
"نرگس ِ آتش پرستی، داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی، که می زد زخم ، مرهم می فروخت"*
خنده اش، دیوانه ام می کرد و در دیوانگی
چشم من می دید، با لبخند خود، غم می فروخت
گرچه در ظاهر، سراسر خنده بود و مست بود
در میان رقص مست خویش، ماتم می فروخت
دختر رقاص قرمز پوش، عمری غصه را
با تکانهای بدن، با عشوه، کم کم می فروخت
او نمی دانم چگونه، این چنین شیدا و مست
غصه و شادی، به این دیوانه، با هم می فروخت
عاشقم می کرد و می راند و به من، با چشم خود
در ازای یک جهان غم، شور عالم می فروخت
شاعرش بودم، ولی او بود که، با خنده اش
صد غزل ، صد مثنوی را ، گنگ و مبهم می فروخت
او، مرا، همچون کبوتر، جلد بامش کرده بود
گندمم می داد، اما داشت، جانم می فروخت
دختر حوا، به من، یک سیب سرخ خنده داد
بعدها دیدم، به شیطان، روح آدم می فروخت
من مسلمان بودم و دیدم، که در چشمان او
نرگس آتش پرستی، داشت شبنم می فروخت
*فاضل نظری
خدا را شکر
پنجم مرداد ۱۳۹۹
شبیه سی و شش سالی، که او را دیده ام، افتاده روی تخت
بدون دست و پا
با سیمها و لوله های بیشمارش
با همان ماسک هوا ، کپسول اکسیژن
و لبهای کبودی که
دوباره، شکر می گوید
و من، اندازه ی سی سال، می فهمم
که حالا، در سرش، خمپاره ها، بی وقفه می کوبند
عادت کرده ام
او... جای آخ و آه
می گوید: خدا را شکر
و من، اینبار می پرسم
سوالی را، که سی سال است
با خود، می کشم هرجا:
چرا الحمد لله؟
این مقام صبر و تسلیم و رضا، تا کی؟
اشاره می کند
یعنی: بیا نزدیک تر
پچ پچ کنان
در بین خس خس های سینه
بین شکرش
زیر گوشم، می کند آغاز:
مقام صبر و تسلیم و رضا؟
من، ابتدای جاده ی شکرم
پسر!
یک درد، یعنی که:
سه نعمت دارم و باید بگویم، شکر نعمت را
سری دارم، که دردش، می کشد من را
عصب هایی، که من را می کند آگاه، از این درد
و در آخر، زبانی که تکلم می کند، با لکنت بسیار
.....
نگاهم، سوی قاب عکس بالای سر بابا
که در آن، مرد ریشوی جوانی، در کنار همقطارانش
میان جبهه
زیر بارش بمب و گلوله
شاد، می خندید
بدون اختیارم، می خورد سُر
اشک، در چشمم تلاطم می کند
آهسته می خندد
و می گوید: خدا را شکر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۹ساعت 11:55  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


بوسه گاه
بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹
 
عشقم کشیده، چشمهایت را ببوسم
دستت، لبت، سر تا به پایت را ببوسم
بردارم از سر روسریت را و آنگاه
زلف سراسر انحنایت را ببوسم
پیشانی ات چون تخت جمشید است و باید
این تخت، این بالا بلایت را ببوسم
اخمم کنی و من ببوسم ابرویت را
چشم پر از جور و جفایت را ببوسم
بر گونه ات لب را بچسبانم به گرمی
لب: جام مملو از صفایت را ببوسم
از چال گونه تا به چاه چانه ات... نه
صد بار قلب با وفایت را ببوسم
بعدش ببوسم دستهایت را بپرسم:
بانو بگو دیگر کجایت را ببوسم
شاید بگویی هر کجا را، من بگویم:
عشقم کشیده، چشمهایت را ببوسم
 
 
 
با هم
بیست و ششم تیر ۱۳۹۹
 
غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم
حمله کردند به این یکه و تنها، باهم
با کسی دیده ام از دور تو را غیر خودم
تو و او؟ خلوت دلداده و شیدا باهم؟
حسرت دیدن تو پیش رقیبم کم نیست
تو و او هردو پلیدید، به مولا باهم
من مگر غیر دلی ساده چه دارم؟ کم نیست
تو ولی خواستی از من همه دنیا با هم
خنده ات سهم رقیبم شد و من می گریم
زدی آتش به خدا جان و دلم را باهم
به خداوند قسم عاشق بی پروایم
می کنم با غزلی او وَ تو، رسوا امشب
بگذر از من، برو و پیش رقیبم خوش باش
می شود مشت تو پیش همگان وا با هم
"سهم ما در وسط معرکه ی عشق چه بود؟!
غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم"*
*ارسلان ملکوتیان
 
 
 
اعدامی
بیست و ششم تیر ۱۳۹۹
 
جرمش چه بود؟ آمد جبینت را ببوسد
می خواست دست نازنینت را ببوسد
هی دست و پا زد دست و پا زد مرد عاشق....
بر دار، تا پایش زمینت را ببوسد
***
ساکت نمی شد، جرم سنگینش همین بود
فریاد می زد، حرفهایش ضد دین بود
بردند بر بالای داری تا برقصد
مردی که جرمش رقص بر روی زمین بود
***
فریاد می زد: عاشقی مثل جذام است
اینجا که هرکس فکر نان و فکر نام است
بر دار می رقصید تا دنیا ببیند
اینجا فقط روی زمین رقصت حرام است
 
 
بارانم باش
بیست و پنجم تیر ۱۳۹۹
 
"مثل کویری تشنه ام باران من باش
درغربتی  دیرینه ام از آن من باش"*
ای صاحب ویرانه ی قلبم، عزیزم
اندازه ی آهی بیا مهمان من باش
مهمان من در خانه ای از شعر و لبخند
مهمان من در خانه ی ویران من باش
بر سفره ی احسای من قدری غزل هست
مضمون من در هر غزل! بر خوان من باش
جان منی، باور نداری این سخن را
باور کن احساس مرا، جانان من باش
چشمک بزن، سیبی بده، زلفی رها کن
من آدم عشق تو ام، شیطان من باش
ای مستبدتر از همه شاهان عالم
در کشور جان، شاه من سلطان من باش
دین من و دنیای من را داده بر باد
زلف تو فکر توبه و جبران من باش
فرمان بده تا شهر را آذین ببندم
رنگین کمانم باش یا باران من باش
*صفوی
 
 
غزل نا تمام
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"چشمت اگر میان غزل جا نمی گرفت
 هرگـز درونِ من غزلی پا نمی گرفت"*
گفتم شبیه حافظ شیراز صد غزل
چشمت ولی سراغ غزل را نمی گرفت
مشقی نوشت قلب من از روی چشم تو
مشقی سیاه: حضرت لیلا نمی گرفت...
دیگر سراغ عاشق دیوانه را ولی
مجنون سراغ هیچ کسی را نمی گرفت
دیوانه ام که هیچ ندارم به غیر عشق
لیلا  تویی که یک خبر از ما نمی گرفت
افتاده ام به خاک ولی دست مهر تو
دست مرا از عالم بالا نمی گرفت
وقتی که کار چشم تو ناز است و ناز و ناز
باید سرود شعر و غزل با نمی گرفت
باید نوشت از سر نو یک قصیده، چون...
چشمت دگر میان غزل جا نمی گرفت
*محمد حسین ناطقی
 
 
 
دچار
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"خدا کند به کسی چون خودت دچار شوی
که بیقرار نباشد ، که بیقرار شوی "*
شبیه شیر به آهوی خوش خط و خالی
نگاه طعمه کنی و خودت شکار شوی
تمام زندگی ات را دهی به شرط نگاه
دعا کنی که تو بازنده ی قمار شوی
اگرچه تلخ ترین باده ی جهان عشق است
تو مست جام پر از عشق و انتظار شوی
خدا شبیه من از کار تو به اعجاب است
خودت بگو که دعایت کنم چکار شوی؟
مرا به سوی خودت می کشی و می رانی
خدا کند که کمی خسته از فرار شوی
هزار باده ی ناب از لبی چو جام عقیق
بنوش، مست؟ نه مانند من خمار شوی
مرا به ناز دو چشم تو، طعم لبهایت...
دچار کرده، به درد دلم دچار شوی
*سید محمد حسینی
 
 
 
 
محروم
بیست و سوم تیر ۱۳۹۹
 
"دریغ می‌کنی از من نگاه را حتی
و نیز زمزمه‌ی گاه‌گاه را حتی"*
تو ماه روشن کنعان آرزوهایی
ندیده ای شب این بی پناه را حتی
میان غربت خود ماندم و سیاهی غم
عوض نموده شبم، این سیاه را حتی
به مصر خود خوشی و من اسیر غمهایم
خدا گرفته ز من قعر چاه را حتی
به جرم سرقت جامی مرا غلامت کن
بِبر به کاخ و ببُر دست شاه را حتی
مرا به پیرهنی پاره پیرو خود کن
که پایه ام به خدا، صد گناه را حتی
نگاه من به تو دارد ثواب بی پایان
دریغ می‌کنی از من نگاه را حتی
*محمد علی بهمنی
 
 
 
عقد آسمانی
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
برخواست، پیش پای پیمبر قیام کرد
آرام و سربه زیر و مودب سلام کرد
فرمود مصطفی که علی میهمان ماست
او خواسگاری ات به هزار احترام کرد
مانند غنچه وا شده لب روی صورتش
بر خود سکوت و شرم سخن را حرام کرد
شرطی گذاشت، حضرت حق گفت: می دهم
با شرط ضمن عقد، وصول مقام کرد
وقتی مقام شافعه ی حشر را گرفت
با ذکر یا علی سخنش را تمام کرد
زهرا به جای آری و نه، گفت یا علی
ایجاز کرد و معجزه ای در کلام کرد
پبغمبر خدا، که خدایش درود گفت
دختر؟ نه! جان خویش، به نام امام کرد
در جشن وصل جان و دل ختم الانبیا
خیل ملک به روی زمین ازدحام کرد
کِل می کشید حضرت جبریل پشت در
روح الامین به باب علی استلام کرد
حق، خطبه خواند، بانگ برآورد جبرئیل
دعوت تمام خلق به این بار عام کرد
کوثر به عقد حضرت مولا در آمد و...
ساقی، سلام اول خود را به جام کرد
حیدر کنار کوثر بی انتها نشست
دنیا به پیش حضرت ساقی قیام کرد
 
 
 
آدم ماتم
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
کاش این مُحرم، مَحرم عشق تو باشم
راوی داغ و ماتم عشق تو باشم
من نوکر خوبی نبودم، کاش می شد...
با روسیاهی، آدم عشق تو باشم
 
 
 
چله عاشقی
بیست و دوم تیر ۱۳۹۹
 
"چله ی عشق شد آغاز، مدد کن ارباب"؟
می رسد موسم پرواز ، مدد کن ارباب
من، پرو بال ندارم، به قفس خو کردم
تا شود بالِ دلم باز، مدد کن ارباب
 
 
 
تقدیم به روح استاد  رضا افضلی
نوزدهم تیر ۱۳۹۹
 
جز نام پاک عشق نبرده ست افضلی
نانی ز نام عشق نخورده ست افضلی
نامش به نام عشق گره خورده تا ابد
تا هست نام عشق نمرده ست افضلی
 
 
 
برای سلفی
چهاردهم تیر ۱۳۹۹
 
"وقتش رسیده مثل من امروز برداری
آن قاب عکس کهنه را از کنج انباری"*
برداری اش، با دستمالی خاک غربت را...
از صورتش برداری و یک گوشه بگذاری
مانند یک اعدامی قابت را بیاویزی...
بر روی میخی، گوشه ای ، بر روی دیواری
یک عکس کهنه، قصه ای کهنه، غمی کهنه
یک خاطره که از رفیق رفته ای داری
بعدش کنار عکس او، من؟ یک سیاهی هم
بگذاری و من را به یاد خویشتن آری
یک سلفی زیبا، کنار قاب عکس من
شاید هزاران لایک... شاید موج بیزاری
من عکسهایم را میان حجله ام چیدم
تا تو رقیبان مرا دورت نگهداری
من می روم تا تو بمانی روی موج لایک
تو بعد من هم خوبی و همواره دلداری
من در لحد می خوابم و شادم که عکسم را
در صفحه ات می بینی در وقتی که بیداری
من، رفته ام، تو لایک داری، زودتر بگذار...
آن قاب عکس کهنه را در کنج انباری
*سعید صاحب علم
 
 
 
عتیقه
سیزدهم تیر ۱۳۹۹
 
"مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده
هر که در عشق رکب خورده ، کنار افتاده"*
عشق یعنی که بخندد به جهان و اهلش
وقتی بر خاک سیه، شاه شکار افتاده
رسم این قوم زمین خوردن و برخواستن ست
نشود با دو شکست، ایل و تبار افتاده
عاشقی کار بزرگی ست که مَردش، یعنی:
برگ پائیزیِ از چشم بهار افتاده....
می شود خاک و زند بوسه به پای ریشه
تا نگردد پدرش، پیر چنار، افتاده
تا رسد باز به سر شاخه، کند عشوه گری
باز بر پا شود این مردِ سوار، افتاده
پای در راه اگر داشته باشی مردی
نشود با زدن سنگ، قطار افتاده
مرد این راه نباشی به فنا خواهی رفت
مثل یک ساعت از رونق و کار افتاده
*سعید صاحب علم
 
 
 
 
شب میلاد
دوازدهم تیر ۱۳۹۹
 
گاه طلوع هشتمین ماه است امشب
دلها به سوی مشهد شاه است امشب
در هر کجای این جهان باشی غمی نیست
یک یا رضا(ع) تا مشهدش راه است امشب
 
 
 
شاهچراغ
نهم تیر ۱۳۹۹
 
یکی در سینه ام نام تو را خواند
و موجم را به سوی عشق چرخاند
اگرچه ساکن شهر رضایم
دلم در حسرت شیرازتان ماند
****
سلام ای حضرت سلطان شیراز
چراغ شهر عشق و جان شیراز
رضا در مشهد و معصومه در قم
خدا کرده تو را مهمان شیراز
 
 
 
لکنت
هشتم تیر ۱۳۹۹
 
"بانو نبین پیشِ تو می گیرد زبانم
من امپراطورِ  ،  غزلهای جهانم"*
من ،شاه گمنام غزل، گم گشته در تو
شاعرترین مرد جهانم، بی نشانم
من را نمی بینید کسی، حتی به شعرم
از گفتن از خود بی تو، زارم، ناتوانم
پیرم، زمینگیرم، ولی عاشق ترینم
با قد خم، مانند یک رنگین کمانم
بانوی زیبای غزلهای قدیمی
من تا تو هستی در غزلهایم، جوانم
باید نفهمد هیچکس راز دلم را
عشق تو فروردین من شد در خزانم
تو، اوی اشعار منی، من، عاشق او
من در اوی شعرم شما را می نشانم
امشب به دریا می زنم دل، راز دل را....
پیش تو می گویم، بدان راز نهانم
مَـ من شُـ شُـ شُـ شُـ شما را دوست دارم
بانو ببین پیشِ تو می گیرد زبانم
*مجتبی  سپید
 
 
گفتگو
ششم تیر ۱۳۹۹
 
"گفت در چشمان ِ من ، غرق تماشایی چقدر
گفتم آری خود نمی دانی که زیبایی چقدر "*
گفت پنهان در میان شعرهایت چیست؟ من...
گفتمش در هر غزل پنهان و پیدایی چقدر
هیچ می دانی که در هر بیت شعر و هر غزل
در تمام عاشقانه هام، می آیی چقدر؟
حضرت معشوقه ی اشعار من! .... فرمود هیس!
شاعر دیوانه ی من! مست و رسوایی چقدر!
هیس؟ این یعنی سکوتی عاشقانه تا ابد؟
بی وفا! در جور و قهر خویش، غوغایی چقدر
تو برای من فقط یک تو نبودی، تو منی
ای توی از من فراری، ای منم! مایی چقدر
تو زنی! معشوقه ی شعر منی، عشق منی
با وجود این عزیزم، خوب و آقایی چقدر
گفتم و گفتم، تمامش در سکوت و با نگاه
گفت در چشمان ِ من ، غرق تماشایی چقدر
*سجادسامانی
 
 
 
مجلسی
پنجم تیر ۱۳۹۹
 
مجلسی پر قدرت و مرد فشار آورده ایم
هرکسی که یار بود از یک کنار آورده ایم
تا که گلکاری نماید تپه های شهر را
چار پنج تا شیخ اهل کشت و کار آورده ایم
عده ای جان بر کفِ کف بر لبِ پر از هوا
چون حباب آب، بهر انفجار آورده ایم
دوره ی قبلی یکی همراه با دزدان شده؟
ما چهل مرد قوی در احتکار آورده ایم
راستی آن دوره کاهو خورد مرد مجلسی؟
ما رفیقی عاشق سیب و خیار آورده ایم
مجلسی تر از خیار مجلسی، اهل دلی
عاشق سیب و هلو، کی وی، انار آورده ایم
انتخابات از اساسش یک قمار سخت بود
ما چهل شش، اتفاقا در قمار آورده ایم
لوله کش؟ سیم کش؟ نه ما گاز انبر و یک لوله کُن
بی خجالت از شما، با افتخار آورده ایم
زور دست ماست، پس منظور هم منظور ماست
مجلسی پر قدرت و مرد فشار آورده ایم
 
 
 
دلیل
چهارم تیر ۱۳۹۹
 
"می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
پروای نان و پاس نمکدان اگر نبود"*
صد شعر ، پر کنایه و پر هجو می سرود...
شاعر، به خوان مهر تو مهمان اگر نبود
معشوقه بهر عاشق تو بی شمار بود
دلدادگی و حرمت پیمان اگر نبود
من تا ابد به جنت خود بودم از ازل
چشم تو، سیب، حیله ی شیطان اگر نبود
باور نکن که سیب دلیل گناه بود
شیطان میان چشم تو پنهان اگر نبود
این شعر تا طلیعه ی محشر ادامه داشت
هیست به شعر، نقطه ی پایان اگر نبود
مومن چرا به چشم تو شد قلب عاشقم؟
می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبود
*حسین جنتی
 
 
 
رطب
سوم تیر ۱۳۹۹
 
"به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را"*
بزن شلاق زلفت را به روی صورتم، بانو!
که این شلاق مشکی می دهد تسکین عصب ها را
دو تا چشم سیاه و یک لب سرخ پر از شکّر
به رنگ و طعم خود کرده خجل نسل رطب ها را
خدا سیب لبت را سرخ سرخ سرخ می خواهد
خدا خود کرده است آماده بهر من سبب ها را
دلم را مفت مفت از من گرفته ناز چشمانت
بیا طناز من، با خنده برگردان طلب ها را
ببخش این چشمهای خیس اشک عاشق من را
که تر کرده ست شعرم را، ببخش این بی ادب ها را
نگو از حرمت بوسیدن لبهای پر شهدت
بگو از خوبی عشق و بیان کن مستحب ها را
شب عشق است و بزم شاعران بر پاست پیش تو
مرا بنشان کنار خود، خجل کن منتخب ها را
اگر من را میان شاعران خویش بنشانی
به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
*نجمه زارع
 
 
 
فساد مجلسی
سوم تیر ۱۳۹۹
 
"تمامِ فکر مردم اقتصاد است
ولی افکار مجلس جنس باد است"*
شده بیست نمره ی ارز یو اس آ
نماینده ولی طرحی نداده است
طرف رفت آنور آب و پس از آن
رفیقش فکر جبران فساد است
سرود از توبه گویی که فسادش
نوشته روی کاغذ با مداد است
تعجب می کنی؟ رسمش همین است
که مجلس جای افراد جواد است
یکی با مدرک جعلی و با رانت
گرفته ریش هرکس بی سواد است!
یکی هم جیب خود را کرده است پر
و حالا در پی عدل است و داد است
ولی می ترسم از این شعر ، زیرا
ته قصه مقصر یک عماد است
که بی خود کرده و گفته به شعرش
تمامِ فکر مردم اقتصاد است
*سام البرز
 
 
 
غوغا کن
اول تیر ۱۳۹۹
 
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن
غزل را با نوشتن از غمش چون موج دریا کن
به غرش آ و بشکن حرمت شبهای غربت را
جهان را از غمت آگاه، چون خود زار و شیدا کن
بگو از درد تنهایی، بگو از رنج عشق، از او
خودت را، شهره ی دیوانگان شهرِ رسوا کن
چرا از سرزنشهای جهان خفته می ترسی؟
به پا خیز و جهان خفته را سرشار اما کن
بپرس از علت رفتن؟ دلیل بی وفا بودن؟
چرا تنها بماند دل؟ دل خود را مدا کن
نترس از عقل ویرانگر، بپرس از چشم زیبایش
جواب پرسشت گر اوست خود را یک معما کن
بزن دل را به دریا و دو دست گرم یارت را....
بگیر و با نوای دل برقص آ، باز غوغا کن
"خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ؟
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن" *
*فاضل نظری
 
 
 
 
 
نمیشه برم
اول تیر ۱۳۹۹
 
"می خوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
مث میدون مین می مونه چشمات
گذشتن از تو کارساده ای نیست"*
 
هزار تا مثل من افتادن اینجا
روی خاک تا که تو رد شی عزیزم
قرار ما قرار عاشقی بود
نه اینکه اینجوری بد شی  عزیزم
 
ببین! من باز هم اینجا نشستم
برات بازم نوشتم یک ترانه
نوشتم با چشایی خیس: نیستی
بازم من موندم و یک عاشقانه
 
هزار بار حرفامو گفتم تو شعرام
تو خوندی، حرفامو اما ندیدی
نوشتم عاشقم، باید بمونی
تو مثل آهویی از من رمیدی
 
دو تا چشم سیاه داری که دل رو
به دنبال تو تا صحرا کشونده
تو رو چشمات قسم واستا یه لحظه
رمق تو زانوهای شیر نمونده
 
می گم واستا می گی میرم از اینجا
تو هم باید بری، اما نمیشه
یادت رفت قولمون؟ اون روز اول؟
بمونیم پیش همدیگه  همیشه؟
 
می خوام پیشم بمونی تا بمونم
جدایی از تو کار ساده ای نیست
می خوای رد شم ازت،اما نمیشه
حوالی نگاهت جاده ای نیست
*هانی ملک زاده
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ساعت 10:41  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


دوره ی خوشی
سی ام خرداد  ۱۳۹۹
 
"می شود دوره ی همه سپری
مثل دوران اکبر طبری"*
آنچه خوردید در خفا و عیان
می شود کوفتتان، به جان زری!
آنچه کردید در خفا عمری
می شود ناگهان خط خبری
می شوی سو  میان اخبار و...
می شوی حرف مردمِ گذری
دوره ی ما پرستو بسیار است
پس نزن بوسه بر لب جگری
گفتم از بازی پرستو ها
دور باش از تپانچه ی کمری
سکه و شمش کهنه شد دیگر
سعی کن چیز بهتری ببری
بیت کویین، یا حسابی در سوییس
سهم و یک چند تابلوی هنری
سعی کن خانه ای هم آن ور مرز
در تورنتو برای خود بخری
این همه مال توست تا فردا
که خودت پرده ی خودت بدری
می کنی یک خطا و اموالت
می شود نوش جان بی پدری
خانه ی شیک می شود ویران
می روی مثل ما به در به دری
آری این رسم چرخ گردان است
می شود دوره ی همه سپری
*سعید مسگرپور
 
 
 
گم شده
بیست و نهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
این سان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست"*
ماهی و داری دور خود صد کهکشان عاشق
مثل مرا داری ولی  در آسمان ای دوست؟
من گم شدم در بین تن هایی که می رقصند
افتاده ام تنها میان جمعشان ای دوست
افسرده و تنها و غمگین، پیش پای تو
افتاده ام بر خاک پایت ناتوان ای دوست
دست مرا باید بگیری تا که برخیزم
اما پس از آنم مرا از خود مران ای دوست
حرف مرا در دفتر شعری نخواهی دید
حرف مرا از چشم خیس من بخوان ای دوست
اندازه ی صدها غزل بی من سفر کردی
اندازه ی یک گریه در پیشم بمان ای دوست
آرامش شعر مرا دیدی و خندیدی
در سینه ام امشب ببین آتشفشان ای دوست
من ابر باران زای این دشتم که می بارم
تا پر کند چشم تو را رنگین کمان ای دوست
من را نمی بینی نمی بینی نمی بینی
من گم شدم در یک جهان لامکان ای دوست
شادی و می خندی میان گریه های من
این سان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست
*محمدعلی بهمنی
 
 
 
سفر
بیست و پنجم خرداد  ۱۳۹۹
 
باید سفر کرد و از رها از بند خود شد
وارسته از هر بند و هر پیوند خود شد
تا کی شبیه خر میان گل بمانیم؟
باید رها از بند چون و چند خود شد
آیینه، یعنی گیر  لبخندیم و باید
آن را شکست، آزاد از لبخند خود شد
باید به خاک افتاد چون سروی تنومند
آزاد از این ریشه و آوند خود شد
یکجا نشستن می کند گرداب ما را
باید که جاری و رها ازگند خود شد
دنیا به گردیدن بقا دارد نه ماندن
باید سفر کرد و از رها از بند خود شد
 
 
 
 
طرح خواب
بیست و دوم خرداد  ۱۳۹۹
 
"باید گذشت از خیرِ خیلی ها، شاید که دنیا طرحِ یک خواب است
تا ساقی میخانه چشمِ توست، دل در حریم سینه بی تاب است"*
در قلب چشمان سیاه تو، مردی شبیه من نهان گشته
این آخر دنیای یک مرد است، آغاز شعری تازه و ناب است
تصویر مردی عاشق و تنها، در دودوی چشمان تو پیداست
جایی ندارم پیشت و عکسم، در چشمهای ناز تو قاب است
من ساکت و غمگین کنار تو، دورم هزاران سال از قلبت
بشنو، فقط شعر مرا بشنو، تکراری از دریاب دریاب است
چشمان تو خیس است انگاری، این اتفاق تازه ی دنیاست
مهتاب در برکه ندارد جا، برکه میان چشم مهتاب است
ازچشم من جاری ست رود اشک، بارانی ام در غربت قلبم
قلب زلالم برکه ی غم هاست، جاری نباشد عین مرداب است
من را ببخش، از غصه می گویم، من را به ببخش از درد می گویم
مردی که شعرش حرف پایانی ست، آزاد از هرگونه آداب است
ول کن غم و اندوه را، عشقم! در چشم من خود را تماشا کن
باید گذشت از خیرِ خیلی ها، شاید که دنیا طرحِ یک خواب است
*اصغر ره انجام
 
 
 
 
شب آخر
بیست و یکم خرداد  ۱۳۹۹
 
بایدکه امشب شاعری در من بمیرد
باید خدا احساس را از من بگیرد
لعنت به این احساسهای شاعرانه
لعنت به اشعار سپیدم به ترانه
نفرین به دیوان غزلهای پر از درد
این دفتر غمهای خفته در دل مرد
باید قلم را بشکنم با دست خسته
آتش زنم بر روح از غم پینه بسته
کو مرد خندان بدون درد دیروز
کو آن دل وارسته از اشعار پر سوز
شاعر شدم تا از تو بنویسم نه غمها
اما شدم حالا سفیر بیش و کمها
حالا به دوشم غصه های مردم افتاد
له شد در اینجا زیر کوه غصه فرهاد
من شاعرم. من درد دارم. درد دارم
در پشت شعر گرم قلبی سرد دارم
من عاشقم اما رسالت دار شعرم
با حکم قلب عاشقم بر دار شعرم
من شاکی ام از خود از این پیغمبر شعر
آخر چرا کشتم دلم را بر در شعر؟
لبخندهایم گم شد و غمها غزل شد
کامم شده تلخ و غزلهایم عسل شد
حالم خراب است و جماعت حال کردند
من مردم و من را به شعرم چال کردند
از من چه مانده؟ شاعری مشهور؟ من نیست
آخر چرا یک ذره من در این بدن نیست؟
کو آن دلی که عاشقانه شعر می گفت؟
هر روز و هر شب بی بهانه شعر می گفت؟
طاقت ندارم تا به کی من، من نباشم؟
تا کی میان شعر بذر غم بپاشم؟
باید دوباره عاشقی از سر بگیرم
یک بار دیگر مثل ققنوسی بمیرم
عاشق شوم از عشق بنویسم دوباره
رک باشم و آزاد از هر استعاره
از زلف بنویسم نه غم از چشم مستت
از آرزوی بوسه ی دزدی به دستت
از سیب و از گندم گناهی عاشقانه
از خلوت من با تو در بزمی شبانه
اصلا به من ربطی ندارد درد مردم
لبخندهای جعلی قلب سرد مردم
من آتشم اما چرا باید بسوزم؟
بنگر چه آورده جهان بر حال و روزم
تا عشق، تا شادی دوباره جان بگیرد
بایدکه امشب شاعری در من بمیرد
 
 
 
 
اندیشیدن
بیستم خرداد  ۱۳۹۹
 
چراغ دل بیافروزید لطفا
سخن ها را نیاندوزید لطفا
به قول حضرت شیخ فریمان
تفکر را بیاموزید لطفا
 
 
حواست نیست
هجدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"کم کم ز یادت کم شدم، اصلا حواست نیست
دریایی از ماتم شدم، اصلا حواست نیست"*
من، شکل مردِ عاشق شعر تو ام بانو!
گفتی بشو، من هم شدم، اصلا حواست نیست
محرم شدن با تو تمام آرزویم بود
با غصه ها محرم شدم، اصلا حواست نیست
سیب نگاهی دزدکی جرم جدیدم شد
حوا شدی، آدم شدم، اصلا حواست نیست
تو در کنار من ولی دوری از آغوشم
تنها در این عالم شدم، اصلا حواست نیست
مانند اشعارم جدیدم مملو از دردم
دیوان شعر غم شدم، اصلا حواست نیست
تو ذره ذره بار غم بر دوشم افکندی
در زیر بارش خم شدم، اصلا حواست نیست
من ذره ذره گم شدم در بین اشعارت
کم کم ز یادت کم شدم، اصلا حواست نیست
*رها
 
 
 
آزادی
پانزدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"آن زمان  كه  بنهادم سر  به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی"*
در هوای پر دودش عقلم از سرم پرّید
خل شدم منِ شاعر، در هوای آزادی
من کجا و این میدان؟ راه من نبود این ور
گم شدم گمانم در نا کجای آزادی
انقلاب را رد کرد تاکسی و سفر کردم
تا سر معین، یا نه! انتهای آزادی
ترمینال شرق : آغاز، ترمینال غرب: آخر
جیب من شده خالی از بهای آزادی
با بی آر تی و مترو می روم سوی دربند
تا کنم شکایت ها از جفای آزادی
می دهم به خود هشدار: جای تو به تهران نیست
له شوی عزیز من! زیر پای آزادی
*فرخی یزدی
 
 
 
مهر ریا
چهاردهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"ما روی جبین مهر نمازی داریم
در راه خدا ریش درازی داریم"*
ما اهل ریا و اهل بازی هستیم
ما مذهب خود به قصد بازی داریم
در خلوت خود نشسته ایم و هرشب
با دلبرکان راز و نیازی داریم
بین خودمان بماند این راز بزرگ:
محمود صفت شده، ایازی داریم
در کوچه به تسبیح ریا و ذکریم
در خانه ولی ببین چه سازی داریم
کشور همه در قباله ی مادر ماست
اندیشه کشوری مجازی داریم
هرکس که رسید خدمت ما، اشکش...
جاری شده، خصلت پیازی داریم
از نام خدا به نان رسیدیم و خوشیم
در سینه ی خود همیشه رازی داریم
ما سجده نکردیم خدا را، اما...
بر روی جبین مهر نمازی داریم
*وحید رشیدی
 
 
 
شب ما
سیزدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
هیچکس را مده آواز امشب
که شده قصه ای آغاز امشب
آسمان شب ما نورانی ست
می رسد نغمه ای از ساز امشب
دو دل عاشق و دیوانه و مست
هست آماده ی پرواز امشب
دل من ناز کشیدن بلد است
ناز کن با دل من، ناز امشب
شب شب توست، دُرافشانی کن
ناز کن دلبر طناز! امشب
مرده ام در من دیوانه بدم
مثل عیسا بکن اعجاز امشب
لب ز هم باز کن و راز بگو
بشنو از سینه ی من راز امشب
از خودت از دل خود حر ف بزن
کن به رویم در دل باز امشب
"من و تو هر دو تمامیم به هم
هیچکس را مده آواز امشب"*
*عطار
 
 
 
ماه دریا
دوازدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
ماییم و عشق یک سفر در راه دریا
تا قصر آبی، تا حریم شاه دریا
وقتی که تعطیل است در آن چند روزی
خرداد یعنی ماه گردش ماه دریا
 
 
درد مرد
دوازدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
با عشق آبی، خون قرمز، صورتی زرد
چون توپ می گردیم، با انبوهی از درد
در مستطیل سبز ، ما دریای اشکیم
خرداد و شهریور ندارد غصه ی مرد
 
 
معلم
یازدهم خرداد  ۱۳۹۹
 
به راه فکرت ما جان و دل فدا کردی
به سعی خود دل ما را پر از صفا کردی
وجود من به فدای تو  ای معلم عشق!
که درس مهر و وفا دادی و وفا کردی
تو از سلاله ی عشقی، تو از تبار گلی
معلمی و به مرا عشاق خدا کردی
شبیه بلبل آزاده در میان کلاس
به بانگ خویش جهان را پر از نوا کردی
"حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست"*
به حق که حق سخن را به حق ادا کردی
شکایت از کم و بیش جهان نکردی هیچ
هزار خدمت بی منت و ادا کردی
شبیه قند فریمان ماست خنده ی تو
به اخم و خنده ی خود با دلم چه ها کردی؟
شهید زنده ی تعلیم و تربیت هستی
به راه فکرت ما جان و دل فدا کردی
*حافظ
 
 
دختر خیام
دهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"دختر خیام! ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﺷﺮﺍﺑﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟
ﺩﺯﺩﮐﯽ، ﺑﺎﺑﺎ ﻧﻔﻬﻤﺪ،  ﺷﻌﺮ ﻧﺎﺑﻢ  ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟"*
دختر شاعر که خود شعر تری! با چشمکی
از دو تا چشم سیاه خود جوابم می دهی؟
ای نگاهت اصل مستی! ای لبت جام طهور!
تشنه ام! لب تشنه ام! یک بوسه، آبم می دهی؟
چادرت را می کشی وقتی به روی صورتت
پاسخی پر شرم بر بر این انتخابم می دهی
در نگاه من سراب آرزو را دیده ای؟
جرعه ای از جام خود در این سرابم می دهی؟
ای دمت گرم! آفرین ! قدری بخند ای نازنین!
ای که با هر تاب گیسو، پیچ و تابم می دهی...
من اسیر خنده های ناز و زیبای تو ام
مرهمی با خنده ات بر التهابم می دهی
شب: فقط گیسوی مشکین تو، روی تو قمر
قدری از شب را به چشمم، وقت خوابم می دهی؟
من شبیه حضرت حافظ، خمارم تا ابد
التیامی، بر دل زار و خرابم می دهی؟
از لب خُم گرچه نوشیدم ولی مستم نکرد
دختر خیام! ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﺷﺮﺍﺑﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟
*شهراد میدری
 
 
 
 
حضرت دوست
نهم خرداد  ۱۳۹۹
 
"حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست"*
که خورده روی لبم  مُهر قهر و غیرت دوست
شبیه قند فریمانم از شکر سخنی
که هست شعر من آغشته با ملاحت دوست
قلم به دست من از رقص خویش حیران شد
چه کرده با قلم مرده، دست بیعت دوست؟
هزار نکته ی پنهان به هر کلام من است
که گشته ام متبرک به لطف برکت دوست
نه نامی از من شاعر میان عشاق است
نه اسمی از من عاشق به شعر و شهرت دوست
مرا میان غزلهای عاشقانه مجو
که گم شده سخنم در سکوت و حیرت دوست
هزار بیت نگفته به روی لب دارم
شده ست راز مگو حرفی  از ارادت دوست
در آسمان غزل شد دلم مثل، چه کنم؟
نشسته مرغ دلم روی بام حضرت دوست
*حافظ
 
 
عاشقی
هشتم خرداد  ۱۳۹۹
 
"من خرمن مو تا کمر را دوست دارم
آواز  پر شور قمر را دوست دارم"*
من آن درخت سبز پر مهرم که حتی
هیزم شکن را و تبر را دوست دارم
بگذار تا حدّم زند شیخ سیه رو
جام عقیقی در سحر را دوست دارم
من شاعرم، من عاشق شعر و سرودم
بین هنرها این هنر را دوست دارم
آزاده ام، شعرم رها از قید و بند است
اندیشه های پر خطر را دوست دارم
اشعار من آتش زده بر جان مردم
چون چشمهای پر شرر را دوست دارم
او می رسد از راه، برخیز و به رقص آ !
من این خبر را این خبر را دوست دارم
با من نگو از غیر او، جز قصه ی عشق
این قصه ی پر شور و شر را دوست دارم
از عاشقی کردن نگاهی سهم ما شد
من عاشقی در یک نظر را دوست دارم
او ماه دنیای من است و زلف او: شب
این شب که دارد یک قمر را دوست دارم
*رضا رستم زاده
 
 
 
به نام تو
اول خرداد  ۱۳۹۹
 
"این روز به نام تو، به کام دگران است
چون اول شوال، که عید رمضان است"*
آقای معلم! نه! مهندس! نه! پرستار
نام تو بر این روز چنان سنگِ گران است
امروز برای تو نوشتند و نوشتیم
نام تو چنان ذکر خدا ورد زبان است
سر خوش نشو ای دوست! نخور گول! که اینجا
فردا که شود نام تو یک گوشه نهان است
امروز اگر گل به تو داده ست وزیری
فردا شوی آگاه که با قیمت جان است
مفتی نکنند از تو به تی وی سخن آغاز
در جعبه ی جادو، سخن مفت گران است
با نام تو نان می خورد آقای فلانی
هر روز خدا، روزی آقای فلان است
هر روز به نام یکی از کیسه بدزدند
تقویم در این شهر چنان کیسه ی نان است
تا گم شود افسانه ی دزدیدن کشور
فریاد برآرند: چنیین است و چنان است
هر ثانیه از عمر بلایی شده نازل
ایران به خداوندی حق، پر هیجان است
این بیت چرا آمده اینجا؟ شده ام مست؟
الکل زده ام من به قلم! خوب روان است
برگرد سر خط، قلم! این را بگو از نو:
این روز به نام تو، به کام دگران است
*عباسعلی ذوالفقاری
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۹ساعت 5:29  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

دو تنها

بیست و ششم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

من بودم و یک من، کمی تنهاتر از من

زندانیِ در آینه، زیباتر از من

گنجشک تنهایی که آب و نان ندارد

جفتی ندارد، خسته از دنیاتر از من

مانند من، غمگین، پر از فریاد و خاموش

در چشمها دارد غمی دریاتر از من

من چشم می دوزم به دنیایی خیالی

او می شود یک غرقِ در رویاتر از من

او شعر می گوید؟ گمانم که بگوید

می بینم او را شاعر و شیداتر از من

لب می نهم بر روی لبهای سکوتش

تا بشنوم غمهای این رسواتر از من

او گفت و من گفتم، دوتایی گریه کردیم

گم شد میان گریه، آن پیداتر از من

گنجشک تنها خیس باران بود یا اشک؟

تر بود از باران غمها یا تر از من؟

دیوارِ شیشه مانع پیوند ما بود

من بودم و یک من، کمی تنهاتر از من

 

 

 

بدبخت

بیست و ششم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

بدبخت تر از من بود

تصویر زندانی در آینه

بیچاره حتی اختیار حرکات خودش را هم نداشت

 

 

 

معدن غم

بیست و یکم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

"غرقِ غبارم خاکِ خوزستانم انگار

نخل  بدونِ بارِ نخلستانم انگار"*

مسفعلن ، مستفعلن آوار ماتم

در بزم غمها تا ابد مهمانم انگار

از سیب و گندم خوردن بابا برایم

غم مانده باقی تا ابد، در جانم انگار

چشمم همیشه کاسه ی اشک است، اما

در بین مردم شادم و خندانم انگار

من را نمی بینند مردم، من غبارم؟

در  پشت کوه غصه ها پنهانم انگار

در کشور انواع معدنها اسیرم

من معدن غمهای بی پایانم انگار

با این همه غم خاک آن را می پرستم

دی.انه ام یا عاشق ایرانم انگار

در هر کجا باشم همیشه اهل دردم

غرقِ غبارم خاکِ خوزستانم انگار

*فاطمه اتحاد

 

 

 

خواب

هجدهم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

"مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد

مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد"*

خواب؟ در چشمان عاشق؟ این سراب شعرهاست

می دهد جان بی صدا، انگار خوابش می برد

شهر بی فریاد در آرامش خود جان دهد

پاسبانش بر سر بازار خوابش می برد

عشق نام دیگر دردی ست در قلب بشر

بی وجود درد ، شب، بیمار خوابش می برد

درد را درمان اگر باشد که نامش درد نیست

عاشق از آرامش دیدار خوابش می برد

مثل قرص خواب، در شبهای سرد بی کسی ست

مرد عاشق در کنار یار خوابش می برد

حیف و صد افسوس که دیدار خوای بیش نیست

مرد قصه باز با سیگار خوابش می برد

قصه ی این غصه هم روزی به پایان می رسد

مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد 

*اصغر عظیمی مهر

 

 

 

شانه

پانزدهم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

تا ببافم دسته دسته تاب گیسوی تو را

شانه خواهم کرد با سر پنجه ام موی تو را

آخرش با بوسه های گرم خود یک نیمه شب

باز خواهم کرد از هم جفت ابروی تو را

شاعرم، در یک غزل مانند شاهی بی سپاه

فتح خواهم کرد بانو! دشت بازوی تو را

در میان دشت آغوش تو می میرم شبی

صبح دم بینم اگر زیبایی روی تو را

می شوم درویش و می گردم میان کوچه ها

می کشم هر گوشه ای آوای هوهوی تو را

یا که نه! مانند باد صبح دم دیوانه وار

می کشم هر سوی شهر خفته ام بوی تو را

باورم کن بانوی شهر غزلهای دلم

پاسبانم تا ابد با شعر خود کوی تو را

"ناز کردن از تو بانو، شانه کردن با خودم

تا ببافم دسته دسته تاب گیسوی تو را"*

*محمد دری صفت

 

 

 

آقا معلم

دوازدهم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

یادش بخیر! آن روزهای خوب دیرینه

آن روزهای بچگی! ایام بی کینه

یادش بخیر! آن: "گردنت کور!" آن دعاهایت

"آدم شویم ای کاش" و آن لبخند زیبایت

روز معلم آمده، فرخنده این روزت!

جانم فدای اشک های گرم و پرسوزت

آن اشکهای نیمه ی شعبان هر ساله

صد نکته ی پنهان میان ندبه و ناله

بردار گچ را، روی تخته از خدا بنویس

یک بار دیگر با وقار و با صفا بنویس

بنویس، می آید امام مهربان روزی

بنشان دوباره در دل ما، آتشی، سوزی

ما را ببر با خود به سوی حضرت مهدی(عج)

از یادمان رفته ست عهد عاشقی چندی

شاگرد تو بودیم و تا هستیم استادید

از او نوشتن ، عاشقی را یادمان دادید

ها! شوخی اش جاماند، ای استاد زیبا رو!

روزت مبارک حضرت استاد! سورش کو؟

می دانم این را که به شعر بنده می خندید

آقا معلم! دستمان خالی ست! می بخشید؟

 

 

 

زندان

دوم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

در دلنوازی بی بدیلی، صد هنر داری

صدها، هزاران عاشق خونین جگر داری

بانوی نیکوکار شهر شاعران! زیبا!

از مردم زندانی چشمت خبر داری؟

 

***

من را ببین! ساقی شهر ما! ببین! مستم

من شاعر مدفون میان چشم تو هستم

آنقدر دیدی و ندیدی شاعر خود را

بیرون زده از چشمهای سبز تو دستم

***

با ناز و با شرم حضورت شهره ی شهری

با چشم سبز و موی بورت شهره ی شهری

احساس تو، زندانی چشمان پر شرم است

با این غرورت، این غرورت شهره ی شهری

 

 

 

تابلو

دوم اردیبهشت  ۱۳۹۹

 

بمبی زده ایم! انفجارش پیداست؟

الکل چه؟ علامت خمارش پیداست؟

سرمست نشسته ایم در خانه ی مان

"سالی که نکوست از بهارش پیداست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:2  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

زندان

بیست و سوم فروردین  ۱۳۹۹

 

فریاد می زد خلا اش را

شکم مردی که مغزش پر بود

از شعرهای عاشقانه

و قفل سکوت داشت

دهان مردی که دلش خالی بود

از محبت نان

اینجا 

عاشقها تنها می میرند

 

 

 

غفلت

بیست و دوم فروردین  ۱۳۹۹

 

"روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت"*

زنگ هشیاری هزاران بار خورد و غافلیم

زندگی مان در حبابی از پریشانی گذشت

دوستان و آشنایان یک به یک رفتند و ما

فاتحه خواندیم و دوران غزلخوانی گذشت

جای عبرت، دست کوبیدیم پشت دست خود

مهلت کار و عبادت در پشیمانی گذشت

سجده ی ما ذکری از ایزد میان خود نداشت

سجده هامان با تماس مهر و پیشانی گذشت

دین حق تسلیم بودن پیش حکم ایزد است

سرکشی کردیم و آن سانی که می دانی گذشت

ما مسلمانان کافر پیشه ایم و غافلیم

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

*صائب تبریزی

 

 

 

امید صبح

بیست و دوم فروردین  ۱۳۹۹

 

"سردی دی نبرد گرمی شب های مرا

نزند غصه به هم  شادی  دنیای مرا"*

گرچه از هر طرفی سیل بلا می آید

متلاطم نکند این همه دریای مرا

در شبی سردتر از هر شب دنیا چشمم

می کشد چشم ببیند گل فردای مرا

خوانده ام جایی خبر می رسد از راه سحر

کرده این مژده چنین مست غزلهای مرا

می رسد در سحری نوگل باغ عالم

می کند غرق شعف سینه ی شیدای مرا

می شود عید رهایی، می رسد موسم گل

می کند سجده جهان دلبر زیبای مرا

تا دلم گرم به این صبح امید ست و وصال

سردی دی نبَرد گرمی شب های مرا

*رحمت کاشانی

 

 

 

تکرار

بیست و یکم فروردین  ۱۳۹۹

 

"ای روح غزل دوباره تکرارم کن!

از برزخ بی نشانه احضارم کن!"*

فرصت بده تا بگویم از خوبی تو

مداح خودت شاعر دربارم کن

سلطان جهان! گدای خود کن من را

انگشت نمای شهر و بازارم کن

من بنده ی تو شدم، ببندم محکم

با خویش ببر به باغت و خوارم کن

تکفیر کن و بکُش مرا با دستت

منصور توام، ببین و بر دارم کن

نادیده بگیر عشق من را اما

هرگز نگو ترکم کن و انکارم کن

مهمان منی به خواب هایم هر شب

یک صبح بیا به خانه، بیدارم کن

من، بی تو فقط تفاله ای ناچیزم

ای روح غزل دوباره تکرارم کن!

*مجید محبعلی

 

 

 

بی خوابی

بیستم فروردین  ۱۳۹۹

 

"من شمردم گوسفندان را ! ولی خوابم نبرد!!

هم شمردم این و هم آن را ولی خوابم نبرد"*

اول شب یک نفر در زد، مگر مهمان شود

گرچه رد کردیم مهمان را ولی خوابم نبرد

یک دو تا سرفه نمودم پشت در، در رفت و رفت

درس دادم بنده شیطان را ولی خوابم نبرد

سایه اش از پیچ کوچه رد شد و بیرون زدم

دیدم از آن دور کیوان را ولی خوابم نبرد

زود برگشتم به خانه بی خیال نان گرم

گرم کردم توی فر نان را ولی خوابم نبرد

نان یخچالی کجا و نان گرم بربری

کردم از دل لعن ووهان را ولی خوابم نبرد

ای بمیری کوفتِ ۱۹، ای کرونا ! ای پلید!

لعن کردم چند حیوان را ولی خوابم نبرد

آخر شب مشتی قرص خواب را بلعیده ام

بعد هم کردم رها از پای تنبان را ولی خوابم نبرد

سی چهل شب در قرنطینه نشستم تا سحر

پر نمودم هشت دیوان را ولی خوابم نبرد

شعر و قرص  و فیلم و لالایی ندارد فایده

من شمردم گوسفندان را ! ولی خوابم نبرد!!

*احسان طاهری

 

 

 

عصیان

هفدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"روز پیری آدمی دارد غم نان بیشتر

خواب در پایان شب گردد پریشان بیشتر"*

برف پیری روی کوه صبر انسان چون نشست

گریه هایش می شود در زیر باران بیشتر

آدمی آه و دمی بوده است از روز نخست

می کشد هر دم از این رو آه سوزان بیشتر

عشق، این ممنوعه از آغاز دنیا درد ماست

می کند انسان عاشق، جرم و عصیان بیشتر

سیب یا جنت؟ کدامش انتخاب آدم است؟

در دلش دارد کدامین میل، انسان بیشتر؟

حق تعالی خالق انسان خاکی بود و حیف

می شناسد این بشر را، شخص شیطان بیشتر

روح خود را حق دمید و روح شیطان پلید

دارد انگاری میان خلق جریان بیشتر

ظاهر انسان خدایی روی خاک تیره است

میل شیطان دارد انسان، در دل و جان بیشتر

می کند هر لحظه توبه از بدی هایش بشر

می رود سوی بدی، روح پشیمان بیشتر

گرچه شیطان از همان اول کنار آدم است

می برد سوی بدی در خط پایان بیشتر

اول این قصه سیب و گندمی دارد به دست

آخرش دارد فریبش شکلی از نان بیشتر

*احسان ناصر 

 

 

 

سرفه

هفدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

شد فصل بهار سبزمان از غم زرد

خورشید جهان ما شده تیره و سرد

در بارش بی امان باران غزل

یک سرفه زدیم گوشه ای از سر درد

گفتند که این نشانه ی ویروس است

حالا شده ایم از جهان رانده و طرد

یک گوشه ی خانه حبس گشتیم ولی

دارد غم دیگری به دل شاعر مرد

خانم شده حاکم و گریزی هم نیست

مائیم وَ کهنه ای و یک عالم گرد

ای  کاش کرونا بکشد من را یا

پیروز شوم بر او در این تخته ی نرد

 

 

 

تقدیر غلط 

شانزدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"کاشکی قصه ی ما اینهمه دلگیر نبود

و بشر نادم و سرخورده ز تحقیر نبود"*

کاش دنیای پر از غصه ی  ما انسانها

مملو از قصه ی عشاق ز جان سیر نبود

و قلم دست خدایی که به جز با عقلش

ننویسد به جهان قصه ی تقدیر نبود

این خدا سیب نمی فهمد و جنت دارد

مطمئنم که دلش پیش دلی گیر تبود

کاش شیطان لعین کاتب تقدیرم بود

عاشق آن گاه چنین لایق تکفیر نبود

آخر قصه ی عشاق جهان در آن روز

یک دل خسته ی از مرحمت تیر نبود

حیف که رانده شد ابلیس و خدا حاکم ماست

کاشکی قصه ی ما اینهمه دلگیر نبود

*سیما اسعدی 

 

 

 

لطفا بیا

سیزدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

آقا! بیا و با خودت، باران بیاور

با خود، کمی عشق و کمی عرفان  بیاور

یابن علی المرتضی! یک شب بیا و....

بر سفره ی احساس ما هم، نان بباور

در ما بدم، عیسای ما ! پروازمان ده

بشکاف نیل اشک را، قرآن  بیاور

اعجاز کن، ای آخرین مرد الهی!

فصل بهاران را ، به این دوران بیاور

شاعرترین مرد زمین! روح غزلها !

لطفا بیا و با خودت ایمان بیاور

تا کی فقط مرثیه؟ تا کی شعر غمگین؟

صدها غزل، با خود به این دیوان بیاور

اینجا، کسی عاشق نخواهد شد پس از این

وقت ظهورت، یک دو تا انسان بیاور

شرمنده ایم از تو، که سربازت نبودیم

با خود ابوذر، میثم و سلمان بیاور

ما را ببخش و خود دعا کن تا بیایی

خورشید را با خود به شبهامان بیاور

ما با غمی دیرینه درگیریم آقا !

لبخندی در این نیمه ی شعبان بیاور

چشمان ما، خشکیده از بس گریه کردیم

آقا! بیا و با خودت باران بیاور

 

 

 

الکل

دوازدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"گر چه رازی داشته با نام الکل افتخار

نام الکل با کرونا بیشتر شد ماندگار"*

ماه اسفند از کراماتی که چین صادر نمود

کرد دستورات دینی از میان ما فرار

گشته تعطیل آن جماعات و خطابه بعد از آن

شد مجاز الکل به حکم شیخ در این روزگار

تازه شیخی در یکی از شهرها تولید کرد

الکلی که مثل و مانندش نباشد در دیار

راستی چت، آن چت تصویری ممنوعه هم

می شود تبلیغ در هرجا و دارد اعتبار

با همه نیکوئیِ ویروس چینی گشته است

ماچ و بوسه منع و گشته جان بنده بی قرار

در فراق روی یار و حسرت لبهای او

الکلی گشتم وَ حالا مست مستم یا خمار

از کرونا من نمی میرم ولی بی الکلی

می کُشد آخر مرا یا می کِشد بالای دار

هرچه مشکل هست دارم با همین الکل کنون

هر چه رازی داشته با نام الکل افتخار

*سام البرز

 

 

 

خودم

یازدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"می کشد بیرون مرا از قعر این دریا خودم

می شوم رگبار و می بارم بر این غمها خودم"*

در میان جنگل تن ها منم تنهاترین

می کنم شیون بر این تنهاترین تنها خودم

گم شدم در بین مردم، من یکی از مردمم

شک  کنم گاهی که هستم؟ مردمم من یا خودم

شاعرم، باید بگویم دردها را، شعر من

می شود تصویر آنچه دیدم از دنیا خودم

شهر می خندد به من، بر شعرهایم، بر غمم

می کنم افغان میان بیتها اما خودم

ظاهرش طنز است اما غصه دارد شعر من

دلقکی هستم  که می دانم چه کردم با خودم

بیتهای تلخ من رودی ست که جاری شده

ابر آن: من، کوه آن: من، آخرش دریا خودم

*صالح قدک زاده

 

 

 

شاعر غمگین

یازدهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"با مرگ من شاید علف‌ها جان بگیرند

شب بادهای هرزه ای میدان بگیرند"*

مردم بدون شعرهای پر غم من

شاید سراغ از شاعری گریان بگیرند

شاید پس ازمرگم کتاب  شعر من را

بر سفره ی احساس خود مهمان بگیرند

بگذار تا بنویسم از غمهای قلبم

تا جا میان دفتر و دیوان بگیرند

باید که بنویسم تمام غصه ها را

تا قصه های من سر و سامان بگیرند

مستفعلن مستفعلن مستفعلن غم

غم ناله هایم در غزل پایان بگیرند

غم، غم، دوباره غم به غیر از غصه هایم

از من چه را در گردش دوران بگیرند؟

من ابر باران زایی از اشعار تلخم

با مرگ من شاید علف‌ها جان بگیرند

*مژگان عباسلو

 

 

 

دنیای بعداز تو

دهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"وقتی که  رفتی غم درونم غوطه ور شد

چشمان عاشق پیشه ام یکباره تر شد"*

چیزی عوض شد در جهانم،تا تو رفتی...

دنیای من دنیایی پر آشوب و شر شد

مانند زلف تو پریشان شد جهانم

زیر و زبر بعد از تو دنیای هنر شد

شب شد پس از تو روزهای عمر شاعر

دیوان شعرم خالی از اشعارِ تر شد

من در سکوتم غوطه می خوردم ولیکن

دنیایی از حال دل من با خبر شد

باید خودت باشی، ببینی که چگونه

خم زیر بار غصه های تو، کمر شد

دیشب تو رفتی بی خبر،اما جهان دید

یک شاعر دیوانه دیشب دربه در شد

چشمان من دیشب چنان دریای خون بود

وقتی که  رفتی غم درونم غوطه ور شد

*محمد منصوری 

 

 

 

بوسیدنی

دهم فروردین  ۱۳۹۹

 

"خورشید  خم  شد تا نگاهت را ببوسد

گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد"*

من شک ندارم که خدا هم وقت خلقت

می خواست چشمان سیاهت را ببوسد

آدم چرا تبعید شد؟ جرمش لبش بود

وا شد که لبهای گناهت را ببوسد

از قول من  لبهای سرخت را بگو که...

لبهای یار بی پناهت را ببوسد

این اشتباه ست و گناه ست و حرام ست؟

بگذار شعرم اشتباهت را ببوسد

تو آنقدر خوبی که دنیا خلق گشته

تا پای نازت، خاک راهت را ببوسد

چَشم تو تا واشد جهان در رقص آمد

خورشید  خم  شد تا نگاهت را ببوسد

*قیصر امین پور

 

 

 

شبدر سه برگ

هشتم فروردین  ۱۳۹۹

 

شبدرهای چهار برگ

بماند برای آنها که تو را نمی شناسند

برای من شبدرهای سه برگ نشان خوشبختی اند

وقتی که نام زیبای تو از سه حرف تشکیل شده است

***

شبدرهایم همه سه برگ دارند

از وقتی که برگ چهارم دفتر شعرم

غزل تلخ رفتنت را در قلب خود دارد

 

 

 

بهار غمگین

دوم فروردین  ۱۳۹۹

 

"بهار آمده اما شکوفه غمگین است

لباس تیره بپوشید، بختمان این است"*

رسیده موسم گل، بلبلی ندارد باغ

برای غنچه چقدر این قضیه سنگین است

کلاغ بد خبری حاکم چمنها شد

که غار غار سیاهش سروده ی چین است

نشسته بلبل خسته میان لانه ی خود

برای سفره ی خود در تدارک سین است

دو بال خسته ی او رو به سوی عرش خداست

دعای سبز دلش مستحق آمین است:

خدای هرچه بهار و خدای هرچه بهار!

ببار بر سر ما لطف خود، که شیرین است

ببین که جان همه در غمی شده مدفون

بخند تا که بخندد دلی که غمگین است

*هخا هاشمی

 

 

 

تحویل سال خانگی

اول فروردین  ۱۳۹۹

 

ما خادمیم و لحظه ی تحویل هرسال

بودیم کنجی در حرم، مشغول خدمت

لعنت به ویروسی که دنیا را گرفته

امسال محرومیم از این خوان نعمت

حالا کنار هفت سین سفره ی عید

در خانه ایم و کشته ما را درد غربت

کانال یک... کانال دو.... تصویر گنبد...

ماییم و چشمی خیس اشک و کوه حسرت

سخت است بر ما، دور بودن از حریمش

اما شده تکلیف و ما گفتیم اطاعت

هرچند درهای حرم را بسته ویروس 

باب الرضا(ع) باز است تا روز قیامت

آقای خوبیها، دعا کن رفع گردد

در سال نو، این دردها از جان ملت

آقا دعا کن تا که باشد سین هشتم

در سفره ی ما، سین زیبای سلامت

 

 

 

در خانه بمانید

اول فروردین  ۱۳۹۹

 

"کرونا آمد و ایام شیرین"؟

رسید اما توی خونه بشینین

نبوسین آشنایان رو که یک وقت

کرونا رو ندین هم یا نگیرین

 

 

 

چینی

اول فروردین  ۱۳۹۹

 

"کرونا آمد و ایام شیرین"؟

به سر آمد برای خلق غمگین

گرفته کل دنیا را غم و درد

شبیه جنسهای بنجل چین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت 13:1  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

طبیبانه

بیست و چهارم اسفند  ۱۳۹۸

 

اگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

بهم ریزد خروش شادی دیوانه دنیا را

نمی فهمی چه می گویم ، که تو درگیر با عقلی

چه می فهمند ساحلها دلیل موج دریا را

میان عاشق و عاقل نمی یابی شباهت، هیچ

که عاقل می زند سنگ ندامت مست رسوا را

حجاب عقل مانع می شود بر قلب عاقلها

نمی بوسند شبهای سیه خورشید فردا را

غم عشق و ملامت را به جان دارند عاشقها

و می رقصند در جمع و نمی فهمند غمها را

نپرس از چند و چون عشق از مجنون صراگرد

که بیزارند از پرسش، نمی فهمند اما را

"عـلاج درد مشٖتاقان طبیب عـام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را"*

*سعدی

 

 

 

وصله ناجور

بیست و سوم اسفند  ۱۳۹۸

 

"نه مجنونم نه بیمارم نه خوابم

ولی  عاشق  شدم ،  در انقلابم"*

شنیدی از غم  عشق و غریبی؟

غریبم، عاشقم، در التهابم

شبیه مستهای چاله میدون

به ظاهر شاد و در باطن خرابم

ننوشیدم من از لبهاش جامی

و دلخوش با شرابی از سرابم

پرم از بیتهایی عاشقانه

چنان حافظ پر از اشعار نابم

منِ شاعر چه غیر از عشق دارم؟

پر است از نام و باد او کتابم

به من می خندد این شهر پر عاقل

شدم رسوا و چون نقشی بر آبم

شدم یک وصله ی ناجور، اما...

نه مجنونم نه بیمارم نه خوابم

*محمد دری صفت

 

 

 

نخواستی

بیستم اسفند  ۱۳۹۸

 

"می خواستم برای تو باشم نخواستی

عمری غزل سرای تو باشم نخواستی"*

در کوچه های غربت خود مثل باد صبح

سرمست از هوای تو باشم نخواستی

همچون کبوتری که شده جلد خانه ای

بر بام و در سرای تو باشم نخواستی

گفتم که پا گذار به روی سرم، مگر....

مانند رد پای  تو باشم نخواستی

من را به ناز کشتی و من را نمی کشی

می خواستم فدای تو باشم نخواستی

از جور دوست مِهر تراود به جان دوست

دلبسته بر جفای تو باشم نخواستی

تو شاعر تمام غزلهای عالمی

مضمون  بیت های تو باشم؟ نخواستی؟

من را ببخش و شعر مرا هم نگاه کن

می خواستم برای تو باشم نخواستی

*سید جلیل سید هاشمی

 

 

 

راز نگفتنی

هجدهم اسفند  ۱۳۹۸

 

"توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست"*

خدا کند که بیاید، خدا کند... روزی....

که صبر رفت و مرا طاقت و توانی نیست

صبا به دسته گلم این خبر ببر، دیگر

بهار گشته خزان و مرا جوانی نیست

نشسته برف سپیدی به روی موهایم

و غیر سوزش غم در دل خزانی نیست

خزان؟ نه در دل من نوبهار جاوید است

اکرچه فرصت شرح غم نهانی نیست

مرا کبوتر جلدش نمود و تنها رفت

برای مرغ دلم بعدش آسمانی نیست

زمان رفتن او چشم او پیامی داشت

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

*فاضل نظری

 

 

 

تغییر

پانزدهم اسفند  ۱۳۹۸

 

"پیر ما  گفت  که  من آدم دیگر بشوم

عاشقی پیشه کنم همدل و یاور بشوم"*

بروم تا سر کوچه، بخرم الکل و ماسک

و به بهداشت و تمیزی گل و مظهر بشوم

بتمرگم پای تلویزیون و در خانه ی خود

گرچه افسرده ولی سالم و بهتر بشوم

کرونا چیز بدی نیست ولی از ترسش

باید امروزه به سیر نیز معطر بشوم

و کمی کود الاغی بخرم از عطار

تا که با معجزه اش از همگان سر بشوم

راستی روغن گل نیز خریدم دیروز

تا بمالم به خودم بلکه کمی تر بشوم

من همانم که پریروز تو را بوسیدم

گرچه بایست که من منکِر منکَر بشوم

حال یک متر برو دورتر از من ، امروز

پیر ما  گفت  که  من آدم دیگر بشوم

*محمد دری صفت

 

 

 

ویروس ترسناک

چهاردهم اسفند  ۱۳۹۸

 

"کدامین چشمه سمی شد، که آب از آب می‌ترسد؟

و حتی ذهن ماهیگیر ، از  قلاب  می‌ترسد؟"*

رسیده هدیه ای از چین برایم عکسی و قابی

زنم از خانه زد بیرون، زنم از قاب می ترسد

درخت سنجدی داریم در باغ و یکی عطسه...

زده زیرش، زنم از سنجد و عناب می ترسد

صدا سیما و روزنامه شده ویترین این ویروس

کرونا آمده، ایران از این ناباب می ترسد

یکی توئیت زد ویروس رفته ماه و برگشته

و حالا شهر ما از ماه و از مهتاب می ترسد

دو بیت از این غزل در وصف ویروس کرونا شد

جهان از بیتهای خوب و نغز و ناب می ترسد

بمیرد این کرونا که شده دیوی دو سر حالا

چنان ترسانده مردم را که آب از آب می‌ترسد

*بهمن رافعی

 

 

 

 دلبر بیمار

چهاردهم اسفند  ۱۳۹۸

 

"به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز‌ چشم بیمارت هزاران درد برچینم"*

دلم را برده ای و من نمی دانم چرا بعدش

به خود بیهوده می لرزم چرا اینگونه بدبینم

زدم بر صورتم ماسکی که دارد فیلتر چینی

نفس های تو نزدیک است و من در وحشت از چینم

کرونا داری و دارم به دل اندیشه از ماچت

تو می خندی به ترس من وَ من ترسان و غمگینم

به دستم دستکش کردم که دامانت به دست آرم

تو شلواری به پا کردی و من بیزاز از این جینم

بمیرد این کرونا که شده مانع به لبهایم

نمی بوسم تو را و مرگ خود را زود می بینم

کرونا؟ نه! ولی این دوری از لبهات خواهد کشت

مرا و آخر قصه تو بالایی و پایینم

مرا بی ماسک در آغوش خود غرق کرونا کن

که باید مثل تو در تب بسوزم، عاشق اینم

چه ترس از مرگ با ویروس چینی، وقتی اینگونه

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

*حافظ

 

 

 

کرونا

سیزدهم اسفند  ۱۳۹۸

 

چون که ویروسش به قدر بعضی پر آزار نیست

غیر آقای «کرونا» رای ما این بار نیست

بدترین کارش چه بوده؟ مرگ آدم ها؟ بده؟

زشتی کار فلان ماشین، کم از این کار نیست؟

روز و شب با زحمت مسئولهای مهربان

تیر می بارد به ما، این قابل انکار نیست

یا از این بدتر، خود ما ! جز کرونای عزیز

بین ما فردی به دردی غیر از این بیمار نیست؟

دود، دود خودرو و کارخانه ، قاتل نیست؟ هست

جان تو ویروسی در این شهر چون سیگار نیست

فست فود و دود و تنبل بودن ما قاتل است

مرگ چون حق است ترسی از کم و بسیار نیست

ما مسلح تا بن دندان به جهلیم و خوشیم

هست تا عنبر نسارا و بنفشه ترسی از پیکار نیست

بگذریم از این قضایا، کو کرونا؟ قصه است؟

واقعا دوربین مخفی پشت این اخبار نیست؟

تازه باشد! من که می بوسم رخ این درد را

چون که ویروسش به قدر بعضی پر آزار نیست

 

 

 

اول قصه

دوازدهم اسفند  ۱۳۹۸

 

"از کجا از کی خودت را در دلم جا کرده ای؟

با چه وردی قفلِ این متروکه را وا کرده ای؟"*

ای دو صد لعنت به شیطان! با کدامین سیب سرخ

در بهشت قلب این دیوانه ماوا کرده ای؟

راستش را کاش می گفتی، چرا عشق مرا

در دلت پرورده و اینگونه حاشا کرده ای

من به قربان لب سرخ تو، لبخندی بزن

با همین لبخند من را زار و شیدا کرده ای

عاشقم، دیوانه ای دلداده ، مردی اهل شعر

تو مرا شاعر مرا در شهر رسوا کرده ای

من غزلهایی نوشتم، نذر چشمان تو و...

تو ته هر بیت را با خنده امضا کرده ای

راستی آن اول قصه چه شد؟ من عشق را

در تو دیدم یا تو در من عشق پیدا کرده ای؟

گفتم از آغاز قصه، اول قصه کجاست؟

از کجا از کی خودت را در دلم جا کرده ای؟

*الهه سلطانی

 

 

 

به دست چپم

نهم اسفند  ۱۳۹۸

 

برا کار شما دست چپم هست

نترسین بچه ها دست چپم هست

چی شد؟ یک ویروس ناقابل رند....

شده مثل بلا؟ دست چپم هست

کرونا شایعه ست؟ راسته؟ رسیده؟

جای دارو، دوا دست چپم هست

جای هرکی که کاری کرده واسش...

تو کل آسیا دست چپم هست

به مردم وعده ی امید دادم؟

به امید خدا دست چپم هست

مریض شد هرکی، اسمم رو بیاره

اگه شد کله پا دست چپم هست

سه شیشه روغن خوب بنفشه

بمال اما به جا، دست چپم هست

آها ! یادم اومد، عنبر نسارا

بسوزون تو هوا دست چپم هست

یکی هم نسخه داده، ذکر داده

بخون بهر شفا دست چپم هست

اگه بهداشت گفت خونه بمونین

نمونین، زشته ها ! دست چپم هست

نشورین دستاتون رو، زشته این ماسک

ببوسین با صفا،دست چپم هست

تو این کشور خرافات ریشه داره

و جوره کار ما دست چپم هست

شبیه دوره ای که سیل اومد

و کشور رف هوا دست چپم هست

نمی ترسم من از انواع مشکل

ندارم ترس تا دست چپم هست

برا دایورت مشکلهای کشور

نرو جایی، بیا دست چپم هست

گرفتم ریشم و با دست راستم

برا کار شما دست چپم هست

 

 

 

دیگه بسه

اول اسفند  ۱۳۹۸

 

می خوام برم تلویزیون بگم شعار دیگه بسه

تو برف و سرما عکسای فصل بهار دیگه بسه

یا که برم سراغ چرخ گردون و بهش بگم

نچرخ که گیج میره سرم، بزن کنار دیگه بسه

خسته شدم من به خدا، چقدر گرونی و فشار؟

لج می کنی با نسل ما؟ ای روزگار دیگه بسه

اصلا برم پیش خدا، بگم که ما رو بی خیال

بهشت می خوای بدی، بده، که انتظار دیگه بسه

وعده ی حوری و شراب نده خدا جون به ما ها

شدیم تو مجلسای وعظ مون خمار، دیگه بسه

دلم میگه که چشمامو ببندم و برم جلو

برم سراغ مسئولا، بگم فشار دیگه بسه

هزار ساله که خم شدیم مفتکی زیر بارتون

تا کی می خواین باشین رو گُرده مون سوار؟ دیگه بسه

وعده هاتون که نون نشد برای ما ولی به جاش

نون دونه ی صد تومن شده هزار، دیگه بسه

به لطفتون پاره شده افسار  قیمت دلار

تو رو خدا، ولش کنین، جنگ با دلار دیگه بسه

شما نمی خواد که برین به جنگ مشکلات ما

رفیق دشمنا نشین، نیاین رو کار، دیگه بسه

این کار و بار مملکت، اون ماشینای ملی مون

آخر این اوضاع چیه؟ یه انفجار؟ دیگه بسه

ولی ته قصه که خوب کُلامو قاضی می کنم

میگم که تقصیر منه، این کار و بار دیگه بسه

ندیده خر شدم تو دوره های قبلی، رای دادم

این دفه قاطی نمی شم تو این قمار دیگه بسه

کفتر جلد رای من رو بوم آشنا میشینه

با وعده های آبکی شدن شکار دیگه بسه

این دفه از صندوق رای باید آدم بیرون بیاد

رایای لیستکی بسه، قول و قرار دیگه بسه

می رم پای صندوق رای، این دفه با چشمای باز

خواب و خیال و وعده ی آب دوغ خیار دیگه بسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 7:21  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


بیزار
سی ام دی  ۱۳۹۸
 
"من، اینجا از نوازش نیز، چون آزار، بیزارم"*
که چون برگ گلی افتاده در، گودالی از خارم
سرم را، زیر پای عشق تو انداختم، حالا
به لطف چشمهای تو، سری بر چوبه ی دارم
دو زلفت: همچنان دام و دو ابرو: تیغه ی خنجر
من زخمی به تیغ تو، به دام تو گرفتارم
نفهمیدی نگاهم را، نگاه خیس اشکم را
و من، فریاد خاموشی، میان دشت دیدارم
شکسته استخوانم را، فشار بار غم، اما...
تو می خندی و لبخند تو را، از جان خریدارم
مرا، نیش زبان تو، به خاک پای تو انداخت
به قدر مرهمی، لطف از، نگاه تو طلبکارم
نوازشهای تیغ تیز، یعنی: زخم نو، بر تن
من اینجا، از نوازش نیز، چون آزار بیزارم
*مهدی اخوان ثالث
 
 
 
پارادوکس
بیست و نهم دی  ۱۳۹۸
 
"لبت: نه گوید و پیداست، می‌گوید دلت: آری!
که این سان دشمنی، یعنی: که خیلی دوستم داری"*
شبیه هر شب این سالهای رد شده، امشب
دوچشمت، بسته است و من، یقین دارم که بیداری
دو گیسو ،کرده ای پنهان، به زیر روسری اما...
دو تار زلف، بیرون است و دل برده به دلداری
لبت: سرخ است مثل چشمهای خیس اشک من
و چشمت: خشک، چون لبهای من،در اوج تبداری
طبیب دردهای من! نمی فهمی نگاهم را؟
پر است از خواهشی کوچک: پرستاری، پرستاری
فدای آن دو چشم مهربانت، جان شیدایم
برای کاهش دردم، دو چشمت، می کند کاری؟
دوباره، اخم شیرین تو و امید قلب من:
لبت: نه گوید و، پیداست، می‌گوید دلت: آری!
*محمد علی بهمنی
 
 
 
 
از سر وا کردن هایش
بیست و هشتم دی  ۱۳۹۸
 
"آمد، که مثل پیرهنش «تا» کند، مرا
همچون حجابش، از سر خود، وا کند مرا "*
لب را، دوباره مثل اناری ترک زده
واکرد، تا که عاشق و شیدا کند مرا
بیتی،  به عشوه، از  غزلم خواند و خنده کرد
می خواست، تا که شاعر رسوا کند مرا
از زیر روسری، دو سه تا، تار زلف را
بیرون گذاشت، تاکه پر اما کند مرا
اما چرا؟ چگونه؟ کجا؟ می شود مگر...
با تار زلف، غرق تمنا کند مرا؟
یا اینکه می شود، مگر از باد، بهره برد....
تا مست بوی زلف، به رویا کند مرا؟
از دور دید، حیرت گسترده ام، دوید
آمد، که مثل پیرهنش، «تا» کند مرا
*مرتضی لطفی
 
 
 
زخم وطن
بیست و هفتم دی  ۱۳۹۸
 
"هر چه مرهم می گذارم ....بند می آید مگر؟
ای وطن! خون تو، از اروند می آید مگر؟"*
غم، کشیده لشکر از هر سو، به سوی مرز تو
بر لبان مردمت، لبخند می آید مگر؟
یک نفس، بی غم نیامد، در حریم سینه ام
دم وَ غم، با هم، به یک پیوند می آید مگر؟
در رگ هر جوی تو، خون جوانی، جاری است
جای خون، غمها در این آوند، می آید مگر؟
گفتم، از شادی و از عشق و نشد، قلب تو شاد
شادی، سوی تو، به این ترفند، می آید مگر؟
باد صبح، امروز، مست از بوی خوب عشق بود
از دماوند تو، یا الوند می آید مگر؟
می رسد، از دور، بوی لاله های سرفراز
باز هم،  گمنامی از یک جنگ، می آید مگر؟
شد روان، خونابه های اشک، از چشمان شهر
هر چه مرهم می گذارم ....بند می آید مگر؟
*سارا صالحی
 
 
 
طارم
بیست و ششم دی  ۱۳۹۸
 
"هوای خونه، با عطرتو، زنده ست "؟
شده، حتی بابام، از عطر تو مست
برنج طارم اعلا! دمت گرم
گرونی و نمیشه زد بهت، دست
 
 
 
 
نرو
بیست و ششم دی  ۱۳۹۸
 
"دلم غمگینه، اما، با توشادم "؟
نرو یارانه! از جیب گشادم
چل و پنج بار، قسم دادم خدا رو
نری، از جمع شاد خانوادم
 
 
 
دلدادگی
بیست و پنجم دی  ۱۳۹۸
 
"مدتی بود، حواسم، پیِ رفتارت بود
هر که را دید نگاهم، چه گرفتارت بود"*
از زن و مرد، کسی، عاشق غیر از تو، نشد
به گمانم، که خدا نیز، هوادارت بود
هرکجا می روی، دلداده، فراوان داری
بخت و اقبال تو، همراه تو و یارت بود
سیب؟ گندم؟ نه! به لبهای اناریت، قسم
دلم از روز ازل نیز، خریدارت بود
نیست در من، به جز از روح تو،غیر از عشقت
دل حلاج وشم ، عاشقِ بر دارت بود
بر سر دار تو، جان دادن من، زیبا نیست؟
کشته ات، عاشقت و عبد خطاکارت بود
جرم من چیست؟ فقط یک کلمه، یک جمله:
مدتی بود، حواسم، پیِ رفتارت بود
*مهدی کمانگر
 
 
 
دنیای ندیدنی
بیست و چهارم دی  ۱۳۹۸
 
روشنم گشت، که آسایش نابینا، چیست
چون که فهمید دلم، مسلک این دنیا، چیست
روزهایش: همه غم، شب: همه تاریکی و غم
مانده ام، جز غم  و غم، سهم دل شیدا، چیست؟
مردمش: پست تر از پست، همه: اهل ریا
آخرش چیست؟ خدایا ! تو بگو آنجا چیست؟
ما اسیریم، خدایا ! تو گواهی، بر ما
همه در بند جهانیم، بگو: فردا چیست؟
تو خدایی؟ به خدا ! ارزش ملکت، هیچ است
کار تو، در شب این ظلمت نامیرا چیست؟
کاش، من نیز، نه دل داشتم و نه چشمی
حاصل دیدن این هستی نا زیبا، چیست؟
"بَس که نادیدنی، از مردم دنیا، دیدم
روشنم گشت، که آسایش نابینا، چیست ‎"*
*کلیم کاشانی
 
 
 
هوس گناه تازه
بیستم دی  ۱۳۹۸
 
"دوباره سیب وغزل، من، گناه می خواهم
دلی، دچار تو و سر به راه، می خواهم"*
نشسته، برف سپیدی، به روی بام سرم
شراره های دو چشم سیاه، می خواهم
میان ظلمت شبهای سرد دلتنگی
طلوع صورت زیبای ماه، می خواهم
گدای قانعم و قدری، از سر زلفت
طلای جاریِ از دوش شاه، می خواهم
قناعتم، نه همین قدر کم، که کمترین از این
که از دو چشم تو، تنها، نگاه می خواهم
نگاه کن، به من روسیاه و شادم کن
که گم شدم، وَ به پیشت، پناه می خواهم
من، اشتباهی زدم، بوسه بر رخ ماهت؟
قبول! از تو، همین اشتباه می خواهم
لبان سرخ تو، سیب است و شاعرم، امشب
دوباره سیب وغزل، من، گناه می خواهم
*رضاقریشی نژاد
 
 
 
درد و درمان
هفدهم دی  ۱۳۹۸
 
آنکه زخمم می زند، خود نیز، درمان من است
بخت من، این ست: قاتل، راحت جان من است
قاتل بی رحم من! با میل من، با دعوتم
سالها، در کنج قلب خسته، مهمان من است
سالها، هم، درد من بوده ست و  همدرد غمم
سیب، گندم، جنت و حوا و شیطان من است
من، خودم عبد سر کویش شدم، او، تا ابد
تا خدایی هست، عشق و دین و ایمان من است
زندگی، یک شعر بود و او، شبیه یک ردیف
در تمام بیتهای شعر و دیوان من است
از خط اول، نوشتم او، فقط او، او، وَ او
رد پای او، کنون، در بیت پایان من  است
"مثل قلیانی، که می سوزاند، که آرامت کند
آنکه زخمم می زند، خود نیز، درمان من است"*
*حسین زحمتکش
 
 
 
مرد میدان
شانزدهم دی  ۱۳۹۸
 
در جنگ دشمن، شیر غران بود: قاسم
سرداری، از جنس شهیدان بود: قاسم
یک عکس، پشت میز، از قاسم ندیدم
یعنی: همیشه مرد میدان بود: قاسم
 
 
 
حاج قاسم
پانزدهم دی  ۱۳۹۸
 
دیروز، دنیا داد زد: ناجی ست: حاج قاسم
امروز، خواندم جایی: معراجی ست: حاج قاسم
سردار؟ سرلشکر؟ سپهبد؟ نه! برای ما
همراه نام تو، فقط حاجی ست،: حاج قاسم!
 
 
راه سلیمانی
سیزدهم دی  ۱۳۹۸
 
پر زد شهید دیگریّ  و همدلی، باقی ست
سرباز اگر شد کشته، بعد از او، ولی باقی ست
قاسم سلیمانی، اگر جان داده، در این راه
دشمن بداند: ملت و سید علی، باقی ست
 
 
 
 
شیخ و چراغ
دوازدهم دی  ۱۳۹۸
 
جناب شیخ، با لبخند خود آمد، سراغ ما
و کم آورد، در پیش جمال او، چراغ ما
زمان چیدن محصول باغات است و از این رو
سر لطف آمد و آمد، پس از عمری، به باغ ما
جناب او، پیاده آمد و برگشت، اما من...
نفهمیدم، چه شد، گم شد، پس از ایشان، الاغ ما
اگر از قافیه ترسی، نبود البته می گفتم
که شد جارو، به فرمان کراماتش، اتاق ما
و ایضاً اینکه نه فرشی، نه ظرفی، مانده در خانه
وحتی هیزمی هم نیست، در کنج اجاق ما
زبانش، گرم ذکر حضرت باری تعالی بود
و کاری کرد، یخ کرده، سماور های داغ ما
به تدبیرش فزون کردند، یارانش، چو یارانه
سبدهای معیشت را، به روی کوه داغ ما
جگر سوز است حال شهر ما، البته می سوزد
به داغ لطف او، غیر از جگر، گاهی دماغ ما
چرایش را نفهمیدم، ولی این قصه را می گفت
به آواز بلندی، روی بام ما، کلاغ ما:
«چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا»
از این رو شیخ، دیشب با چراغ آمد، سراغ ما
 
 
 
رژیم
دهم دی  ۱۳۹۸
 
احسنت، بر رژیم گذشته! درود باد...
بر آن رژیم رفته و بر روزهای شاد
آن روزها، که خنده ی ما، خاطره نبود
افسوس، رفته است، تمامیّ آن به باد
 
لعنت، بر این رژیم! رژیم پر اختناق
بر این رژیم پر هوسِ مملو از نفاق
بر این رژیم لعنتیِ امر و نهی کن
حتی، میان خلوت من، گوشه ی اتاق
 
لعنت، بر این رژیم! که هر کس خلاف آن...
گامی گذاشت، تیر بلا خورد، یا که مرد
یادش به خیر! دیس پلو، کاسه ی کره
یادش به خیر! سیخ کبابِ بلند و طرد
 
یک کله، پاچه، مغز، بناگوش، با دو چشم
آب و ترید سنگک خشخشاشی سحر
ششلیک ظهر و اشکنه ی عصر و مرغ شام
ممنوع گشته است، بمیری، رژیم خر!
 
من، چاق نیستم، به خدا ! چاق نیستم
یک کله، پاچه، کاش مرا، در سحر دهید
من، با رژیم، دشمنم و گشته ام اسیر
در دست این رژیم، مرا، بال و پر دهید
 
نوشابه، چیپس، کاسه ی آبگوشت، بد نبود
باور کنید، زندگی یعنی: همین و بس
در من، هوای خوردن انواع خوردنی ست
با عشق خوردن ست، که من، می کشم نفس

من را چکار، با کلم و سبزی و کرفس؟
با این رژیم سخت، شوم زود، زنده یاد
من، عاشق رژیم پر از چربی ام، بگو:
احسنت، بر رژیم گذشته! درود باد
 
 
 
 
قلب پر ترک
نهم دی  ۱۳۹۸
 
دارد ترک ها، صفحه ی قلبی، که دارم
با این همه، آماده ی فصل بهارم
سبز است، در اوج زمستان های تیره
قلب سراسر زخمیِ چشم انتظارم
چشم انتظار آن شب یلدایی ام من
که تو، نشسته باشی، در آن شب، کنارم
هرچند می بازم، ولیکن، شرط بستم
با خود، که می آیی، اسیر این قمارم
باید بیایی، قول دادی، یادتان هست؟
گفتی تو و من، پایبند این قرارم
اصلاً،  بیا من را بکُش، با ناز و برگرد
حلاج این عشقم، مهیا، بهر دارم
تیرم بزن، تیرم بزن، تیرم بزن باز
من زنده ام، با زخمهای بی شمارم
زخمی عشقت، هستم و افتاده بر خاک
پا، بر سرم بگذار، تا من، سر برآرم
"باران، نمی بارد، به خاک تشنه ی دل
دارد ترک ها، صفحه ی قلبی که دارم"؟
 
 
 
گلدان خشک
هشتم دی  ۱۳۹۸
 
"ای کاش، بغضی تر کند، آغوش گلدان را
ای کاش، از بر می شدم، شعر زمستان را"*
می آمدی، مثل بهار از راه و می دیدی
در دشت قلبم، لاله های سرخ هجران را
می شد، کنار هم بمانیم و کنار هم...
پر خنده می کردیم، این دنیای حیران را
دستت، میان دست من بود و نگاه ما
در هم گره می خورد و با هم کل تهران را...
باغ بهشت سیب، می کردیم و با سیبی...
مبهوت می کردیم، حق را، بلکه شیطان را
افسوس که، تو دوری از من، دورم از سیبت
افسوس که، هرگز نمی فهمی، پریشان را
بی تو، کویر خشک قلبم، داغ غم دارد
ای کاش، بغضی تر کند، آغوش گلدان را
*مهتاب بهشتی
 
 
 
 
خسته
هفتم دی  ۱۳۹۸
 
"من، بیست و هفت سال، خودم را دویده ام
تازه، به نقطــه ی نرسیدن، رسیده ام"*
من... بیست و هفت سال.... تو را... انتظار را
بر روی بوم پاره ی قلبم، کشیده ام
تو ... بیست و هفت سال... مرا طرد می کنی
ناز تو را، به قیمت عمرم، خریده ام
من: سرو بوده ام، وَ تو: گل، معجزه ست این
من، با نسیم صبح، به سویت پریده ام
من، ریشه های خویش، در این خاک سرد را
با آرزوی وصل تو ، شخصاً بریده ام
یک عمر، با امید وصال تو، زنده ام
غیر از فراق و غربت و ماتم، ندیده ام
من را کنار خویش، ندیدی و خسته شد...
قلبم ،به کنج عزلت قلبم، خزیده ام
دیگر، توان سیر و سفر، نیست در دلم
من، بیست و هفت سال، خودم را دویده ام
*محمدعلی پورشیخ
 
 
 
 
گفت و گو
ششم دی  ۱۳۹۸
 
گفتا: تو بال بگشا، راه بهانه، با من
پرواز کن، به سوی من، آب و دانه، با من
یک صبح اگر بیایی، تا خانه ام، پس از آن
تا روز حشر جام و بزم شبانه، با من
آتش بگیر و ققنوسِ عشق پاک من باش
در قاف عشق، بهر تو کاخ و لانه، با من
گفتم: که بوسه ای از، لبهای توست، کافی
در وصف بوسه ی تو، صد عاشقانه، با من
تیغ از تو و سر از من، من را بکُش، عزیزم!
گفتا: تو شاعرم باش، شهد ترانه، با من
گفتم: به سوی کویت، راه و نشانه ای هست؟
گفتا: بیا به سویم، راه و نشانه، با من
عاشق شو و بسوز از، عشق و بیا، به سویم
چشم پر آب داری؟ سر از تو، شانه با من
"گفتم: بهانه‌ای نیست، تا پر زنم به سویت
گفتا: تو بال بگشا، راه بهانه، با من"*
*مهدی سهیلی
 
 
 
من بیچاره
پنجم دی  ۱۳۹۸
 
"پیش تو، بسی، از همه کس، خوارترم من
زان روی، که از جمله، گرفتارترم من "*
از این همه، همراه و قرین تو، به قرآن!
دلداده ترم، لایق دیدارترم: من
ای نوگل زیبا ! که چمن، شیفته ی توست
از بلبل و پروانه، خریدارترم: من
حلاج کجا و من و عشق من و دردم؟
منصورتر از اویم و بر دارترم: من
در قله ی عشقی، تو و غافل ز من، اما...
در راه تو، هر ثانیه، بیمارترم من
بیمار غم عشقم و با این همه دردم
از حال تو، از خویش، خبردارترم من
یک کوه غمم، سرو غرورم من و اما...
پیش تو، بسی، از همه کس، خوارترم من
*وحشی بافقی
 
 
 
وای
چهارم دی  ۱۳۹۸
 
لب بر لبم بنه، که برآرم چو نای، وای!
بشنو دمی، تو از لب من: بانگ وای! وای!
یک لحظه، از سرای، بیا، بین عاشقان
پیچیده، بی نگاه تو، در هر کجای، وای!
نگذار، کار عشق، کشد سوی آه و سوز
ای وای اگر، بلند شود: ای خدای! وای!
آغاز عشق، نام تو بود و هزار حیف...
در قاف عشق، گم شده ای، ای همای! وای!
صبحی، رسید بوی تو، با باد و هوش، رفت
گر پا نهی، تو نیمه شبی، در سرای، وای!
در خلوتی، که شعر، در آن موج می زند
عطر حضور ناب تو و عطر چای، وای!
"سوز دلم حکایت ساز تو می کند
لب بر لبم بنه، که برآرم، چو نای: وای!"*
*شهريار
 
 
 
 
لبخند تو
دوم دی  ۱۳۹۸
 
"وقتی، که لبخند تو، در باران، موثر بود
امواج موهای تو، در طوفان، موثر بود"*
ای، من، فدای خنده هایت! سرخی لبهات...
همچون، نفسهای خدا، در جان موثر بود
مهمان لبخند تو بودم، عاشقم کردی
لطف تو، در شیدایی مهمان، موثر بود
هر خنده ات، جانی دمید و یک غزل گفتم
شیطان شدنهایت، در این انسان، موثر بود
مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن، زلفت...
رقصید و در ابیات این دیوان، موثر بود
یک دفتر از اشعار ناب، از خنده ات، دارم
این خنده، از آغاز، تا پایان، موثر بود
احسنت! بانو جان! مرا، شاعرترین کردی
تشویق هایت، حضرت سلطان! موثر بود
بر گریه های ابر چشمم، خنده ها کردی
گرمای لبخند تو، در باران، موثر بود
*جابر ترمک
 
 
 
جامانده
اول دی  ۱۳۹۸
 
"از معیشت، قطره‌ از دریا، نصیب ما نشد
بیست ملیون خانوار، اعلام شد، اما نشد"*
نان ما، اندازه ی یک لقمه ی کوچک، نبود
نام ما، در لیست محرومان، ولیکن، جا نشد
هی سبد، پشت سبد آمد، به سوی خانه ها
یک سبد، اما نصیب شاعر شیدا، نشد
شد، کمر خم، زیر بار نرخ بنزینِ گران
یک عصا، سهم من بیچاره ی دولّا، نشد
دست گیری، از ضعیفان، یک شعار خوب بود
رای ها دادیم، اما یاوری، پیدا نشد
تیر و ترکش، قسمت ما بود و صبری، تا ابد
جز همینها، سهم ما، از سفره ی دنیا نشد
سفره ی این انقلاب، از خون ما، رنگین شده
پای ما، در وقت خوردن، روی سفره وا نشد
بی خیال مال دنیا، قانعیم و شاکریم
درد مان این ست، ظالم، باز هم رسوا نشد
شاعریم و دل بزرگیم و از این رو، منعمیم
از معیشت، قطره‌ از دریا، نصیب ما نشد
*سام البرز
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۸ساعت 9:11  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

یلدای انتظار

سی ام آذر  ۱۳۹۸

 

یک قاچ سبز و سرخ، یک تکه از انار

یلدای پرامید، دلهای بی قرار

فردا خدا کند، این گفته بشنویم:

دیگرتمام شد، یلدای انتظار

 

 

 

بد تا نکن

بیست و نهم آذر  ۱۳۹۸

 

"با من چرا این گونه بد تا کردی ای دل

در خود چرا این قدر، غم جا کردی ای دل"*

یارت کنارت بود و تو چیزی نگفتی

بی خود فقط امروز و فردا کردی ای دل

جای دلِ ای دل، دل دل و شرم و حیایت

بیچاره ات کرد و فغانها کردی ای دل

در خلوت خود در غزلهای شبانه

مشت مرا و خویش را وا کردی ای دل

من را میان شعرهای عاشقانه

در شهر عاقل، زار و رسوا کردی ای دل

با این همه احسنت! در دنیای پر غم

زیباترین را، خوب پیدا کردی ای دل

من سالها درگیر حل غصه بودم

با عشق حل این معما کردی ای دل

دیوانه ی عاشق، دل غمگین ولیکم

با من، من دلداده، بد تا کردی ای دل

*محمدعلی سلیمانی مقدم

 

 

 

کوره ی خاموش

بیست و ششم آذر  ۱۳۹۸

 

"کوره ی آتشفشانِ سرد و خاموش توام

چند وقتی هست بدجوری فراموش توام"*

یخ زده قلبم قسم بر گرمی لبهای تو

سالها در حسرت گرمی آغوش توام

چشمهایم گرچه پر باران تر است از ابرها

از برای گریه ها در حسرت دوش توام

جان من! بانوی رویاهای من! من را ببین

مثل سایه زیر پاهایت، سیه پوش توام

زیر پاهای تو، نه! نزدیک تر، از زیر پات

همسفر با شعرهای خویش در گوش توام

زیر گوش تو، ولی دور از توام، از دورها

می کنم گاهی نگاهت، باز مدهوش توام

شاعرم، مملوم از فریادها و ساکتم

کوره ی آتشفشانِ سرد و خاموش توام

*هیلدا احمدزاده

 

 

 

بی خبر

بیست و سوم آذر  ۱۳۹۸

 

"هست از اوضاع ایران بی خبر

هست از مردم «حسن خان» بی‌خبر"*

از میان خودرو آمارش دقیق...

هست اما هست از نان بی خبر

صبح جمعه می شود بنزین گران

هست تا یکشنبه ایشان بی خبر

گفت آقایی خبر دارد حسن

گفت هستم من به قرآن بی خبر

گفت پیغمبر نباشد یک زمان

از گدایان یک مسلمان بی خبر

با وجود این جناب شیخ ما

هست مثل طفلی الان بی خبر

روح روحانی او محو خداست

هست از این خلق حیران بی خبر

مست از برجام ، جامی می زند

مش حسن، از چشم کیهان بی خبر

صبح هم مشتی حسین خان می زند

بر حسن صدگونه بهتان بی خبر

الغرض مشتی حسن، مشتی حسین

هست از اوضاع ایران بی خبر

*سعید مسگرپور

 

 

 

دل شکسته

بیست و سوم آذر  ۱۳۹۸

 

"بس که در حنجره ام ،  عقده ی فریاد شکست

ناگهان  حوصله از دست  دل افتاد ، شکست"*

از غم عشق، دلم نعره زد و طوفان شد

کاج پیر از غم این آدم ناشاد شکست

گفتم از قصه ی پر غصه ی شیرین دهنی

ناگهان شیشه ای در سینه ی فرهاد شکست

شعر من مثل خودم غم زده و بارانی ست

هرکسی خواند، بشر یا که پری زاد... شکست

یک نفر این خبر از من ببرد جانب او

قلب ویرانه ی من، خانه ات آباد! شکست

باد می آمد و بوی سر زلفش می داد

پشت صد سرو از این رایحه ی باد شکست

مرغکی بودم و غم در پی صیدم آمد

بال من را به خدا این غم صیاد شکست

خم شد از غم قدمن، ساکت و حیران ماندم

بس که در حنجره ام ،  عقده ی فریاد شکست

*امیر اخوان

 

 

 

دست خالی

بیست و دوم آذر  ۱۳۹۸

 

رفتم خرید و دست خالی مانده ام من

انگار در یک خشکسالی مانده ام من

نان، گوشت، ماهی پر کشید از سفره ی ما

با کوزه ای خشک سفالی مانده ام من

مانند این سفره بدون رنگ و رویی

با دست خالی روی قالی مانده ام من

در حسرت یک سیخ ششلیک و  کبابی

 یا کمتر از اینها، باقالی مانده ام من

کم کم شب یلدا می آید، مثل هر سال

در آرزوی سیب کالی مانده ام من

پایان امسال انتخابات است در راه

سبابه رنگی، با خیالی مانده ام من

یارانه دیشب گشت واریز و سر صبح

رفتم خرید و دست خالی مانده ام من

 

 

 

تکراری

بیستم آذر  ۱۳۹۸

 

"در کوچه های مه زده تکرار می شوم

دارم شبیه خاطره ها تار می شوم"*

هر شب به عشق دیدن تو خواب می روم

هر صبح گریه کرده و بیدار می شوم

شد خنده خشک روی لبم، بوسه پر کشید

مثل کویر خشکم و تبدار می شوم

مانند بلبلی به سوی گل پریده ام

با خار غصه زخمی ات و خوار می شوم

گفتی طبیب غم زده هایی ، از این سبب

کم کم دچار غصه و بیمار می شوم

این بار هم به وعده ی خود پشت می کنی

از زندگی، فریب، تو، بیزار می شوم

پایم به سوی غیر تو راهی نرفته است

من را ببین، که راهی سوی دار می شوم

هی ناز می کنی تو و من می روم به باد

در کوچه های مه زده تکرار می شوم

*فاطمه سادات میر

 

 

کهکشان

نوزدهم آذر  ۱۳۹۸

 

"کهکشان ها در نگاهت راه هایی ساده اند

آسمان ها زیر پای تو به خاک افتاده اند"*

آسمان روشن شد از لبخند پر از مهر تو

صد ستاره پیش پایت، ماه من! جان داده اند

راه عشق از قلب تو رد می شود ایران من

عاشقان از مرد و از زن راهی این جاده اند

از کویر لوت تا دریا و کوهت سبز باد

چون گلستانی و بلبل های تو آزاده اند

مادران سر زمین من، پسرها را فقط

بهر جان دادن به پای عشق ایران زاده اند

دشمنت کور ای وطن، در رزمگاه عشق تو

مردهای ما تمامی عاشق و آماده اند

ماه من! ایران من! در هرکجای پیکرت

لاله هایی سرخ بر دامان تو افتاده اند

آفرین بر مردمت، بر جای جایت ای وطن

کهکشان ها در نگاهت راه هایی ساده اند

*محمدحسن جمشیدی

 

 

 

دعاهای غیر مستجاب

هفدهم آذر  ۱۳۹۸

 

"دیگر دعای هیچ کسی مستجاب نیست

دلواپسم ، سوال دلم را جواب نیست"*

از حال من نپرس، که در هیچ جای شهر

حالی شبیه حال دل من خراب نیست

حالم شبیه حال بلم ران خسته ای ست

که سهمش از تمام جهان جز سراب نیست

از های و هوی شهر پر از خنده ی شما

سهمم به غیر حادثه و التهاب نیست

من دل سپرده ام وَ دلم پیش دیگری ست

چشمم پر آب گشته و درگیر خواب نیست

با خنده های خویش مرا تیر می زنید

این خنده ها به حال دل من صواب نیست

سنگم زدید و عشق مرا نفی می کنید

باور کنید قصه ی من بی حساب نیست

یک شهر بی خبر شده از عشق و بعد از آن

دیگر دعای هیچ کسی مستجاب نیست

*بتول رحیمی

 

 

 

ادعا

شانزدهم آذر  ۱۳۹۸

 

در شعر و بداهه ام توانا هستم

نامبر وان شعر در دو دنیا هستم

اندازه ی حافظم وَ بالاتر از او

آقای عمادی، مرد تنها هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۸ساعت 0:59  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 

توان

پانزدهم آذر  ۱۳۹۸

"به بالِ زخمیِ من جرأتِ تکان بدهید
به این پرنده ی پَر بسته آسمان بدهید"*
قسم به حضرت حافظ، قسم به شاخ نبات
برای گفتنِ از او به من زبان بدهید
عصایی از غزل و عشق و شور و سر مستی
به دست قلب منِ پیر قد کمان بدهید
برای آنکه خبر از غمم به او برسد
کتاب شعر مرا دست این و آن بدهید
بریده ام به خدا، نای راه رفتن نیست
به من امید و نویدی، به من توان بدهید
دوای درد من و چاره ی غمم این است:
خبر از آمدن یار مهربان بدهید
مرا به خانه ی آن یار آشنا ببرید
جمال ماه جهان را به من نشان بدهید
شکسته بال دلم، خسته ام ، پر از دردم
به بالِ زخمیِ من جرأتِ تکان بدهید
*‌مینا عباسی

 

نمی فهمند
سیزدهم آذر  ۱۳۹۸

یا شیخ ها معنای قرآن را نمی فهمند
یا اینکه با قرآن، مسلمان را نمی فهمند
وقتی که آدم نیست، در شهر خراب آباد
معنای سیب و دست شیطان را نمی فهمند
مسئول درد ما کسی غیر از خود ما نیست
مسئولها اندوه انسان را نمی فهمند
آنها که درماشین کولردار خود هستند
داغ گدایی در خیابان را نمی فهمند
آنها که عمری در پی نانند در دنیا
باغ بهشت و حور و غلمان را نمی فهمند
گلهای خشک و پرپر این باغ آبادیم
سرسبزها ویرانی مان را نمی فهمند
یک چله تنها گوشه ای با خود خدایا کن
در جمع، دردت را و درمان را نمی فهمند
در مشهد عشقیم و در شهری چنین عاشق
ای وای! بعضی عشق و عرفان را نمی فهمند
از ترک و لر، گیلک، چه جای شکوه ای؟اینجا...
در شهر تهران نیز، تهران را نمی فهمند
این مصریان وقتی عزیزی این چنین دارند
اندوه پیر شهر کنعان را نمی فهمند
سگهای گله استخوانی را طلبکارند
دستان خالی، حرف چوپان را نمی فهمند
فصل بهار سبز، حق دارند بلبلها
زردی برگ و درد آبان را نمی فهمند
باید شبیه بادهای بی وطن باشیم
آنها که شلاق نگهبان را نمی فهمند....
آزاد و بی ترس از نگهبانهای دیوانه
اینها که قدر و ارج مهمان را نمی فهمند....
هرجا که زلفی بود مهمانش شویم و بعد
بویی بریم آنجا که جانان را نمی فهمند
از بره های شاد و چوپانان بپرس این را:
آخر چرا غمهای گرگان را نمی فهمند؟
سرگرم شعرند و خوشند این شاعران، آری
شادند و چون شادند پایان را نمی فهمند

"روشندلان عرض خیابان را نمیفهمند
چشمان مرد زیر باران را نمیفهمند"*
*سایه سعیدی

 

گران
دوازدهم آذر  ۱۳۹۸

"نرخ بنزین شد گران و گوجه ی ارزان، گران
جان انسان مفت، اما قیمت درمان، گران"*
ما برای برق مفت و آب مفتی نقشه ها
داشتیم اما شده ارزانمان، آسان گران
گفت یارانه گدایی کردن است و کف زدیم
کف نمودیم از نتایج، گشت حتی نان گران
رای ها دادیم در هر دوره ای و دیده ایم
هر که آمد شد پس از یک دوره گوششان گران
یک زمان تهران گران بود و شده با کارشان
هر کجا، ده کوره ها هم گشته چون تهران گران
کافران شرق و غرب ارزان فروشند و کنون
می فروشد جنسها را مرد با ایمان گران
من شنیدم شد گران حتی شراب ناب و شد
بعد از این اسباب فسق و لعبت شیطان گران
نرخ اینترنت شده قدری و گران و می شود
شعر گفتن در گروه شعرها الان گران
می دهم پایان به شعر طنز خود با این سخن
گرچه حتما می شود این گفته در پایان گران
جان ما ارزان ترین جنس جهان است و به جاش
نرخ بنزین شد گران و گوجه ی ارزان، گران
*سام البرز

 

برقص
یازدهم آذر  ۱۳۹۸

"باگرگ های وحشی کنعان بیا برقص
فرصت نمانده عشق ؛ به میدان بیا برقص"*
برخیز و رلف خویش رها کن به دست به باد
بعدش شبیه زلف پریشان بیا برقص
از ابتدای قصه وعده ی دیدار می دهی
حالا منم وَ نقطه ی پایان، بیا برقص
من میزبان عشق تو ام در سرای دل
مجلس به پاست، حضرت مهمان بیا برقص
نازت کشیدنی ست ای همه خوبی ، عزیز دل
ای همنشین غائبم ای جان، بیا برقص
با رقص زلف و گردش دامن، تکان دست
شوری بپاش و بین عزیزان بیا برقص
این شعر وقف ناز نگاه تو می شود
تا گل کند به دفتر و دیوان بیا برقص
چون یوسفم برای زلیخا شدن کمی...
باگرگ های وحشی کنعان بیا برقص
*مهدی زارع

 

عاشقان خدمت
دهم آذر  ۱۳۹۸

سخته دیگه تشخیص زشت و زیبا
بدجوری این روزا عجیبه مشتی
فکر یکی خدمته و کنارش
فکر هزار نفر به جیبه مشتی

دوباره بار حسّ مسئولیت
سنگینی می کنه رو شونه هاشون
باز شده باز رو آشنا و غریبه
بعد چهار سال در خونه هاشون

یه عده صندلی سبز مجلس
ترجیحشونه بین صندلی ها
نردبونِ ترقی شونه انگار
می رن بالا می رن به عرش اعلا

تا عمر دارن، تا خون دارن تو رگها
برای خدمت می تپه دلاشون
خرج می کنن تا خادم ما بشن!
چار سال یه بار گل می کنه صفاشون

یه عده شون، که کاندیدا نمی شن
خسته شدن دیگه از این نشستا....
میرن برای خدمت مضاعف
بعضیاشون به نفت و بعضی شستا

وعده می دن راست و دروغ یه عده
برای اینکه رای بدیم دوباره
انتخابات نزدیکه و تو کشور
دوباره دوره، دوره ی شعاره

اون که چهل سال رئیسه، می توپّه
به اونایی که صاحب قدرتن
خونه هاشون کاخ شده و چاق شدن
اما میگن که عاشق خدمتن

خلاصه مد شده دوباره خدمت
مد شده باز سلام خالصونه
عکسا همه دوباره داره یک تم:
ته ریش و دکمه های زیر چونه

هیچکی زد و بند و خلاف نداشته
بلندتر از قبلِ دیوار حاشا
تو بلبشوی پوسترای رنگی
سخته دیگه: تشخیص زشت و زیبا

 

ویرانه
نهم آذر  ۱۳۹۸

"نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی ،  بر سر دیوارمان مانده"*
ببین اندازه ی بدبختی ما را که جغدی هم
نمانده یک سکوت تلخ بر آوارمان مانده
در این ویران سرا، این دل، فقط یک گنج پر ارزش
نمایی از نگاه آخر دلدارمان مانده
نگاهی که زمان رفتنش بر چشم خیسم کرد
و بعد از آن از این تصویر، یاد یارمان مانده
نمی دانی تو حجم غصه های مانده بر دل را
به زیر حجم این غمها دل بیمارمان مانده
دلی در حسرت دیدار روی مهربان یار
طبیبم رفته و تنها دل بیمارمان مانده
غم و درد و سکوت و من، در اینجا نیست غمخواری
میان سیل غمها حسرت غمخوارمان مانده
در این غربت سرای  دل نه شمعی و نه همراهی
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده
*حامد عسکری

 

سوال
هشتم آذر  ۱۳۹۸

"ای غنچه ی خندان چرا  خون  در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی"*
دیروز من را دیده ای، امروز من در دست توست
آگاه هستی از غمم، امروزو فردا می کنی
در جمع عشاقت مرا دیدی و مثل عاقلان
می رانی ام از خویشتن، از جمع منها می کنی
با اخمهایت می شود چشمان تو پر شور تر
با خنده هایت سینه را چون طور سینا می کنی
من مثل موسی آمدم، در کوه طور عشق تو
با لن ترانی عشوه در دیدار موسی می کنی
مثل کویری سینه ام بود و تو با قهرت مرا
چون ابر باران زا و چشمم را چو دریا می کنی
مثل بهاری آمدی در باغ قلبم ناگهان
سبز از تو شد باغ دلم، کار مسیحا می کنی
با این همه سبزینگی محرومم از لبهای تو
ای غنچه ی خندان چرا  خون  در دل ما می کنی
*شهریار

 

غم ندیدن
ششم آذر  ۱۳۹۸

انگار نفهمیدی و انگار ندیدی
هرگز نشدی عاشق و دلدار ندیدی
لعنت به تو ای دیده و نفرین به تو ای دل
بیهوده تپیدی تو و تو یار ندیدی
ای کاش بفهمی دل دیوانه ی شاعر
که خیر از این دفتر اشعار ندیدی
یا اینکه بفهمی که چرا چشم شدی و
در عمر رخ یار به یکبار ندیدی
یک عمر تپش، دیدن اغیار، دل من...
در باغ جهان یک گل بی خار ندیدی
شد شام سیه عمر و  از آن گیسوی پر پیچ
یک تار در این نیمه شب تار ندیدی
"آرام بگیر ای دل و کم گریه کن ای چشم
انگار نفهمیدی و انگار ندیدی"*
*فاضل نظری

 

امید نبند
سوم آذر  ۱۳۹۸

بگو که چشم از این راهِ رفته بردارند
سران عاشق ماهی که بر سرِ دارند
میان رقص سحرگاه خویش بر سرِ دار
امید واهی به دشت خیال می کارند
بگو به چشم هزاران هزار منتظرش
در آرزوی محالی همیشه بیدارند
بگو که صبح، خیالی شبیه دیروز است
و وصل و دیدن او، گفته های اشعارند
کدام دیدن او؟ کو نگار مه رویی؟
ببین که پنجره هامان شبیه دیوارند
ببین که حرف دل ما شبیه دودی سرد
قلم به دست دل ما، شبیه سیگارند
"بیا و پنجره ها را کمی نصیحت کن
بگو که چشم از این راهِ رفته بردارند"*
*مسیح مسیحا

 

اعجاز
دوم آذر  ۱۳۹۸

"سکه ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین‌تر است"*
در لبان سرخ خود اعجاز داری بی گمان
این زرشکین از عسلهای جهان شیرین تر است
تو میان عرش حق هستی و جای من کجاست؟
از زمین، از قعر دریاهای چین پایین تر است
من ته دنیا، میان گور خود خوابیده ام
زندگی بی عاشقی از مرگ هم ننگین تر است
تو مرا رسوا خطابم کردی و رسوا شدم
بار تهمت نازنین از کوهها سنگین تر است
حال من را در جهان تنها خودم می فهمم و
در جهان تنها خود من از خودم غمگین است
بر دلم مُهر غمت خورد و دلم مِهر تو داشت
سکه ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر است
*فاضل نظری

 

مددکار
اول آذر  ۱۳۹۸

خوابیده یک زن ، روی کاغذ پاره، تنها
یک زن که ژولیده ست، اما بوده زیبا
با کوله باری از غم و اندوه ، این زن
افسرده خوابیده، لباس کهنه بر تن
از تن نوشتم، از حراج تن چه گویم؟
از زخم های کهنه ی این زن، چه گویم؟
باید بگویم مردِ نامردش چه کرده؟
با روح خسته، با تن سردش چه کرده؟
چیزی بگویم از بساط منقل و دود؟
از آن زنی که مرد پستی، شوهرش بود؟
از این بغل تا آن بغل، زن، پست می شد
مرد خمارش، نئشه می شد، مست می شد
تن خسته می شد، روح زن می مرد هر شب
از مردش از دنیا، کتک می خورد هر شب
روزی سرنگی مرد او را برد، پژمرد
بد بود، اما سایه بانش بود، افسرد
بی خانه، بی همسر، کمی معتاد ول شد
در شهر پر نامرد و بی بنیاد، ول شد
در کوچه های شهر، نان می جست، کو نان؟
تن را حراجش کرد و آتش زد بر ایمان
هر مرد تازه، زخم تازه بر تنش بود
زن زخمی از نامردهای میهنش بود
وقتی امید زن ،تنش، پیر است و خسته....
وقتی کسی او را نمی بیند، شکسته....
دنیا جهنم شد، امید زن خدا بود
تصمیم کبری، یک سرنگ پر هوا بود
سوزش .... سلام با صفای یک غریبه
لبخندهای آشنای یک غریبه
لبخندهایی بی ریا و ساده و پاک
لرزید دست زن... سرنگ افتاد بر خاک
دستی دو دستش را گرفت و برد بالا
یک در گشود از شب به سوی صبح فردا
برداشتش از خاک و یار و همدمش شد
حوای این قصه اسیرش، آدمش شد
یک زن، مددکاری که گویی خواهرش بود
کوچک تر از او بود و مثل مادرش بود
در او دمید آن زن کمی ایمان تازه
برخواست از جا، راه تازه، جان تازه
سنگ صبور و مرهم درد و دوا بود
امید بود و هدیه از سوی خدا بود
آن شب خدا نوری به سوی زن فرستاد
شبهای او روشن شد و شد قلب او شاد
کم کم کمکها رنگ و رویی تازه بخشید
بعد از هزاران شب زن این قصه خندید
با هم میان دشت رویا راه رفتند
از خاکدان تیره سوی ماه رفتند
وقتی حمایت شد حیات تازه ای یافت
بر زندگی خود لباس تازه ای بافت
حالا خود او هم مددکار ست و اینجا
خوابیده یک زن ، روی کاغذ پاره، تنها

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۸ساعت 0:51  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


تکراری
سی ام آبان  ۱۳۹۸
 
"حال بدی دارم، از این احساس تکراری
از لحظه های شوم و حسّ دیگر آزاری"*
از اینکه کابوس است، رویاهای شیرینم
ار خوابهای خفته در، دنیای بیداری
دلدارهای غرق آرایش، پر از خواهش
این عشقهای پوچ: عشق کوچه بازاری
خون سیاهِ مملو از شهوت، سراسر شر
در رگ رگ این شهر بی بنیاد، شد جاری
دیگر، نه مجنونی ست، در این شهر و نه فرهاد
لیلا و شیرین رفته اند از شهر، انگاری
گرگ هوس، هر سو، کمین کرده ست و چوپانان
همدست گرگانند، در این کوچ اجباری
حس می کنم، پایان راه ما، سرازیری ست
حال بدی دارم، از این احساس تکراری
*رها
 
 
اشتباه
بیست و دوم آبان  ۱۳۹۸
 
"آرزویم بود و با خلقی، بیانش کرده‌ام
وای بر من! آرزوی دیگرانش کرده‌ام"*
راز پنهان میان سینه ام را، فاشِ خلق...
کردم و حرف عیانِ هر زبانش کرده ام
ماهیِ سرخ میان تُنگ قلب خویش را
بچگی کردم، که ماه آسمانش کرده ام
او، برای من، تمام زندگی بود و خودم...
کاردی، مهمان به روی استخوانش کرده ام
طاقتم، طاق است، دردم را، دوا او بود و بس
درد را، از  چشم پر مهرش، نهانش کرده ام...
تا نبیند درد را، تا غم نیاید سوی او
تا نفهمد، پیش خود چون روح و جانش کرده ام
آنقدر، محوش شدم که، ناگهان، در شعر خود
آرزویم بود و با خلقی، بیانش کرده‌ام
*‌سجاد سامانی
 
 
درد عشق
بیست و یکم آبان  ۱۳۹۸
 
"‌ای که درد عشق را، گفتی: مداوایی ندارد
آتش است، آری! ولی، پروانه پروایی ندارد"*
گرچه سنگین است، بار غصه های قلب عاشق
خم شدن، در زیر بارَش، پیش ما جایی ندارد
هرکسی عاشق شده، دربند حال خود بماند
عاشقی، راهیست که، پایان و فردایی ندارد
دلخوشم، من با همین امروز پر غم، درد عشقم
در مسیر من، نشستن، هیچ معنایی ندارد
دل، به دام عشق او، دادم به رغبت
هی نگو: اما.... که عشقم، هیچ امّایی ندارد
من، تمام عمر خود را، در سکوت عشق ماندم
عاشق بیدل، میان خلق، غوغایی ندارد
تو، نمی فهمی که درمان است، درد قلب عاشق
‌ای که درد عشق را، گفتی مداوایی ندارد
*مهدی اخوان ثالث
 
 
 
شمع بیدار
بیستم آبان  ۱۳۹۸
 
چون شمعِ سَحَر، یک مژه خفتن، نتوانم
بلبل صفتم، دوریِ گلشن، نتوانم
هرچند، رفیقان، دل دیوانه شکستند
جبران چنین کار خطا؟ من نتوانم
چون دیو سفیدی، شده موهای سر من
افسوس، که رزمی، چو تهمتن نتوانم
آواره ی صحرای جنونم، من پیر و...
افتادگی، بر هر سر برزن نتوانم
من، عاشقم و عشق، سرودی ست که گفتن...
وقتی، که زبانم شده الکن، نتوانم
خارج نشود، تیر غمت، از دل زارم
آسودگی فکر و دل و تن نتوانم
"دور از تو، منِ سوخته، در دامنِ شب ها
چون شمعِ سَحَر، یک مژه خفتن، نتوانم"*
*شفیعی کدکنی
 
 
دنیای دروغین
نوزدهم آبان  ۱۳۹۸
 
هر گل رعنا، خزان و نوبهاری، بیش نیست
بارش باران، دو چشم اشکباری، بیش نیست
کار این دنیا، دروغ و است و فریب است و هوس
وعده ه اش، سرمایه ی بی اعتباری، بیش نیست
هدیه های بی شمار این جهان نابکار
طعمه ی زیبا و شیرینِ شکاری، بیش نیست
از سراب خفته، در صحرا، دروغین تر بوَد
تشنه ی دنیا، بجز چشم انتظاری، بیش نیست
از شراب این جهان، جامی نصیب ما نشد
سهم ما، از باده اش، غیر خماری، بیش نیست
می دهد، اما نمی ماند پشیزی، پیش ما
سهم سلطان و گدا، سنگ مزاری، بیش نیست
پس بیا و دست، از دنیا بکش، مانند ما
در پی اش بودن، به جان تو! قماری بیش نیست
"پشت و روی باغ دنیا را، مکرر دیده‌ایم
چون گل رعنا، خزان و نوبهاری، بیش نیست "*
*صائب تبريزی
 
 
 
مرده ی عزیز
نوزدهم آبان  ۱۳۹۸
 
نام مرا، با اشک، روی سنگ، می خوانند
آنها، که من را، از سرای خویش، می رانند
آنها، که من، این شاعر شوریده را، مجنون...
دیوانه، اسباب عذاب و ننگ،  می دانند
من، شعر می گویم، سخن، از درد می گویم
این قوم، اما، سرخوش و بی درد و رقصانند
من، مثل حافظ، محو روی دلبرم، اما...
اینها، فقط در فکر مستی، در پی نانند
من، پادشاه ملک شعرم، خاک پای شهر
همشهریانم، بی خبر، از راز سلطانند
این عاقلانِ غافل از از عشق و دل و دلبر
اینها، که در کار جهان خویش، حیرانند...
"سنگم، به بدنامی زنند اکنون، ولی روزی
نام مرا، با اشک، روی سنگ می خوانند"*
*فاضل نظری
 
 
 
نقاب
هجدهم آبان  ۱۳۹۸
 
در کشور من، ارزش انسان، به نقاب است
حال من شاعر صفت، از ریشه خراب است
در کشور خندانِ به هر درد و غم من
طنازی ؟ نه! هجو است، که مقرون به ثواب است
باید، که نپرسید، چرا ظلم نمودید
پرسیدی اگر، باتوم  و شلاق، جواب است
در بند شده، یا که نشسته است، به خانه
هرکس که چو من، اهل دل و پر تب و تاب است
آب خوشی، هرگز به گلوی من شاعر...
باید نرسد! آب، در این شهر، سراب است
اما، اگر از روی خوشی، هزل بگویم
نانم، پر روغن شود و آب، شراب است
در شهر پر از دوز و کلک، راست نشاید
تصویر حقیقت، همه اش، نقش بر آب است
اینجا، همه، بر ریش من و شعر، بخندند
اینجا، هزل و هجو، سر از، گفته ی ناب است
"ای کاش، که دلقک شده بودم، وَ نه شاعر
در کشور من، ارزش انسان، به نقاب است"*
*فروغ فرخ زاد
 
 
عاقبت عشق
هفدهم آبان  ۱۳۹۸
 
"عاقبت، عشق من ودل، به تماشا بکشد
عاشقی، بی تو، به ناچار، به حاشا بکشد"*
شاعری، کاش بیاید، بنویسد غزلی
یا که نقاشی، کمی، از غم ما را، بکشد
با هنرمندی خود، سادگی و پاکی را
بکشد ، شعر کند، بر رخ دنیا بکشد
تا بدانند همه، قصه ی دل دادن ما...
می تواند چه کند، تا به کجاها بکشد
من، چنان قویی و تو، حضرت اقیانوسی
عاشقی، قوصفتان را، سوی دریا بکشد
می کشد، عشق تو، من را، به سوی رسوایی
کاش می شد، لب تو، ناز، ز رسوا بکشد
می شوم، شهره ی این شهر، در این شیدایی
عاقبت، عشق من ودل، به تماشا بکشد
*شیدا التیام
 
 
سفر عشق
شانزدهم آبان  ۱۳۹۸
 
"عشق را، با قدم شوق، سفر خواهم کرد
همره عشق، ز اندیشه، حذر خواهم کرد"*
فارغ از عقل و رها، از همه ی اهل جهان
از خودم نیز، خدا نیز، گذر خواهم کرد
می روم، تا ته این راه پر از خوف و رجا
راه ر،ا مثل دلم، پر ز هنر خواهم کرد
می نویسم، غزلی، نذر دو چشمت امشب
دو جهان را، ز غم خویش، خبر خواهم کرد
فعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، غزلم...
را پر از نام تو، رخشنده، چو زر خواهم کرد
رنگ و رو، می دهم امشب، به جهان، با شعرم
خاک را، قرمز از این، خون جگر خواهم کرد
می کنم، شورشی در خلق به پا، می گذرم
عشق را، با قدم شوق، سفر خواهم کرد
*عین فرزین
 
 
دیوانه ی شاعر
پانزدهم آبان  ۱۳۹۸
 
از من، به خدا ! شاعر دیوانه تری نیست
مجنونم و از قصه ام، افسانه تری نیست
از قصه ی آوارگی ام ، غصه ی قلبم
افسانه ی پر درد و غریبانه تری، نیست
تو، شمعی و گل، دور و برت، از من مسکین
دلداده تری، بلبلی، پروانه تری نیست
تا صید کند، مرغ دل عاشق من را
از دانه ی خال لب تو، دانه تری نیست
افسوس، که یار منی و پیش تو، از من....
منفورتری نیست، وَ بیگانه تری نیست
چون حافظم و جز قلم و دست نحیفم
بر گیسوی تو، زلف غزل، شانه تری نیست
"رفتی، به غزل بازی ناشاعرکان؟ ها؟
از من، به خدا ! شاعر دیوانه تری نیست"*
*حمیدرضا گلشن
 
 
 
زن
چهاردهم آبان  ۱۳۹۸
 
"مثل یک روحی، رها از بند زندان و تنی
دور هم باشی اگر از من،٬ همیشه با منی"**
تو، بهاری، روح بارانی، هوای تازه ای
تا ابد، هر جا گلی باشد، تو روح گلشنی
در لطافت، برگ گل را مظهری ، چون شبنمی
درتلاش و سخت کوشی، مثل کوهی، آهنی
چون خدای مهربان، بخشنده ای و منتقم
بی نهایت، هستی در بخشیدن و در دشمنی
من، فدای خنده های مهربانت! خنده کن
مثل خورشیدی، جهانتابی، همیشه روشنی
این زمین، با لطف سیب تو، به خود دیده مرا
تو، دلیل بودن من در زمین، یعنی زنی
در تمام تار و پود این جهان، نقش تو هست
مثل یک روحی، رها از بند زندان و تنی
*رویا باقری
 
 
 
دل دل
سیزدهم آبان  ۱۳۹۸
 
دل دل نکن و به سوی فردات، برو
از ساحل من، بزن به دریات، برو
من، یک قفس شکسته ام، ویرانم
پرواز کن و به سوی رویات، برو
 
 
 
پریشان
دوازدهم آبان  ۱۳۹۸
 
خسته، چون فواره ای، سر در گریبانم هنوز
تشنه ای، درگیر گرمای بیابانم هنوز
عاشقم، یک شاعر دلداده و اهل دلم
جز همینها چیستم؟ خود هم، نمی دانم هنوز
آدمم، دلبسته ی حوا و سیب و گندمم
در زمین و بی تو ، در زنجیر شیطانم هنوز
یاد باد! آن زلف رقصان، در میان باد صبح
رفته ای و مثل زلف تو، پریشانم هنوز
گرچه، عمری، همنشین کفر گیسو بوده ام
مومن چشمان سبز تو، مسلمانم هنوز
خودکشی، یک راه حل خوب بود و کرده ام
با امید دیدن تو، زنده می مانم هنوز؟
"کاش، برگردی، ببینی، در فروپاشیِ بغض
خسته، چون فواره ای، سر در گریبانم هنوز"*
*شهراد میدری
 
 
 
حادثه ها
یازدهم آبان  ۱۳۹۸
 
"دوباره، جاده ی پاییز و گام حادثه ها
دوباره، پاسخ دل، بر سلام حادثه ها"*
دوباره، چشم سیاه تو،  دلربایی کرد
و شد، دوباره نگاهت، امام حادثه ها
میان قلب سیاه دو چشم پر شورت...
نهان شده، به نگاهت! تمام حادثه ها
مرا، به اوجِ دلِ چشمِ خود ببر امشب
بکِش، دوباره دلم را، به کام حادثه ها
ولی، بگو به دو چشمت، که اخم پر دردش...
روا نبوده به دین و مرام حادثه ها
قسم به چشم تو! آخر، شکایت از چشمت
برَم به سوی لب تو، به جام حادثه ها
غزل، رسیده ته خطّ و اول خطم
دوباره، جاده ی پاییز و گام حادثه ها
*مجید مبلغ ناصری
 
 
 
شب به خیر
دهم آبان  ۱۳۹۸
 
"دیر شد، باید بخوابی نازنینم! شب به‌خیر
باوفای ساده‌ی خلوت‌گزینم! شب به‌خیر"*
آسمان، با صدهزاران اختر چشمک زنش
چشم بسته بر تو، ای ماه زمینم! شب به‌خیر
خواب را، از چشم دنیا برده ای، با خنده ات
اخم کن لطفاًً مگر خوابت ببینم، شب به‌خیر
شب شده، شور و شرر، شکر شکن بودن، بس است
شیشه ی شب، نشکن ای شورآفرینم! شب به‌خیر
من، فدای چشمهایت! چشمهایت را ببند
هدیه ای دارم برایت! بهترینم! شب به‌خیر
قلب من، با عشق، تقدیم نگاه نافذت
ماه من! خوبم! همه دنیا و دینم! شب به‌خیر
تا سحر، اندازه ی پلکی زدن، مانده ست و بس
دیر شد، باید بخوابی، نازنینم! شب به‌خیر
*رامین راقب
 
 
 
تقاضا
نهم آبان  ۱۳۹۸
 
"به جای این که در شبهای من، خورشید بگذارید
فقط، مرزی میانِ باور و تردید بگذارید"*
زمستان است و برف نو امیدی، کوه می سازد
برای باغ یخ کرده، کمی امید بگذارید
میان خانه های گرم خود، بر غصه می خندید؟
کمی ،خود را به جای مردِ مثل بید، بگذارید
کمر، در زیر بارغم، اگر خم کرده، جرم ماست
کمی از خنده هاتان را، برای عید بگذارید
شما، از باغ دل های بقیه، سیب دزدیدید
و باید، چیزی جای آنچه، دزدیدید، بگذارید
غم نان و غم عشق و غم .... هرچیز....، غم، سرد است
نگاهی، جای خورشیدی، که می تابید بگذارید
مرا، تنها نگاه مهربانی، گرم خواهد کرد
نمی خواهد، که در شبهای من، خورشید بگذارید
*امید صباغ نو
 
 
یارانه ی دلخوشی
هشتم آبان  ۱۳۹۸
 
"ما دلخوشیم، که یارانه می دهند
یک قطره اشک، به پیمانه می دهند"*
اندازه ی دو آجر و نصفی، به ضرب و زور
دادند و گفته اند، به ما، خانه می دهند
از ما، گرفته اند زمین زراعت و...
منت نهاده بر سر ما، دانه می دهند
یک روز، وعده هایی به ما داده اند و حال
جایش به ما، مواجب ماهانه می دهند
زلف پریش و ریش و سبیلم، به باد رفت..
از غصه، خنده کرده، به من، شانه می دهند
گفتند: هرچه میل شما هست، هست و نیست
یا جیره بندی است به کل، یا نمی دهند
در برهه ی کنونیِ حساس، زنده ایم
ما دلخوشیم، که یارانه می دهند
*محمد دری صفت
 
 
دلخسته
هفتم آبان  ۱۳۹۸
 
"شمس الشّموسِ مُلکِ خُراسانم آرزوست
یک لا قبا  گدایم و سلطانم آرزوست"*
همچون کبوتری، که نشسته، کنار صحن
پرواز، روی گنبد و ایوانم آرزوست
پرواز، روی عرش خدا، گنبد طلا
یک لحظه خواب، کنج شبستانم آرزوست
باب الجواد، لحظه ی دیدار، السلام...
حال خوش غزال بیابانم آرزوست
دست و ضریح پاک رضا، چشم و التماس
راز و نیاز و گریه ی پنهانم آرزوست
باید دوباره، یک سفر از خود به سوی او
پای پیاده، دیده ی گریانم آرزوست
دلخسته از تمام جهانم، در این جهان
شمس الشّموسِ مُلکِ خُراسانم آرزوست
*سرآبادانی(پیمان شاعر)
 
 
بی فایده
ششم آبان  ۱۳۹۸
 
"تو نیستی، غزلم این میان، چه فایده دارد؟
نشستنش، به دل دیگران، چه فایده دارد؟"*
برای من، که کسی، آشنای دردم نیست
زبان و فن بیان و دهان، چه فایده دارد؟
غمم به قدر خداوند آسمان و زمین است
برای حجم غمم، این زبان، چه فایده دارد؟
بیان غصه چه دارد؟ به غیر ماتم و جز غم؟
کسی، رفیق غمم شد؟ بیان چه فایده دارد؟
اگرچه قصه ی غم را، خریده ناشر دنیا
بهای قصه، زیان است، زیان، چه فایده دارد؟
قدم، شده خم و تیر نگاه تو، به خطا رفت
منی، که تیر ندارم، کمان، چه فایده دارد؟
هزارها غزلم را، کسی نخوانده، به جز غم
تو نیستی، غزلم این میان، چه فایده دارد؟
*محمد رفیعی
 
 
بعد از ماه
پنجم آبان  ۱۳۹۸
 
"شبی، که نور زلال تو، در جهان گم شد
سپیده، جامه سیه کرد و ناگهان، گم شد"*
اگرچه، نام شما، تا همیشه پا برجاست
پس از تو، روح و صفای گُل اذان، گم شد
میان اشهد انّ محمداً.... دلها
بلند ناله زد  و ناله هایمان گم شد
میان ظلمت دنیای غرق جور و ستم
تو، ماه بودی و ماهم، از آسمان گم شد
نماد رحمت بی انتهای حق بودی
پس از تو، تاب دل دختری جوان، گم شد
زنی، شبیه خودت، دختری که جان تو بود
گلی، که پرپر از آن شد، که باغبان گم شد
دوباره ظلمت غم، سوی جان ما آمد
شبی، که نور زلال تو، در جهان گم شد
*رضا اسماعیلی
 
 
 
پر درد
چهارم آبان  ۱۳۹۸
 
"آرام بگیر امشب، ما هر دو پُر از دردیم
درآتش و یخبندان، داغیم، ولی سردیم"*
سبزند و پر از لبخند، در شهر، همه مردُم
ماییم، که پاییزیم، برگیم، ولی زردیم
یک عمر مسیر غم، راه من و تو بوده
در  آخر راه خود، سخت است، که برگردیم
عمری ست، اسیریم و عمری ست، که تنهاییم
دلبسته به دستان یک جامعه، نامردیم
در این سفر از خود تا خود، دشت خطرها بود
از این سفر پر درد، جز درد، نیاوردیم
امشب، که دوتایی مان، تنها به قفس هستیم
بنگر، به خودت بنگر، با خویش، چه ها کردیم
مثل خود من ساکت، امشب، به خودت بنگر
آرام بگیر امشب، ما هر دو پُر از دردیم
*افشین‌یداللهی
 
 
 
بی تو
سوم آبان  ۱۳۹۸
 
فرقی ندارد، بی تو، غیبت یا حضورم
کاخ بلند آرزو، با خاک گورم
تو، رفته ای و من پس از تو، مرد تنها....
مردی، بدون آرزو و بی غرورم
از هر طرف، دیوار غربت، بسته بر من
مانند سد محکمی، راه عبورم
در سینه ام، غم خانه کرده، وقتی فهمید....
دنیا، که من، بر داغ و بر غمها صبورم
بعد از تو، خاموشم به کلّی لال لالم
بی تو، نمی بینم کسی را، کورِ کورم
در اوج تاریکی، پس از تو، مانده ام من
بی نور چشمان تو، دور از هرچه نورم
"خط می خورد، در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد، بی تو، غیبت یا حضورم"*
*قیصر امین پور
 
 
 
دختر کوبانی
سوم آبان  ۱۳۹۸
 
"طاقت بیاور، دختر! ای زیبای کوبانی!
مثل درخت سرو ،در یک عصر طوفانی"*
ای دختر کرد غریب! ای شیر زن! برخیز
باید برقصی، مثل آهویی بیابانی
برخیز و گرگ خیره را، از بیشه بیرون کن
پایان بده، بر دوره ی سختِ پریشانی
برخیز و مثل یک فرشته، بال و پر واکن
پر شد اگر دنیای ما، از فکر شیطانی
میدان رزم است و تو شیر بیشه ی رزمی
بزم است و با شور تو، پر شور است مهمانی
نامردها، در حمله ی خود، از تو می ترسند
هرچند مظلومی، ولی پیروز میدانی
در شهر تو، غربیّ و داعش، آمد و رفته
حالا، اگر ترک آمده، تنها تو می مانی
دنیا، سر تعظیم، خم کرده، مقاوم باش
طاقت بیاور، دختر! ای زیبای کوبانی!
*زهرا رسول زاده
 
 
 
بهارِ در راه
دوم آبان  ۱۳۹۸
 
"شنیدم، در صدای تو، طپش های بهاران را
و دیدم، در نگاه مهربانت , ماه تابان را"*
دو گیسوی تو، وقتی در میان باد، می رقصید
جهان فهمید، معنای ،غزلهای پریشان را
تکانهای دو گیسویت، جهان را، زیر و رو می کرد
بهم می ریخت، حال و روز مشهد، تا به تهران را
فدای رقص زلف مثل شلاقت شوم، بانو!
که کافر کرده با جبرش، دل صدها مسلمان را
نزن آتش به ملک دینِ قلب ظاهراً مومن
نسوزان، با نگاه آتشینت، ملک ایمان را
تو را، بر چشمهای مهربانت، می دهم سوگند
نترسان، با نگاه سردخود، این جان حیران را
منِ برگ خزان، در دست بادِ سرد، می رقصم
به عشق دیدن رویت، و سرمای زمستان را...
به جانم می خرم، زیرا، که می دانم، که می آیی
شنیدم، در صدای تو، طپش های بهاران را
*مهدی عنایتی
 
 
 
کفتر طوقی
یکم آبان  ۱۳۹۸
 
مو کِفتر صحن عتیقوم، آقا !
با زائرات، خیلی رِفیقوم، آقا !
پر مکشوم، تو صحن کهنه وقتی
ازم نپرس، که تا کجاها رفتی؟
رو گنبدت، عرش خدا ره دیدوم
بی خود نبود، تو ای هوا، پریدوم
طوق ولایتت، رو گردن مو...
افتاده و قِشنگ شده، تن مو
زائرا، آب و دون برام، مپاشن
حاجاتا شا، ای شالله که، روا شن
رد نکنی، یه وقت مو ره، از ای در
یه وقت نگی، که دیگه اینجه نپّر
مو عاشق دیدن زائراتوم
مثل اینا، مویم یه جور، گداتوم
هم آب و نون، هم آبروم دستته
یه وقت نگی، برو، دیگه بستته
کریم، که چند و چون نِدِره کاراش
مبخشه بی حساب، به خوب و اوباش
مو بد، ولی تو که، کریمی آقا !
بی آبروم نکن آقا ! تو دنیا
تو هم بگو: باهات رفیقوم آقا !
که کِفتر صحن عتیقوم، آقا !
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۸ساعت 0:38  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


منِ او
سی ام مهر  ۱۳۹۸

از غیر او، حتی خودم، وقتی جدا گشتم
وقتی، سراپا او شدم.... حاجت روا گشتم
من: او شدم، او: من شد و ما: عاشقی کردیم
مانند مجنون، شهره ی افسانه ها گشتم
لیلای من، شیرین لبی می کرد و چون فرهاد
در بیستون عشق شیرینم، فدا گشتم
هر روز و هر شب، دانه می پاشید، در پیشم
وقتی، پریدم.... وقتی، مرغ این هوا گشتم
با دام زلف و دانه ی خالش، اسیرم کرد
همچون کبوتر، جلد بامی آشنا گشتم
پرپر زدم، مثل کبوتر بچه ای پیشش
در دامش افتادم، به عشقش مبتلا گشتم
کم کم، تمام زندگی را، وقف او کردم
عاشق ترین دیوانه ی خلق خدا گشتم
او، دلبری می کرد، با چشمان زیبایش
از غیر او، حتی خودم، کم کم جدا گشتم

 


باغ نورانی(روضه منوره)
سی ام مهر  ۱۳۹۸


گفته پیمبر خدا: تو مشهد...
یه قطعه از بهشته، زیر گنبد
بس که، صفا داره و روحانیه
بهش میگن: یه باغ نورانیه
امام رضا(ع) غریبه، اما اینجا
هیچکی غریبه نیست، عجیبه اینجا
اینجا، دلا مثل هوا، رقیقن
زائرا، با کبوترا، رفیقن
گندم نذری می ریزن براشون
پر می کشه با کفترا، دلاشون
خادمای مودب و مهربون
زائرای پیر، زائرای جوون...
همه می خوان: کنار آقا باشن
تو بهترین قطعه ی دنیا باشن
پرچم سبز و گنبد طلایی
عجب ضریح خوب و با صفایی
سقاخونه، نقاره خونه، گنبد
دلم می خواد: بازم بیام به مشهد
خدا کنه، به زودی اینجا باشیم
یه روز ناهار، مهمون آقا باشیم


مستانه
بیست و نهم مهر  ۱۳۹۸

"مست آمدم، ای پیر! که مستانه بمیرم
مستانه، در این گوشه ی میخانه، بمیرم"*
در گوشه ی میخانه ی لبهای تو، امشب
دیوانه تر از، هرچه که دیوانه، بمیرم
مانند کبوتر شوم و بندی زلفت
با بوسه ای بر خالِ چنان دانه، بمیرم
آواره ی این شهر خرابم من و باید
در خانه ی تو: دلبر جانانه، بمیرم
من را، به غزلخانه ی چشمت، ببَر امشب
نگذار، که در گوشه ی ویرانه بمیرم
نگذار، غریبانه و مانند گدایان
در شهر خودم، پیش تو، بیگانه بمیرم
یک عمر، مرا، از در خود راندی و باید
در پیش تو، سر بر سر آن شانه، بمیرم
امشب، زده ام جام غزل، مست و خرابم
مست آمدم ، ای پیر! که مستانه بمیرم
*شهریار


بد تا کرد
بیست و نهم مهر  ۱۳۹۸

"بدجور، با این عاشقِ بدپیله، بد تا کرد
پا زد، به احساساتِ دل، این پا و آن پا کرد"*
با وعده های بی اساسش، بی وفایی را
مانند صدها دلبر دیرینه، معنا کرد
اول، به ناز و خنده و دل  بردنی شیرین
این قلب صاف و ساده ام را، خوب شیدا کرد...
بعدش، مرا در کوچه های غربت و اندوه
ول کرد و این دیوانه را، رسوای دنیا کرد
من را، شبیه حضرت فرهاد و چون مجنون
افسانه کرد و شهره ی اشعار زیبا کرد
شیرینیِ لیلای من، سهم رقیبم شد
من را، پریشان، در میان دشت غمها کرد
من می روم، اما بگو با او، پس از مرگم:
بدجور، با این عاشقِ بدپیله، بد تا کرد
*علیرضا رنجبر

 

درد بی دوا
بیست و هشتم مهر  ۱۳۹۸

"گفتی ام: درد تو عشق است، دوا نتوان کرد
دردم از توست، دوا از تو، چرا نتوان کرد ؟"*
ابروان تو، بهم خورده گره، چون کارم
مشکلت چیست؟ چرا این گره وا نتوان کرد؟
عشقِ محراب دو ابروی تو، شد دین دلم
ولی افسوس، در آن، هیچ دعا نتوان کرد
بر سرت، چادر و بر روی دلم، بار غمت...
مانده و غصه از این سینه، جدا نتوان کرد
شکوه ها دارم از آن، چشم پر از فتنه، ولی
شکوه، از چشم تو، حتی به خدا، نتوان کرد
جان من، هدیه ی ناقابلی، در پیش شماست
که به جز، پیش قدمهات، فدا نتوان کرد
زخمی ام، زخمی تیر نگه نافذ تو
بسته ام، دل به سر زلف و رها نتوان کرد
گفتمت: لطف کن و مرهمی، بر زخمم باش
گفتی ام: درد تو عشق است، دوا نتوان کرد
*هاتف اصفهانی

 

کبریت
بیست و هفتم مهر  ۱۳۹۸

دلخسته، از سرمای این دنیا
مانند مردی عاشق و شیدا
در روزگار مردم عاقل
قرن سکوت عالم بالا
بسته، گمانم روی این مردم
حتی خدا هم، چشمهایش را
در شهر بی عاشق، بدون مرد
از درد، دارد در دلش غوغا
فریاد خاموش هزاران شمع
دارد، میان سینه اش گویا
او، مثل ما، ساکت نخواهد بود
تا یخ کند، دنیا از این سرما
خود را، به آتش می کشد، کبریت
دلخسته، از سرمای این دنیا

 

پاکبان
بیست و هفتم مهر  ۱۳۹۸

با برگ های خشک پاییزی
یک قلب زیبا، می کشم امروز
من، پاکبان خسته ی این شهر
شعری، در اینجا می کشم امروز
 
نقاش شاعر، شاعری عاشق
گمنام شهری، مملو از عاقل
مردی، که نارنجی ست روپوشش
مردی، که شد دنیا از او غافل
 
جارو و خش خش های هر روزه
در کوچه ای که، خانه ی او بود
من، محو روی خانمی محجوب
او، عاشق آواز جارو بود
 
مِن ..مِن، سلام گنگ هر روزه
من را، نمی دید و گذر می کرد
من، آتشی بودم، در این سرما
او، از نگاه من، حذر می کرد
 
حالا، برای اینکه عشقم را
حتماً ببیند، می کنم کاری
یک کارِ مخصوصِ منِ عاشق
یک کار زیبا، غیر تکراری
 
بر صفحه ی سرد خیابان ها
تصویر خود را، می کشم امروز
با برگ های خشک پاییزی
یک قلب زیبا، می کشم امروز

بعد از تو
بیست و ششم مهر  ۱۳۹۸

"بعد از سفر تلخ تو، سامان نگرفتم
آرام، در این حادثه، یک آن نگرفتم"*
با رفتن تو، قصه ی پر غصه ی غربت
آغاز شد و سر، روی دامان، نگرفتم
با شعر غم انگیز من، آتش شده روشن...
در دفتر و آبی، روی دیوان نگرفتم....
جز آب روان گشته ی از دیده ی بی خواب
سرمایه ام اشک است، که آسان نگرفتم
من، بت شکن نفسم و افتاده در آتش
از لطف تو، آتش به گلستان نگرفتم
سوگند، به لبهای تو، ای دختر حوا !
جز سیب لبت، از کف شیطان نگرفتم
فردوس برین، جز لب تو، نیست برایم
جز درس وفا، در همه دوران نگرفتم
افسوس، که عاشق شدم و رفتی و ماندم
بعد از سفر تلخ تو، سامان نگرفتم
*حسین آهی

 

پریشان
بیست و ششم مهر  ۱۳۹۸

هزار و یک شب این افسانه می خوانم ، نمی دانم
چرا، هر دفعه چون دیوانه می خوانم؟ نمی دانم
دو گیسوی تو همچون بیتی از اشعار مولاناست
چرا، این بیت را با شانه می خوانم؟ نمی دانم
دو گیسوی پر پیچ و خمت را، مثنوی گفتم
و آن را، بارها مستانه می خوانم ، نمی دانم...
نمی فهمم ،چرا این مثنوی، رنگ غزل دارد
شدم با شاعری بیگانه؟ می خوانم ... نمی دانم
کمند زلف تو، افتاده روی دانه ی خالت
غزل، از دام و از این دانه می خوانم ، نمی دانم...
میان تاک پر پیچ و خم زلف سیاه تو
چرا دل کرده در آن خانه، می خوانم ، نمی دانم
"حقیقت بود، یا دور و تسلسل، حلقه ی زلفت ؟
هزار و یک شب این افسانه، می خوانم ، نمی دانم"*
*قیصر امین پور

 

چاره ی درد
بیست و پنجم مهر  ۱۳۹۸

به غیر گوشه ی چشم تو، ناخدایی نیست
مرا، به غیر نگاه تو، آشنایی نیست
مریض عشق تو هستم، به جز دوای لبت
به دردهای دل مبتلا، دوایی نیست
نشسته، در دل من، تیر تیز مژگانت
شبیه من، به خدا ! پیش تو، فدایی نیست
جهان و هرچه در او هست و نیست را دارم
گدایی، بر در تو، از سرِ گدایی نیست
مرا، اسیر خودش کرده، زلف مشکینت
کمند زلف تو را، تا ابد رهایی نیست
شبیه قایقی، در شطّ گیسویت، قلبم...
فتاده، راه فراری، بجز «بیایی» نیست
"بیا، که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو، ناخدایی نیست"*
*فاضل نظری

 

شعر تو
بیست و چهارم مهر  ۱۳۹۸

"شعر من، با مدد ساز تو، آوازی داشت"*
سوزکی داشت، میان خودش و رازی داشت
آخر هر غزلم، نام تو را می گفتم
آخر هر غزلم، سرخط و آغازی داشت
آسمان بود، دل عاشقم و عشق به تو...
در دلم، مثل کبوتر شده، پروازی داشت
من، فدای لب چون جام شراب تو شوم
این حرام ابدی، مستی و اعجازی داشت
حرفِ یک بوسه، بر این جام.... گناهی تازه
صد غزل، خوب تر از حافظ شیرازی داشت
امشب از شعر پُرم، دیده ام ات، در کوچه
دیده ات، در دل خود، قصه ای و نازی داشت
قصد چشمان تو، دل بردنِ از شاعر بود
چشمهای تو، عجب، حالت طنازی داشت
مطلع شعر، تو و یاد تو و پایانش
شعر من، با مدد ساز تو، آوازی داشت
*هوشنگ ابتهاج

 

اعجاز دوست
بیست و سوم مهر  ۱۳۹۸

"ما را، کبوترانه وفادار کرده است
آزاد، کرده است و گرفتار، کرده است"*
تیر و کمان ابروی خود را، به دست من
داد و مرا، روانه ی پیکار کرده است
خود را، به قلب حادثه، با شعر می زنم
من را، به حکم عاشقی، سردار کرده است
او شد طبیب قلب پر از غصه ی من و...
لطفی عجیب، بر منِ بیمار کرده است
با بوسه های آتش سرخِ لبان خود
من را، دوباره، بی خود و تبدار کرده است
جام شرابِ سرخ لبِ دلبرم، عجیب...ا
هوش از سرم ربوده و بیدار کرده است
امشب، شبیه حافظِ شوریده سر شدم
من را، سوار قایق اشعار کرده است
با دانه ای، که کنج لبش، جا گرفته است
من را، کبوترانه، وفادار کرده است
*فاضل نظری

 

اسیر
بیست و دوم مهر  ۱۳۹۸

"فدای صورت مثل بهارت
غزل می ریزد از چشم خمارت "*
نمی دانم، کجا؟ کی بود؟ اما...
شدم، یک روز، در جایی، دچارت
دچار گیسوان چون کمندت
گرفتار لب مثل انارت
دو تار از زلف، بیرون بود و گشتم
اسیر پیچ وخمهای دوتارت
منِ شیرِ همیشه خرم و شاد
شدم مانند آهویی، شکارت
تمام هست و بودم را، گرفتی
شدم، عبد تو و در اختیارت
گرفتارم چرا کردی، عزیزم!
ولی راندی، دلم را از کنارت؟
نکن با من، چنین ظلمی، نرانم
فدای صورت مثل بهارت
*مریم جباری

 

عاشق می شوی
بیست و یکم مهر  ۱۳۹۸

"در گلستان خیالم، تا چو گل، وا می شوی
عطـر افشانِ وجود من، سراپا می شوی "*
روسری، وقتی که بر می داری، از روی سرت
با گناه تازه ی خود، ناز و زیبا می شوی
می شوی مانند سیبی، می شوی حوا و من
می شوم، یک آدم مجنون و لیلا می شوی
مثل موجی بی محابا، می شوی چرخنده و
با چنین رقصی، بلای جان شیدا می شوی
گرچه می گویی، که عاشق نیستی و عاقلی
عاشقی، دیوانه مانند منی .... یا می شوی
مطمئن هستم، که روزی می شوی، دیوانه ام
همدم و همراه، با این بی سر و پا می شوی
می شود، دنیا بهشت و می شوم، دیوانه ات
در گلستان خیالم، تا چو گل وا می شوی
*عباس خوش عمل

 

جواب آخر
بیستم مهر  ۱۳۹۸

جز عشق، جوابی، به سوال تو ندارم
می پرسی و می دانی: چرا بر سرِ دارم
بر دار شدم، تا که بدانند رقیبان
افتاده، به گیسوی کمندت، سر و کارم
بر خاک سر کوی تو، افتاده ام و انگار
بر اسب مراد دل دیوانه، سوارم
من، عاشق چشمان تو و زلف تو هستم
یک عمر، به این درد جهانسوز، دچارم
لب، بر لب هر جام، به جز جام لبانت
عمری زدم و عمری، گرفتار خمارم
از چشم تو، روشن شده دنیای سیاهم
خورشیدی و من، پیش تو، مانند غبارم
در اوج خزان، زردترین برگم و چشمت
دارد به دل تیره ی خود، فصل بهارم
من، شاعرم و صاحب اشعار دل انگیز
دیوانه ام و اهل همین شهر و دیارم
از قصه ی من، شهر، خبر دارد و از من...
می پرسی، چنان بی خبران، از شب تارم
"می‌دانی و می‌پرسی‌ام، ای چشمِ سخنگوی!
جز عشق، جوابی، به سوال تو ندارم"*
*شفیعی کدکنی

 

مرده
نوزدهم مهر  ۱۳۹۸

کشت خشکم، که عبث، حسرت باران دارم
باغ بی برگ و برم، خوی بیابان دارم
در من از زندگی، تنها هیجانی باقی ست
که از آغاز جهان، خاطره از آن دارم
مرده ام، مرده ای با زندگیِ پوشالی
سینه ای دارم و یک قلب هراسان دارم
زندگی، خوردن یک سیبِ پر از وسوسه بود
منّت زندگی، از حضرت شیطان دارم
توبه، از سیب نکردم، به دلم رازی را...
از تو و سیب پر از وسوسه، مهمان دارم
مرده ای، پر هوس و غرق نفَس، غرق گناه
که به امید رسیدن به شما، جان دارم
آی! ای حضرت باران! به سرم، دست بکش
که هراسی، به دل از، لحظه ی پایان دارم
"برگ پارینه، چه سودی برَد از ابر بهار؟
کشت خشکم، که عبث، حسرت باران دارم"*
*مهدی اخوان ثالث

 

شاعر معاصر
هجدهم مهر  ۱۳۹۸

"قسمت این بود، که من، با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه، حاضر باشم"*
قسمت این بود، که من، پیش تو و دور از تو
سهمم این بود، فقط: حاضر و ناظر باشم
در کنار تو، ولی از تو و از عشقت دور
در مسیر تو و عشق تو، مسافر باشم
سهمم از زندگی و عشق، فقط، اخم تو شد
باید از اخم تو، راضی شده، شاکر باشم
درد من، اخم تو و دوری از روی شماست
دردم این است، چرا باغی و بایر باشم؟
باید از چشم تو و اخم تو، شعری گفتن
باید این مرتبه، در پیش تو، شاعر باشم
شاید این بار، غزل ها، برسانند پیام
قسمت این بود، که من، با تو معاصر باشم
*غلامرضا طریقی

 

 

ملک عشق
هفدهم مهر  ۱۳۹۸

بانو! هرجا بروم، ملک خداوندی توست
عالم، از روز ازل، بنده ی دلبندی توست
ابر و باد و مه و خورشید و فلک، می چرخند...
دور تو، قصد همه، خنده و خرسندی توست
از همه عالم و آدم، دل و دین را بردی
این هم، از ناز تو و هوش و هنرمندی توست
خنده کن، عشق من! و نور بپاش و خوش باش
که جهان، در هوس شور شکرخندی توست
خنده ات، مثل عسل، مثل شکر، شیرین است
خنده ات، دسته گل سرخ، گلِ قندی توست
من، به لبخند تو، دل داده ام و می دانی
دل من هیچ، خداوند جهان، بندی توست
"خواستم، قهرکنم، با تو خداوند جهان
دیدم هرجا بروم، ملک خداوندی توست"*
*علیرضا محمدزاده

 

 

دوای درد

شانزدهم مهر  ۱۳۹۸

به غیر گوشه ی چشم تو، ناخدایی نیست
اسیر موج بلائیم و آشنایی نیست
میان جاده ی هجران، که رفته ای، از آن
خبر، از آمدنت نیست، رد پایی نیست
قسم، به چشم سیاه تو! جانفدای تو ام
که در مرام دلم ، جور و بی وفایی نیست
برای آمدنت، جان گرفته ام سرِ دست
نگو، که پیش قدمهای من، فدایی نیست
نشسته، تیر نگاه تو، گوشه ی قلبم
و زخم چشم تو را، جز خودت، دوایی نیست
دلم، فتاده میانِ خیال گیسویت
تو، غائبی و مرا، از غمت، رهایی نیست
"بیا، که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو، ناخدایی نیست"*
*فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۸ساعت 0:55  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


خیالات
پانزدهم مهر  ۱۳۹۸
 
"در خیالات بهم ریخته ى دور و برم
خیره بر هر چه شدم خاطره اى زد به سرم"*
چه خیالات قشنگی، چه خیالات بدی
به چه در این همه واماندگی ام می نگرم؟
خاطراتی که همه پوچ، همه تو خالی ست؟
سرنوشتی که در آن نقش شده: در به درم؟
گرچه در ظاهر بعضی لب من خندان است
پشت این پرده، بدان، از غم تو خون جگرم
من همانم که شبی خواند غزل، خندیدی...
به من و شعر من و جامعه ی بی هنرم
آری آن روز تو خندیدی و من خندیدم
خنده ای تلخ تر از زهر، وَ چشمان ترم....
آن شب از فکر تو شد ابر بهار و بارید
تا خود صبح به باغ دلِ بی برگ و برم
و از آن شب شده ام غرقه ی سیلاب غمت
در  خیالات بهم ریخته ى دور و برم
*سید تقی سیدی
 
 
 
شمع سوزان
پانزدهم مهر  ۱۳۹۸
 
"شمع  آتش زد  اگر  پروانه را
کرد روشن تا سحر کاشانه را"*
عاشقی یعنی همین دیوانگی
سجده کردن دلبر جانانه را
دلبری  یعنی ندیدن جز خود و
با ادا کشتن منِ دیوانه را
من همان پروانه ی دیوانه ام
تو همان شمعی که هر شب خانه را...
می کند رشن به نور روی خود
می کند شیدای خود بیگانه را
آتشی امشب بیاور از نگاه
کن مهیا دام زلف و دانه را
تا مرا صید نگاه خود کنی
تا بسوزانی دل پروانه را
*رحمت کاشانی
 
 
 
تماشا
چهاردهم مهر  ۱۳۹۸
 
نگاهش را تماشا کن! اگر فهمید حاشا کن
به ترفندی، به تدبیری، خودت را در دلش جا کن
نترس از جمع مشتاقان دلبر، با تلاش خود
مکانی بین عشاقش برای خویش پیدا کن
نمی دانی که می خواند خبرها را؟ برای او...
میان این همه عاشق، خودت را زار و رسوا کن
تو رسوا شو برای او که او شیدا نمی خواهد
به رسوایی دلش را مال خود کن، بلکه شیدا کن
میان عاشق و معشوق سرّی هست و از این رو
برایش راز دل را فاش و سر خط خبرها کن
برایش در عزلهایت میان بیتهای ناب
مکانی بهر دلبر بودن و شادی مهیا کن
میان باغ شعر خود برای دیدن دلبر
هزاران چلچراغ از واژه های تازه برپا کن
"چه شوری بهتر از برخورد برقِ چشم ها باهم!
نگاهش را تماشا کن! اگر فهمید حاشا کن"*
*فاضل نظری
 
 
 
نشئه ی خماری
سیزدهم مهر  ۱۳۹۸
 
"مباد چیزی از این انتظار ، کم بشود
و در مسیر ِ تماشا ، غبار کم بشود "*
میار سوی لبم جام سرخ لبها را
نترس و سعی نکن این فشار کم بشود
خراب نشئگیِ این خمارِ پر دردم
مباد از سر ما این خمار کم بشود
خزان، بهار دل عاشق است، می دانی؟
خدا نکرده مباد این بهار کم بشود
نبر به سوی سرت شانه را که می ترسم
که از تاری از سر گیسوی یار کم بشود
هزار تار، چنان لشکری ست پشت سرت
مباد یک نفر از این هزار کم بشود
در انتظار نگاه تو عمر من طی شد
مباد چیزی از این انتظار ، کم بشود
*احسان افشاری
 
 
 
افسانه ی عشق
دوازدهم مهر  ۱۳۹۸
 
این همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
شاعری یعنی سرودن تا ابد جانانه را
تا لبش جام است و ما مستیم باید شعر گفت
نیست درمان، غیر چهچه بلبل دیوانه را
من فدای خنده ی او، خنده اش دل می برد
جز عسل باید چه نامید این لبِ مستانه را
از من عاشق نباید جست صبر از دیدنش
می کند دیوانه او وقتی دلِ بیگانه را
هرکسی یکبار دید او را میان کوچه ها
تا ابد شد کفتری این کوچه و این خانه را
سالها هر شاعری آمد هزاران شعر گفت
تا که سوی گیسوانش برد، خندان، شانه را
"هر چه گویی آخری دارد ، به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را"*
*وحشی بافقی
 
 
 
دیوانگی
یازدهم مهر  ۱۳۹۸
 
"دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند"*
دیوانه ها، دیوانه ها را خوب می فهمند
در پوشش دیوانگی صدها هنر دارند
وارسته از زنجیر عقلند و رها از غم
با شمع، چون پروانه ها، صد سِرّ و سَر دارند
پروا ندارند از هزاران دیو، این لشکر
اندازه ی صد رستم دستان جگر دارند
مانند شاعرها.... نه! اینها شعرِ پر دردند
بی غم ولیکن غصه از نوعی دگر دارند
با کودکان بی پدر هم درد و هم رازند
چون دختران بی پدر، شوق پدر دارند
از زخمهای عالم و آدم به دل تشویش
جای درختان جهان بیم از تبر دارند
این مردم بی غم، اسیر درد عاقلها
این بی خبر ها، از همه دنیا خبر دارند
*امید صباغ نو
 
 
 
شانه و شانه
دهم مهر  ۱۳۹۸
 
بگذار حسادت بکند ، شانه به شانه!
زلف است و سرِ شانه، نیازی ست به شانه؟
از شانه و مشّاطه و شب، بی تو چه حاصل؟
مقصود تویی، شانه و مشاطه، بهانه
با خال لب و زلف، دل از خلق ربودی
احسنت بر این دام پر از حلقه و دانه
در پیچ و خم زلف تو افتاده دل من
می ترسم از این شانه زدن های شبانه
می افتد و دل می شکند یک شب تاریک
در زیر قدم های تو در گوشه ی خانه
بگذار خودم شانه به انگشت نمایم
گیسوی تو را، تا شود این قصه، فسانه
"بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت!
بگذار حسادت بکند ، شانه به شانه!"*
*سجادسامانی
.
 
 
درد قدیمی
نهم مهر  ۱۳۹۸
 
چون پنجره مبهوت تماشای تو باشم
محو تو و رخساره ی زیبای تو باشم
از حال و هوای من اگر پرسی بگویم
مجنون صفتم، عاشق و شیدای تو باشم
خورشید وشی، ذره صفت محو تو گشتم
سرگشته و دلداده ی سیمای تو باشم
این شعر، زبانش شده چون قصه ی این درد
غم کهنه شد و شاعر رسوای تو باشم تو باشم
بگذار کمی مثل خودم شعر بگویم
حافظ نشوم بهر تو، نیمای تو باشم
"خورشیدمی و عادت هر روزه‌ام این است
یک پنجره مبهوت تماشای تو باشم"*
*مهدی فرجی
 
 
 
فقط امروز...
هشتم مهر  ۱۳۹۸
 
"امروز را آرام تر...، با من مدارا کن"*
رحمی به حالم کن، مراعات دلم را کن
من کفتر بام تو ام، جلد تو ام بانو
از ابروهای چون کمان خود گره وا کن
یک عمر من را زخمی تیر نگاه خود...
کردی، کنون زخمی تیرت را مداوا کن
تا کی فقط اخمت نصیب قلب من باشد
بهتر از اینها با من دیوانه ات تا کن
یا دستهایم را بگیر و همدم من باش
یا  اینکه فکری هم به حال قلب شیدا کن
در این دو راهی تا به کی باشم؟ خودت راهی
بگشا، بکُش یا لطفی با این جان رسوا کن
من سالها با اخم تو خو کرده ام اما
امروز را آرام تر...، با من مدارا کن
*بهزاد سعیدی
 
 
 
شادی او
هفتم مهر  ۱۳۹۸
 
"هر زمان در جمعشان از گريه هايم ياد شد
كِل كشيد و با شعف خنديد و روحم شاد شد"*
کل کشیدنهای او بر روی گور سرد من
زنده ام کرد و دلم از خاک سرد آزاد شد
ماجرا، مانند روز اول آدم شد و
باز آدم بود و سیب، ابلیس هم ایجاد شد
از همان آغاز قصه مبتلای او شدم
تا خراب او شدم دنیای من آباد شد
قصه ی ما قصه ی لیلا و مجنون بود و من
هر کجا این قصه را گفتم، یکی فرهاد شد
آن قدَر در کوچه ها گفتم از او که قصه ام
شهره شد، نشنید، حرف ساده ام فریاد شد
های های گریه هایم قصه شد در انجمن
یک نماد تازه از عصیان و از بیداد شد
او ولی با خنده ای از غصه ی من یاد کرد
هر زمان در جمعشان از گريه هايم ياد شد
*نيما درويش
 
 
 
 
رسم عشق
ششم مهر  ۱۳۹۸
 
"رسم عاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن"*
عاشقی یعنی فدای قامت دلبر شدن
عیب باشد در طریق عاشقی، سر داشتن
کی توان نامید ما را عاشق بی ادعا
جز زمانی که فقط او را به منظر داشتن
در مرام ما کم از کفر خدای عشق نیست
غیر نام حضرت معشوقه از بر داشتن
ما تهی از او وجودی پوچ هستیم و عبث
عشق یعنی این سخن را سخت باور داشتن
در هوای او به گرد بام او پر می زنیم
فایده جز این ندارد پیش ما، پر داشتن
ما اسیر دام زلف دلبریم و خال او
نیست ممکن زلف او را صید بهتر داشتن
ما گذشتیم از خدا هم در مرام عاشقی
رسم عاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن
*قاآنی
 
 
 
شب آخر
ششم مهر  ۱۳۹۸
 
عمه جون میگه که امشب
باباجون میاد کنارم
میاد و تمومه دیگه
سختی های انتظارم
 
میاد و برام میاره
دوا واسه درد گوشم
لباسام پاره س، خدایا
واسه بابام چی بپوشم
 
یه نفر، یه تشت آورده
سوغات بابامه انگار
بوی عطر بابا میده
عمه جون پارچه شو بردار
 
این سربابامه؟عمه
که آورده این حرومی
غصه های من نداره
عمه جون چرا تمومی
 
کی شکسته پیشونیش و
لباشو کی خونی کرده
سرباباجون براچی
پر خونه پر گرده
 
ریشا رنگ خون وخاکه
ریشا بوی دود گرفته
صورت ماه بابامو
هاله ای کبود گرفته
 
خاکیه ولی بابامه
نمی ذارم بره این بار
با بابام میرم از اینجا
عمه جون خدانگهدار
 
 
 
فراموشی
پنجم مهر  ۱۳۹۸
 
آدم شدیم و سیب و حوا یادمان رفت
بابا شدیم و رسم بابا یادمان رفت
انگار شیطان قسمتی از روح ما شد
امروز را دیدیم و فردا یادمان رفت
ما بچه های خوب دیروزیم اما
مهر و ادب را با الفبا یادمان رفت
ما اسوه مان مجنون شیدا بود اما
عاقل شدیم و هرچه لیلا یادمان رفت
بگذار بعد از سالها، ساده بگویم
آقا اجازه! ما خدا را یادمان رفت
یک روز می گفتیم از خدمت به مردم
از دستگیری، مهر، اما یادمان رفت
لعنت به شیطان! گولمان زد با بزرگی
آدم شدیم و سیب و حوا یادمان رفت
 
 
 
بیا
پنجم مهر  ۱۳۹۸
 
"ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا"*
این زندگی جز آه چه دارد برای من
من را بکش به ناز، ولی آن زمان بیا
یک عمر مرده ایم، بکُش مرده را ولی
وقتی که می رود ز تن مرده جان، بیا
لعنت به هرچه زندگیِ بی حضور عشق
دیگر رسیده کارد بر این استخوان، بیا
ای دستگیر عالم و آدم، خدای عشق
یک بار هم به دیدن این نا توان بیا
من را میان خشکی چشمم رها نکن
ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا
*فاضل نظری
 
 
 
ارزش
چهارم مهر  ۱۳۹۸
 
آنچه گل را قیمتی کرده ست، با هم بودن است
دست در دست رفیقانی مصمم بودن است
سبز بودن، در تمام تار و پود برگها
سرخ در گلبرگها و غنچه از غم بودن است
غنچه بودن از غم هجران بلبل های باغ
خنده ای زیبا کنار یار و همدم بودن است
هیچ از گل معنی لبخند را پرسیده ای؟
معنی اش آزاد از احوال عالم بودن است
چشمهای سرخ گلها را خدا بوسیده، این...
رازِ تر بودن، دلیل خیسِ شبنم بودن است
اشکهای حضرت حق روی گلها را ببوس
مثل گل آزاد بودن راز آدم بودن است
مثل گل باید که سبز و ساده و آزاده بود
راز زیبایی به پیش عشق او، خم بودن است
مثل برگ سرخ گلها باش، حق می بوسدت
معنی آزادگی، از ریشه محکم بودن است
"خارها دور از هم و گلبرگها دور هم اند
آنچه گل را قیمتی کرده ست، با هم بودن است"*
*کبری موسوی
 
 
 
تبانی
چهارم مهر  ۱۳۹۸
 
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟
بره آهو به شکار آمده، می بینی که؟
شاعری مست، سبوهای غزل می شکند
مست کرده ست و خمار آمده، می بینی که؟
فصل پائیز، جهان را به بر خویش گرفت
میوه ی شعر به بار آمده، می بینی که؟
سبزی شعر، طلایی شدن این دنیاست
در خرابات، بهار آمده، می بینی که؟
ساغر از شاعر دیوانه گرفته ساقی
باده ی کهنه به کارآمده، می بینی که؟
من اسیر غم پائیزی قلبم شده ام
چه کنم؟ کهنه سوار آمده، می بینی که؟
"سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟"*
*فاضل نظری
 
 
 
زن غزلهای من
سوم مهر  ۱۳۹۸
 
"زنی در شعرهای من ، عروس فصل باران است
دلِ پائیزی اش دائم ، اسیرِ برگریزان است "*
زنی مثل خودم تنها، زنی مثل خودم غمگین
شبیه مادرم یک عمر از عکسش گریزان است
زنی که می زند لبخند اما پشت لبخندش
زنی لبریز اشک و آه زنی افسرده پنهان است
زنی با جرم زن بودن، زنی آبستن عادت
اسیر دست تقدیرش، اسیر نسل انسان است
زنی که می زند سنگش جهان مرد سالار و
ندارد باور انگاری که انسان و مسلمان است
زنی که خنده اش اینجاست، در بیت غزلهایم
و دنیایش جهنم شد، بهشتش کنج دیوان است
زنی لیلا صفت، شیرین، که معشوق است در شعرم
زنی در شعرهای من ، عروس فصل باران است
*مهتاب بهشتی
 
 
 
هنر عاشقی
سوم مهر  ۱۳۹۸
 
از عشق فقط شعر سرودن که هنر نیست
مفعول و مفاعیل، خود اسباب اثر نیست
عاشق نشود هر که دلی دارد و گشته...
با عافیتش دلخوش و دنبال خطر نیست
کی شور و شرر در دل یک شهر بریزد
آن شاعر آسوده که آتش به جگر نیست
آزاده اگر بود شود سایه ی مردم
چون سرو تنومند که در فکر تبر نیست
شاعر نشود هرکه به فکر خط و خال است
اندیشه ی او جز قد و سیما و کمر نیست
در شعر اگر صورت و سیماست، مَجاز است
نظم است در آن سیرت دلدار اگر نیست
باید که رها از خود و دنیا شود، آری
از خانه برون رفتن و گشتن که سفر نیست
"باید سر ِ خود در قدمِ یار ببازد
از عشق فقط شعر سرودن که هنر نیست"*
*الهام حق مراد خان
 
 
 
آرزوی محال
سوم مهر  ۱۳۹۸
 
تو آرزوی فریبنده ی محال منی
خودت سوال و خودت پاسخ سوال منی
همیشه حضرت حافظ رفیق حال من است
تو حرف مشترک ما، میان فال منی
تو مثل تیری نشسته میان بال و پرم
و در خیال من خسته هر دو بال منی
اگر چه پیش منی، در کنار من هستی
ولی محال محالی، ولی خیال منی
خدا کند که تو را مال من کند تقدیر
خدا کند که بفهمد جهان، تو مال منی
برای خنده ی پایان شعر می گویم
تو عشق خوشگل من، همسرم، عیال منی
"چو آرزو، به دلم خفته ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی"*
*سیمین بهبهانی
 
 
 
دل در بند
سوم مهر  ۱۳۹۸
 
"بیچاره دلم در آرزویی بند است
در ساغر وساقی و سبویی بند است"*
از هر چه که داشتم نمانده چیزی
ته مانده ی جان به آبرویی بند است
با من دو کلام گفتگو کن بانو
این شعر به ناز گفتگویی بند است
از چشم ترم نپرس سر سبزی شعر
در فصل خزان به آب جویی بند است
در تیره شب غمم که صدها یلداست
فردای دلم به ماه رویی بند است
بردار حجاب گیسوان را در باد
عمر کسی این طرف به بویی بند است
گفتم به صبا که بویی از زلف بیار
بیچاره دلم در آرزویی بند است
*رضا شاه حسینی
 
 
 
ته خط
دوم مهر  ۱۳۹۸
 
از غم نه گریزی‌ست، نه امنی، نه پناهی
افتاد مسیر دل من سمت سیاهی
آنقدر که من آه کشیدم شب غربت
شد آینه ام مات، نه دل ماند و نه آهی
ای کاش یکی بود بگوید که چنین غم
از بخت سیاه است و یا مزد گناهی؟
آخر چه گناهی؟ من بیچاره نکردم
در عمر گناهی به خدا، غیر نگاهی
یک بار نگاهم به سر زلف تو افتاد
افتاد دلدساده ی من دست سپاهی
در زلف سیاه تو دلم گم شد و حالا
دیگر نه امیدی ست نه یاری نه پناهی
"در آینه‌ی عشق نظر کردم و دیدم
کز غم نه گریزی‌ست، نه امنی، نه پناهی"*
*جویا معروفی
 
 
 
رسوایی
دوم مهر  ۱۳۹۸
 
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود
حتی خدای عالم بالا خبر شود
از آسمان هفتم و از عرش تا زمین
تا هر که هست در کف دریا خبر شود
این قصه مثل قصه ی مجنونِ بی نواست
لیلا از این فسانه زیبا خبر شود
باید به شعر و قصه، به آواز نیمه شب
از درد گفت، و گفت خدایا خبر شود....
مثل بقیه دلبر ماهم از این خبر
از گفته های بی ثمر ما خبر شود
حالا بدون واسطه گفتم که بشنوی
گر نشنوی تمام غزلها، خبر شود
"آنقدر واضح است غم بی تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود"*
*نجمه زارع
 
 
 
دل تنگ
اول مهر  ۱۳۹۸
 
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم
مسدود شد از هر طرفی راه عبورم
دنیا شده آنقدر جهنم که برایم
آغاز بهشت است سرازیری گورم
گیرم که جهنم شود آن سوی، سرایم
بهتر، که همه عمر چو هیزم به تنورم
یک عمر فقط سوختن آموخته ام من
چون آهن تفتیده و چون جام بلورم
در کوره ی دنیا شده ام پخته و حالا
خالی ز هوا و هوس و کبر و غرورم
چون شیشه ای شفافم و دل نازک آنقدر
افسوس که سنگ است دل یار چو حورم
"ای آینه! هم صحبت من باش که دیری ست
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم"*
*علیرضا بدیع
 
 
 
غایب حاضر
اول مهر  ۱۳۹۸
 
"از اینجا رفته ای اما هنوز از من خبر داری
تو که در خوابهایِ من حضوری مستمر داری"*
میان خوابهای من، میان شعر های من
خلاصه هرکجا هستم، حضوری مختصر داری
تمام روزهایم را به دنبال تو می گردم
و هر شب از میان شعرهای من گذر داری
شبیه تک درخت یک بیابانم به تنهایی
تو می آیی ولی افسوس در دستت تبر داری
تو می آیی که جانم را بگیری از من تنها
و من مستانه می خندم که سوی من نظر داری
تو می کوبی تبر را بر تنم، من مست می رقصم
چه کابوسی، چه رویایی، ز من دیوانه تر داری؟
بنازم ناز چشمت را که حتی در خیالاتم
دهد شوری به شعر من، که صدها شور و شر داری
و خط آخر این شعر: هنوزم عاشقم هستی
از اینجا رفته ای اما هنوز از من خبر داری
*شهراد ميدرى
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۸ساعت 22:59  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


غم پنهان
سی و یکم شهریور ۱۳۹۸
به ظاهر ساکتم، در سینه ام، آتشفشان دارم
همیشه خنده بر لب، غصه ها، در دل نهان دارم
اگرچه، قصه ها از غصه ها، دارم، به قلب خود
شبیه دلقکی، یک عمر، فُکاهه بر زبان دارم
سکوتم، از رضایت نیست، خنده، تلخ و غمگین است
جوانم گرچه، قدی مثل پیری، قد کمان دارم
به زیر بار غمهای جهان، خم گشته قدّ من
شکایتهای بی پایان، از این جور جهان دارم
جهان دارد عناد انگار، با من، آسمانها هم
شکایت، با خدای خود، از این دارم، از آن دارم
ولی، گوشی برای غصه های مرد تنها، نیست
و من، در انزوای خویش، آتشها به جان دارم
"کسی، از  ظاهرِ  یک کوه، حالش را نمی فهمد
به ظاهر ساکتم، در سینه ام، آتشفشان دارم"*
*امید صباغ نو
هدیه می خواهم
سی و یکم شهریور ۱۳۹۸
"دستم قلم ، چشمم غزل، دفتر بیاور
امشب، برای درد، همبستر بیاور"*
روحم، گرسنه شد، کتاب حافظم را
آهو، برای شام شیر نر، بیاور
تا جان بگیرد، طبع من امشب، بگوید:...
بی پرده، عشقم! قلب من را، در بیاور
تا خود ببینی، رد پای عشق خود را
یک بار، نه! صد دفعه ی دیگر بیاور
من را بکش، با ناز چشمان قشنگت
اما بیا ، با خود برایم، شر بیاور
تا شور و شر، در شعر من هم، پا بگیرد...
یک هدیه، از این نیز، زیباتر بیاور
من، عاشقی شاعر، هوادار تو هستم
لطفاً، برایم، شعرهای تر بیاور
نه! شعر لازم نیست، تنها بیا و
دستم قلم ، چشمم غزل، دفتر بیاور
*محسن انشایی
بزم عارفانه
سی و یکم شهریور ۱۳۹۸
"شعر و ادبي، كه بس وزين است
شايسته، براي آفرين است"*
این بزم، سزای هرچه زیبا
این جا، همه چیز، دستچین است
هرکس، که نوشته شعری اینجا...
با اهل بداهه، همنشین است...
همخانه ی ما، در این سرا شد
آگاه، به راز دلنشین است...
در وقت سرودن غزلها
حق، با شعرای ما، قرین است
هم منزل شاعرانِ این بزم
در عرش برین؟ نه! در زمین است
هر بیت، دعایی مستجاب و
هر گفته، پیامی آتشین است
چون، آیه ای از خدای سبحان:
شعر و ادبي، كه بس وزين است
*کرامت قرمزی
سر مست
سی ام شهریور ۱۳۹۸
"شرابی ،خوردم از دستِ عزیز رفته از دستی
نمی‌دانم، چه نوشیدم، که سیرم کرده از هستی"*
نمی دانم، چه می گویم، نمی فهمی، چه می خواهم
گمانم، هر دو افتادیم، در چنگال سرمستی
رها کرد او سر زلفش، میان جمع عشاقش
و من ماندم، میان عطر زلف و یک جهان، پستی
پر از غم، شاد می رقصم، میان این غزلها و
جهان، می پرسد: از دست غم و دلواپسی، جستی؟
خوشا، احوالت ای عاقل! که آزادی از این غمها
که از دام دل عاشق، به حکم عاقلی، رستی
رها، از قید و بند قلب پر شور و تپش، بار ....
خودت را، در چنین آشفته بازار جهان، بستی
تو رستی و دلم مانده، میان بند عشق، آری!
شرابی، خوردم از دستِ عزیز رفته از دستی
*محمدرضا نظری
ماه عاشقی
بیست و نهم شهریور ۱۳۹۸
"در موسمِ دلنواز شهریور عشق
دل رفت ، به یک نگاه او ، از سَر عشق"*
مانند گدای بی سر و پا، دل من
شد، بست نشین کوی او، بر در عشق
آمد، به نگاهی، آتشی زد، به دلم
او رفت و به جاست دل؟ نه! خاکستر عشق
دیوانه ی شهر عاقلانم، که فقط
سرخی، شده سهم من، ز سیم و زر عشق
از زخم تنم، نپرس، اینجا، رسم است
سنگ ست، جواب پرسش از باور عشق
از من، نشنیده شهر عاقل، گله ای
نشنید مرا، کسی، به جز داور عشق
من، هم سخن خدای عشقم، مَردم!
من، شاعرم، از دیار پهناور عشق
دلگرم، به خنده ی خدای عشقم
در موسمِ دلنواز شهریور عشق
*سیما اسعدی
چرا حالا؟
بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸
"آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی وفا! حالا، که من افتاده ام از پا، چرا؟"*
آمدی، تا بر مزار من، بخوانی فاتحه؟
خیر مقدم! نازنین من! ولی اینجا چرا؟
ما، کنار هم، میان کوچه ای بودیم و حال
در کنار گور سردم، آمدی تنها چرا؟
یک کلام، از لعل لبهایت، نشد سهم دلم
حال، بر قبر منِ جان داده، واویلا چرا؟
روزگاری، من غزلخوان سر کویت شدم
هیچ نشنیدی، در آن ایام، حرفم را، چرا؟
سالها، هر روز و هر شب، در مسیرت بوده ام
بعد عمری رد شدن، بی دیدنم، جانا ! چرا....
حال و اینگونه سیه پوش، آمدی بر گور من؟
آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
*شهریار
گله مند
بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸
"بی قرار توام و در دل تنگم، گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست"*
من، پر از زلزله ی عشقم و حرف غربت
و دلم، زخمی این گفته و این زلزله هاست
در دلم، شورشی بر پاست، خدا می داند
که دلم، خسته از این دوری و از فاصله هاست
گوئیا، در دل من، همهمه ی صد آشوب
گویی، این سینه، پر از همهمه ی قافله هاست
قافله، قافله، از سینه، غزل می گذرد
و دلم، پر ردِ پای پرِ از آبله هاست
می نویسم، غزل و باز، به هم می ریزم
و دلم، مملوِ از کاغذ و از باطله هاست
من، همان بلبل دیوانه ی باغم، که سخن...
از غم من، همه شب، زمزمه ی چلچله هاست
ساکتم ، با همه ی درد و غم، این گوشه، ولی...
بی قرار توام و در دل تنگم، گله هاست
*فاضل نظری
ستایش
بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸
چه زیبا ! جام جم، اعجاز کرده
دری، سوی گذشته، باز کرده
شبیه دوره ی اول؟ نه! بهتر
ستایش را، حسابی ناز کرده
پیله
بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸
"از پیله های درد، باید پر بگیرم
پروانه باشم، حالتی بهتر بگیرم"*
تو، شمع من باشی و من، دورت بگردم
آتش بگیرم، بوسه ای دیگر بگیرم
سر تا به پا، پا تا به سر، بوسم تنت را
بعد از نگاهی، باز هم، از سر بگیرم
نام تو، باید، زینت این شعر باشد
یا نام شعر، از شعر و از دفتر، بگیرم
جان را، فدا کردم، به پیش پایت ای دوست!
شاید، که پاهای تو را، در بر بگیرم
ساقی، اگر لبهای سرخ توست، باید...
با قیمت جان، از لبت، ساغر بگیرم
خنجر بزن، با ابرویت، بر جان شاعر
از پیله های درد، باید پر بگیرم
*هیلدا احمدزاده
التماس
بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۸
"التماست می کنم، با عشق، درگیرم نکن
من، حریفش نیستم، هم پنجه ی شیرم نکن"*
من، برایت، مثل یک آیینه بودم، عشق من!
سنگ تکفیرم نزن، درگیر تکثیرم، نکن
تو، برایم، اندکی، از حق تعالی، کمتری
من، چه هستم پیش تو؟ ای دوست! تحقیرم نکن
از خدا، از زندگی، از سرنوشت، از عاشقی
از خودم، از هرچه هست و نیستم، سیرم نکن
هی نگو، تقدیر می گوید: جدایی سهم ماست
تو نمی خواهی، اسیر دست تقدیرم نکن
با هزاران وعده ی یک روز بهتر... عشق نو
از برای کوچ ،از این کوچه، جوگیرم نکن
از تمام این جهان؛ یک عشق مانده؛ پیش من
التماست می کنم؛ با عشق؛ درگیرم نکن
*رفعت پور
در به در
بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۸
"مثل طـوفان زده، از عشق شما، در به درم
با شب و بی کسی و غربت و غم، همسفرم"*
تا تو، مال من بیچاره شوی ، الان هم...
که سفر کردی، در آمد، به خدایت، پدرم
سوختم، تا که تو، همراه شوی، با دل من
رفته ای، از برم و سوخته حالا، جگرم
سالها، کفتر جلد تو، نبودم بانو؟
از چه، سوزانده ای اینگونه، همه بال و پرم؟
نوگل، باغ دلم بوده ای یک عمر، ولی
با سفر کردن تو، خشک شده، برگ و برم
سیلی از اشک، روان، پشت سرت، کردم و حال
خشک شد، چشمه ی جوشنده ی چشمان ترم
در دلم، باز شد آشوب به پا، می آیی؟
مثل طـوفان زده، از عشق شما در به درم
*نصرالله عسگری
چرا
بیست و سوم شهریور ۱۳۹۸
من، که یک امروز، محتاج تو ام، فردا چرا؟
این همه افسونگری، با این دل شیدا، چرا؟
بی وفا ! من، جز وفا، کاری برایت کرده ام؟
بی وفایی جای خود، با من، جفا، جانا ! چرا؟
عهد ما، این بود؟ یادت رفت، رسم عاشقی؟
دل بریدن، یا فراموشی؟ فریب ما چرا؟
بی ریا، حرف دلم را، با تو گفتم، بارها
تو، ولی دادی فریبم بارها، اما چرا؟
ساکتم کردی، خودت، با وعده هایی آتشین
بعد از آن، قول و قرار ما، چنین غوغا ؟ چرا؟
سالها، در آرزوی وعده هایت، مانده ام
بر سر راه تو و رفتی تو بی پروا، چرا؟
"عمر ما را، مهلت امروز و فردای تو، نیست
من، که یک امروز، محتاج تو ام، فردا چرا؟"*
*شهریار
یادگار
بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸
"آنچنان، کز رفتن گل، خار می‌ماند به جا
از جوانی، حسرت بسیار، می‌ماند به جا"*
می رود، مانند ابری، فرصت عهد شباب
سیلی از غم، بعد از این رگبار ، می‌ماند به جا
ما، شبیه نسل قبل از خود، اسیر غفلتیم
در جهان، ویرانه از تکرار، می‌ماند به جا
هر کدام از ما، فقط یک بیتِ یک شعریم و بس
در کتاب این جهان، اشعار، می‌ماند به جا
پس، مواظب باش و چشم، از نفس سرکش، برندار
غفلتی، کردی اگر، آوار می‌ماند به جا
در گلستان جهان ما، پس از ما، خاطرات
از کلام ما و کار و بار، می‌ماند به جا
کاش، بعد از ما، نماند خاطراتی زشت و بد
آنچنان، کز رفتن گل، خار می‌ماند به جا
*صائب تبریزی
گنج عشق
بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸
"دیوانه ام کردی، نگو، این دل چه شیداست
در عشق تو، دیوانه بودن هم ، چه زیباست"*
دیوانگی، آغاز راه عشق اگر نیست
مجنون، چرا افسانه ی عشاق دنیاست؟
من، با همین افسانه ها، دیدم تو را و..
گفتم: قسم بر عشق! این، لیلای لیلاست
لیلای من بودی، ولی، لیلا نبودی
لیلا، مگر، در فکر نیرنگ است و غوغاست؟
تو، با دل من، هرچه بازی بود، کردی
بازیچه ات، حالا شکسته، قصه اینجاست....
در این شکسته، گنج عشقی، مانده بر جا
ویرانه است و گنج، در ویرانه، پیداست
این گنج و این ویرانه، هردو، هدیه ی توست
دیوانه ام کردی، نگو، این دل چه شیداست
*سیما اسعدی
ماه شب غربت
بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸
ماه، از آسمان، به سوی حرم
خیره بود و دلش، تلاطم داشت
چشمهایش، به سوی یک زن بود
که به صحرا، برادری گم داشت
 
ماه، می دید، در دل صحرا
بدنی، غرق خون، رها شده است
متحیر، که این همه نیزه...
در تن یک سوار، جا شده است؟
 
ماه بود و تنی، به وسعت دشت
دشت بود و زنی، که تنها بود
خواهری که، برادرش، جایی
بین صحرا، میان تن ها بود
 
شاه، بالای نی، سری دارد
ماه را، غرق نور خود کرده
ماه، مانده، که سر، چه با قلب
اهل بیت صبور خود، کرده
 
دشت، مانند آسمان شده بود
دشت، غرق ستاره بود، آن شب
تا سحر، روی خاک، می بارید
گوشهایی، که پاره بود، آن شب
 
مردی، با تازیانه، می آمد
دختری... قصه، یک «قمر» کم داشت
تازیانه، کبودی یازو
ماه، مانند دخترک، غم داشت
 
سوسوی خیمه ها، پس از آتش
در دل ماه غصه ها می کاشت
ماه، از آسمان، به سوی حرم
خیره بود و دلش، تلاطم داشت
برادر
بیستم شهریور ۱۳۹۸
داداش، فدا سرت، اگه شکستم
داداش، پاشو ببین، به خاک نشستم
چرا، جواب اشکامو نمیدی؟
چشاتو کاش می شد، خودم می بستم
 
داداشت اومده، ببین نگاش و
به چی، قسم بدم، که دیگه پاشو
چی می بینم؟ چرا نفس نداری؟
چه دیر، صدا زدی «داداش»، داداش و
 
چه بوی یاس خوبی میدی، عباس!
شبیه بوی مادره، بوی یاس
مادر، با پهلوی شکسته، اومد
زیارت تو، ای خدای احساس!
 
کی دیده روی خاک صحرا، ماه و
ببین، داداش و این همه سپاه و
دلم، آتیش گرفته تک سوارم
ازم، ندزد داداش جونم، نگاه و
 
تو راه، دو دستت و، داداش بوسیده
بوسه، زدم به دستای بریده
کسی، من و از این که حالا هستم
بیچاره تر، تو عمر من، ندیده
 
ندزد، نگات رو از، نگاه خستم
ببین، می لرزه دست تو، تو دستم
پاشو، که پشتم، از غمت شکسته
داداش، فدا سرت اگه شکستم
شرمنده از عمو
نوزدهم شهریور ۱۳۹۸
فدا، سرت عمو، که تشنه موندیم
ببخش، ما رو، که العطش می خوندیم
ببخش، ما رو ،که واسه کاسه ای آب
تو رو، به دریای بلا کشوندیم
 
پاشو، دارن به بابامون، می خندن
به اسباشون، سُم تازه می بندن
خودم، دیدم که از تن باباجون
با خنجرا، یه چیزایی، می کندن
 
فدا، سرت که گوشواره، نداریم
فدا، سرت که گهواره، نداریم
قمر، تو بودی و تو رو، گرفتن
شب سیاهه و چاره نداریم
 
پاشو، ببین که آب آورده، دشمن
برای عمه جون و واسه ی من
چجوری کاسه آب و من بگیرم؟
با دستایی، که اونا رو شکستن
 
فدا، سرت که صورتم، کبوده
گوشواره مو، یکی، ازم ربوده
مگه، شمشیرت و ازت گرفتن؟
سرت، خونی شده، جای عموده؟
 
پاشو، عمو دیگه، طاقت ندارم
ببین، رو ناقه ی خالی، سوارم
دارم، می رم سفر، تا شام ویرون
شاید، برات یه سوغاتی بیارم
 
ما رو، زدن، عمو، عمو، می خوندیم
با ناله، قلب دشمن و سوزوندیم
الهی، من، فدات بشم، کجایی؟
فدا، سرت عمو، که تشنه موندیم
دیدار
هجدهم شهریور ۱۳۹۸
با دیدنت، دلتنگی من، بیشتر شد
آخر سرِ نی؟ این چه دیدار عجیبی ست
باشد، به این هم راضی ام من، ای برادر!
من، قسمتم، از روز میلادم، غریبی ست
 
امروز، دیدم سایه ات را، بر سر خود
آورد با خود، باد، بویت را عزیزم!
تنهایی ام را، دادی پایانی غم انگیز
امروز، دیدم، ماه رویت را عزیزم!
 
دیدم، که ماه کاملِ روی تو، گشته
همچون هلالی، وای بر زینب! پس از تو
غم، مثل کوهی، روی دوشم، گشته آوار
می میرم از این غصه ها، هرشب، پس از تو
 
یادش به خیر! آن روزهایی که، کنارت
آوای قرآن خواندنت، آرامشم بود
امروز، بر نی، قاری قرآنی و من
بوسیدن لبهای قاری، خواهشم بود
 
بوسیده، چوب خیزران، لب را و خواهر
چشمان دختر را گرفته، تا نبیند
دق می کند، گر چشمش افتد، بر لب تو
دارد دعا زینب، گلت، اینجا نمیرد
 
در کوچه های شام، می بینم، نشانت
اینجا، هوای شهر، پر، از عطر سیبی ست
با دیدنت، دلتنگی من، بیشتر شد
آخر سرِ نی؟ این چه دیدار عجیبی ست
سفر
هفدهم شهریور ۱۳۹۸
روی دامان ربابه، طفل نالان می رود
سوی لشکر، با پسر، سردار دوران می رود
شاه، دارد در بغل، قنداقه ی فرزند خویش
با علی اصغر، برای آب، عطشان می رود
بعد از آنکه، حضرت سقا، به خاک علقمه
بر زمین افتاده، تنها، سوی میدان می رود
بر سر دستش، گرفته، کودک شش ماهه را
تا دهد آبش، ببین، با چشم گریان می رود
حرمله، لبخند دارد بر لبش، تیری به کف
وای بر من! شاه، سوی دادن جان می رود
می رسد، از راه تیری، با سه سر، با بوسه اش...
از تن اصغر، نه! جان، از شاه شاهان می رود
لای لایی، اصغرم، دارد ربابه، بر لبش
جان مادر، مثل لالایی، به پایان می رود
"کودکان، لب تشنه، پیش رویشان، رود فرات
روی دامان ربابه، طفل نالان می رود"*
*رامش
حال مادر
شانزدهم شهریور ۱۳۹۸
"اینجا، کسی، به حالِ خودش، گریه می کند
هر لحظه، بر زوالِ خودش، گریه می کند"*
یک زن، نشسته، خاک بریزد، به روی سر
بر کشته ی قتال خودش، گریه می کند
آورده آب، دشمن خونخوار و مادری
بر جرعه ی زلال خودش، گریه می کند
کشتند، با سه شعبه، چرا کودک مرا؟
هربار، با سوال خودش، گریه می کند
انگار، کودکش، به سر دست دارد و
بر کودک خیال خودش، گریه می کند
پرپر شده ست، غنچه و مادر، تمام عمر
در حسرت نهال خودش، گریه می کند
ای کاش، قدر بوسه ای، می ماند، اصغرم
بر بوسه ی محال خودش، گریه می کند
بر نیزه، سیب سرخ سری، برق می زند
پیشش، زنی، به حالِ خودش، گریه می کند
*علیرضا شتابی(باران)
سر
پانزدهم شهریور ۱۳۹۸
با سر بلندی، بر سر نی، رفته این سر
هیهات منا الذله را، اینجا ببین: سر
این سر، سر مولا حسین است، آنکه داده
در راه حفظ حرمت آئین و دین سر
سر داد و سر، در پیش ظالم، خم نکرده
جز پیش حق، ننهاد هرگز، بر زمین سر
درکربلا، در راه حق، سر را، فدا کرد
باشد بهشت حق، سزای این چنین سر
با خون، خضابش کرد، تا زیبا بماند
تا روز محشر، در همه خلد برین، سر
این سر، چه زیبا روی نی، قاری شد، احسنت!
جانم فدایش باد! صدها آفرین! سر
خورشید راه عاشقان است و بتابد
با سر بلندی، بر سر نی، رفته این سر
بزم عزا
پانزدهم شهریور ۱۳۹۸
"در دلم، باز هوایی ست، که طوفانی توست
چشمم، آفاقِ کبودی است، که بارانی توست"*
در شب تیره ی دنیای دلم، چشمانم
باز، پر اشک شد و باز، چراغانی توست
نوحه خوان، از تو، برای دل من، خواند و ندید
که دل از روز ازل، ساکن مهمانی توست 
در ازل، نام تو را، در گل من ، حق چو دمید
دل من، تا به ابد، وقف غزلخوانی توست
یا حسین! ای که سرت رفته به نی! گریه ی ما
نه برای تو و حیرانی و عریانی توست...
بی تو، شاعر چه کند؟ جز که بریزد، اشکی
روضه خوانم من و این بزمِ گلستانی توست
در عزای تو، دلم، باز پر از غوغا شد
قلب من، باز پریشان پریشانی توست
روضه، امشب، به علی اصغر تو، ختم شده
در دلم، باز هوایی ست، که طوفانی توست
*حسین منزوی
اشک عزا
چهاردهم شهریور ۱۳۹۸
باید، به اشک، طعم عزاداری اش چشید
با پای سر، به جانب غمخانه اش، دوید
مانند کفتران حرم، فارغ از هوا
بر گرد پرچمش، همه ی عمر را، پرید
در هیأت عزای حسینی، تمام سال
خود را ،شبیه سینه زن عاشقی، کشید
ما و حسین؟ لایق این رتبه نیستیم
هرچند او، ز روی محبت، مرا خرید
من مانده ام، که حضرت ارباب سر جدا
در ما، برای خدمت در هیأتش، چه دید؟
ماییم و چای روضه و خدمت به عاشقان
ماییم و آب و «لعنت حق، باد بر یزید!»
در روضه های ماه عزا، کاش جان دهم
گردم، میان خیمه ی ارباب خود، شهید
"ماه محرم است و عزادار، مرد و زن 
باید، به اشک، طعم عزاداری اش چشید"*
*اکبر علی بیکی
خسته
سیزدهم شهریور ۱۳۹۸
"از مدارا خسته ام، باید، دری پیدا کنم"*
همدلی همدرد، پر شور و شری، پیدا کنم
همنوایی، تا بگرید، پا به پای درد من
از خودم دیوانه تر، عاشق تری، پیدا کنم
ماه، ماه گریه و نوحه ست، باید شاعری
تا بگوید مرثیه، نوحه گری پیدا کنم
یک نفر، اهل غزل، تا مثل شعر محتشم
در عزاداری کند، افسونگری، پیدا کنم
او، بگوید از حسین و من، بگریم بر حسین
تا میان عاشقان او، سری پیدا کنم
پیش من، جز نام اربابم، نباید گفت، من...
آمدم دنیا، مقام نوکری پیدا کنم
مرگ بر قلب من و من باد! تا روز جزا
جز حسین بن علی، گر دلبری پیدا کنم
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راههای آسمان، بسته است، بر روی دلم
سینه باید زد، که من، باید دری پیدا کنم
*حسین دهلوی
آرام جان
دوازدهم شهریور ۱۳۹۸
"ای ساربان! آهسته ران ، کآرام جانم می رود 
آن دل، که با خود داشتم ، با دل ستانم می رود "*
در خاک این صحرا ببین، نعش عزیز مصطفی
افتاده عریان و فغان، تا آسمانم می رود
نعش حسین است این و سر، بر  روی نی، کرده سفر
دنبال آن سر، قلب من، با کاروانم می رود
آتش، به جان خیمه ها، افتاد و سوزد جان من
انگار، تیغی از عطش، تا استخوانم می رود
آب و عطش، اشک است و خون، شد شاه، از زین سرنگون
چون جوی خون گردنش، بر لب، فغانم می رود
ای کاش! تیغ ظلم و کین، جای گلوی شاه دین
می خورد بر قلبم، ببین، از تن توانم می رود
لرزان شده، زانوی من، می لرزم از بار غمش
در زیر بار غصه اش، گویی، روانم می رود
وقت سفر شد، کاروان، شد راهی شام بلا
ای ساربان! آهسته ران ، کآرام جانم می رود
*سعدی
مظلوم
یازدهم شهریور ۱۳۹۸
ای مرد زخم خورده از این شعر و نثرها!
مظلومِ تا همیشه ی تاریخ کربلا!
آقای مانده در دل صحرای غم، غریب!
خون خدا، که گشته، سر از پیکرت جدا !
کشتند، کوفیان و پس از قرنها، هنوز
فریاد می زنی: که اگر عاشقی، بیا
بر تو، هزار سال، جهان گریه می کند
اما، هزار سال، غریبی، شدی فدا...
تا حق، فدای باطل و ظلمت، نگردد و...
مانده، فقط میان جهان، از تو این نوا
هیهات! گر حسین، به ذلت، رضا شود
اما شدیم، جمله به ظلم و ستم، رضا
ما را ببخش، سینه زن غافلیم ما
از ما نکن گلایه، قیامت، که گر خدا..
از ما، سوال، از تو کند، اهل دوزخیم
خواندیم و رد شدیم، همه از تو، بی صدا
"از حنجر بریده ی تو، حرف می چکد
ای قلب زخم خورده از این شعر و نثرها !"*
*وحید رشیدی
شب با تو بودن
دهم شهریور ۱۳۹۸
"امشب، که با تو، انس به ویران گرفته ام 
ویرانه را، به جای گلستان، گرفته ام "*
در این خرابه، با نفَس مهربان تو
مانند ابتدای جهان، جان گرفته ام
یک قاب عکس کهنه... من و تو، کنار هم
جای تو، قاب عکس تو، مهمان گرفته ام
در انتهای راه، رسیدم به ابتدا
دست تو را، که در خط پایان گرفته ام...
دستان سرد عاشق و دستان گرم یار
خورشید را، به دست، زمستان گرفته ام
در اوج تیر ماه جهانم، کنار تو
امشب، که با تو، انس به ویران گرفته ام
*غلامرضا سازگار
روز دیدار
نهم شهریور ۱۳۹۸
"می بینی ام، وقتی به مویم، برف غم باشد
روزی، كه پشتم، مثل پشت كوه، خم باشد"*
آتش، میان سینه ی پر غصه ی شعرم
آتش، میان خرمن شعر ترم باشد
روزی، پس از شبهای پر کابوس، روزی که...
شهر دلم، ویرانه تر، از ارگ بم باشد
ویرانه های قلب من، شد شهره ی یک شهر
صد بیستون، در شهرت از این قصه، کم باشد
می آیی آخر، راه را، تا خانه ی قلبم
آن روز که ،صد قطره خون، در هر قدم باشد
هر قطره خون، یک قطره، اشک شاعر این شعر
در هر وجب، از راه عشقم، صد حرم باشد
می آیی و می بینی روزی، عاشق خود را
می بینی ام، وقتی به مویم، برف غم باشد
*مهدی فرجی
داغ رسوایی
هشتم شهریور ۱۳۹۸
"غیر شیدایى، مرا، داغى به پیشانى نبود
من که، پیشانى نوشتم، جز پریشانى نبود"*
از همان آغاز خلقت، قصه ی دندان و سیب
در دهان من، به غیر از آه حیرانی نبود
قصه بود، از ابتدا ، شیطان و مکر و گندمش
در کنار حضرت حق، هیچ شیطانی نبود
حق تعالی، خود به دستم داد، سیب عشق را
خوردم و دیدم سزایش، بند و زندانی نبود
او، برای عاشقی، من را به دست خویش، ساخت
آب و گل، بی عشق، در حد مسلمانی نبود
من، به کیش عاشقی، راهی به این عالم شدم
در مرام ما، نمازی، جز غزلخوانی نبود
سالها، من بودن و محراب عشق و سیب و حق
غیر شیدایى، مرا، داغى به پیشانى نبود
*علیرضا بدیع
تنها
هفتم شهریور ۱۳۹۸
در جمع مدهوشان او، تنها ترین تنها شدم
تنهاترین عاشقان، دیوانه ای شیدا شدم
در شهر عاقل پرورِ عاشق کشِ بی همصدا
ساکت شدم، اما میان شعرها، غوغا شدم
فریادهای شعر من، در شهر برپا کرده است
آشوب و من، با این غزل، در شهر خود، رسوا شدم
رسوایی و تنهایی و آشوب و من، انگار که
من، با غم و دیوانگی، راهی به این دنیا شدم
گم کرده ام، در شهر غم، خوشبختی خود را، ولی
در بین حرف مردمِ گم کرده ره، پیدا شدم
پچ پچ کنان، از مرد و زن، از من سخنها گفته اند
یک قطره ام، در عاشقی، دریا شدم، دریا شدم
"این است حدیث عاشقی، بشنو زمن، این راز را
در جمع مدهوشان دگر، تنها ترین تنها شدم"*
*انوری
مسئولیت عشق
پنجم شهریور ۱۳۹۸
"سخت است، قلم باشی و دل‌تنگ نباشی
با تیغ، مدارا کنی و سنگ نباشی"*
در پیش دو چشم تو، سپاه سر زلفش
در باد، به رقص آید و تو، هنگ نباشی
با باد صبا، عطر گل و ماه شب افروز
با هرچه، به جز عشق، هماهنگ نباشی
با هرکه و هرچیز، به جز یاد جمالش
حتی دل، خود یکسره در جنگ نباشی
راهی، به سوی یار شوی، شاکیِ از راه
از پای پر از آبله و لنگ، نباشی
شاعر شوی و قصه ی پر غصه بخوانی
دلخسته، از این عالم صدرنگ، نباشی
بنویسی و دلدار، نخواند غزلت را
سخت است، قلم باشی و دل‌تنگ نباشی
*نغمه مستشار نظامی
لیاقت
چهارم شهریور ۱۳۹۸
هر کسی، لایق آن نیست، که بر دار شود 
کشته ی عشق شود، لایق دیدار شود
مرد این راه، نه با پا، به سفر می آید
با سرش، راهی سرمنزل دلدار شود
بگذر از خود، که به دلدار رسد، دست دلت
من نباشی اگر، او همدم و غمخوار شود
هرکه، در خویش گرفتار شده، باید که
در غم دوری دلدار ،گرفتار شود
دلبر آنقدر، بزرگ است، که حیف است دمی
با چنین بوالهوسی، همنفس و یار شود
هرکسی رفت، به راه هوسش، باید که
پیش گل، پیش همه باغ جهان، خوار شود
دلبری کردن آن یار، نصیبش نشود
هرکه، با نقد هوس، راهی بازار شود
"پدرم گفت و چه خوش گفت، که در مکتب عشق 
هر کسی، لایق آن نیست، که بر دار شود"*
*شالبافان
درمان عاشقی
دوم شهریور ۱۳۹۸
"‌ای که، درد عشق را، گفتی مداوایی ندارد!
آتش است، آری! ولی پروانه، پروایی ندارد"*
عشق را، هرگز نفهمیدی، نمی دانی، که با عشق
درد، در جان و دل دیوانه ها، جایی ندارد
عشق، وقتی در دل پروانه بنشیند، جهانش
می شود گل، هرچه جز معشوق، زیبایی ندارد
عاشقی، یعنی فقط معشوق و عشق و باز معشوق
جز همین ها، هرچه باشد، هیچ معنایی ندارد
دلبر یکتا ، شبیه حضرت باری تعالی
مثل و  مانندی، شبیهی، در جهان تایی، ندارد
در وجود ما نشسته، تیر غم، تیغ محبت
زخم عشق است و دوایی، غیر رسوایی ندارد
تو،بری از درد عشقی، عاشقی، هرگز نکردی 
ای که درد عشق را گفتی، مداوایی ندارد!
*مهدی اخوان ثالث
عطش عشق
اول شهریور ۱۳۹۸
"با این عطش، تا چشمه، دیگر دیر خواهد شد
دریا اگر باشد دلت، تبخیر خواهد شد"*
لب تشنه، در این راه، جانت می رسد بر لب
غم، با تمام جان تو، درگیر خواهد شد
آیینه ای باشد اگر قلبت، در این دوری
غم، در میان قلب تو، تکثیر خواهد شد
چشمان تو، در این مسیر، از آبِ اشکی شور
سیراب، چشمت، از جهانت، سیر خواهد شد
وقتی، لبت آلوده ی نفرین به دنیا شد
آهت، دعاهای تو، بی تاثیر خواهد شد
آن وقت، می بینی، که حتی بچه ی آهو
سد تو، حتی در مسیرت، شیر خواهد شد
آب، آرزویت می شود، آن روزهای بد
با این عطش، تا چشمه، دیگر دیر خواهد شد
*محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ساعت 23:58  توسط سید حسین عمادی سرخی  | 


شاهد خلقت
سی و یکم مرداد ۱۳۹۸
"برای باور ِ ناباورم، خدا بودی
درست، لحظه ی افتادنم، کجا بودی؟"*
زمان خلقت من، در کنار حضرت حق
دلیل و شاهد آغاز ماجرا بودی
خدا، برای تو، از خاک، آدمی آورد
که عشق بودی و معشوق حق و ما بودی
خدا، به ناز دو چشم تو، آفریده مرا
عجب دلیل قشنگی، چه با صفا بودی
قسم به حضرت زهرا! که روز خلقت ما
تو، قدر یک نفس، از رَبّ ما، جدا بودی
علی عالی اعلی! عصاره ی خلقت!
کنار حضرت زهرا و مصطفی بودی
خدا، یکی ست، وَ من مومنم، ولی یک عمر
برای باور ِ ناباورم، خدا بودی
*حسین رمضانپور
شعری برای تو
سی ام مرداد ۱۳۹۸
یک بغل، پسته و بادام، سرودم از تو
سالها، مخفی و گمنام، سرودم از تو
خال تو: دانه و زلف تو: شده دام دلم
بی تو، در حسرت آن دام، سرودم از تو
آتش چشم تو، بر جسمم و روحم می ریخت
سوختم، صد سخن خام، سرودم از تو
مرغ باغ ملکوتم... که به خاک آمده ام
خانه آباد! بر این بام، سرودم از تو
من، به گرداب غمت، رقص کنان گردیدم
و به گرداب، چه آرام، سرودم از تو
شاعرم، در غزلی، نذر دو چشم مستت
در هوای لب چون جام، سرودم از تو
"چه مراعات نظیری ست: گل و پروانه
یک بغل، پسته و بادام، سرودم از تو"*
*محمد منصوری
خانه ی عشق
بیست و نهم مرداد ۱۳۹۸
هر عشق، به جز عشق به مولا: ممنوع
جز حب علی، به هر دو دنیا: ممنوع
در روز غدیر خم، نوشتم به دلم
جز عشق علی و عشق زهرا: ممنوع
معما
بیست و نهم مرداد ۱۳۹۸
عقل، بیهوده سر طرح معما دارد
گشت ارشاد، مگر شاید و اما دارد؟
با «نسیم» «سحر»ی، دشت پر از «لاله» شکفت
گشت، اندازه ی این چند نفر، جا دارد؟
سحر، آیینه ی ون را زد و با مشت شکست
آینه، تازه از امروز، تماشا دارد
بس که دلتنگم، اگر سکته کنم، می‌گویند
شاعرک، قصد نشان دادن غمها دارد
تلخی عمر، به شیرینی عشق آکنده ست
قاضی اما، هوس کشتن ما را دارد
عشق، رازی ست، که تنها به خدا باید...؟ نه!
چه کسی گفت، خدا مسئله با ما دارد؟
*فاضل نظری+من
فراموشی
بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸
باید که فراموش کنم، عطر تنت را
عطر خوش دامان تو و پیرَهنت را
گفتی که برو! می روم ای خوب! ولیکن
باید که ببوسد، لب شعرم، دهنت را
صد بوسه، بر آن لب که ادا کرد، چنین ناز
باید بزند شعر، که تن تن تتن را....
جاری کنی در شعر من و باز به لکنت
در گوش بخوانی: تُ تُ تو، من مَ منت را
تا باز، قلم رقص کند، شعر بگوید
توصیف کند، پا به سر مو، بدنت را
افسوس، که باید که بکوچم، من از این باغ
از باغ پراندی، منِ مرغ چمنت را
از قهوه ی چشمان تو، می نوشم و سر مست
خالی کنم، از همچو منی، انجمنت را
"بگذار، که یک عُمر، فقط قهوه ببویَم ،
تا بلکه فراموش کنم، عطر تنت را"*
*سید سعید صاحب علم
طوفان تنها
بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸
گرچه فواره، سر گریه، به دامان نگرفت...
آسمان، یار نشد با من و باران نگرفت...
چشم هایم، شده بارانی و طوفان شده ام
هیچ کس هم، خبری، از من گریان نگرفت
یک نفر نیست، بپرسد، که چرا طوفانی؟
یا چرا، کار من غم زده، سامان نگرفت؟
دلبری نیست، دلی نیست، خدایی هم نیست؟
پس چرا، داد من از، گندم و شیطان نگرفت
گندمی، سهم پدر، غصه ی نان، سهم پسر؟
لقمه ای، دست جهان، بهر دلم نان نگرفت
من، از آغاز جهان، با غم نان، همزادم
عمر، پایان شد و غم، صفحه ی پایان نگرفت
"جز خودم، هیچ کسی، در غم تنهایی من
مثل فواره، سر گریه، به دامان نگرفت"*
*فاضل نظری
گم شده
بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸
"من، گم شده ام، هرچه بگردی، خبری نیست
جز این دو سه تا شعر، که گفتم، اثری نیست"*
در بین همین چند غزل، گفتم و دیدی
من را، به جز از عشق و غزلها، هنری نیست
یک شاعر آواره ی دیوانه ی مستم
خارج که شوم از غزلم، شور و شری نیست
جز با تو، که چون رازِ نهانی و نهانی
با هیچ کسی، در دو جهان، سِرّ و سَری نیست
می دانی و دیدی، که مرا، پیش خدا هم
اندازه ی درگاه تو، چشمان تری نیست
دلخوش، به همینم، که بگویم غزلی تا
در آن، تو ببینی، که مرا برگ و بری نیست
تا آنکه بفهمی، که به جز داغ غم عشق
در سینه ی من، زخمی و خون جگری نیست
شاید که بخوانی، که منم، سرو و برایم
چون اخم تو و قهر تو، هرگز تبری نیست
هرچند، که حالا، وسط بیت غزلهام
من، گم شده ام، هرچه بگردی، خبری نیست
*مهدی فرجی
زبان سکوت
بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸
"نگاهت می کنم، خاموش و خاموشی، زبان دارد
زبانِ عاشقان، چشم است و چشم، از دل نشان دارد"*
زبان چشم عاشق را، فقط معشوقه می فهمد
نگاه خیره ی عاشق، سخنها در نهان دارد
نگاهش، چشمکش، حتی، دو قطره اشک چشمانش
هزاران حرف و صدها قصه با، معشوق جان دارد
سکوتی مملو از فریاد و سرشار از غم و شادی
عجب زیبایی نابی، که دلبر، دل به آن دارد
چه زیبا می شود چشمان عاشق، بعد باریدن
که گویی، در دل خود چشم او، رنگین کمان دارد
پل رنگین چشمان پر از نم، راه پنهانی
به قلب دلبر زیبا، به ماه آسمان دارد
و من، آن عاشقم، بانو! که چشمانم، پر از اشک ست
 نگاهت می کنم، خاموش و خاموشی، زبان دارد
*هوشنگ ابتهاج
حرفی ببار
بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸
"ای، هر سخنت، قطره ی باران بهاری!
باید که، بر این تشنه ی بی تاب، بباری"*
باید، غزلی ناب، بخوانی، که بمانم
دل بسته دلم، برغزلی، از لب یاری
از قصه ی دیرینه ی من، با لب سرخت
چیزی بنویس، ای سخنت، ضربه ی کاری!
تا عشق، بداند که چرا، مسئله دارم
تا خلق، بدانند، تو هم، مسئله داری
شاعر شده ای، تا که برایم بنویسی
از چشم و لب و زلف خودت، در شب تاری
تا شام مرا، صبح تر از، صبح نمایی
با وصف رخ ماه خودت، روی نگاری
من، تشنه لب و جام غزل، داری به دستت
من، خسته ی راهم، تو، به تقدیر سواری
بر کام دل، از جام غزل، باده بنوشان
ای، هر سخنت، قطره ی باران بهاری!
*مصطفی الوندی
زندگی
بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸
"ای زندگی! بردار دست، از امتحانم
چیزی، نه می دانم، نه می خواهم، بدانم"*
دل خسته، از دست تو ام، دست خودم هم
در زیر بار غصه هایم، قدکمانم
من، شاعری که، بیتهای ناب می گفت
حالا، غمم را، در غزلها می نشانم
دیگر، چه می خواهی؟ دلم را؟ بردی آن را
عشق و امیدم را؟ نخواهم داد، جانم!
من، با امید زندگی، صدبار، مُردم
تیغت نشسته، زندگی! بر استخوانم
من، سالهای سال، تابوت خودم را
بر دوشهای خسته ی خود، می کشانم
من را، رها کن، با تمام دردهایم
ای زندگی! بردار دست، از امتحانم
*فاضل نظری
پنهان
بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸
"پنهان شدم، كه در دل طوفان، نبينى ام
يخ كرده، زيرِ بارِ زمستان، نبينى ام"*
در انتهای کوچه ی غم، انتهای درد
با چشمهای پر غم و گریان، نبينى ام
از شرم، گم شدم، که مرا، سروِ باغ را
با قامتی، خم از غم دوران، نبینی ام
تا آن که بود، مرد غزلهای شاد را...
دل خسته، ناامید و پریشان، نبينى ام
قولی که داده بود، دلم را نبرده ام...
از یاد خویش، کاش که حیران، نبينى ام
ماندم، میان عقل و دلم، کاش، این چنین
آغاز قصه، در خط پایان نبينى ام
دیگر، کسی، رفیق من نا امید نیست
باید چه کرد، زخمی یاران نبينى ام؟
از ترس آبرو... نه خودم، آبروی عشق
پنهان شدم، كه در دل طوفان، نبينى ام
*غزل آرامش
بغض
بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸
"انگار، بغضی، در گلویم، جا نمی شد
دلتنگی ام، با واژه ها، معنا نمی شد"*
بغضی، شبیه بغض فرهادی، که یک کوه...
شد رام او، شیرین او، همپا نمی شد
تنها، میان راه پر پیچ و خم عشق
همپا، برای این سفر، پیدا نمی شد
در فال حافظ، «می شود» آمد برایم
دلخوش، به حافظ بود دل، اما نمی شد
معشوقه هایی، گرچه بود اینجا و آنجا
اما دلم، راضی نمی شد، یا نمی شد
گاهی، برایم دلبری می کرد، چشمی
اما دلم، راضی به هر زیبا نمی شد
دلبر ،که دل با او رضا باشد، برایم...
پیدا نمی شد، این منِ من، ما نمی شد
انگار که، روز ازل، باری تعالی
پر کرده، تقدیر مرا هم، با نمی شد
یک حنجره، فریاد بود و من، که لالم
انگار، بغضی، در گلویم، جا نمی شد
*بهمن کامرانى مقدم
یا علی
بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸
"من عاشقِ آن ولیِ حقم ، یا رب!"*
بیدارم از عشق و شور عشقش، هرشب
مولای جهان، نمونه ی کامل تو
بابای حسین، مقتدای زینب
*محمد منصوری
سوال
بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸
"سعیَم، همه بوده، تاکه عالی باشم"*
از هرچه به غیر عشق، خالی باشم
اما تو بگو، چرا تمام عمرم
باید که برای تو، خیالی باشم؟
*رجبعلی کاوسی قافی
شعرهای ناتمام
بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸
" گفته بودی، که چرا، خوب به پایان نرسید
راستش، زور من خسته، به طوفان نرسید"*
راستش، گرچه نوشتم که: برو، می مانم
بعد تو، زندگی ام، هیچ به سامان نرسید
هیچ کس، بعد تو، اندازه ی یک قطره ی اشک
یار من نیست، به داد منِ گریان نرسید
از سکوت من پر شور نپرس، از غم تو
حرفهایم به لبم، شعر به دیوان نرسید
گرچه، شک داری و باور نکنی، حرفم را
به دو چشم تو! به پیغمبر و قرآن! نرسید
مانده صد شعر، میان دل وامانده ی من
مانده ام، از چه به لب، بعد شما، جان نرسید
شعرها، نیمه تمام ند، پس از رفتن تو
 گفته بودی، که چرا، خوب به پایان نرسید
*کیانوش صفری
مهربان
بیست و سوم مرداد ۱۳۹۸
کاج پیر جنگل
خاموش 
سایه اش را
 بر سر بید لرزان کشید
شاید
 احساس خوب سایه ی بالاسر داشتن
دلهره های جوانی را
از تن لرزانش بیرون بکشد
و بید
همچنان می لرزید
این بار
از ترس روزهای تنهایی
صدای اره ها ی برقی، نزدیکتر از دیروز، به گوش می رسد
شاعر تو
بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸
"از تمام کوچه ها ، امشب طلبکارم تو را
هیچ می دانی چرا ؟ چون دوست می دارم تو را"*
در خیالاتم .... میان خواب ... خوابی مانده است؟
هاله ای از نور، دیده چشم بیدارم، تو را
باید از خود بگذرم؟ اصلاً، منی باقی نماند
رد شدم از خود، مگر یک شب، نگهدارم تو را
نیستی، من نیست تر، از هیچ، اینجا مانده ام
می نویسم، روی قلب خسته و زارم، تو را
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
می کشم، بر دفترم، با اشک خودکارم، تو را
یک غزل، نذر دو چشمت می کنم، زیبای من!
شاه بیتی می کنم ، در بین اشعارم، تو را
در میان کوچه ها، امشب غزلخوان تو ام
از تمام کوچه ها ، امشب طلبکارم تو را
*آرش صحبتی
قمارباز
بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸
"گیرم که در قمار محبت، ضرر کنم
باید که از شکست، نترسم، خطر کنم"*
باید، برای دیدن روی تو، از خودم
حتی اگر شد، از توی زیبا، گذر کنم
معتاد قهوه، قهوه ی چشمان تو شدم
باید که ترک... یا که! کمی بیشتر کنم؟
در عمق چشمهای تو، من، چال می شوم
در گور گرم خویش، چرا دیده تر کنم؟
من را، به جشن چشم پر از نور خود، ببر
شاید، که جشن را، پر شور و شرر کنم
شاعرترین شهر، منم، بی وفاترین!
باید، تو را، ز حال خودم، با خبر کنم
من اهل ریسک، عاشقم و شاعر تو ام
گیرم، که در قمار محبت، ضرر کنم
*سجادسامانی
بخت خوابیده
بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸
"بخت ما، مثل ما، غرق خواب ست
خواب ِ ما، بدتر از، هر عذاب ست"*
تشنه ی جام عشقم، ولی حیف
آبهای جهانم ، سراب است
آنقدر، خسته ام از دو دنیا
زهر افعی، برایم شراب است
نقشه ی زندگی کردن من
نقشه ای پوچ و نقش بر آب است
کاش، می کشتی من را، عزیزم!
کشتن مرغ بسمل، ثواب است
خانه آباد! از لطف چشمت
خانه ام، مثل حالم ،خراب است
چشم تو، گرم خواب خوش عشق
بخت ما، مثل ما، غرق خواب ست
*هخاهاشمی
عشق سر به هوا
بیستم مرداد ۱۳۹۸
"عشق، با اینکه کمی، سرخوش و سهل انگار است
وقت یادآوری خاطره ها، هوشیار است"*
ثانیه، ثانیه، از دوست، به ما می گوید
عشق، مانند خودم، از غم دل، بیزار است
این نشد عشق، که ما دل بدهیم و نرسیم
این جدایی، به خداوند جهان! آزار است
بخت بد چیست؟ به جز اینکه تمام لحظات
بخت ما، خواب، ولی چشم جهان، بیدار است؟
هر شب و روز ،عذاب و غم و بیماری و درد
قصه ی ما و جهان، غصه ی پر تکرار است
مطمئنم، که خدا خوب نوشته است، ولی
نکند، دست خدای دگری، در کار است؟
عاشقی، لذت دنیاست، ولی درد شده
عشق، مسموم شد و قلب جهان، بیمار است
ای دمش گرم! که با این همه، گاهی با ماست...
عشق، با اینکه کمی، سرخوش و سهل انگار است
*علی صفری
یک نفر
بیستم مرداد ۱۳۹۸
گاه، يك دنیا، فقط با یك نفر، پر مى شود
جام صبر یک نفر، با یک خبر، پر مى شود
گاه گاهی، آدمی، بیگانه با عقل خودش
با دو بیت از یک غزل، یک شعر تر، پر مى شود
حال ما را، عاقلان شهر می فهمند؟ نه!
جام عشق، از لخته ی خون جگر، پر مى شود
می طراوت عشق، از هر بند جان عاشقم
هرچه می خواهی، دل من را ببَر، پر مى شود....
جان من، با عشقِ تازه، با نگاه تازه ات
آسمان، از تابش قرص، قمر پر مى شود
شاخه های تک درخت عشق من، با قهر تو
از جوانه، از رد نیش تبر، پر مى شود
نازنینم! مهربانتر باش، وقت رفتنت
بی تو دنیا، از غم اهل هنر، پر مى شود
بی تو، دنیایم تهی می ماند، ای نامهربان!
جای خالی تو، با دنیا، مگر پر مى شود؟
"در دلم، جایی براى هیچکس، غير از تو نیست
گاه، يك دنیا، فقط با یك نفر، پر مى شود"*
*سعید صاحب علم
تسلیم
بیستم مرداد ۱۳۹۸
تسلیم محض دوست: این آغاز مهمانی ست
بی قید و بندی عاشقی، رسم مسلمانی ست
سهم مسیح از عشق: بالای صلیبی بود
پرواز ابراهیم تا معراج: قربانی ست
موعود این دنیا، فقط عشق است، عشقی ناب
آری عزیزم! عشق پاکت  گنج پنهانی ست
گنجینه ها، در کنج ویران می شود پیدا
اول قدم، در عاشقی ، در خویش ویرانی ست
ویرانه تر، از هرچه ویرانه، خراب آباد
دنیای عشق و عاشقی، دنیای حیرانی ست
اینجا، رها باید شدن، از هر من و مایی
اینجا، سوا از هرچه و هرجا، که می دانی ست
خود را، رها کن از خود و محو نگاهش باش
تسلیم محض دوست: این آغاز مهمانی ست
راز داغ
بیستم مرداد ۱۳۹۸
"راز این داغ، نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست، که چون مهر، به پیشانی ماست"*
ما، نشاندار غم عشق شدیم و شادیم
و گدائی، به در عشق، ز سلطانی ماست
سر، به درگاه کسی نیست، به جز بر در عشق
سجده بر خاک درش، رسم مسلمانی ماست
عالم و آدم، اگر گفت: نرو، راهی شو
راه عشق است و ته قصه، پریشانی ماست
دل، به دریا بزن و همدل و همراهم باش
که سفر، در ره او، مقصد پایانی ماست
عطر گیسوی نگار ازلی، در این راه
راهبر، راهنما، رافع حیرانی ماست
همچو من، مهر گدایی، به سر خویش بزن
راز این داغ، نه در سجده ی طولانی ماست
*فاضل نظری
قربانی
بیستم مرداد ۱۳۹۸
"عید ست، برون آی، که حیران تو گردم
قربان خودم ساز، که قربان تو گردم"*
از سیب لبت، کاش لبم، سهم بگیرد
تبعیدی لبهای چو شیطان تو، گردم
از عرش نگاه تو، مرا، چشمکی کافی ست
تا کافر هر دین و مسلمان تو گردم
وحیی بفرست، از سوی چشمان خدائیت
راضی نشو، ای دوست! پریشان تو گردم
ای کاش، بمیرم سر راه تو، مگر که
اندازه یک فاتحه، مهمان تو گردم
یا بعد وفاتم، جسدم، خاک شود تا...
خاک قدمت، گردی به دامان تو گردم
در کوچه، گدای تو نشسته ست،‌ کجایی؟
عید ست، برون آی، که حیران تو گردم
*هلالی جغتایی
امید آخر
نوزدهم مرداد ۱۳۹۸
"به عشقت، بسته ام دل با، تمام ناتوانی ها
که شاید باز گردد، با تو، ایام جوانی ها"*
همان ایام سرشار از، غزل، از زلف و لب گفتن
و شبها، تا سحر، در کوچه دیدار نهانی ها
نگاهی دزدکی، گاهی، به لبها بوسه ای دزدی
گناهانی پر از دلشوره، ترس از ناگهانی ها
تو، پشت پنجره در پشت پرده، من سر کوچه
فرار از دست بابا و دوباره پاسبانی ها
میان نامه های لای دفترها، سخن گفتن
علامتهای پنهانی، پر از شیرین زبانی ها
و حالا، رفته ای و من، ندارم طاقت ماندن
شدی ،غافل چرا از حال و یاد قد کمانی ها
به چشمانت قسم! هرچند، می لرزد قلم، در دست
به عشقت، بسته ام دل با، تمام ناتوانی ها
*احسان ناصر
آدمیت
هجدهم مرداد ۱۳۹۸
بنگر، که تا چه حد است، مکان آدمیّت:
شده بسته هر دو دنیا، به دهان آدمیّت
اگر از لبان آدم، بد و خوبی در بیاید
دو جهان، به هم بریزد، به بیان آدمیّت
نه فقط، به گازی بر سیب که گاه، می شود دید
فتد آتشی به جنت، ز زبان آدمیّت
شده او خلیفه ی حق، که شود خدای دنیا
که شود ، جهان بدبخت، جهان آدمیّت
اگر از خدا ، بترسد دو جهان شود خدایی
ولی وای، گر نباشد، به نهان آدمیّت...
غم ترس،  از خدا و نهراسد از جهنم
به فغان جهان بیاید، به فغان آدمیّت
به خدا! که آدمی نیست، به جز از خدای خاکی
به خدا رسد زمانی، طیران آدمیّت
"رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر، که تا چه حد است، مکان آدمیّت"*
*سعدی
قرار
هفدهم مرداد ۱۳۹۸
"نامه ات را، هنوز می خوانم... گفته بودی: بهار می‌آیی
می‌نویسم: قطار، اما تو...با کدامین قطار می‌آیی؟"*
هی قطار آمد و قطار آمد، هی نبودی تو و نبودی تو
هی نوشتم، برای دلخوشی ام، آخر انتظار می آیی
شب به شب، روی دفتر شعرم، خواب آمد، سراغ چشمانم
و شبیه قطار رویاها، بر خیالی سوار می آیی
خوابهایم، به محض آمدنت، می شود، غرق نور و شور و غزل
مثل طوفان یک شب دریا، مثل یک انفجار، می آیی
من فدای دلت! چرا با من، این چنین دشمنی و بی رحمی؟
تو که از روی مهر بی پایان، با غریبه کنار می آیی
آهوی خوشگلم! کجا هستی؟ شیر تو، پیر و ناتوان شده است
طبق رسم قدیمی دنیا، شده فصل شکار، می آیی؟
وقت رفتن، اوائل پاییز، نامه ات، روی میز جا مانده
نامه ات را، هنوز می خوانم... گفته بودی: بهار می‌آیی
*علیرضا آذر
بارانی
شانزدهم مرداد ۱۳۹۸
"باران، که ازتمام نگاهم، عبور کرد
ذهنم، بهار باتو شدن را، مرورکرد"*
بارید، چشم های من از، رعد و برق تو
شعرم، دوباره حس غرور و شعور کرد
افتاد، عکس خنده ی تو، توی دیده ام
جا، نور ماه، در دل چاهی نمور کرد
من، غرق گریه، خنده ی نازت، رفیق شد
از من، هزار غصه ی نشنیده، دور کرد
دیدم، کنار عاشق بی دل، نشسته ای
قلبم، به وجد آمد و حس غرور کرد
یک خنده ات، میان هزاران، هزار غم
کار هزار، همدم و سنگ صبور کرد
رگبار بود ،خنده ات و رفت، از دلم
باران، که ازتمام نگاهم، عبور کرد
*ریحان سادات
برجام
شانزدهم مرداد ۱۳۹۸
با وعده ی رفع غصه ها، خام شدیم
از پخته و خام، خام برجام شدیم
آقای ترامپ، زیر قولش زد و ما
ناکام شدیم و خیط و بدنام شدیم
****
برجام، زدیم بوسه و مست شدیم
یک هسته پرید، در گلو، پست شدیم
برجام، سراب آرزو بود، افسوس
ما، در پی یک سراب، از دست شدیم
خمار نشئگی
شانزدهم مرداد ۱۳۹۸
"نشئه ی شعرم، ولی دارم، خماری می کشم 
گوشه ی دنج اتاقم، بی قراری می کشم"*
فاصله، تنها دو کوچه، فاصله، بیش از دو قرن
در کنارت، هستم و چشم انتظاری می کشم
گرچه، سرشار از غزل هستم، ولی لالم، ببین
تا بگویم راز دل، ناز از قناری می کشم
از قناری، از صبا، از ... هرکه اینجا هست و نیست
انتظار، قدر یک جو، دست یاری می کشم
هیچ کس، همراه و همراز من بی دل، نشد
در میان این غزلها، یادگاری می کشم
نقش غمها را و تصویر تو را، در بیتها
با حروف و بیتهای بی قراری می کشم
در میان شاه بیت شعر خود، نقش تو را
با کمال شرمساری، در کناری می کشم
دست، در دست تو، در شعرم، به جامی دلخوشیم
مست، از جامی تهی، با شرمساری می کشم...
من، لبم را، بر لب جام لبان سرخ تو
نشئه ی شعرم، ولی دارم، خماری می کشم
*مجتبی سپید
امتداد
شانزدهم مرداد ۱۳۹۸
"با هم، قدم زدیم و خیابان، ادامه داشت
عطرِ خوشِ ترنمِ باران، ادامه داشت"*
آدم شدم، به وسوسه ی سیبِ دیدنت
حوای من! شرارت شیطان ادامه داشت
انگار، روی دیگر سکه، نهان نبود
هرچند قصه، غصه ی پنهان، ادامه داشت
در قلب من، برای رسیدن، به سیب تو
جنگ خدا و شهوت انسان، ادامه داشت
گازی به سیب، توی خیالات مبهمم
در واقعیتم، غم عریان ادامه داشت
چپ چپ، نگاههای همه مردم غریب
پچ پچ، دوباره تهمت و بهتان، ادامه داشت
نا محرمیم، حکم همین بود، والسلام
در شهر عشق، قصه ی ایمان، ادامه داشت
با چند گام فاصله، با حفظ حکمِ شرع
با هم، قدم زدیم و خیابان، ادامه داشت
*محمد منصوری
بوسه درمانی
شانزدهم مرداد ۱۳۹۸
"بوسه های داغ تو، زخم‌ دلم را، خوب کرد
چشم تو، اما دلم را، غرق در آشوب کرد"*
‌‌‌‌‌‌‌‌‌از دو چشمت، شکوه ها دارم، عزیزم! منتها
می شود آیا، که شکوه با لبی، محجوب کرد؟
صبر، با عشقت عجین شد، از همان روز نخست
عاشقی، من را، به صبرم، برتر از ایوب کرد
قلب من، از خجلت عاشق شدن، شد سرخِ سرخ
مثل لبهایت... که قلبم را، چنین معیوب کرد....
خوب یا بد، هرچه هستم، حاصل دستان توست
هرچه، با این بنده کرده، دست آن محبوب کرد
عاشقت هستم، عزیزم! ای همه جور و جفا !
جور چشمانت، مرا ای نازنین! مصلوب کرد
من، شدم عیسای مصلوب تو و بر دار عشق
بوسه های داغ تو، زخم‌ دلم را، خوب کرد
*امیر عباس خالق وردی
مصیبت نامه
پانزدهم مرداد ۱۳۹۸
"شرحِ حالم را، «مصیبت وار» پیگیری کنید
مُرده ای را، در تَنی جاندار، پیگیری کنید"*
از شما، چیز زیادی را، نمی خواهد دلم
حال من را، لا اقل یکبار، پیگیری کنید
حال من را، حال این مرغی، که افتاده دلش
در خم گیسوی یک دلدار، پیگیری کنید
بی خیال من... دل دیوانه ام... ما... نیستیم
از بقیه، از گل و گلزار، پیگیری کنید
ای جماعت! از جوانانی، که با چشمان تر
تکیه از غم کرده بر دیوار، پیگیری کنید
عشق، یعنی زندگانی، مرده اید آیا؟ اگر...
زنده اید، از من، من غمخوار، پیگیری کنید
قصه ی من، سرنوشت مرگ مردی عاشق است
شرحِ حالم را، «مصیبت وار» پیگیری کنید
*امیرحسین اثنی عشری
شهر افسرده
چهاردهم مرداد ۱۳۹۸
"شهرهامان، همه، از عاشق افسرده، پر است
باغها، از گل نشکفته ی پژمرده، پر است"*
زندگی؟ مسخره بازی ست، در این شهر خراب
شهر ما، از نفَس مرد و زن مرده، پر است
از زن و مردِ به ظاهر همه لبخند به لب
ولی انگار، همه، تیر اجل خورده، پر است
کاش، می شد که بگوییم، به شعری، این شهر
از خوشیها، که غم از سینه برون برده، پر است
و دل از عطر نگاری، که نسیم سحری
به دلی، جز دل دیوانه ای نسپرده، پر است
شهر، از آنکه دلی را، به تمام عمرش
به سخن، یا به عمل، هیچ نیازرده، پر است
حیف که، شادی سفر کرده و تنها ماندیم
شهرهامان، همه، از عاشق افسرده، پر است
*س احمدوند
برگشت
چهاردهم مرداد ۱۳۹۸
هزاران بار، ترکت کردم اما، باز برگشتم
به پایان تا رسیدم من، به این آغاز برگشتم
نیازی در دل من نیست، دیگر آخر خطّم
ولی، تا دید چشمانم، تو را پر ناز، برگشتم
نه بال و پر، نه پایی مانده اما، با غزلهایم
به سویت، بی دویدن، بی پر پرواز، برگشتم
به سازت، در تمام عمر خود، رقصیده ام، حالا
برای بوسه، بر این پنجه، بر این ساز، برگشتم
هزاران کشته- مرده داری و عین حیاتی تو
برای درک این اندازه از اعجاز برگشتم
ندارم فرصتی دیگر، برای خواندن شعری
ولی، بر طبق عهدی که، شده یک راز، برگشتم
بخوان، آری بخوان امشب، غزلهای مرا، با ناز
که من، تا بشنوم نام تو در آواز، برگشتم
"مرا، چون موج، دوری تو ممکن نیست، ای ساحل !
هزاران بار، ترکت کردم اما، باز برگشتم"*
*سجاد سامانی
مختاری
سیزدهم مرداد ۱۳۹۸
"از قرنطینه، به تبعید ببر، مختاری
تو که نمرودترین، آتش این بازاری"*
من، شدم یوسف و باید که، عزیزی باشد
تا که آغاز شود، مضحکه ی تکراری
چاه و زندان و زلیخا و دو سیلو گندم
و برادر، که تقاضا کند از من، باری
آدمم، مانده برای دل من، حسرت سیب
و از این جنت بی سیب شما: بیزاری
یک نفر نیست، بپرسد که: چرا تنهایی؟
یا بپرسد که: چه اندیشه ای در سر داری؟
کاش، حوای من و سیب گناهم باشی
باری از روی دل عاشق من، برداری
هرکجا، میل تو آنجاست، ببر قلب مرا
از قرنطینه، به تبعید ببر، مختاری
*احسان افشاری
نفرین
 سیزدهم مرداد ۱۳۹۸
لعنت عشق، به ویرانی اذهان شما
به خدایی، که شده، همدم شیطان شما
آی! ای مردم دیندارِ به ظاهر! که خدا
شده بازیچه ی تان، حق شده، حیران شما
سیب را، خورده و حوری به بغل می گیرید
شده شیطان لعین، طفل دبستان شما
نیست، از سوی خدا و شده حرف دلتان
خط به خط، آیه به آیه، همه قرآن شما
من، به ایمان شما، دین شما، شک دارم
نیستم، همدم و همراه و مسلمان شما
که شما، با تبر کینه، به قلبم زده اید
شده ام، زخمی ترین، بندی زندان شما
"ریشه در مرگ زدم ، زندگی ام را، کشتید
لعنت عشق، به ویرانی اذهان شما"*
*رکسانا برمکی
بی ارزش
دوازدهم مرداد ۱۳۹۸
گیره ای بودم، که می بستی مرا بر روسری؟
یا که بودم، در نگاهت، قطعه ی کوچکتری؟
من، برای تو، چه بودم؟ که مرا انداختی...
دور و حالا، از یکی مثل خودم، دل می بری؟
جداً این عشق ست؟ اینکه، می کنی از دور ها...
سوی من، گه گاه، تنها یا نگاه سرسری؟
اخمهایت را خریدارم، به نقد اشکهام
اشکهایم را، دل دیوانه ام را، می خری؟
شاعرت هرگز نبودم؟ عاشقی ها پیشکش
مثل این کاغذ، چرا قلب مرا هم، می دری؟
من، تو را، با اخم و قهرت، می پرستم عشق من!
کافرم، جز عشق تو، بر هر خدای دیگری
در من از روح خودت، امشب بِدم، بانوی من!
تا که من هم، آدمت باشم، به رسم کافری
می خورم حسرت، به حال گیره ای که، صبحها
می زنی بر روسری، با شیوه ی افسونگری
"کاش، در دنیای بعدی، من،  به جای شاعری
گیره ای بودم، که می بستی مرا، بر روسری"*
*مهدی ذوالقدر
شغل شاعری
‌‌‌دوازدهم مرداد ۱۳۹۸
"شغل می خواهی ؟ بیا، شاعر شدن آسانتر است
دانش و مدرک نمی خواهد ،کلاسش دیگر است"*
هرچه را خواهی بیاور، روی کاغذ، با قلم
خلق می خوانند و می گویند: اشعاری تر است
یا غزل، یا مثنوی، یا قطعه، یا شعر سپید
یا هزاران اسم، روی جمله های پرپر است
هرکسی هم گفت: معنی نیست، در اشعارتان
مطمئن باشید، یا دیوانه، یا که کافر است
گیر اگر هم داد که: خود، معنی شعرت بگو
تو بگو: مفهوم شعر، از فهم و درک تو، سر است
من، خودم هستم، نمونه، در چنین شاعر شدن
شعرهایم، در مزخرف بودن خود، محشر است
هر یکی، از دیگری، بی مزه تر، بی وزن تر
با وجود این، برای خلق، پر شور و شر است
یک نفر، دیروز می گفت: ای جناب اوستاد!
شعرهایت، لایق درجِ به صدر دفتر است
خنده ای کردم، به او گفتم که: بیکاری داداش؟
شغل می خواهی ؟ بیا، شاعر شدن آسانتر است
*مهرداد نصرتی
تیر مرگ
دوازدهم مرداد ۱۳۹۸
"تیر مرگ است، نگاهی، که ز شهلای تو نیست
جام زهر است، شرابی، که ز مینای تو نیست"*
به خدای تو قسم! نه! به دو چشم تو قسم!
دیده را، خاصیتی، غیر تماشای تو نیست
به شب چشم تو سوگند! که صبر و طاقت
در دلم، تا به رسد دست، به فردای تو نیست
ای همه شهر، تو را مأمن و منزل!، دل من!
خانه ی سینه، چرا منزل و مأوای تو نیست؟
من، که هر گوشه ی دل را، به تو دادم، از چه
گوشه ای، از دل آشفته ی من، جای تو نیست؟
لحظه ای، از کرم و لطف، بیا در دل من
گر چه، این دل، دمی آزاد، ز غوغای تو نیست
یک نگاه تو، برای من بی دل، کافی ست
که مرا، جرات بوسیدن لبهای تو، نیست
ماندنم، بسته به چشمان تو، من را بنگر
تیر مرگ است، نگاهی، که ز شهلای تو نیست
*محمدرضا جنتی
دشمن خویش
یازدهم مرداد ۱۳۹۸
"ازبس که ملول از، دل دل مرده ی خویشم
هم خسته ز بیگانه، هم آزرده ی خویشم"*
از غصه، شده روز و شبم اشک و فقط اشک
دلتنگ لب غنچه ی پر خنده ی خویشم
از غیر، ننالم که غمم را، سببی نیست
افسرده ی اشعار پراکنده ی خویشم
اشعار من امروز، دگر، شور ندارد
درگیر غزل گریه ی افسرده ی خویشم
یک روز، جهان، زیر نگین من و امروز
پاخورده ی دنیا شده ام، برده ی خویشم
هرچند، رها از همه ی اهل جهانم
دلبسته ی خویشم، که چنین بنده ی خویشم
غافل شده ام، از همه ی عالم و آدم
ازبس که ملول از، دل دل مرده ی خویشم
*مهدی اخوان ثالث
دلبر خدا
یازدهم مرداد ۱۳۹۸
"گرمی لبخند از آواز بنان، برداشته
چشم، از فیروزه‌های اصفهان برداشته"*
سرخی لب، از انار ساوه، یا از خون ما
هفت رنگ زلف، از رنگین کمان برداشته
در گِل او، از وجود خود، خدای او دمید
قلب را، با روح، از آن مهربان برداشته
مهربان، مثل خدا، قهار، مانند خدا
هردو را، از خالق و ربّ جهان برداشته
اخم هایش، رعد و برقی، در دل ما می شود
ابر خشمش، صبر را، از آسمان برداشته
با وجود این، لطافت: معنی لبخند اوست
در لطافت، مهر مادر را، نهان برداشته
با تبسم، می برد دل، از زمین و از زمان
گرمی لبخند از آواز بنان، برداشته
*حامد عسکری
شبهای من
دهم مرداد ۱۳۹۸
"شبها، به سرم، سایه‌ی مهتاب، ندارم
درگیر خیال توام و خواب، ندارم"*
در من، به جز از تو، نه منی مانده، نه مایی
افسوس، که یک عبدم و ارباب، ندارم
آن قدر، غریبم، که خودم نیز، خبر از...
این عاشق دیوانه ی ناباب ندارم
آیینه هم از من، شده خالی و تو ماندی
جز چهره ی من، صورتتان، قاب ندارد؟
من، یک توی آواره ی بیچاره ی پستم
برگرد، که بی بودن تو، تاب ندارم
این حجم خیالات، مرا می کشد آخر
من، تاب سکون، طاقت مرداب، ندارم
 یک شاعرم و مطلع اشعار، تو بودی
تنها شدم و یک غزل ناب، ندارم
بر غربت شبهای دلم، کاش، بتابی
شبها، به سرم، سایه‌ی مهتاب، ندارم
*مهدی شاهواری
دلدارترین
نهم مرداد ۱۳۹۸
"آنکه می گفت: منم، بهر تو، دلدارترین
چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین"*
مایه ی غصه ی روز و شب قلبم، شده است
آنکه بوده ست، برای همه، غمخوارترین
روی ماهش، شده ماه شب یارانِ دگر
و شده، روز من زار، شبی: تارترین
گریه و گریه و غم، ناله و اشک و فریاد
چاره ای نیست، برای غم این زارترین؟
هر شبم، گریه شده، کار من و بیدارم
شده ام، در همه ی جامعه، بیدارترین
آری! من مانده ام و یک غم و عکس و قابی
عکسی از، روی همان: دلبرکِ یارترین
یادگارش، شده یک عکس و کمی غصه و شعر
آنکه می گفت: منم، بهر تو، دلدارترین
*فریدون مشیری
مرحبا
نهم مرداد ۱۳۹۸
"ای مرا، یکبارگی، از خویشتن کرده جدا !
گر بدان شادی، که دور از تو بمیرم، مرحبا !"*
آفرین! ما را بکُش، اما بکِش سوی خودت
ای که هم دردی و هم درمان درد و هم شفا !
یا که رخصت ده، بمیرم، زیر پاهایت، عزیز!
یا به دست خویش کن، من را، به پیش خود، فدا
تا به کی، باید، به دنبالت بگردم، روز و شب؟
می کِشی ما را، در این راه مصیبت، تا کجا؟
سنگدل هرگز نبودی، ای مرا، سنگ صبور!
بی وفاییّ و تو؟ باور نیست ما را، با وفا !
از وفا، راهی به سوی خویش، پیشم باز کن
ای مرا، یکبارگی، از خویشتن کرده جدا !
*عراقی
ماه چشمانم
نهم مرداد ۱۳۹۸
"ماهی تو... ماه روشن شبهای چشم من
در زیر پای توست، فقط، جای چشم من"*
برگرد، ای مسافر اشعار ناتمام!
بنگر، به چشم خویش، غزلهای چشم من
این اشک، رد پای غم توست، نازنین!
مانده است، تا همیشه ردش، پای چشم من
شب، معنی اش: سیاهی چشمان مست توست
در چشم توست، مطلع فردای چشم من
رسم مروت است، که افتاده بر رخت
چشمان شهر غافلی، منهای چشم من ؟
در چشمهای خیس من، ای ماه آسمان!
خالی ست، جای چهره ی زیبای چشم من
من، یک پلنگ خسته، به کوه غمم و تو...
ماهی تو... ماه روشن شبهای چشم من
*محمد اسمعیلپور
چشم انتظار
نهم مرداد ۱۳۹۸
"چشم انتظار یارم، در کوچه و خیابان
شاید گره گشاید، از این دلِ پریشان"*
شاید گره ز گیسو، بگشاید و ببندد
راه غم جهان را، بر دیده های گریان
در حسرت نسیمی، با بوی زلف یارم
دارم به سینه داغی، لعنت به مکر شیطان!
با وعده های سیبش، او را گرفته از من
شیطان بی مروت، شیطان نا مسلمان
دنبال رد پایی، از او رسیده راهم
حالا، به نا کجاها، حالا، به یک بیابان
آغاز داغ دنیا، پایان دیدنش بود
ای کاش که بیاید، تا غم رسد به پایان
امید دیدن او،  رسوای عالمم کرد
چشم انتظار یارم، در کوچه و خیابان
*محمد منصوری
جام جم
هشتم مرداد ۱۳۹۸
"سالها، دل، طلب جام جم، از ما می کرد
آنچه خود داشت، ز بیگانه، تمنا می کرد"*
دل ما، مثل خود ما شده بود انگاری
با خودش نیز، چنان دشمن ما، تا می کرد
مثلاً،  رای، به آقای فلانی می داد
بعد هم، پیش همه، غرغر بیجا می کرد
یا دلار از کف بازار، به کف می آورد
و به امید گرانیش، خدایا می کرد
صبح، تا شب، پی علافی و بیکاری بود
توی چت، با رفقا، شاید و اما می کرد
لابلای خبر کانال فیکِ خبری
سرخط تازه ای، از مشکلی، پیدا می کرد
بعد هم، در پی تفسیر خبرها، می رفت
و خودش را، به دل اهل خبر، جا می کرد
بارها ،گفتمش از عشق و به من می خندید
و شبیه عقلا، هرهر و هاها می کرد
کارهایش، همه، علافی و جنجالی بود
تا به فهمی، که دل من، چه غلطها می کرد....
در پی یک خبر از، بیست و سیِ جنجالی
سالها، دل، طلب جام جم، از ما می کرد
*حافظ
عکس
هفتم مرداد ۱۳۹۸
"عکس را، از ناهیِ منکر، نگیر
عیش هم، از شیخ غارتگر، نگیر"*
ای خدا! ای قاضی کردار ما !
این کلاه ما، بگیر و سر نگیر
ما، در این دنیا، چه سرها داده ایم
تو، خدایی کن خدا! دیگر نگیر
اهل ایرانم، همین ایران خوب
از من بیچاره، بال و پر نگیر
بال و پر! می خندی آقای خدا؟
چیده اند از بیخ؟ خوب بهتر! نگیر
مومنم؟ نه! کافرم؟ نه! آدمم
هی سراغ از مومن و کافر نگیر
مثل بابا آدم، اهل گندمم
گندمم را، از من، از این خر، نگیر
خر شدم، من بارها، در این جهان
بگذر و ایراد در آن ور، نگیر
من، فقط یک بار خندیدم! خدا !
هی خبر، از چشمهای تر نگیر
عکس آن یک بار را، شیخی گرفت
عکس را، از ناهیِ منکر، نگیر
*سام البرز
اعجاز
هفتم مرداد ۱۳۹۸
در شعر بی آرایه ام، تا می شود، ایجاز کن
باب جدیدی در کتاب شعرهایم، باز کن
لطفاً،  به قدر یک غزل، با من بخند و بعد از آن
اندازه ی صد مثنوی، یا بیش از اینها، ناز کن
می دانم این را که تو مرغ باغ قلبم، می شوی
چهچه بزن با من عزیزم! بعد از آن، پرواز کن
در چهچه زیبای خود، در گوشه ی باغ دلم
حرف دلت را، عشق پاکت را، به من ابراز کن
راز بزرگ این جهان را، در سکوتت دیده ام
لب باز کن، بشکن سکوتت را و کشف راز کن
با من بخوان شعر و غزل، من را، برقصان با خودت
در انتهای بزم مان، پرواز را، آغاز کن
"سجاده ام: این دفتر و راز و نیازم: این غزل
در شعر بی آرایه ام، تا می شود، ایجاز کن"*
*محمد رضا نظری
امید آخر
هفتم مرداد ۱۳۹۸
"بگذار، رویای تو، تنها مال من باشد
چشم ونگاهت، تاابد، دنبال من باشد"*
چشمت... دو چشم مهربان قهوه ای... ای کاش
تصویر چشم مست تو، در فال من باشد
ای کاش که، یک چشمک زیبای پر نازت
عیدی چشمان تو، در هر سال من باشد
ا ی کاش که... ای کاش که... ای کاش های من
سامان بگیرد، کاش هایم، بال من باشد
در وقت پروازم،  زمان دیدن رویت
گویا تر از حافظ، زبان لال من باشد
تا حرفهایم را، بگویم، زیر گوش تو
تا گوشهایت، معبد آمال من باشد
رویای دیدارت، امید آخر من بود
بگذار، رویای تو، تنها مال من باشد
*وحیده تقی پور
آسمان تیره
ششم مرداد ۱۳۹۸
"می ترسم از این آسمان، که تار خواهد شد
از پنجره، که عاقبت، دیوار خواهد شد"*
از این که دلدار به ظاهر دلبر و غمخوار
یک دشمن دیرینه ی غدار خواهد شد
مجنون و لیلی، خسرو وشیرین، فراق و عشق
این داستان که، تا ابد، تکرار خواهد شد
پشت من و هرکس، که عاشق شد، شبیه من
خم می شود، زیرا که غم، آوار خواهد شد
من، می شوم سهراب و او هم، می شود رستم
رستم، برنده باز، در پیکار خواهد شد
او، نو گل این باغ و من هم، خار این بستان..
خواهم شد و این خار، روزی ،خوار خواهد شد
بگذار، تا دنیا، بخوابد راحت و آرام
روح حقیقت، عاقبت، بیدار خواهد شد؟
شک دارم، آری! ابر غم، می آید از مغرب
می ترسم از این آسمان که، تار خواهد شد
*سید مهدی موسوی
ترسو
ششم مرداد ۱۳۹۸
از بوسه ی پر گناه، می ترسیدی
از خنده ی گاه گاه، می ترسیدی
یوسف نشدی، مرد جنون هم نشدی
از راز میان چاه، می ترسیدی؟
تلخند همیشه ات، عذابم می داد
از خنده ی قاه قاه، می ترسیدی
چرخ فلک، از دو چشم تو، می ترسید
ازجذبه ی یک نگاه، می ترسیدی
ای همچو رمان عاشقانه، زیبا !
از شاعر روسیاه، می ترسیدی
گردون، به تو ماه، کرده تعظیم، ولی
از ابر سیاهِ آه، می ترسیدی
گفتم که: ثواب کن، بده کام مرا
از بوسه ی پر گناه، می ترسیدی
راز ازدواج
ششم مرداد ۱۳۹۸
وقتی نمی خواهد ببیند، پیچش مو را
آگاه باید کرد، از این رازها، او را
باید، به او فهماند، چشمانش ببیند از...
فرسنگها، رمز اشارتهای ابرو را
تا راز بادام دو چشمش را نمی فهمد
هرگز نخواهد دید، تاثیرات جادو را
دلدادگی، تنها غش و ضعف خیابان نیست
با او بگو: پخت غذا را، وقت جارو را
دختر، اگر شوهر کند، باید که گاهی هم...
از بهر خرج خانه، بفروشد النگو را
ماه عسل، یک ماه، فوقش می شود یک سال
بعدش، ببیند، اخم های حضرتِ «شو» را
«شوشو»ی خوش اخلاق، غرغر می زند گاهی
طاقت نخواهد داشت، یک بانوی پررو را
این را، میان خواستگاری، گفتم و دیدم
اشک طرف را و شنیدم: بانگ «هوهو» را
"ظرفش، شکستم بارها، با اینکه مجنونم
اما، نمی خواهد ببیند، پیچش مو را"*
*مینا سراوانی
حجاب
ششم مرداد ۱۳۹۸
عطر گلابِ غنچه، تو را مست می کند
ای زن! حجاب، بودِ تو را هست می کند
داغ عطش، به آب دهد، معنی حیات
ارزانی سراب، تو را پست می کند
ناقلا
ششم مرداد ۱۳۹۸
"با کمی ترفند آمد، ساده جایم را گرفت
پرگشود و ساده تر، حتی هوایم را گرفت "*
ناله هایم، راه، سوی گوش او، هرگز نداشت
با وجود این، به ناز خود، صدایم را گرفت
ناز، از او بود  و طبعاً، من نیاز آوردم و ...
با غرورش، حال من ، شور و نوایم را گرفت
راه را، دنبال او رفتم، ولی گم گشته ام
هم نشانی، هم نشان رد پایم را، گرفت
خط به خط، املا نوشتم، گفته هایش را ولی...
با مداد و دفتر من، مشقهایم را گرفت
سیب را، دستم نداد و گندمی، سهمم نشد
هم بهشت و سیب را و هم خدایم را گرفت
مرغ بودم، در بهشت جاودان، ابلیس عشق
با کمی ترفند آمد ، ساده جایم را گرفت
*محمد لالوی
روز تو
پنجم مرداد ۱۳۹۸
"هر صبح قشنگ، روز میلاد شماست
ویرانه ی دل، همیشه آباد شماست"*
در کنج خرابه ی دل من، گنجی ست
گنجینه ی قلب عاشقم، یاد شماست
بر دوش دلم، غم تو افتاده، ولی...
من راضی ام و مهم، دلِ شاد شماست
شیرین دهنی نکن، که بی اینها هم...
مجنونِ دلم، همیشه فرهاد شماست
من شاعرم و غزلسرای چشمت
مضمون غزل، دو چشم نقاد شماست
هرچند، اسیر برف دی ماه غمم
دل، گرم به چشم مثل مرداد شماست
دنیای مرا، عوض نموده، چشمت
هر صبح قشنگ، روز میلاد شماست
*محمد دری صفت
بی یار
چهارم مرداد ۱۳۹۸
"نه بوسه ای ، نه کناری، نه جام چشم خماری
نه خوابی و نه قراری ، نه جز خیال تو کاری"*
من و خیال تو و تب، و خواب دیدن هر شب
و طعم بوسه ای بر لب، دو چشم: ابر بهاری
چه خوابهای قشنگی، پر از ستاره و رنگی
و صبح و گیجی و منگی، دوباره گریه و زاری
قسم به چشم سیاهت، به روی خوشگل ماهت
شدم اسیر نگاهت، چه عشق مسئله داری
اگر که عشق حرام ست، یا حلال ، تمام است
مرا که عشق، مرام ست، چه ترس از سرِ داری؟
خبر نداری تو از من؟ نمانده جانی در این تن
مرا، چو آینه نشکن، مگر که رحم نداری؟
تو و تبسم مهتاب، تو و دو چشم پر از خواب
من و دو چشمه ی پر آب، نه خوابی و نه قراری
*محمد رضا جنتی
اسیر
سوم مرداد ۱۳۹۸
"دلم روشن، ز خورشیدِ نگاهت
شبم، مهتاب رنگ، از روی ماهت"*
به پشت سر، سپاه زلف داری
اسیرم کرده بانوجان! سپاهت
دلم، در بند گیسوی تو مانده
امان از بند گیسوی سیاهت
امان از چال کنج گونه ی تو
که افتاده دل عالم، به چاهت
نگو از شرع و دوزخ، حرفی امشب
به دوش من، پس از امشب، گناهت
لبت را، بر لبم.... نه! چشم در چشم
بیندازی، مرا کشته نگاهت
بکش من را، به ناز چشم مستت
مرا نگذار اینجا.... بین راهت
که دور از تو، نخواهم ماند، بانو!
دلم روشن، ز خورشیدِ نگاهت
*امیرهوشنگ عظیمی
آشوب
دوم مرداد ۱۳۹۸
"مثل آشوبی، که یک طوفان،  به دریا می دهد
خنده هایت، لرزه ای، بر جان دنیا می دهد"*
خنده هایت، مثل یک موسیقی خیلی لطیف
حال خوبی را، به قلب زار و شیدا می دهد
حال خوبی، مثل گاز مخفیِ آدم به سیب
یا شبیه لمس دست گرم حوا، می دهد
یا شبیه... مثل.... مثل خنده ی ناز خدا
که طراوت را، به قلب مرد تنها می دهد
سرخ، مثل ماهی تنگ بلور روز عید
مثل آن ماهی، به شادی، رنگ و معنا می دهد
بانوی من! شاعرم، پیشت غزل آورده ام
ای بنازم من لبت را، مزد ما را می دهد؟
مزد شعر من، فقط لبخند نازت، هست و بس
می دهد؟ یا کار دست این غزلها می دهد؟
اخمهای تو، به هم می ریزد این اشعار را
مثل آشوبی، که یک طوفان،  به دریا می دهد
*سجاد روان مرد
تنها
اول مرداد ۱۳۹۸
"در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی زند"*
سرم به روی زانویم، به کنج خانه مانده و...
به شاخه های نازکم، کسی تبر نمی زند؟
به ماه قلب من بگو: بیا به خانه ی دلم
که جز نگاه ماه تو، به دل شرر نمی زند
بیا و تا سحر شبی، بمان کنار عاشقت
که یک شب سیاه من، به تو ضرر نمی زند
بتاب، روی قلب من، بپاش نور بر دلم
به  شام تیره ام دگر، ستاره سر نمی زند
بنازم ابروی تو را، که زخم می زند به دل
که زخمه، غیر از او کسی، بر این جگر نمی زند
صدای ساز قلب من، به گوش کس نمی رسد
در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
*‌هوشنگ ابتهاج
حوری
اول مرداد ۱۳۹۸
در سایه نشسته ای، گل یخ هستی
حوری، ولی یک حوری دوزخ هستی
اینقدر، مرا پی معما نفرست
استاد شدم، خودت سر نخ هستی
سه شنبه های مهدوی
اول مرداد ۱۳۹۸
چند تا جوون منتظر، چند تا جوون مشهدی
سه شنبه شون، وقف شماست: سه شنبه های مهدوی
گوشه ی یک پیاده رو، یه بزم مختصر دارن
که خیلی خوب و باصفاست: سه شنبه های مهدوی
 
عصر سه شنبه یادتون، اونا رو بیرون می کشه
از خونه، تا اسم شما، بیاد توی خیابونا
امیدشون فقط اینه، که آخر وقتِ یه روز
اسم شما رو ببینن، اول لیست مهمونا
 
بی ادعا و خالصن، با ابتکار و با امید
اسم شما رو می برن، میون این شلوغیا
عرق می ریزن گوشه ی خیابونای شهرمون
برای اینکه یادتون، گم نشه تو  برو- بیا
 
خدا می دونه عشقشون، به خدمت و به یادتون
چقدره که اینجا به پاست، سه شنبه های مهدوی
چند تا جوون منتظر، چند تا جوون مشهدی
سه شنبه شون، وقف شماست: سه شنبه های مهدوی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 23:59  توسط سید حسین عمادی سرخی  |